تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمیکرد، تا ظهر خوابیدن یک تواناییست که من از دستش دادهام. فکر میکنم امروز هم کاری به کار اجاق گاز نداشته باشم و روی دست خودم یک کوه ظرفِ نشسته نگذارم. بلند میشوم و مینشینم لبهی تخت، چشمم میافتد به شیشههای خاک گرفتهی ادکلنهایم روی میز توالت. خم که میشوم خاک روی میز بیشتر به چشمم میآید. میروم به سمت آشپزخانه، دستمال سبزرنگ گردگیری را نمدار میکنم و تصمیم میگیرم از آینهی جاکفشیِ بیرونِ واحد شروع کنم. ساختمان ساکت است، مثل تمام روزهای دیگر. عدد بالای آسانسور را میبینم که از سه، یکییکی کم میشود تا میرسد به پارکینگ. لابد یک خانوادهاند که خیال دارند ناهار جمعه را بیرون از خانه یا پیش خالهای مادربزرگی کسی بخورند. یادم میافتد به ساکن واحد یک. آشنای آشنا که نبودیم، شب جمعهی پیش یا پیشتر با یک کاسهی آش آمده بود دم در واحد من، روی صورت هم چند ثانیه مکث کرده بودیم و آن دیدار ختمِ به «زحمت کشیدید و خدا رفتگانتان را بیامرزد» از جانب من و «ایام فلان است و التماس دعا» از جانب او شده بود. از شمایلش فقط شال پشمی شتری رنگ و خط تتوی ابرویش را به یاد میآورم که دیگر مشکی نبود و به آبی میزد. چند روز بعدش یک کاسهی ناآشنا قاطی ظرفهایم دیده بودم و مثل برق گرفتهها با نبات پرش کرده و رفته بودم طبقهی اول. اینبار مکثمان طولانیتر شده بود و اول او یا اول من پرسیده بودیم: «شما نبودی… فلان وقت… آموزشگاه رانندگی کاج… ستارخان… کنار بره سفید… حااااالت چطوره؟؟ دور چندم؟ نهبابا! افسرِ عوضی… » و بعد «بفرمایید چای» و «باشه بعدا» و «راستی اسمتان چه بود…»
یاد نقشهی کاغذی میافتم که آن سالهای دور همیشه قبل از تهران آمدن توی جیب بابابزرگم چهار تا میشد، که هیچوقت هم به کارش نمیآمد و فقط میماند آنجا توی جیب مخفی روی قلبش که هر وقت حس کرد توی این شهر درندشت بین غریبهها راه را گم کرده دستی به آن بکشد و قوت قلب بگیرد که شهر توی مشتش است. همیشه هم میگفت که شما طفلیها توی شهر خودتان هم غریبید، نمیدانید همسایه زنده است یا مرده. سرش را سیر روی بالش گذاشته یا نه… حالا نیست که ببیند کسی که اتفاقی کنارت نشسته بود و جواب چندتا سوال آییننامه را از روی دستش نگاه کرده بودی، همانطور اتفاقی ساکن ساختمانت از آب درمیآید.
این که سهل است. حالا توی قارههای دیگر هم سری بجنبانی کسی که جواب «هِلو» را «سلام» بدهد گیرت میآید. همین را سرصبحی به سارا هم گفته بودم. وقتی سعی میکردم صدایم را صاف کنم که معلوم نشود بیدارم کرده. او ولی حواسش پِیِ پفِ چشم و صدای گرفتهی من نبود، با فینفین زیادی به خاطر عمل اخیر دماغش، قاطی اشک و هقهق گفت: «اومد… بلاخره اومد…» تا او دستمال را لوله کند و ببرد داخل حفرههای دماغش من اسم یک همکار قدیمی، یک فامیل نزدیک و یک همکلاسی سابق را ردیف کردم که خیالش تخت بشود محض رسیدن به برلین کسی هست که یکی از چمدانهایش را کمکش روی زمین خِرکش کند و نگذارد همان اول کار کلی از جیبش بابت پول اوبر و چه و چه برود.
