
زینب مرتضاییفرد
کوزهها دست تکان میدهند
باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکستههای کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه میگفت بهترینجا برای ریختن تکههای کوزهی شکسته باغچه است. میگفت خاک را باید به خاک سپرد. تا اینکه خودش مرد. خودش را هم به خاک سپردیم. رفتیم و مامان را که از خاک نبود، پوست و گوشت و استخوان هم داشت به خاک سپردیم.