باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکستههای کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه میگفت بهترینجا برای ریختن تکههای کوزهی شکسته باغچه است. میگفت خاک را باید به خاک سپرد. تا اینکه خودش مرد. خودش را هم به خاک سپردیم. رفتیم و مامان را که از خاک نبود، پوست و گوشت و استخوان هم داشت به خاک سپردیم. قبلتر هم با بابا همین کار را کرده بودیم. برگشتیم. همه رفتند و من ماندم توی خانه. با هیچکس نرفتم و نگذاشتم هیچکس هم بماند. شب شد. مامان برگشت. بوی خاک میداد. بعضی تکههایش سر جایشان نبودند. یادم رفته بود بگویم. چشمش را به یک پسر بچه پیوند زدند و من فکر میکنم او از این به بعد همهچیز را کوزه ببیند. کلیههایش را هم برداشتند، یکی را به یک مرد سیبیلو دادند و یکی دیگرش را هم به زنی که مادر دو تا بچه بود. کبدش را هم به یکی دیگر. خلاصه هر چه را که میشد برداشته بودند و تکههایش را داده بودند به ما که برود زیر خاک. درست عین کوزه ها. برای همین شب که آمد بعضی جاهایش نبود. تا رسید صدایم زد. چشمهایش جایی را نمیدید خب… چشم نداشت که ببیند. دستش را که گرفتم، سرد بود. بوی خاک میداد و پایش خورد به آخرین کوزهای که مانده بود کنار اتاق. کوزه افتاد و شکست. گفت: «باغچه. باغچه.» تکه های کوزه را برداشتم و صاف از پنجره ریختم بیرون. مامان نشست گوشهی دیوار.پاهاش را خم کرد، دستهاش را حلقه کرد دور پاها و سرش را هم گذاشت روی دستها. اینطوری بهتر بود. شکمش را نمی دیدم. دیدن پستانهاش دیگر مرا یاد بچگیام نمیانداخت. سینهی چپش یک حفره بزرگ بود. قلبش را به چه کسی داده بودند، نمیدانم. اما این را می دانم که دیگر مثل آن وقت ها دلم نمیخواست به بهانهای به سینههایش دست بزنم. حالا پر از خونابه بودند. مامان یک تکهی بزرگ گوشتهای آویزان و استخوان و خونابه بود. رهایش کردم. رفتم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم نبود. رفته بود، اما خانه بوی خاک می داد. خاک و خون. انگار یک کوزه پر از خون وسط خانه شکسته بود. زمین را نگاه کردم. کوزه سالم بود، سر جایش. انگار نه انگار که دیشب شکسته بود. اما بوی خاک و خون میآمد. کنار کوزه رد هیچ چیز نبود، اما من می دانستم خون همانجا دلمه بسته. زمین را لزج کرده و با بوی خاک قاطی شده. انگار که چنگیز خان مغول به خانه زده باشد و همهمان را قلع و قمع کرده باشد. آرام گوشه مبل نشستم و زل زدم به دیوار مقابلم. حالا میشد هر قدر که دلم میخواهد سیگار بکشم. میشد دودش را فوت کنم توی صورتشان. هی صدای فندک سکوت را بشکند و هی دود بپیچد و بپیچد. بلند شدم و دود را فوت کردم توی صورت مامان. تور عروسیاش را کنار نزده و طوری میخندد که انگار هیچ وقت خیال مردن ندارد. داشت؟ نمی دانم اما… نه نداشت… بابا با سیبل قیطانی مسخرهاش طوری عصاقورتداده کنار مامان نشسته که انگار بر تخت پادشاهی تکیه زده. توی قاب بعدی مامان یک شکم برآمده دارد. دستش را گذاشته روی شکمش و بابا با همان قیافه مسخره و اعتمادبهنفس کنارش ایستاده است. مامان به بابا تکیه داده و بابا طوری ژست گرفته که انگار با کاشتن من توی دل مامان شاهکار کرده است: “ای لعنت به تو. حق تو و اون قیافه مسخرهت زیر خاک بودنه.” پک دیگری میزنم. عکسها خاک گرفتهاند. از وقتی مامان رفت بیمارستان، نه از قبل ترش. از وقتی که از پنجره رفت پایین پیش کوزهها، کسی پاکشان نکرده است. پک بعدی را محکمتر میزنم. انگشتم را میگذارم روی صورت خودم توی قاب عکس بعدی و دودش را فوت میکنم توی صورت آنها. سرفه میکنند. میخندم… بابا با ناراحتی نگاهم میکند و مامان همنگاهی به من و نگاهی به بابا میاندازد: “ولش کن. مگه نگفت کاریش نداشته باشین؟” دستم را از صورتم توی عکس بچگیام برمیدارم و عقب عقب میروم، مینشینم روی مبل. نمیخواهم دیگر این لعنتیها به حرف آن لعنتیها ببرندم زندانیام کنند. صبحها یک مشت قرص و شبها یک مشت قرص توی حلقم بریزند. دست از سر اینها بردارم و توی خودم باشم بهتر است.
