بریدن بند ناف

زمان مطالعه: 22 دقیقه

-این کار، کار زنجانه، راسته‌ای، دسته چوب، سه میخ‌. برای چه کاری می‌خواید خانوم؟
چند ثانیه مکث می‌کنم. بعد آب دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: “برای مادرمه. مثلا برای تیکه تیکه کردن مرغ و گوشت و استخون.”
-خیالت تخت! این چاقو استخون گردن آدم رو هم خرد میکنه.
پوزخند می‌زند و برق تیزی می‌افتد توی چشم‌هایش. نگاهم را می‌دزدم و به زور لبخند می‌زنم. چاقو را می‌کند توی غلاف و می‌دهد دستم‌. می‌اندازمش توی کیفم. بی‌حالم. یخ کرده‌ام و سر و کتف و دست‌هایم سوزن سوزن می‌شوند. اما همچنان لبخند می‌زنم. تا کارت را بکشد، چند خمیازه می‌کشم.
مغازه‌ی تنگ و تاریکی است. کاش میشد دو صندلی توی مغازه را بچسبانم به هم، کیفم را بگذارم زیر سرم، پاهایم را جمع کنم توی شکمم و آرام بخوابم. اما نمی‌شود و باید خداحافظی کنم.
تا می‌رسم سر کوچه، صد بار خمیازه می‌کشم. فکم درد می‌گیرد. خواب چشم‌هایم را خیس و داغ کرده. می‌نشینم توی ایستگاه اتوبوس. سوز هوا می‌پیچد توی جانم. کیفم را می‌چسبانم به سینه‌ام و دست‌هایم‌ را دورش حلقه می‌کنم. پلک‌هایم می‌افتند روی هم. نباید بخوابم! احساس آدمی را دارم که وسط کوهستان گیر کرده توی برف و کولاک و خودش هم می‌داند که خوابش یعنی مرگ. نباید بمیرم! نباید بخوابم! اما پلک‌هایم چسبیده‌اند به هم و صدای بوق ماشین‌ها، صدای هیاهوی مدرسه‌ای نزدیک، صداهای خیابان، هر لحظه دورتر و کم‌رنگ‌تر می‌شوند.
دوباره صداها جان می‌گیرند و بیدار می‌شوم. موهای تنم از سرما سیخ شده. چشم‌هایم به اندازه‌ی خطی باریک باز می‌شوند. پلک می‌زنم. پلک می‌زنم. خوابم نمی‌پرد. محکم عطسه می‌کنم. چقدر توی سرما روی این صندلی خوابیده‌ام؟ خوب شد که نمردم! کیفم را می‌اندازم روی دوشم. اما هنوز پر از خوابم و نمی‌توانم بلند شوم. همانجا می‌نشینم. زنگ مدرسه می‌خورد و یک دفعه توی خیابان غلغله می‌شود. صدای دختربچه‌هایی که از کنارم می گذرند، چشم‌هایم را باز می‌کند. خوشحالند. بوی نارنگی و ساندویچ فلافل می‌دهند. بلند حرف می‌زنند. جیغ می‌کشند. می‌خندند‌. می‌دوند. دست و صورت‌شان چرک است و کوله پشتی‌هایشان سنگین. حسودی‌ام می‌شود. همیشه، به هر بچه‌ای حسادت می‌کنم. حالا بیشتر از همه به دخترکی حسادت می‌کنم که مادرش جلوی چشم‌هایم خم می  شود،‌ زیپ کاپشنش را می بندد و صورتش را می بوسد، صورت سرد و کثیفش را‌. دختر و مادرش می‌آیند و می‌نشینند کنار من.
زن می‌پرسد: “امتحان جغرافی چطور بود؟” دختر پاهایش را تکان تکان می‌دهد. وول می‌خورد و می‌گوید: “خوب بود.”
من دیگر صدای آن‌ها را نمی‎شنوم. توی سرم پر می‎شود از صدای خودم که دارم مامان را صدا می‌زنم و باز هم او جواب نمی‌دهد.
-مامان… امتحان جغرافی رو یادته؟ کلاس چهارم، با خانوم محسنی؟
چند ثانیه‌ای سکوت می‌شود و بعد، یکهو جیغ می‌کشد. آب دهانش می‌پاشد توی صورتم. می‌سوزم. ضربه‌ی اول می‌خورد به دماغم. کتاب هنوز سالم است و نقشه‌ی ایران روی جلدش را از پشت قطره‌ی اشک نشسته توی چشمم، می‌بینم.
