/ داستان‌ِ کوتاهِ فارسی/

سوت پایان

دلم می‌خواست می‌رفتم توی ساندویچیِ کنار دکه و یک ساندویچِ کالباس و یک نوشابه‌ی تگریِ عرق‌کرده می‌خوردم، حیف که همه‌ی پولم را گذاشته بودم کنار برای خرید بلیط و شیپور. آخرین لقمه‌ی کوکو را با…

بابا استخوان دوست دارد

عمه را توی کوچه جلوی در خانه‌شان دیدم که با دوستش می‌رفت بازار. عمه به دوستش گفت : «آقا وحید دل و روده‌ی رادیو رو ریخته بیرون و باهاش ور می‌ره.» دوست عمه که خیلی…

جرز روی دیوار

مردن بابا آرزوهای ما را از بین نبرد؛ فقط دورشان کرد، جوری که اگر برایشان نمی‌جنگیدیم به این راحتی‌ها دستمان به‌شان نمی‌رسید… همه چیز از آن آشپزخانه شروع شد. دو سال پیش بود که مامان…

آن طرفِ خیابان نارون

پدر همیشه حواسش به ما بود و نگران این که اتفاقی برایمان بیافتد. فکرش را هم نمی‌کردم من را به تماشای دیواره‌ی مرگ ببرد. بلیطش ده تومان بود. از وقتی تیر و تخته‌ها را توی…

دلقک ماهی

مسیر بین خانه و مدرسه را همیشه پیاده می‌رفتند. صبح‌ها نه ولی ظهرها تمام مغازه‌هایی که ماهی‌های آکواریومی می‌فروختند باز بودند. علی و جواد هر روز جلوی تک‌تک آن مغازه‌ها می‌ایستادند و ماهی‌های بزرگ و…

اردکِ چُلاقِ خانه

تابستان سال شصت‌ونه بود. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. چهار یا پنج سال داشتم. چند روزی می‌شد که خانۀ مانساء بودم. مانساء مادرِ مادرم بود. تابستان‌ها همیشه چند روزی را پیش او می‌گذراندیم. خانۀ مانساء قدیمی بود،…

شیرین

با صدای شکستن شیشه، می‌دوم توی حیاط. توپِ چهل‌تکه‌ای، صاف رفته در دل پنجره‌ی زیرزمین. چهل‌تکه‌ی نو، مرا می‌برد به بیست سال قبل. هرچند فاصله‌ی کوچه با حیاط زیاد است اما شک ندارم هنوز هم…

برای این سگ لعنتی یه اسم بذار!

سهراب نشسته بود روی صندلی و چسبیده به بخاری، خیره بود به سگ و دود سیگارش را از گوشه‌ی لبش ول داد توی هوا. در، نیمه باز بود و سرما می‌پیچید توی خانه. سگ از…

سویلا

مادرم خیلی بچه بود، خاطره‌ی محوی از روز اول آن‌ها داشت. دیده بود که با یک تراکتور قراضه از مزار می‌آیند، از «مزار شریف». همین پیرزن چروکمال را که سر و تهش توی قنداقِ موسی…

بابابزرگ همیشه برمی‌گردد

تا توی گوشی می‌نویسم: «گُل»، پامچال در ادامه‌اش خودبه‌خود نوشته می‌شود. من از آهنگ اصلی‌اش که خواننده دارد بیشتر خوشم می‌آید ولی بابابزرگ از صدای سنتورش خوشش می‌آید. بخاطر من است که این آهنگ را…

آگهی فروش خانه

-می‌خواهی بگویی خریدار نبود اما گذاشتی بیاید تو، خانه را ببیند؟ -چه می‌دانستم خریدار هست یا نیست، در را که باز کردم گفت آگهی فروش خانه‌ی ما را روی شیشه‌ی مشاور املاک دیده و می‌خواهد…

زردو

تنها باری که توی هشت سالگی خودم را خیس کردم، زردو داشت بچه می‌زایید. خواب بودم. جوری خرخر ‌کرد که فکر کردم دارد می‌میرد. پتو را کنار زدم و پریدم توی بهارخواب. وسط حیاط بند…