کمی که مینشینم حوصلهام سر میرود. می روم سراغ آینه. تتمهی سیگار را میکشم و دودش را فوت میکنم توی صورت آینه. خودم توی آینه سرفه میکند. سرش داد میکشم: “ببند اون دهنتو. لااقل دستت رو بگیر جلوی دهنت. تمام آب دهنت رو پاشیدی توی صورتم.”
کمی اخم میکنم. لعنتی اخم میکند. کمی میخندم. او هم میخندد. همیشه توی دلم ازش متنفر بودهام. از بس حالی به حالی است، از بس بدبخت و آویزان است. هر غلطی که من بکنم تکرار میکند. عین مامان که همه کارهای بابا را تکرار میکرد.
سیگارم را روی جعبه سایهی رنگ مامان خاموش میکنم. نارنجی تمام شده. سبز تمام شده. آبی. بنفش. تقریبا بیشترشان تمام شدهاند. مامان چقدر رنگ به خودش میمالیده. چقدر خودش را رنگ میکرده تا شبیه کوزهها نباشد. اما به قول خودش از سرنوشت فراری نیست. هی پیرهن گلدار بپوشی و هی به آن مردکه سبیل قیطانی بگویی چشم، چیزی از کوزه بودنت کم نمیشود. بابا خودش هم کوزه بود. دستهاش را که می زد به کمرش و چشم هاش را ریز میکرد تا تهدید آمیز نگاهم کند، می شد درست شکل یک کوزهی کجومعوج که بیدقت ساخته شده. یکی یکی رژها را برمیدارم و روی آینه میکشم. در عرض چند دقیقه میشود پر از رنگ. بعضی جاهاش هم رد خون میبینم. انگار زندگیشان رنگ کوزهها بوده، بعد یکهو خون باریده وسط همهچیز و من توی آینه پر از خطوخون میشوم. نه.. نه… من نباید… میترسم عقب عقب میآیم و میخورم به دیوار. از اتاق فرار میکنم. در را پشت سرم میبندم. نمیدانم کی شب شده. اما اتاق حال و هوای سیاهی شب را به خود گرفته. مامان و بابا روی مبل نشستهاند. مامان عکسهای تازهای را توی قاب گذاشته. با هم نشستهاند و خاطره درو میکنند.
مامان توی یک قاب مشتی گِل توی دستش است. میخواهد آن را بگذارد روی چرخ و کوزه بسازد. بابا هم حتما با همین قیافهی مسخرهاش از او عکس گرفته. حالا اولین بار است که بعد از چند سال بابا به خانه آمده. کنار مامان نشسته و هیچچیز برایم از این وحشتناکتر نیست. میخواهم از کنارشان بیتفاوت رد شوم. اما نمیتوانم. مامان سرش روی شانه باباست و بابا میخندد:”خیلی خوشگل بودی. من عاشق این پیرهن گلگلیت بودم.”
پیرهن مامان توی عکس پر از گل است. یک زمینهی آبی با گلهای قرمز و صورتی. همیشه از هر چیزی که بابا خوشش میآمد، من بدم آمده. سمت اتاقشان میروم که صدای مامان را میشنوم: “نگرد.خیلی قدیمی بود. کهنه شده بود انداختمش دور.”