-زود باش! بگو ببینم… جلگه چیست؟
زمین را یادم است… زمین هموار… رودخانه… دریا.
-خب! زمین هموار چی؟
یادم نمی‌آید. کلمه‌ها توی سرم در هم می‌روند، قاطی می‌شوند و می‌چسبند به هم. لب‌هایم قفل شده‌اند. نقشه‌ی ایران نزدیک می‌شود و کتاب می‌خورد به صورتم. لب‌هایم می‌سوزند، بی‌اختیار باز می‌شوند و آرام می‌گویم: “آی!” بلندتر جیغ می‌زند: “آبرفت را تعریف کنید!”
تعریف آبرفت را بلدم؛ به شن و ماسه و گل و لایی که رودها همراه خود می‌برند، آبرفت می‌گوییم. اما همه‌ی اینها گیر کرده‌اند توی گلویم و بالا نمی‌آیند. باز هم می‌زند، باز هم می‌سوزم. جلد کتاب چروک می‌شود.
-پدرسگ… تو مگه فردا امتحان جغرافی نداری؟ چرا هیچی بلد نیستی؟ هان؟
اشک‌هایم می‌چکند و بیشتر می‌سوزم. ورق می‌زند و بلندتر جیغ می‌کشد.
-سه رشته کوه مهم ایران را نام ببرید.
زاگرسش را که مطمئنم. حتی دهانم را باز می‌کنم که بگویم. زل می‌زند توی چشم‌هایم. منتظر است. کم وقت دارم. زاگرس هم می‌ماند پشت سنگ گلویم و کتاب جغرافیا این بار از گوشه‌ی تیزش می‌خورد به لپم. جیغ می‌کشم. محکم‌تر می‌زند.
-خفه شو! خفه شو! کسی نباید صدات رو بشنوه!
جیغم هم برمی‌گردد توی گلویم و کوبیده می‌شود به همان سنگ بزرگ و تیز. ورق می‌زند. می‌پرسد. می‌زند. ‌می‌سوزم. نباید جیغ بزنم! نباید صدایش بزنم! اطلس! منشور! نقشه! کوه! رود! گلویم ورم کرده و سنگش دارد می‌ترکد.
خون می‌پاشد روی جلد کتاب، روی صورت سرخ و بادکرده‌ ام، روی چشم‌های خیسم، روی دست‌های سنگین خودش، روی دسته‌ی چوبی چاقوی سه میخ زنجان که گیر کرده توی شکم مامان. خون از ناخن‌های کوچکم چکه می‌کند. چاقو را بیرون می‌آورم و دوباره فرو می‌کنم، بالاتر، توی سینه‌اش. صدای خرد شدن استخوان دنده‌اش را می‌شنوم و جیغ می‌کشم. سنگ گلویم منفجر می‌شود و همه‌ی کلمه‌های امتحان جغرافیا از دهانم می‎پاشند بیرون. صدایش می‌زنم.
-مامان! می‌بینی چقدر درد داره؟ اما تو آروم باش! کسی از همسایه‌ها نباید صدات رو بشنوه! اون پیرزن فضول، خانوم رخشنده، نباید دوباره بیاد جلوی درمون و گریه و زاری و التماس راه بندازه.
بابا تلویزیون را خاموش کرده. آمده توی اتاق و ایستاده بالای سر جنازه. اما چاقو را از توی قلب مامان درنمی‌آورد. کاری نمی‌کند. فقط نگاه می‌کند و سر تکان می‌دهد، مثل همیشه. انگار بابا توی یک دنیاست و من و مامان توی یک دنیای دیگر. خون مامان هم مثل اشک‌های من، اصلا بند نمی‌آید.
خمیازه می‌کشم، چند بار پشت سر هم، کشدار. نمی‌شود همینجا دراز بکشم و دوباره بخوابم؟ سر می‌چرخانم. بچه و مادرش رفته‌اند.‌ همه رفته‌اند و خیابان خلوت شده. اتوبوس نزدیک می‌شود. هول می‌کنم. توی کیفم دنبال کارت اتوبوسم می‌گردم و سوئیچم را که می بینم یادم می آید که با ماشین خودم آمده‌ام. یادم می‌آید که توی همین فرعی کنار مدرسه پارکش کرده‌ام.
