
گرگ و میش بود
حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمک¬زدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبه¬دراز افتاده بود. چادررنگی دورش پیچیده بود. صورت گوشتالودش از زیر چادر معلوم بود. لک و پیس داشت. ازگوشه¬ی دهانش مایع زردی تا زیر چانه کش ¬آمده بود. خشک شده بود. چشم هاش نیمه باز بود. به بالا نگاه می¬کرد.