و با هم میخندند. لعنتیها… دستم انداختهاند. حالم بد میشود. میروم گوشه آشپزخانه مینشینم. هی موهایم را میکَنم. هی تکان میخورم و بیقرارم. نمیتوانم آرام باشم. هی دزدکی سرم را از گوشه ای بالا می آورم و نگاهشان می کنم. از اینجا نمیتوانم بقیه عکس ها را خوب ببینم. اما میدانم که آنها دارند هی به عقب برمیگردند. به زمانی که من نبودهام. یا لااقل بزرگ نشده بودم. سعی میکنم بقیه عکسها را ندیده تشخیص بدهم و حدس بزنم. مامان سر میگرداند و میبیندم. میخندد. بابا هم میخندد، دستش را بالا میآورد، صورت مامان را لمس می کند، لبهاش را میبوسد و رو به سمت قاب عکسها برمیگرداندش. انگار میخواهند عذابم بدهند و من دیگر نمیتوانم هیچ کاری بکنم. نمیتوانم هیچ جوره جلوشان دربیایم و حالشان را بگیرم.
پایین میروم و همان جا دوباره مشغول تکان خوردن میشوم. هر چند مامان دیگر تن و بدنی ندارد و حالا خودش را توی یک پارچه سفید پوشانده اما باز هم دلم نمیخواهد بابا لمس اش کند.
بابا هم این را میداند اما چرا میخواهد دیوانه ترم کند،… نمیدانم.
همین جا بود، پای همین پنجره. بهش گفته بودم اگر یک بار دیگر این کار را بکند، نابودش میکنم. دستش توی یقه مامان بود که رسیدم. پنجره را باز کرده بودند و سرخوشانه مقابل هم ایستاده بودند. باران میآمد. باز هم یاد کوزه و گل و جوانیشان کرده بودند حتما. من را که دیدند جا خوردند. مامان خشک شده بود. بابا هم. دستش مانده بود توی یقه مامان. رفتم طرفشان. خشم از سر و روم میریخت. فکر کنم شده بودم یک گاو خشمگین. هیچی حالیم نبود. لباس مامان قرمز بود و بابا سفید پوشیده بود. اما این حرف ها حالیم نبود. قرمز و سفید برای گاوهای خیلی گاو است. آدمهایی که گاو میشوند دیگر به رنگها کاری ندارند. چاقو را برداشتم. مامان جیغ کشید. بابا خواست آرامم کند: “ببین.. ببین… صبر کن. بذار بریم بشینیم حرف بزنیم.”
این حرفها حالیم نبود. رو به مامان داد زدم: “برو اونور… برو…”
نمیرفت. چاقو را گرفتم طرف بابا که مامان جیغ زد: “میرم…” و آرام آرام فاصله گرفت. پایش خورد به کوزه کنار آشپزخانه. افتاد و شکست.
چشم در چشم بابا نگاه کردم. صورتش تکیده بود. تمام وجودش ترس بود. هی میگفت: “باید آروم شی. باید حرف بزنیم.”
اما خودش میدانست که کارش تمام است. چاقو را گذاشتم پشت گردنش. گفتم: “برو… بشین… لب پنجره.” نمیرفت. داد زدم. با چاقو رفتم سمت مامان که جیغ میزد و میگفت نرو. بابا دستهاش را گرفت بالا. گفت آرام باشم. گفت میرود لب پنجره. مامان گریه میکرد و جیغ میزد. رفت طرف پنجره. من هم رفتم. دستم را گذاشتم روی شانههای بابا. زمزمه کردم: “بهت گفته بودم نباید این کارو بکنی. اما تو نفهمیدی. سالهاست که نفهمیدی.”
مامان جیغ زد و هلم داد عقب اما دیر بود. بابا با حرکت دست من رفته بود پایین پیش کوزهها. همان جا که مامان کوزه شکسته را انداخته بود پایین و گفته بود خاک باید برود پیش خاک.
حالا بابا رفته بود پیش کوزه ها. پیش خاک. مامان من را میزد. صورتش را چنگ می زد. میخندیدم. می خندیدم. می خندیدم. بالاخره حقم را گرفته بودم. مامان حق من بود. سینههاش حق من بود. بیست سالی از آن شب میگذشت. از آن شبی که بابا را دیده بودم که به حق من دست میزند. که هر چه بزرگتر شدم هم بیشتر فهمیدم میان آنها چه میگذرد و هر روز عصبانیتر شدم. سیگار کشیدم. داد زدم. تمام کوزههاشان را شکستم و آنها هی ادای آدم خوبها را در آوردند و مراقبم بودند. کاش زودتر این کار را کرده بودم. مامان جیغ میزد و گریه میکرد. من میخندیدم. در را باز کرد و دیدم که پلهها را پایین میرود. یک نفس رفت. خودم از این بالا دیدمش که بالای سر بابا نشسته بود و گریه میکرد. ساعت از دو گذشته بود. از جیغ و گریههاش همسایه ها بیدار شدند. اورژانس آمد و چون بابا از خاک نبود بردش. البته بالاخره که خاک شد، رفتیم و خاکش کردیم. مامان گفته بود بابا سرش را برده بیرون تا باران بخورد. تا توی هوای بارانی نفس بکشد. بعد همین طوری که میخواسته چای درست کند، یکهو برگشته و دیده بابا نیست. گفته بود این آخریها حسابی سرگیجه داشته و حاضر نمیشده برود دکتر.