حرصم گرفته. ناخن‌هایم را فرو می‌کنم توی ران پایم. درد می‌گیرد. محکم‌تر! حیف که به حرف دکتر، ناخن‌هایم را کوتاه کرده‌ام! به بقیه‌ی حرف‌هایش فکر می‌کنم. گفت طبیعی است که گاهی یک دفعه‌ای تمام حافظه‌ام سفید شود و چیزهای ساده را فراموش کنم. اما نگفت گاهی یعنی چقدر. چند بار در روز؟ مشت می‌کوبم به فرمان و زل می‌زنم به چشم نظر آویزان از آینه ی جلوی ماشین.
-این رو خودت برام خریدی مامان. یادته؟
شنیده بودی که شتاب ۲۰۶ زیاد است. دلت شور می زد و راضی به این ماشین نبودی. آخ مامان! چقدر هنوز هم دلم می خواهد با همین ماشین تصادف کنم تا نگرانی‌هایت واقعی شوند و ببینی که توی ارث مادرت هم هیچ خیری نبود و با ماشینی که از پول آن برایم خریدی، زندگی‌ام تلف شد.
می‌روم صندلی عقب. آنجا خوابیدن راحت‌تر است. باز هم پاهایم را جمع می‌کنم توی شکمم. کیفم را می‌گذارم زیر سرم. چاقو آنجاست. بند ناف را می‌برم. پرت می‌شوم و باز هم می‌افتم توی دست‌های مامان، توی بغلش. چشم‌هایم را می‌بندم. دلم می‌خواهد کنده شوم. حتماً خواب می‌تواند کمکم کند. خوبی قرص‌هایم این است که همه جا می‌توانم بخوابم.
جنین می‌شوم و می‌روم توی تن مامانم. باید بمیرم! باید بمیرم که شکمش بشود گور بچه‌اش! خودم را می‌بینم؛ غوطه‌ور در خون، توی تاریکی‌های بطن مادرم. کاش کاری کند که سقط بشوم!
دو سال پیش، نقاشی همین وضعیت را کشیدم. مامان دید و اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. فکر کنم خوشش آمد که هنوز زندانی تن او هستم و از وجودش تغذیه می‌کنم. همه توی نمایشگاه تشویقم کردند و هیچ کس نفهمید دختر سی ساله‌ای که با کیف و کفش و مانتو توی شکم مادرش شناور است و بند ناف پیچیده دور دست و پایش، مرده است و لَختیِ تنش، لَختی مرگ است.
از خواب می پرم. می‌روم جلو می نشینم پشت فرمان ماشین. توی آینه به صورت خوابآلود و پف کرده‌ام نگاه می‌کنم. جای بند و سگکِ کیف، مانده روی پوستم. لمسش می‌کنم و اشک می‌نشیند توی چشم‌های نیمه بازم.
-یادت میاد مامان؟ شکل همه‌ی سوراخ‌های کفِ دمپایی پلاستیکی، درست و کامل، مونده بود روی پوست سفید و نازک صورتم؟
تو نمی‌دانی، اما همه‌ی دبیرستان، با انگشت نشانم می‌دادند و ریز ریز می‌خندیدند. شده بودم “همون دختره که رو صورتش جای دمپایی مونده”، که بخاطر کشتن مگس با دمپایی، زده روی صورت خودش. معلم، ناظم، مدیر، بچه‌ها، همه برایم سر تکان می‌دادند. اما تو که می‌دانی من خودم را نزدم. تو این قصه را یادم دادی که به بابا، به همه بگویم. بابا باور نکرد، اما چیزی نگفت. فقط برایم پماد خرید، صورتم را بوسید و تا چند روز، نه توی خانه غذا خورد و نه یک کلمه با تو حرف زد. اما تو خودت انگار دروغت را باور کردی. حتی چند بار بخاطرش توی جمع سرزنشم کردی. من دلیلش را فراموش کرده‌ام.
-خودت یادت هست که چرا اون کار رو کردی؟ چرا روی صورتم؟
دست می‌کنم توی کیفم. چاقو آنجاست. مامان جیغ می‌کشد. از صورتش خون می‌چکد. به بقیه چه بگویم؟ این بار می‌شوم “همون دختره که بخاطر کشتن مگس، صدبار چاقوی اصل زنجان رو فرو کرده توی صورت و تن مامانش.” با دست‌های خونی‌ام پماد می‌مالم روی صورت مامان، روی صورت جنازه‌اش. این همان پمادی است که خودش هر شب می‌مالید روی صورتم. من می‌سوختم و مامان قربان صدقه‌ام می‌رفت. من هم همین کار را می‌کنم. لب‌هایم را غنچه و صدایم را نازک می‌کنم: “مامان جونم! مامان خوب و مهربونم!”
