تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمیکرد، تا ظهر خوابیدن یک تواناییست که من از دستش دادهام.
حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمکزدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبهدراز افتاده بود. چادررنگی
باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکستههای کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه میگفت بهترینجا برای ریختن تکههای کوزهی
حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمیآید دنبالم. اصلا نگفت کی میآید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش میآید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا
تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمیکرد، تا ظهر خوابیدن یک تواناییست که من از دستش دادهام.
حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمکزدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبهدراز افتاده بود. چادررنگی
باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکستههای کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه میگفت بهترینجا برای ریختن تکههای کوزهی
حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمیآید دنبالم. اصلا نگفت کی میآید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش میآید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا