حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمک¬زدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبه¬دراز افتاده بود. چادررنگی دورش پیچیده بود. صورت گوشتالودش از زیر چادر معلوم بود. لک و پیس داشت. ازگوشهی دهانش مایع زردی تا زیر چانه کش آمده بود. خشک شده بود. چشم هاش نیمه باز بود. به بالا نگاه میکرد.
خدیج پشت سرش وارد شد.
ـ چرا این پیرعَکال مَکال بوی سگ مُرده میده؟
حوّا چادرش را روی جالباسی انداخت.
ـ خدا رو شکر کن همین هست بیای بشوریاش. کار خدا بود بلقیس مریض شد و ما رو جای خودش فرستاد.
خدیج ماسکش را روی بینی کشید. دنبالهی آویزان روسریاش را دور دهان پیچید.
ـ حالا نه که اون دفعه لقمهی زَفتِش از گلومون پایین رفت.
ـ تقصیر خودت بود.
خدیج بینیاش را بالا کشید، ابروهاش را درهم کرد و ادامه داد: “انگاری از چاه فاضلاب بیرون اومده، چند ساعته اینجاس؟”
حوّا یک پاش را روی زمین می کشید. زیرلب صلوات فرستاد. در دستش ساک قهوهای داشت. به طرف حوض رفت. ساک را روی صندلی پلاستیکی کنار حوض گذاشت. بعد دستش را داخل یقه کرد. کیف کوچکی بیرون آورد. داخلش پماد رزماری بود. پاچه ی شلوارش را بالا زد. پماد را روی زانوهاش مالید. بوی تند رزماری توی سالن پیچید. گفت: “قوم و خویش شوهر بلقیسه. اگه بلقیس توی جا هم نمیافتاد میاومدم کمکش، محض ثواب.”
ـزنها همه خَرن، تو از همه شون خرتری. بدبخت! اینقدر جون بکن تا تموم بشی.
حوّا پوزخند زد و پرسید: “کسی که ندید اومدی اینجا ها؟!”
ـ نه ندید.
حوّا به طرف کمد فلزی گوشه ی سالن رفت. در کمد دستگیره نداشت. با پا به در تقه زد. باز شد. روپوش سورمهای بلقیس را پوشید که تو تنش زار میزد. چکمههای خاکستریش را پا کرد. دستکشهای زرد پلاستیکی را زیر بغل زد. به پیرزن نگاه کرد. اخمهاش درهم رفت. دنبالهی روسری را روی ماسکش پیچید. به طرف پنجره رفت. گلدان کاکتوس را برداشت. بین دو لک پنجره گذاشت. ماسکش را پایین داد. نسیم خنکی توی سالن پیچید. بوی کاج میداد. گفت: “امروز صبح، کریم آزاد شد.”
ـ امروز؟ بعد تویِ خیره سر پا شدی اومدی سرکار؟
ـ چیکار باید میکردم؟
ـ باید عین این زنای هزارعیبه، یه ماتیک به اون لبای رنگ پریدهی گوشتیات میمالیدی.
ـ بعدش چیکار میکردم؟
ـ رختخوابش رو گرم میکردی تا خستگی از تنش بیرون بره.
ـ خستگی از تن کریم؟
ـ از تن کریم، از تن خودت. چه فرقی می¬کنه.
حوّا دکمه¬های روپوش را بست. آخرین دکمه شُل بود؛ افتاد. بعد با دستکش روی زانوی راستش زد.
ـ هم خسته نیست، هم به قبرش نیست من از کجا می¬خوام بیارم خرج این زندگی و بچه¬ها و عمل این پای بی¬صاحاب مونده رو بدم.
بعد دوباره به طرف کمد رفت. کمد فلزی یک پایه نداشت. لق می¬زد. روی طبقه¬های بالاش پارچه های سفید روی هم تا شده بود. پارچه و قیچی را برداشت. به طرف میّت رفت. موهای زرد روی صورت پیرزن را به یک طرف جمع کرد. خدیج گفت: “حالا ول کن این حرفا رو، با حبیب چیکارکردی؟ می خوای مریم رو بهش بدی؟”
ـ آره. شکرخدا هم بیکار نیس، هم خونه از خودش داره.
ـ از من می¬شنوی که می¬گم همون اول خرج عمل پاتو ازش بگیر، بگو جای شیربها.
ـ به جای این حرفا صلوات بفرست. بالا سر مُرده خوبیت نداره. مگه می¬خوام با زندگی بچه¬ام کاسبی راه بندازم؟
خدیج دست¬کش ها را دست کرد. ماسک را تا بالای بینی¬ش کشید.
ـ میراث خوراش بفرستن. ما چی کاره¬ایم؟
حوّا چشم غره رفت. لبش را گزید. خدیج گفت: “اگه خوب بوده که این دوتا صلوات به کارش نمیاد. اگرم بد بوده جوشن صغیر و کبیرم براش بخونیم دردی ازش دوا نمی¬کنه.”
حوّا بلند صلوات فرستاد. دست¬هاش را پشت کمرپیرزن برد. به یک طرف چرخاند. چادر گلدار رنگی را از دورش باز کرد. روی زمین انداخت. بعد تای پارچه¬ی سفید را باز کرد. روی پیرزن پهن کرد. به طرف پایین سنگ رفت. لبه¬های قیچی را بیراه به پاچه¬ی شلوارش انداخت؛ جرداد. خرچ خرچ صدا توی سالن پیچید.
خدیج به طرف ساک قهوه¬ای رفت. بازش کرد. کفن را بیرون آورد. نیم نگاهی به پیرزن انداخت وگفت: “هیج جا نه، بالاخره سرپل صراط جلوتو می¬گیرن. چرا همیشه از تنبون شروع می¬کنی زن؟”
ـ چون که همه¬ی گناها از همین پایین شروع میشه.
حوّا به کِش دور کمر رسید؛ قیچی را شل کرد. به پاچه¬ی دیگر شلوار انداخت. قیچی را چند بار باز و بسته کرد. فشار داد. لبه¬ی قیچی خورد به چیزی تیز و سفت؛ خرچ خرچ صدا داد. باز هم فشار داد.
ـ یه چیز سفتی دورکمرش بسته. به مفتول یا سیم می¬مونه.
خدیج به طرف حوّا برگشت. اخم هاش درهم رفت.
ـ دستات هم مثل پاهات قُوّت ندارن. بلقیس اگه بود، به آنی کارش رو تموم می¬کرد.
و رفت به طرف حوّا.
ـ بلقیس رو با من قیاس می¬کنی؟ هزاری نباشه ننه باباش پشت به پشت غسّال بودن. حالا ننه بابای ما چی؟ جد اندرجد سیاه بخت و فلک زده.
خدیج قیچی را از دست حوّا کشید و با صدای بم و خش¬داری پرسید: “حتمی داره؟ مثل اون بار نباشه، اومدیم بشوریمش تُنُکه پاش نبود. خیر ندیده چشم مون رو به گناه وا کرد.”
حوّا پیراهن میّت را بالا زد. انگار هزارپایی دو بار روی شکمش راه رفته باشد. ردّ کِش شورت روی شکمش مانده بود.
ـ بعضی¬ها سن و سال حالیشون نیس. به خیالشون همیشه باید حاضر و آماده و دست به یراق باشن.
خدیج سرش را به چپ و راست تکان داد. لبش را گزید. استغفرالله کشداری گفت. لبه¬ی قیچی را به کش شلوار پیرزن انداخت. فشار داد. چیزی برید و تَلَقَس صدا کرد. سرِ کش شبیه دُم¬ مار از بریدگی بیرون زد. خدیج سرِ کش را گرفت و کشید. همراه با کش، زنجیر طلایی بیرون افتاد.
حوّا وخدیج خشکشان زد. نگاهشان روی زنجیر خیره ماند. زنجیر زیر نور زرد لامپ برق می¬زد. خدیج دستش را به طرف دهان برد. ماسک را پایین کشید. دست کش¬هاش را درآورد. روی سر پیرزن انداخت.
ـ ای خدا بگردمت که آرزوهای ما رو با این مُرده ها خاک نمی¬کنی.
بعد زنجیر را کفِ دستِ حنا کرده¬اش بالا پایین کرد و خندید. جای دندان نیش طلاش برق زد.
ـ مبارکِ آرزوهای ما باشه یا آرزوهای بچه هاش؟
خدیج ابروهاش را درهم کرد.
ـ اگه این خدابیامرز…
بعد به صورت پیرزن نگاه کرد و بلند صلوات فرستاد.
ـ اگه می خواست مبارکِ آرزوهای بچه هاش کنه، دارو ندارش رو تو چاک کونش قایم نمی¬کرد.
حوّا قیچی را از دست خدیج گرفت.
ـ میگم فامیل شوهر بلقیسه، اگه بفهمن براش بد میشه. حالیته؟
ـ فامیل هرگُهی که می¬خواد باشه. میگم این قسمت و روزی ماست. بعد سرش را بالا گرفت. زیر لب چیزی زمزمه کرد.
ـ بلقیس می¬گفت پیرزنه وصیت کرده صبح جمعه تو روستای خودشون دفن بشه. بعدِ اذون صبح میان می¬برنش. وقتی اومدن زنجیر رو بده به کس¬وکارش.
خدیج زنجیر را توی مشت فشار داد. به طرف کمد رفت. کیفش را برداشت. زنجیر را داخلش گذاشت.
ـ خدا ازسرتقصیراتم بگذره. هنوز داشتم تو دلم فحش¬ش می¬دادم. خدایی بوی سگ مُرده¬اش اَخلاط آدم رو بهم می¬ریزه. ولی عیب نداره. هرچی گفتم به جدوآبای گدای خودم برگرده.
ـ چرا گذاشتی توی کیسه¬ات؟ میگم حرومه. باید بدیم به کس وکارش.
حوّا به طرف کمد رفت. کیف خدیج را برداشت. زیپش را باز نکرده بود که خدیج کیف را از دستش کشید. چشم غره رفت.
ـ همون یه بار پای هرچی پیغمبر نداشته¬مون رو به معرکه وا کردی بسه. همین¬ش مونده تو ما رو از جهنم نجات بدی.
حوّا به طرف پیرزن برگشت. دست¬هاش را زیر پاهاش برد. تکه پاره¬های شلوار را از پایین تنه جدا کرد. روی زمین انداخت. شلوار راحتی مردانه بود. راه های آبی داشت. سر زانوهاش ساییده شده بود. جلو و عقبش پر از لکه های زرد و سفید شاش و عرق بود. شوره بسته بود. بوی تیزآب می داد.
خدیج خودش را به حوّا رساند و شلوار را از دستش گرفت. به سینه اش چسباند. تند و تند بوسید و گفت: “با این چندر غازی که از کلفتی خونه¬های مردم می¬گیری می¬تونی پا عمل کنی؟”
بعد نگاهش را به طرف ساعت چرخاند.
ـ چرا این ساعت به عقب می¬چرخه؟
حوّا روبه روش ایستاد.
ـ تو چرا هیچ عبرت نمی¬گیری زن.
ـ ولم کن خدیج.
ـ اگه اون روز که رفتی کمک بلقیس، عقل می¬کردی و پولا رو دو دستی به بچه¬های اون یارو می دادی، الان شوهرش دستت رو یه جا بند کرده بود.
خدیج سرش را پایین انداخت. پلک¬هاش را روی هم فشار داد. چند بار باز و بسته¬ شان کرد. یک قطره اشک از روی گونه-اش سُر خورد.
ـ تو چرا پشتم رو خالی کردی زن ناحسابی؟
حوّا به طرف شیر آب رفت. بازش کرد. شلنگ را برداشت؛ روی چسب¬های بدن پیرزن گرفت. چسب ها را کشید. همراه چسب چند تار مو کنده شد.
ـ گیرم که منم یاری می¬کردم، بلقیس نمی¬فهمید؟
حوّا شلنگ را داخل حوض انداخت. شلنگ سر خورد. روی زمین افتاد. آب شتک زد. شلوار حوّا خیس شد. آب زیرچکمه-هاش راه افتاد. بعد قیچی را برداشت. به سرآستین میّت انداخت. سرآستین کبره بسته بود. زبر بود. روش پر از خرده های سبز دماغ چسبیده بود. حوّا گل¬های درهم و برهم و لکه¬دار روی آستین را تا روی بازو جر داد. بعد روی پیرزن خم شد. دکمه¬های پیراهن¬ش را باز کرد. قیچی را به چاک یقه انداخت. یقه¬اش چرب بود. بوی عرقِ مانده می¬داد. تکه پاره¬های پارچه را از بدن پیرزن جدا کرد. روی زمین انداخت. بعد کف هر دو دستش را روی شکم پیرزن گذاشت. چند بار فشار داد. بادی از پیرزن خارج شد.
ـ برو بشین بقیه ش رو خودم انجام می¬دم.
خدیج خواست قیچی را از دست حوّا بگیرد.
ـ نمی¬خواد، چیزی ش نمونده … کُرستش رو وا می کنم، بعد بیا بشورش.
خدیج بالا سر پیرزن ایستاد.
ـ والا این خربزه¬های لهیده وکهنه از این کرست جدیدا نمی¬خواد. با این لَهشُوری اش چه خوش سلیقه هم بوده.
بعد دستش را روی کاپ سمت چپ گذاشت. چند لحظه مکث کرد و فشار داد.
ـ یه پستون نداره. به جاش …
کاپ¬های سینه بند، گرد بود. داخلش اَبرداشت. کش¬های سر شانه¬اش یکبار جدا شده و دوباره گره خورده بود. فنرهای زیر سینه اش بیرون زده بود. خدیج سینه¬بند را کشید. پستان سمت راست به یک طرف افتاد. سمت چپ خالی بود. جای بخیه داشت. روی بخیه¬ها گوشت اضافه بالا داده بود. داخل یکی از کاپ¬ها کیف کوچکی چپانده شده بود. خدیج کیف پارچه¬ای را برداشت. به صورت حوّا زل زد. نخِ دورش را باز کرد. یک شمش کوچک طلا دور پنبه پیچیده شده بود.
ـ بابا این زن معدن طلاس.
خدیج خم شد. سر و صورت پیرزن را بوسید. حوّا را کنار زد. به طرف کمد رفت.
ـ پس کو اون شامپو خوبه، همون که بوی نعنا می¬داد. من روی سر این معدن طلا، از این شامپو معمولیا نمی¬ریزم.
بعد به طرف شیر آب رفت. پیچ قرمز و آبی را هم اندازه پیچاند. دستش را زیر آب گرفت.
ـ ناخن¬هاش رو خودم می¬گیرم. از همین امشب هم تا سرِ سالِش روزی یه صلوات نذرش می¬کنم.
ـ صلوات هات رو حروم نکن. ما لقمه¬ی حروم سر سفره¬مون نمی¬بریم.
خدیج با صدای بلند داد زد: “توی خر نبر. همه¬اش مال من. فقط درِ گاله رو ببند!”
شلنگ، شبیه ماری سبز دور خودش پیچ می¬خورد. خدیج سرِ شلنگ را گرفت.
ـ آب که از سرگذشت چه یه ذرع، چه صد ذرع.