گوشی‌ام زنگ می‌خورد. قلبم می‌لرزد. ساراست، وکیلم.
-خوبی ثمین جان؟
-من خوبم. ممنون. تو چطوری؟
-خوبم منم. قربانت! بهت تو تلگرام پیام دادم. از صبح آنلاین نشدی. پول نشست تو حسابت؟
-آره. اوکیه. مرسی سارا. خیلی زحمت کشیدی!
-خواهش می‎کنم عزیزم. کارای مهاجرتت چطور پیش میرن؟ خوبه همه چی؟
-ثبت نام دانشگاهم اوکی شد. فقط قبل از شروع ترم  برای اجاره ی خونه  باید یه بار دیگه برم استانبول.
-خوبه. خدا رو شکر!
سکوت می‌شود. انگار از وقتی سارا وکیلم شده و درجریان پرونده‌ی مامان قرار گرفته، دیگر دوست دوران کودکی‌ام نیست و چیزی نداریم که به هم بگوییم. تشکر و خداحافظی می‌کنم.
از گرسنگی ضعف کرده‌ام. راه می افتم و خودم را می‌رسانم به اولین رستوران توی مسیر. قیمه سفارش می‌دهم. اما مطمئنم که به خوشمزگی قیمه‌های مامان نمی‌شود.
-یادت میاد مامان؟ قیمه هات سفت و جا افتاده بود. پر از گوشت و زعفرون. هل و گلاب و ادویه‌ی مخصوص می‌ریختی. کنارش هم یه عالمه سیب زمینی برای من سرخ می‌کردی… ته دیگ نون لواش میذاشتی. همه می‌دونستن که دست پختت چقدر خوبه!
همیشه سرظهر از خانه‌ی ما بوی یک غذای خوشمزه می آمد. تو یا پای اجاق گاز بودی یا پای سینک. همیشه همان پیش‌بند پر از آفتابگردانت را تن می‌کردی، توی تابستان و زمستان عرق می‌ریختی و بخار قابلمه‌ها پوست صورتت را سرخ می‌کرد. اخم می‌کردی، موقع پاک کردن شکم مرغ، موقع مزه کردن نمک برنج، حتی موقع شستن سبزی و کاهو، وقت هر کاری که برایت مهم بود. تو آنجا بودی، با آن چاقوی دم دستی خوش دستت، کفگیر به دست، زل زده به مگنت‌های میوه‌ای روی یخچال، خیره به شیشه‌ی فر و ساعتی که برای پف کردن کیک، کوک کرده بودی، در حال آب دادن به گلدان‌های پای پنجره که روی هر کدام اسم گذاشته بودی و صدایشان می‌کردی. گاهی هم پنجره را باز می‌کردی تا هوا عوض شود و کوچه را تماشا کنی.
یادت می‌آید مامان؟ تو آنجا بودی. اخم کرده، دانه‌های عرق نشسته روی صورت سرخت و چاقوی دم دستی همیشه توی دستت.
غذایم را می‌آورند. بد نیست. اما مثل قیمه‌های مامان نیست. یکی از ویدئوهای گوشی‌ام را باز می‌کنم. توی ویدئو، برف ریزی می‌بارد و نشسته روی هرّه‌ی پنجره. دوربین می رود توی صورت مامان.
صندلی‌اش را گذاشته ‌بودم جلوی همان پنجره‌ای که مال او بود، پنجره‌ی آشپزخانه. توی دستش یک مشت برنج خام ریخته بودم. لای پنجره را باز کرده بودم. دستش را گرفتم توی دست خودم، بردم بیرون و گفتم: “بریز! آفرین!” ازش پرسیدم: “یادته هر وقت برف می‌اومد، نگران گشنگی پرنده‌ها بودی؟” مامان فقط لبخند زد، همان لبخند ساده و بی‌معنای آن روزهایش. پنجره را بستم و دوربین را گرفتم رو به بام خانه‌ها. بعید بود که مامان حتی یادش بیاید که چند لحظه‌ پیش، برای پرنده‌ها برنج ریخته، بعید بود که حتی بداند برف چیست‌.