کار آینه و کفشها که تمام میشود میافتم به جان خانه، میروم سراغ تمام اسباب و اثاثیه که مثل یک کلبهی متروک رویشان خاک نشسته. دستمال را میکشم روی میز هال و از اتاق که برمیگردم میبینم روی همان میز، خاک نشسته، بالای هر قاب را که انگشت میکشم، سر انگشتم هربار سیاهتر میشود. این خاک، این خاکِ لعنتی گرفتارم کرده. از این خاک، رهایی ندارم. فکر میکنم که اگر همسایهی آشنا درآمده را دیدم از او بپرسم او هم همینقدر با گرد و خاک درگیر است. آخر این طرفها که ساختمانسازی نیست. توی این سگ سرما هم که پنجرهها چفنتد. اصلا یادم رفته بود بپرسم چندوقت است ساکن اینجاست؟ که اسمش زهره بود یا زهرا؟
گردگیری و جابجایی ظرفهای کابینت، مُچِ روز تعطیلِ زمستان را هنر کند تا ظهر میخواباند، یک پادکستی چیزی هم پخش شود، صدای عقربه را خفه میکند که این خودش خیلیست، نشانک کتاب لای رمان کوندرا یک فصل هم جلوتر برود میرسیم به عصر. ته ندارد روز تعطیلِ زمستان، ولی از کلهی سحر، شال و کلاه کردن و تا پنج عصر پشت یک مانیتور، یک صفحهی اکسل را بالا و پایین کردن که بهتر است. حالا نوبت آینههاست، توالت فرنگی، ایرانی، کشوی زیر دستشویی، پلاستیک مسواکها، مسواک دسته چوبی، مسواک بنفش و سیاه… دو دندان جلویی روی هم آمدهی هستی، دندانهای سیاه از جِرمِ قهوه و سیگارِ علی… چرا این کیسه را دور نینداختهام، چرا مثل وسیلهای که ممکن است به کار بیاید کنار قوطی وازلین و جعبهی صابون یک جای مشخص دارد… مثلا دندانهای هستی اگر در سرمای تورنتو، تند و تند به هم بخورند و بترکند، این مسواک که مال شبهای اینجا خوابیدن بود میتواند سالم نگهش دارد؟ جِرمِ دندانهای علی در رُم برای پاک شدن، عهد همین دستهچوبی را کم دارند؟
مردهشور این مسواکها را ببرد، مردهشور سفارشهای آنلاین و لباسهای برندی که سارا چند سال یکبار با خودش سوغات خواهد آورد را هم. مگر روزهای بلند، مالِ تابستان نبود؟ باید یکجور دیگر بگذرد. اصلا کاش تا تابستان رسید، تهماندهی حسابم را جمع کنم دوتا پیرهن و یک روغن هویج بیندازم توی کوله و بروم پیش یککدامشان. یکجا که هم نزدیک باشد و هم ساحل داشته باشد، بعد کلید را بدهم که زن سرایدار بیاید هر روز خانه را گردگیری کند. بسپارم رد خاک را هیچجا باقی نگذارد.
مسواکها را میپیچم توی نایلون و میگذارم سرجایشان، مینشینم روی مبل تکی، همان که گوشهی راستش یک گردی سوراخ دارد. علی همه را جا جمع کرده بود اینجا، اصلا قانون نانوشتهمان بود که همه جمع شوند اینجا، که مقر ما چند نفر که رفیق گرمابه گلستان هم بودیم همین خانهی من باشد. چون مرکز بود و به همه نزدیک، چون من همیشه دلم برای روشن بودن شعلهی اجاق گاز و تند و تند پیمانهی جدید ریختن توی قوری غنج میرفت. چون حیف بود شبهای بلند پاییز و زمستان هرکی برود سی خودش. این را هم علی میگفت، همانطور که نوک زبانش میگرفت و سین و شینش میزد. آن شب دست به جیب شده بود و یک جای کارش میلنگید، با هستی و آرزو، موقع رنده کردن خیار و هم زدن ماست پچپچ میکردیم که لابد تا یک ساعت دیگر یکی خارج از برنامه، زنگ در را میزند و علی، شکار تازهاش را رو میکند. خودش میگفت شکار، زر میزد، شکارچی نبود. در کل زندگی سیوپنج سالهاش، سهتا زن در زندگیاش بود که دوتای آخر به دو ماه نکشیده بود، آدم درس و کتاب بود، اگر از ترس ما نبود، ریشش را هم سالبه سال نمیتراشید. ولی حتما یک خبری بود، علی بیخود پنجتا پیتزا، آن هم از میخوش، آن هم سایز بزرگ بخرد و هیچ خبری هم نباشد؟ سینا را کشیده بودم کنار که آمارش را بگیرم، دستش توی دستم بود همین بغل کانتر، دستش را کشیده بود و زده بود روی دست دیگرش و گفته بود: «ای بیشرف! آره؟! نم پس نداده پیش من.»