درست مثل زری خانم

وقتی محسن خواست سر زری خانم را ببرد، جیغ زدم. می‌خواستم مادرم را صدا کنم. نتوانستم. مادرم سرِ نماز بود. با صدای بلند فریاد زد: «الله‌اکبر» و دوباره به سجده رفت. محسن ول کنِ زری…

گیلاس ژاپنی را من پیوند می‌زنم

-دیگه خون نمی‌آد؟ خیلی درد داشت سارا؟! هنوز وقت داشتیم تا آماده شویم برویم عروسی. دوش گرفته و توی تخت دراز کشیده ‌بودم. سینا با حوله‌ی حمام، کنارم بود و دستم را دور گردنش انداخته‌…

فریاد

به پنجره‌ی ساختمان روبه‌رویی و بعد به آسمان نگاه کرد که ابرهای سیاهی می‌آمد و می‌بلعیدش. باران نرم‌نرم شروع به باریدن کرده بود. قدمِ اول را جلو گذاشت. سرما از نمِ موزاییک‌ها سُرید توی پاهای…

زیر درخت چنار

مامان می‌گه بشین این‌جا جُم نخور. هر شب می‌گه. ولی هر شب این‌جاش فرق می‌کنه. این‌جای امشب خنکه، بادش بوی خوب می‌ده، بوی درخت. مامان که گفت بشین این‌جا، صدا کلفته گفت: «زیر درخت چنار.»…

گورباچف

حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمی‌آید دنبالم. اصلا نگفت کی می‌آید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش می‌آید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا…

نم

آقای گشمردی، زمین داره می‌لرزه. مدرسه رو چرا خالی نکردین؟ بابامون می‌گفت: «تا لودر نیومده باید خونه رو خالی کنیم.» آقای گشمردی، لودر اومده؟ ما به بابامون گفتیم: «پس تکلیف اینا چی می‌شن؟» داد زد:…

فرداخواهم پرید

نزدیک چشمه‌ام که صدا را می‌شنوم: «آماده‌ای؟» می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم و گوش می‌دهم. صدای آب می‌آید؛ ضعیف و دور. چند لحظه همان‌جا می‌مانم. هیچکس نیست و فقط صدای باد است که میان برگ‌های خشک…

نمکی، برادر کوچکم

ما هفت برادر بودیم؛ مرتضی و صفر و بشیر و هاشم و سلمان و فرزاد و سهراب. سه روز بود فیلم کشتن خواجه [۱]را نگاه می‌کردم و تمام نمی‌شد؛ نه اینکه فیلمی طولانی باشد یا…

گَرد و خاک

تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمی‌کرد، تا ظهر خوابیدن یک توانایی‌ست که من از دستش داده‎‌ام….

گرگ و میش بود

حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمک‌زدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبه‌دراز افتاده بود. چادررنگی…

کوزه‌ها دست تکان می‌دهند

باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکسته‌های کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه می‌گفت بهترین‌جا برای ریختن تکه‌های کوزه‌ی…

بریدن بند ناف

-این کار، کار زنجانه، راسته‌ای، دسته چوب، سه میخ‌. برای چه کاری می‌خواید خانوم؟ چند ثانیه مکث می‌کنم. بعد آب دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: “برای مادرمه. مثلا برای تیکه تیکه کردن مرغ و…

آب تنی با تمساح نیل

شنا کردن با یک تمساح در آب‌های گل آلود نیل با دورنمای اهرام ثلاثه بعد از سر کشیدن سه شات عرق، زیر بار سنگین دود غلیظ سیگار و زرورق، بازی با مرگ است، قمار زندگی…

یک پینوکیوی دروغگو توی قایقِ نجات بود

مامان می‌گفت این‌‌بار خیلی فرق می‌کند، چون یک رازِ بزرگ است و هیچ‌کدام از ما نباید درباره‌اش حرفی بزنیم؛ هیچ‌وقت و پیش هیچ‌کسی، اما من همه‌چیز را به عبدُل گفتم. من برعکس عبدُل می‌دانم که…