گوشی‌‌ام را می‌گذارم کنار. روی سالادم سس می‌ریزم و دست می‌کشم روی شکمم.
شکمم تمام بوم را گرفته بود. مامان توی شکمم بود، پیر و لاغر و خمیده، با همان پیش بند آفتابگردان، به حالت جنین، اندازه‌ی جنین، آویزان از بند ناف. این آخرین تابلوی نمایشگاهم بود، یا شاید هم  اولین؛ بستگی داشت از کدام در وارد بشوی. مامان آن را هم دید و آفرین گفت. یا واقعاً مظلوم و بی‌حوصله شده بود یا نمی‌خواست به روی خودش و خودم بیاورد. هنوز به اندازه‌ای که کشیده بودمش پیر نشده بود. هنوز مانده بود…
یادت می‌آید مامان؟ تازه چند ماه بود که بابا سکته کرده و مرده بود. دکتر به قرص‌های اعصاب و افسردگی‌ات را اضافه کرده بود. حال خوشی نداشتی. اما بخاطر من رفته بودی آرایشگاه و صورتت را اصلاح کرده بودی، روسری نو خریده بودی و آرایش ملایمی هم کرده بودی. همان روز برای اولین بار بهم گفتی که تازگی‌ها یک چیزهایی را فراموش و گم می‌کنی. گفتی همان دیروز اسم مادربزرگ مادری‌ات را که اتفاقاً زیردست او بزرگ شده‌ای، فراموش کرده‌ای و رویت نشده از کسی بپرسی. من خندیدم و گفتم که اسمش کشمیر بوده و تو حق داشته‌ای اسم عجیب آن عجوزه‌ی بدجنس را فراموش کنی. خودت هم خندیدی و هیچ خبر نداشتی که همان موقع هم دیر شده بود، نمی‌دانستی که آلزایمر تا سال بعد نمی‌گذارد حتی بروی تا سر کوچه و همان یک بطری شیر هر روزت را از بقال بگیری.
اشکم می‌چکد توی بشقاب قیمه. چقدر این خورشت تلخ و بدمزه است! اشکم را پاک می‌کنم. قاشق‌های برنج و خورشت را تند تند و پشت هم با بغض فرو می‌دهم. نباید گریه کنم! وقتی مامان آنقدر توی آشپزخانه زحمت می‌کشد، سرپا می‌ایستد و برای من غذا می‌پزد، من حق ندارم سر میز گریه کنم و غذا را زهرمارش کنم.
یادت می‌آید مامان؟ می‌دانی چه شد که یک دستم را گرفتی و آنقدر روی زمین کشیدی که موکت زبر لجنی رنگ‌مان تمام پوست کمرم را زخم کرد؟ یادت هست چقدر جیغ کشیدم و خانم رخشنده که دیگر خودش را با واکر می‌رساند طبقة  بالا، چقدر کوبید به در بسته‌ی خانه‌مان و التماس کرد که مرا ببخشی؟ یادت هست که بعدش هم در را باز کردی و چقدر توی بغلش گریه و ناله کردی که دیگر خسته شده‌ای و همه‌ی کارهای خانه و زندگی روی دوش توست و بابا فقط فکر کار و کارخانه است، همه‌ی کس و کارت از ایران رفته‌اند، تو دست تنها و تنهایی و من هم حرف‌هایت را گوش نمی‌کنم؟
تو یادت نیست. اما من آن روز را خوب یادم مانده. چون بعد از دوازده سال برای اولین بار توی عمرم توانستم وقت غذا خوردن گریه کنم. آب دماغم راه افتاده بود. تو نگاه می‌کردی و حرص می‌خوردی. اما نمی‌توانستی چیزی بگویی. چون آن پیرزن را هم برای نهار نگه داشته بودی.
خون می‌پاشد روی دیوار، روی رومیزی‌ای که مامان خودش گلدوزی کرده بود و هرگز نباید یک لکه هم رویش می‌افتاد، روی چروک‌های صورت مهربان خانم رخشنده، روی قابلمه‌ی ماکارونی، روی دست‌های من. چاقوی زنجان تمام کمر مامان را چاک تا چاک بریده. من و خانم رخشنده دست و پای جنازه را می‌گیریم و می‌کشیمش روی موکت‌های زبر لجنی رنگ‌مان. هیچ کدام‌مان هم گریه نمی‌کنیم. چون گریه کردن قدغن است. چون نباید ردّ اشک‌هایم روی صورتم بماند، نباید بابا ببیند و دوباره غر زدنش را شروع کند!
