نقد داستان کوتاه “فریاد”

نقد داستان کوتاه “فریاد” اثر سمیه رضایی

 

داستان فریاد روایت پسربچه‌ای‌ست که همراه خانواده‌اش از روستا به شهرکی صنعتی کوچ کرده است. والدین هر دو در کارخانه‌‌های همین شهرک کار می‌کنند. شهرکی که آسمانش چند روزی‌ست سیاه شده از دود و مدرسه تعطیل است. پسرک تنها در خانه مانده. او با پیرزن همسایه‌ی روبه‌رو، که دخترش هر صبح او را در خانه حبس می‌کند، رابطه‌ای از دور و از پشت پنجره ساخته است. یک روز پنجره بسته می‌ماند و پسر نگران می‌شود. پدر و مادر تلفن را جواب نمی‌دهند. پسر با پرتاب صدف‌های گلدان سعی می‌کند توجه پیرزن را جلب کند و وقتی نتیجه‌ای نمی‌گیرد، فریاد می‌کشد. پرویز، دی‌جی بیکارشده‌ای که یک‌ماه پیش به همین شهرک آمده و در طبقه‌ی پایین زندگی می‌کند، فریاد را می‌شنود، خود را به کارخانه‌ی دختر می‌رساند، با آخرین اسکناس‌هایش نگهبان را راضی می‌کند دختر را بیرون بکشد. آمبولانس می‌رسد و پیرزن را می‌برند.

پیرنگ داستان بر زنجیره‌ای علّی استوار است؛ فقر و بیکاری به مهاجرت منجر شده. مهاجرت کودک را تنها می‌کند و تنهایی او باعث می‌شود رابطه‌‌‌ی دوستانه‌ای میان او و پیرزن شکل بگیرد که با مردن پیرزن باز کودک تنها می‌شود.

داستان سه‌بخشی است اما ساختار سه‌بخشی‌اش بالانس نیست. بخش اول پرمایه و دراماتیک است، از زاویه‌ی پسر روایت می‌شود و با فریاد پایان می‌یابد. بخش دوم همان لحظه را از جای دیگری، از نگاه پرویز، دوباره آغاز می‌کند و باز به همان فریاد می‌رسد. این تکرارِ همراه با تغییر نگاه شبیه تقاطع دو خط موازی است که فقط صدا آن‌ها را به هم گره می‌زند. بخش سوم زمان را به حال می‌برد و روایت چندکانونی می‌شود. بخش اول از بخش‌های دیگر قوی‌تر و نقطه‌ی قوت داستان است. بخش دوم با جزییات زیادی روایت می‌شود و در بخش سوم هم‌بستگی تصادفی کمی دست‌ساز و مصنوعی و تقارن خیلی قراردادی می‌شود.

چینش اشیاء نمادین در داستان آگاهانه‌تر از آن است که طبیعی بماند کلاه نیمه‌کاره‌ی پشمی که در بخش آخر و واپسین لحظه در دست دختر ظاهر می‌شود، صدفی که آخرین تصویر داستان است، و نسیم خنک پایانی. این‌ها همه جهت‌گیری عاطفی روشنی دارند. زاویه‌ی دید در دو بخش نخست سوم‌شخصِ محدود با کانونی‌سازی درونی است و در بخش پایانی به دانای کل متحرک تبدیل می‌شود. روایت پسر با جریان سیال ذهن و صداهایی که از حافظه می‌آیند، به‌ویژه صدای پیرزن، درهم‌تنیده است. تقریبا همه‌ی خاطره‌ها به شکل فلاش‌بک می‌آیند. نخستین دیدار با پیرزن، خیال‌پردازی درباره‌ی روستا و گفت‌وگوی پیشین پرویز و نسرین. مهم‌ترین حذف داستان کنش پرویز است. خواننده او را روی بالکن می‌بیند و چند سطر بعد، در بخش سوم، تازه می‌فهمد که پیش‌تر به کارخانه رفته بود. این حذف غافل‌گیری می‌آفریند و کنش را از شخصیتِ خسته‌ی او جدا می‌کند. فرجام رابطه‌ی پسر و پرویز هم هیچ‌جا نیامده و خواننده باید آن را بازسازی کند. تعلیق از سکوت پنجره، تلفن‌های بی‌پاسخ و گازِ روشن‌نشدنی ساخته می‌شود. گره‌افکنی در درماندگیِ پسر شکل می‌گیرد؛ در قفل است و تلفن کردن ممنوع، و صدف‌ها به شیشه نمی‌رسند. فریاد پسرک نیز هم اوج است و هم نقطه‌ی گره‌گشایی. فرود در بخش سوم با آمبولانس و آرامشی نسبی می‌آید، اما پایان باز می‌ماند و سرنوشت پیرزن معلوم نیست.