ترمز اضطراری

نیم ساعت است که صفحه‌ی تخته نرد روی میز وسط صندلی‌های قطار باز مانده و تلفن‌های پشت سر هم نگذاشته است مهره‌هایش را حرکت بدهم. سارا چند دقیقه صبر می‌کند و بعد وقتی مطمئن می‌شود…

هاله لویا

میز مقابل کاناپه در واقع یک استند لمسی متصل به اینترنت بود و تی‌تی خانم هفتاد ساله دوست داشت که وب گردی‌هایش را وقتی قهوه می‌خورد، روی آن انجام دهد. با اینکه زیاد از تکنولوژی…

مو مو

اگر فردا از خواب بیدار شوم، درست چهل و یک سال در این دنیا زندگی کرده‌ام. این اگرِ اول، برای یک اضطراب ساده‌ی کوچکی است که تازگی‌ها قلقلکم می‌دهد. آدمی که در روز تولدش بمیرد…

مهمان ناخوانده‌ام را دوست دارم

-باید مدفوع اهالی رو آزمایش کنیم … حتما شنیدین دکتر پازوکی بستری شده. می‌خواییم مطمئن بشیم کسی آلوده نشده باشه. زن، بچه ‌اش را زده بود زیر بغل و یک وری ایستاده بود. با اینکه…

سیارات سرگردان

این هفتمین شب است که توی آب‌های دریا سرگردانیم و ‌امشب، کرکسِِ نشسته را می‌شود دید که از همیشه درخشان‌تر، در قسمت شمال شرقی آسمان است. کرکسِِ نشسته، هزار سال پیش یک ستاره‌ی قطبی بوده…

سوگ ممتد

بهزاد درِ فریزر را باز گذاشته و زل‌ زده به کیک بزرگ دو طبقه توی آن. کیک تزیینات صورتی رنگی دارد و توی ظرفِ شفافی که دورش سلفون پیچیده شده قرار گرفته. بهزاد بی‌آنکه چیزی…

جزیره‌ی شادمانی

لم داده‌ایم روی تخت چوبی داخل تراس بزرگ طبقه‌ی دوم خانه. تکیه داده‌ایم به پشتی قرمز با حاشیه‌های رنگی. پاییز رسیده. از آسمان سیل می‌آید. شاخه‌های اوکالیپتوسِ توی حیاط می‌رقصند. آب بهمنشیر بالا آمده. بوی…

Ain’t it funny

یادم می‌آید جنیفر لوپز یک موزیک ویدیویی داشت که توی بچگی عاشقش بودم. رنگ تصویر، چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای بود. موزیک ویدیو از روی صورت جنیفرجان شروع می‌شد و کات می‌خورد به صحرا و…

بن‌بست

چرا فکر می‌کردم که زندگی در یک کوچه‌ی بن بست می‌تواند اتفاقِ توی خوابم را تغییر دهد؟ یعنی ماشین‌رو نبودنِ کوچه، قرار بود که از او در برابر خواب‌هایم محافظت کند یا حضور دختر همسایه؟…

فاتح

من بیست و یک روز در استانبول با یک غریبه زندگی کردم. در یک آپارتمان رو به دریای مرمره، که از تراسش می‌شد مسجد سلطان احمد را دید. توی یک کتاب نوشته بود که زن‌ها…

دفع اعضای زائد بدن

عبدو سیگار روشن کرد و عصایش را تکیه داد به تخت چوبی توی حیاط. پای بریده‌ی کبود و گندیده را از توی کیسه‌ها از زیر یخ‌ها بیرون آورد. براندازش کرد و بدون آنکه به خرّم…

ظرف‌شور

این یک صدای ضبط شده است… آرامش خود را حفظ کنید و از انتخابی که کرده‌اید لذت ببرید… داستان از این قرار است… شما می‏‌بایست ظرف بشورید……