از گارسون می خواهم که میزم را جمع کند و برایم آفوگاتو بیاورد. قاشق اول را می‌گذارم توی دهانم. عجیب است. انگار سحر خواب خوانده‌اند و فوت کرده‌اند روی فنجانم. سست می‌شوم. سرم کوه می‌شود. می‌‌گذارمش روی میز، روی کیفم.
مامان تا هفت سالگی برایم قصه می‎خواند و هر شب همین که کتاب را می‌بست، می‌گفت: “الان یه فرشته‌ی مهربون میاد، بوست میکنه و خوابت می بره. فقط باید چشم‌هات رو ببندی! اگه نبندی، فرشته نمیاد.”
من تا ده سالم بشود، همیشه به فکر این بودم که یک فرشته چه شکلی است؛ تا روزی که دایی کیوان برایم از آلمان دو تا فرشته‌ی چینی با بال‌های پارچه‌ای حریر فرستاد. خود خودش بود. سفیدی و لبخندش را درست تصور کرده بودم. اما فقط یکبار فرشته‌هایم را لمس کردم و بعد، رفتند پشت شیشه، پیش قطار چوبی، میمون طبل‌زن و باربی کتابخوان‌، توی کمد اسباب بازی‌ها. هنوز هم آن فرشته‌ها را از پشت شیشه‌ی ضخیم و دودی رنگ کمد می‌بینم و هنوز هم گاهی منتظرم که بوسه های‌شان را روی گونه‌ام حس کنم‌.
چشم باز می‌کنم. یادم نمی‌آید کجا هستم تا وقتی که گارسون آرام و مهربان ازم می‌پرسد که حالم خوب است و به چیزی احتیاج ندارم؟ چیزی نمی‌خواهم اما تخم چشم‌هایم بد می‌سوزند و بغض دارد گلویم را پاره می‌کند. چانه‌ام می‌لرزد. بچه شده‌ام.
حالا دیگر کسی نیست که دعوایم کند و اشک‌هایم راحت می‌چکند توی فنجان آفوگاتو. بستنی آب شده و با قهوه قاطی شده، تلخ و شیرین، شوری اشک‌هایم هم به آنها اضافه می‌شود. فنجان را دست می‌گیرم و سر می کشم، بستنی، قهوه، اشک خودم و خون مادرم را.
از همین امروز صبح که پول دیه‌ی مامان نشسته توی حسابم و شروع کرده‌ام به خرج کردنش، حس می‌کنم که این گوشت و خون و استخوان اوست که به تن من برمی‌گردد؛  فکر می‌کنم گوشت تنش لای خشت‌های خانه‌ای است که قرار شده با پول دیه‌ی او بخرم، استخوان‌ها و جمجمه‌اش توی ستون‌ها و دیوارها خوابیده‌اند و خونش توی شیرهای آب جریان پیدا می کند. همه چیز مثل این است که انگار دوباره دارم پستان‌های مادرم را می‌مکم.
نتوانستم آن دو تابلو را توی نمایشگاهم نشان بدهم. چون پستان عریان زن ممنوع بود. من با همان مانتو و شلوارم چسبیده بودم به سینه‌های مامان که از قصد شبیه مشک کشیده بودم‌شان، بزرگ و پر و سفت. اما توی آن تابلوی دیگر، او بود که پیرِ پیر شده بود، قنداق شده بود، نوزاد چروکی بود آویزان از پستان من. شیر می‌خورد، با چشم‌های بسته. این تابلوها را به هیچ‌کس نشان دادم.
به خودم توی آینه‌ی آسانسور خانه نگاه می‌کنم. بیشتر از هشت ماه از تصادف و مرگ مامان می‌گذرد و من هنوز سر تا پا سیاه می پوشم. خانه هم مثل من است، هنوز ناباور، هنوز عزادار، هنوز گیرکرده در مرحله‌ی پذیرش مرگ.
مرباهای کپک زده‌ای که مامان قبل از فراموشی‌اش، حتی قبل از مرگ بابا پخته، هنوز توی یخچالند. بسته‌ی شیاف دیکلوفناک کمردردهای بابا هنوز توی فضای تنگ بین لوله‌ی سیفون و دیوار توالت است، موم چکیده از شمع‌های ختم مامان هنوز چسبیده به شیشه‌های عسلی. دفتر دستورهای آشپزی‌اش هنوز روی میز اوپن است و روی جلدش پراید سایپا پیچ جاده را دور می‌زند. این دفترها را کارخانه به بابا می‌داد و مامان جلد مشمایی‌شان را هم باز با مشما جلد می‌کرد.