آخرش وقت جمع کردن پیک و لیوانها، سینی به دست بودم که علی گفته بود: «یه دقیقه بنشین.» روی مبل تکی سبز رنگ نشست و گفت. دستهاش روی زانو و سرش به جلو خم شده، دود را از دماغ بیرون داده و گفته بود: خانمها آقایان! اومد! پذیرشم، ویزام، چااو چااوو…» گمانم هستی بود که اول پرید تا بغلش کند. من هنوز نشسته بودم و نگاهم به فیلتر روشنی بود که گوشهی مبل را گرد میسوزاند.
شش ماه بعد، هستی خبرش را استوری کرد، بیپیتزا و بی پیک پیکِ آخره، جمع جمعِ آخر نباشه. دوربین سلفی را گرفته بود مقابل چشمهای قهوهای و ریملهای ریختهاش، پاسپورت را بالا آورده و گفته بود: «گرفتم.» و بعدش اندازهی چند ثانیهی باقی ماندهی استوری، به سقف نگاه کرده و بلند گفته بود: «آه…»
بلند میشوم و نوک انگشتم را میگذارم بالای تلویزیون. جای گردیِ انگشت از خاک پاک میشود و بقیه کدر میماند. دستمال را پرت میکنم روی سینک، گور پدر گردگیری، گور پدر این خاک، کسی نداند فکر میکند که این خانه، روزِ بیمهمان به خودش نمیبیند. همان شب بود یا یک شب دیگر، پای همین سینک بودم که سینا نزدیک شده بود. سرش را گذاشته بود روی شانهام و پرسیده بود: «تو چرا نخندیدی؟» پرسیده بودم: «به چی؟» گفته بود: «خبر خوشحالی علی.» گفته بودم: «حواسم پرت مبلم شد، سوزوندش شُل دست.» رفتن این یکی واقعا فرار مغزهاست، از نوع شلش. سینا نخندیده بود و سرش آمده بود نزدیکتر. «تو میدونی با تو چقدر شرایط برای من بهتره. هنوز فرصت هست. یه قدمی بردار. نذار خودم اونجا باشم دلم اینجا…» انگشت کفیام را گذاشته بودم روی لبش که باز مانده بود و گفته بودم: «باید روکش بخرم واسه مبلام.» فکر میکنم حالا روز سیناست یا شبش. که خودش کجا و فکرش کجاست. اختلاف ساعت اینجا و آنجا را به یاد نمیآورم.
امروز از آن روزهاست، کلافهام، صدای پادکست را قطع میکنم. داشت گیلکی میخواند، قبلش را اصلا نمیشنیدم، گوشی را برمیدارم و زنگ میزنم به مامان. میگویم حالم خوب است و ماندهام خانه تا استراحت کنم و ناهار هم خوردهام و راستی امروز یاد بابابزرگ افتاده بودم. میگوید: «شماها که اعتقاد درست حسابی ندارید، مُرده این وقتا خدابیامرزی میخواد، پاشم یه حلوا بپزم براش.» بعد صدایش خشدار میشود و میدانم که باید زودتر خداحافظی کنم تا زنگ بزند به خالهام و اشک بریزد و از خاطرات پدرش بگوید.
مینشینم روی مبلهای بدون رو مبلی. میروم سراغ گوگل و تایپ میکنم طرز تهیهی حلوا. پای گاز عرق میریزم و فکر میکنم که کاش تلفن همسایهی پایینی را گرفته بودم. کاش دوتا پیمانه چای دم بکشد روی این گاز. اگر زهرا یا زهره هم نبود زنگ یک واحد دیگر را میزنم و بشقاب را تحویلشان میدهم. از پلهها پایین میروم. دست میگذارم روی زنگ واحد یک، میپرسد: «شما؟» میگویم: «همسایه.» در را که باز میکند عرض یک چادر گلدار را دور سرش پیچانده. شبیه سارا نیست، شبیه هستی نیست، پوستش کدر است و نگاهش به بشقابِ توی دستم. دارم حدس میزنم چند سالش است که تعارف میزند بروم داخل، این پا و آن پا میکنم، بعد چشمهایش را میبینم که او هم مردّد است. بشقاب را به دست او میدهم و میگویم: «برای بابابزرگم…» میگوید: «روحش شاد.» تشکر میکنم و وقتی میگوید: «صبر کن بشقاب را بشویم و پس بدهم» مطمئن میگویم که عجلهای نیست، بعد بیهوا میپرسم: «جایی میری امروز؟» باز معطل جواب نمیمانم و بلند میگویم: «من امروز خونهام. دوست داشتی یه سری بزن.»
با آسانسور بالا میروم یک دستمال تمیز برمیدارم و گردوخاک را از روی وسایل پاک میکنم. کتری را پر از آب میکنم و مینشینم روی صندلی تکی سبز و منتظر بازگشت بشقابم چشم به ساعت میدوزم.