دلم میخواست میرفتم توی ساندویچیِ کنار دکه و یک ساندویچِ کالباس و یک نوشابهی تگریِ عرقکرده میخوردم، حیف که همهی پولم را گذاشته بودم کنار برای خرید بلیط و شیپور. آخرین لقمهی کوکو را با…
عمه را توی کوچه جلوی در خانهشان دیدم که با دوستش میرفت بازار. عمه به دوستش گفت : «آقا وحید دل و رودهی رادیو رو ریخته بیرون و باهاش ور میره.» دوست عمه که خیلی…
مردن بابا آرزوهای ما را از بین نبرد؛ فقط دورشان کرد، جوری که اگر برایشان نمیجنگیدیم به این راحتیها دستمان بهشان نمیرسید… همه چیز از آن آشپزخانه شروع شد. دو سال پیش بود که مامان…
پدر همیشه حواسش به ما بود و نگران این که اتفاقی برایمان بیافتد. فکرش را هم نمیکردم من را به تماشای دیوارهی مرگ ببرد. بلیطش ده تومان بود. از وقتی تیر و تختهها را توی…
مسیر بین خانه و مدرسه را همیشه پیاده میرفتند. صبحها نه ولی ظهرها تمام مغازههایی که ماهیهای آکواریومی میفروختند باز بودند. علی و جواد هر روز جلوی تکتک آن مغازهها میایستادند و ماهیهای بزرگ و…
تابستان سال شصتونه بود. هنوز مدرسه نمیرفتم. چهار یا پنج سال داشتم. چند روزی میشد که خانۀ مانساء بودم. مانساء مادرِ مادرم بود. تابستانها همیشه چند روزی را پیش او میگذراندیم. خانۀ مانساء قدیمی بود،…
با صدای شکستن شیشه، میدوم توی حیاط. توپِ چهلتکهای، صاف رفته در دل پنجرهی زیرزمین. چهلتکهی نو، مرا میبرد به بیست سال قبل. هرچند فاصلهی کوچه با حیاط زیاد است اما شک ندارم هنوز هم…
سهراب نشسته بود روی صندلی و چسبیده به بخاری، خیره بود به سگ و دود سیگارش را از گوشهی لبش ول داد توی هوا. در، نیمه باز بود و سرما میپیچید توی خانه. سگ از…
مادرم خیلی بچه بود، خاطرهی محوی از روز اول آنها داشت. دیده بود که با یک تراکتور قراضه از مزار میآیند، از «مزار شریف». همین پیرزن چروکمال را که سر و تهش توی قنداقِ موسی…
تا توی گوشی مینویسم: «گُل»، پامچال در ادامهاش خودبهخود نوشته میشود. من از آهنگ اصلیاش که خواننده دارد بیشتر خوشم میآید ولی بابابزرگ از صدای سنتورش خوشش میآید. بخاطر من است که این آهنگ را…