دفتر را باز می‌کنم.
جای انگشت‌های کاکائویی مامان مانده روی کاغذ، روی دستوری که تند تند و با مداد از روی صفحه‌ی تلویزیون نوشته. ورق می‌زنم. نان خامه‌ای، شیرینی زعفرانی، پای سیب… یادآوری هیچ کدام‌شان طعم دهانم را شیرین نمی‌کند. از قصد دفتر را طوری می‌گیرم که اشکم بچکد روی دستور کیک آسان عصرانه، روی کاغذهایی که من هرگز نباید لمس‌شان می‌کردم، روی برگ گل‌های خشکی که دیگر دارند پودر می‌شوند. این گل‌ها را دزدکی از باغچه‌ی مدرسه برای مامان می‌کندم. مامان هر بار گل را می‌گرفت و سرم را می بوسید، درست فرق سر و بین موهایم را.
لای دفتر مامان، بین گل‌های خشک، همانجا که دستور کیک تولد دوطبقه را نوشته، گوله مویم را هم برایش می‌گذارم.
 -یادت میاد مامان؟ من دیگر دانشجو بودم. یادت هست چقدر طول کشید تا دوباره موهای آن یک تکه درآمد؟ به بابا چی گفتی؟ اصلاً بابا هیچ وقت ازت پرسید چرا؟ آن روز هم در خانه را بسته بودی. من جیغ می‌کشیدم و خانم رخشنده ی بیچاره که دیگر خیلی پیر شده بود و داشت می‌مرد، از پشت در می‌گفت: “بگرد! باید کلید رو پیدا کنی!” چطور می‌توانستم دنبال کلید بگردم؟ من از داخل، خانم رخشنده از بیرون، مشت می‌کوبیدیم به در. اما کلید توی پستان‌بند تو بود.
کلید خونی می‌شود. پستان بند خونی می‌شود. از سوراخ سینه‌اش خون داغ می‌جوشد. خرخر می‌کند و با چشم‌های ناباور به دست‌های خونی‌ام نگاه می‌کند. کلید را برمی‌دارم و در را باز می‌کنم. خانم رخشنده می‌نشیند بالای سر جنازه و برای مامان گریه می‌کند. مامان آرام است، آرام و مظلوم، مثل وقت‌هایی که در دوران مریضی‎اش می‌بردمش حمام و تنش را می‌شستم. هنوز زخم بخیه‌ی سزارین روی پوست پیرش بود. اما او دیگر چیزی از درد زایمان یادش نبود، او دیگر هیچ چیز یادش نبود.
-تو درهای بسته رو دوست داشتی مامان. همیشه کلیدها رو قایم می‌کردی. دکتر هم همین رو بهم توصیه کرد. گفت هر جا که می‌رم باید در را روت قفل کنم و هیچ وقت نباید کلید جلوی دستت باشه!
جنازه را با خانم رخشنده می‌کشیم و می‌بریم بیرون. من در را پشت سرم نمی‌بندم. توی یک دستم کلید است و توی دست دیگرم دست سرد و خونی مامان.
دفتر را می‌بندم و می گذارم سرجایش. چاقوی اصل زنجان را هم از توی کیفم درمی‌آورم و می‌گذارم جای چاقوی دم دستی کند مامان که آخرها، قبل از مریضی‌اش، قسم می‌خورد که دیگر نان را هم نمی‌برد و مدام بهم سفارش می‌کرد که ببرم چاقویش را تیز کنم. من هم مدام فراموش می‌کردم. مامان حرص می‌خورد و غر می زد. شاید دلش می‌خواست کتکم بزند! اما دیگر زورش نمی‌رسید. شاید هم زورش می‌رسید و بعد از مرگ بابا دیگر حوصله‌اش را نداشت. آن روزها مامان فقط افسرده و عزادار، زودتر و سریعتر، می‌رفت سمت پیری و فراموشی و مرگ.
روی کاناپه دراز می‌کشم‌. چشم‌هایم را می‌بندم و مچاله می‌شوم توی خودم. ناخن‌هایم را فرو می‌کنم توی ران پایم. فقط صدای تپش‌های تند قلبم را می‌شنوم. کاش می شد آن هم آرام‌تر شود. نباید سر و صدا کنم! نباید!