بعدش هم به همه گفته بود من شوکه شدهام. حال خوبی ندارم. گفته بود نمیتوانم نبودن بابا را تحمل کنم. عوضی… من تازه به آرزوم رسیده بودم. حال خوبی هم داشتم. اما یک روز آمدند و مرا بردند. هر چه تقلا کردم بیفایده بود. مامان گوشهای ایستاده بود و گریه میکرد. اشک تمساح میریخت. خودم دیده بودم عمو چشم از سینههاش برنمیداشت. خودم دیده بودم عمو که می آمد مامان بازتر میپوشید. خودم بارها دیده بودم عمو هم به سینههای مامان دست زده بود. حالا من نباشم یکی دیگر از راه میرسد و کنار یکی از همین پنجرهها… . دلم میخواست تف بیندازم روی صورت مامان. اما نشد. فقط میدانم مرا بردند و بیدار که شدم توی یکی از همان اتاقهای یخزده زندانی بودم. هی مامان میآمد و نمیخواستم ببینمش. آرام که شدم، دیدمش. خیلی سرد. دیگر دوستش نداشتم. نفرت داشتم از اینکه نگاهش کنم. گفتم من را به خانه برگرداند اما میگفت نه و من هر شب میدیدم که عمو کنار پنجره ایستاده و با همان چشمهای حریصش مامان را نگاه می کند. آیا قبلا توی بیداری این را دیده بودم؟ نمیدانم، اما گاهی فکر میکنم که دیده بودم… حالا شما هم فکر کنید دیوانهام.. اتفاقی نمیافتد که… آنقدر آرام و گوشهگیر شده بودم که مامان برم گرداند. برایم غذا پخته بود. هیچ کوزهای توی خانه نبود. هر روز من همین کوزه را که دیشب شکست نشانش میدادم و او میگفت: “اینجا کوزهای نیست…” اما من میدانم که بود… که هست… خودش هم دیشب دیدش اما الان بروم و اینها را برایش بگویم میخندد. وقتی برگشتم، دم صبح، ایستادم همانجا که عمو میایستاد… که هر شب میدیدمش… همانجا که بابا ایستاده بود… مامان را مجبور کردم مقابلم بایستد. دستم را بردم توی یقهاش. عصبانی شده بود. زبانش بند آمده بود. خوب بیچارگیاش را نگاه کردم. بعد هم مثل یک کوزه بلندش کردم و از پنجره انداختمش بیرون… پایین نرفتم. آرام برگشتم روی تخت و خوابیدم. اولین بار بود که خودم چند تا قرص خواب می بلعیدم. خوابیدم و ظهر با سر و صداها بیدار شدم. قفل در را شکسته بودند. بالای سرم که رسیدند به زحمت بیدار شدم. همسایه ها بودند. عمو بود. خاله بود. فقط نگاهم کردند. خاله زیر لب گفت: “بیچاره خواهرم هم دیوونه شد آخرش” مظلومانه و با چشمهایی که میدانستم از هر چیزی خالی است، نگاهشان کردم. بقیهاش را هم که میدانید. مامان رفته بود پیش کوزهها و مغزش مرده بود. تکه تکهاش کردند و خاکش کردیم و حالا دوشب است میآید روی مبل مینشیند. امشب که مردک سیبل قیطانی را هم آورده است. توی همین فکرها هستم که میآیند بالای سرم. میگویند: “ما رفتیم. کاری نداری؟” فقط نگاهشان میکنم. دست هم را میگیرند و از پنجره میروند پیش کوزهها. پیش خاکها. با چشمهام تعقیبشان میکنم. میروم لب پنجره مینشینم. آن پایین همدیگر را بغل کردهاند و درست شبیه یکی از قاب عکسهای قدیمی روی دیوار شدهاند. برمیگردند، برایم دست تکان میدهند و من پاهایم را تکان تکان میدهم و نگاهشان میکنم.
پاییز 97