خدیج روی سر پیرزن خم شد. پیشانی¬اش را بوسید. کف دستش را روی چشم¬هاش کشید. پلک هاش بسته نشد. شروع به شستن سر و صورتش کرد.
ـ دم خدا گرم. هرچی این یه ساله به در بسته خوردیم، امشب همه ش رو یکجا به رومون وا کرد.
بعد طرف راست پیرزن را شست، ادامه داد: “روزی یه صلوات کمه. روزی ده تا براش می¬فرستم. الهم صل علی محمد و آل محمد. بفرست، تو هم بفرست. بخدا حقشه.”
خدیج با چشم و ابرو به پارچه¬ی روی پیرزن اشاره کرد.
ـ تا سرش رو می¬شورم، تنکه ش رو دربیار. کف پاهاش رو هم دو قبضه لیف می¬زنم. چرک لای انگشتاش رو می¬گیرم. جوری غسلش بدم که یکراست ببرنش بهشت.
ـ گفتی بلقیس خبر داره تو میای کمک؟
ـ صدقه سرِ بچه های یتیم¬م به روی خودش نمیاره.
خدیج شلنگ را روی موهای پیرزن گرفت و گفت: “اینجا هنوز روستاس زن. بگوزی همسایه¬ات می¬گه چه بد بو بود. این دولتی ها برای دهن پُر کنی به اینجا می¬گن شهر. این خراب شده از شهریت فقط اسمش رو داره.”
ـ اگه کس و کارش فهمیدن پیرزنه طلاهاش رو به خودش بسته چیکار می¬کنی؟
ـ اگه این پیر زال کس و کار داشت اینجور بو نمی¬گرفت و کون به قبله خشک نمی¬شد.
خدیج شلنگ را داخل حوضِ پشت سرش انداخت.
ـ کو اون شامپو خوبه؟ پیداش نکردی؟ اون دفعه که اومدم هنوز پُر بود.
ـ لابد تو سالن مردونه¬اس.
خدیج به صورت حوّا زل زد.
صورت حوّا پر از کک و مک بود. زیرِ چشم¬های بادامی¬اش به کبودی می¬زد. ریشه¬ی موهای حنا گذاشته¬اش، سفید درآمده بود. مثل همیشه گوشه¬ی دهانش کفِ سفید داشت.
ـ اول میرم شامپو میارم، بعد هم کافورها رو می¬کوبم، راستی یه چیز دیگه.
حوّا به طرف خدیج چرخید.
ـ مریم¬ت حیفه. به خاطر مالِ دنیا نده به اون حبیب شیره ایِ بی نطفه که اگه آدم بود دو تا زن قبلی ش رو از خونه فراری نمی¬داد.
حوّا آب دهانش را قورت داد. چند بار پشت هم نفس عمیق کشید. سبد لباس¬ها را از زیر پنجره برداشت و گذاشت کنار سنگ. روی زمین خم شد. لباس¬های پاره را برداشت. داخل سبد انداخت. بعد دستش را برد زیر پارچه¬ی سفید. شورتِ پیرزن را که خیس شده بود درآورد. شورت سنگین بود. به کِرِم می زد. به نشیمنگاهش خُرده¬های ریزِ مدفوع چسبیده بود. لکه¬ها به قهوه¬ای پُر رنگ می¬زد. بوی تعفن می¬داد. قسمت جلوی شورت ضخیم¬تر بود. به جلوش پارچه¬ای هم رنگ دوخته شده بود. شبیه جیب بود. دکمه داشت. حوّا دکمه را باز کرد. یک جفت گوشواره¬ی سکه¬ای که عکس ملکه داشت داخلش بود. گوشواره را کف دست، بالا و پایین کرد. سنگین بود. سرش را بالا آورد. دور و برش را نگاه کرد. خدیج نبود. گوشواره را داخل یقه¬اش قایم کرد. چشمش به پنجره افتاد. گرگ و میش بود.