باید تابلوهای جدیدی بکشم که تن من و مامان، زخم زایمان داشته باشد، بخیه‌های عمیق، کثیف، تازه، آغشته به بتادین. همین روزها می‌روم انقلاب و با پول خون مامان، رنگ می‌خرم. اما حالا حالاها نمی‌توانم چیزی بکشم. چون مدام خوابم می‌آید و مدام حافظه‌ام سفید می‌شود.
پرده‌ها را می‌کشم. چراغ‌های خانه، آیفون و گوشی موبایلم را خاموش می‌کنم. خانه، وسط روز، ساکت و خاموش می‌شود، مثل وقت‌هایی که بابا از کارخانه برمی‌گشت، می‌خواست استراحت کند و من می‌دانستم که اگر کاری کنم که بابا بیدار شود، مامان می‌کُشدم.
از خواب می پرم، با هول و هراس. چیزی به ذهنم رسیده. یعنی توی خواب دیدمش؟ نمی‌دانم! اما شاید کلید کمد اسباب بازی‌ها هم پیش بقیه‌ی کلیدها توی آن کشوی کوچک کابینت باشد!
قلبم تند تند می‌زند. باور نمی‌کنم. اصلاً چرا این همه سال به ذهنم نرسیده بود؟! می‌روم سمتش. کشو را می‌کشم و جیرینگ جیرینگ برخورد کلیدهای آهنی با فلز کابینت بلند می‌شود. هر شش کلید را برمی‌دارم. مشتم را می‌بندم و فشار می‌دهم. چقدر لمس سردی‌شان لذت بخش است! هم گریه می‌کنم و هم از خوشحالی می‌خندم، با صدای بلند. شوری اشکم را مزه مزه می‌کنم. چه کیفی می‌دهد!
می‌بینی مامان؟ من حالا همه‌ی کلیدهایت را پیدا کرده‌ام. یادت می‌آید که چقدر درهای بسته را دوست داشتی؟ من هم حرف دکترت را گوش دادم و در را به رویت بستم. اما چرا هیچ کس حرفم را باور نکرد؟ همه گفتند امکان ندارد تو خودت گشته باشی و کلید را پیدا کرده باشی، محال است که کسی از بیرون در را به رویت باز کرده باشد! حتی دایی کیوان چند بار پشت گوشی ازم پرسید: “ثمین! مطمئنی کلید رو جلوی دست مامانت نذاشته بودی؟ پس چطوری تونسته بره بیرون آخه؟” دیگر چه فرقی میکرد؟ من که خانه نبودم، تو، پابرهنه با چاقوی آشپزخانه رفته بودی بیرون و تصادف کرده بودی. چاقو را برده بودی تیز کنی مثلاً؟ عجیب نبود که اسم مرا یادت نمی‌آمد اما یادت می ماند که هر روز چند بار یادآوری کنی که چاقوی دم دستی‌ات دیگر کند شده؟!
زل می‌زنم به تیزی تیغه‌ی چاقوی اصل زنجان، به برق میخ‌ها روی دسته‌ی چوبی‌اش. روی چاقوی دم دستی مامان خون خودش خشکیده بود. شستمش و گذاشتمش توی سینک، بین قاشق و چنگال‌های غذا خوری.
باز هم فکر دیگری به سرم می‌زند. باید این بار جای نمایشگاهم را طوری انتخاب بکنم که هرطور و از هر جا وارد بشوی و بچرخی، باز هم تصویر من، با بند ناف بریده‌ی توی دستم آخرین تصویر باشد! نه! ردّی از چاقوها توی نقاشی‌هایم نیست. آن‌ها پشت پرده و مخفی اند، جایی که کسی نمی‌بیندشان، پشت دری بسته‌.
کلید توی قفل، تقی صدا می‌دهد. قلبم می‌ریزد. در کمد اسباب بازی‌ها، ناله می‌کند و باز می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم. طاقت دیدنش را ندارم.‌
همین جمله را توی مرده شورخانه هم گفته بودم. آن روز هم همینطور زانوهایم سست شده بودند و فشارم افتاده بود.
اما این بار فرق می‌کند. این‌بار من، خودِ خودِ من، کلید را پیدا کرده ام و در را باز کرده‌ام.

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 4.2 ⭐ (بر اساس 10 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x