نویسنده فضای داستان را بسیار ماهرانه به‌تصویر کشده. فضا مرطوب، دودگرفته و کلافه‌کننده است. باران، تاریکی ظهر و بوی لاستیک و دود در همه‌جا حضور دارد. لحن راوی نرم و هم‌دلانه است و به قضاوت و شعار نزدیک نمی‌شود. صدای عاطفی راوی غمی مهارشده است که در پایان، با نسیم خنک و غلتیدن صدف، به شکلی محتاط به امید می‌رسد.

دلتنگی کودک برای روستا و جدایی از اصل و ریشه با نی‌نامه‌ی مولانا هم‌خوان است؛ صدایی که از اصل خود بریده شده و ناله می‌کند. کودک در سفر قهرمان از بهشت روستا به جهان زیرین شهرک رانده شده. آب نماد ناخودآگاه و تولد دوباره است و پرویز سایه‌ای است که به نیرویی یاری‌گر بدل می‌شود.

محور روایت هم حول تجربه‌ی زیسته‌ی بدن است؛ سرمای موزاییک روی پای برهنه، خیسی تن و لرزش. پیرزن بیش از آنکه دیده شود، شنیده می‌شود و صدایی بی‌حضور است و چشم‌های روشنش آدم را به مسئولیت فرامی‌خواند. زمان نیز تجربه‌ای ذهنی است، چنان‌که کودک ساعت یازده را می‌بیند و آرزو می‌کند ای کاش خواندن ساعت را نمی‌دانست.

معنا در این داستان قطعی نمی‌شود. تنها حلقه‌ی باز پیرنگ علت بیماری پیرزن است. گاز، سرما و ضعف قلب هر سه محتمل‌اند و متن عمدا میان‌شان تصمیم نمی‌گیرد.علت بیماری، سرنوشت پیرزن و حتی رابطه‌ی نهایی پسر و پرویز در تعلیق می‌مانند. تلفن، دیوار و قفل رسانه‌هایی‌اند که شکست می‌خورند و تنها صدای خام، یعنی فریاد، فارغ از زبان و کلمه اثر می‌کند. بی‌نامیِ شخصیت‌ها هم آن‌ها را از هویت ثابت جدا کرده است.

چندمعنایی بودن عنوان نیز قابل توجه است، فریاد هم فریاد کودک است، هم فریاد طبقه‌ای شنیده‌نشده، هم اعتراض به کارخانه و شهرک. صدف، که باید صدای دریا را در خود داشته باشد، اینجا گل‌آلود و بی‌صداست، ابزاری ناکام برای ندا. کلاه نیمه‌کاره می‌تواند محبت ناتمام پیرزن به پسر باشد یا نماد زندگی نیمه‌تمام.

داستان زیر پوست خود نقدی بر صنعتی‌شدنِ بی‌پشتوانه دارد. مهاجرت اجباری از روستا، هوای آلوده‌ای که مدرسه را تعطیل می‌کند، دستمزد ناکافی، تعدیل نیرو و مراقبتی که بر دوش خانواده‌های کارگر انداخته شده. انضباط فضایی باعث می‌شود دختر مجبور باشد مادرش را پشت دری قفل‌شده رها کند چون ساختاری برای مراقبت وجود ندارد. در عین حال، هم‌بستگی طبقاتی نمودی کوچک اما واقعی دارد مردی که تقریبا هیچ ندارد، ته پس‌اندازش را برای غریبه‌ای خرج می‌کند و یک پسربچه نگران کسی‌ست که درست نمی‌شناسد.

باران نماد تطهیر و فروریختن مرزهاست. کودک چنان خیس می‌شود که گویی در آب، به تاکستان و پونه و شرشر آب برمی‌گردد.

فریاد، داستانی‌ست درباره‌ی تنهایی انسان و نیاز به تعامل در جهانی که پر از قفل و دیوار و زنگ کارخانه است و عاری از رنگ و احساس. ساختار سه‌بخشی داستان، با دو روایت موازی که در یک فریاد به هم می‌رسند و بخش پایانی چندکانونی، نشان می‌دهد که آدم‌های جدا از هم، هر کدام با درد خودشان، بی‌آنکه بدانند به هم گره خورده‌اند. بن‌مایه‌ی اجتماعی داستان یعنی مهاجرت اجباری، فقر، بیکاری، نبودِ ساختار مراقبت از سالمندان و کودکان بدون شعار و از راه جزئیات زندگی روزمره می‌آید.

داستان ایده‌‌‌ای روشن دارد و زبان محاوره‌ای زنده و تصاویر حسی. هر کدام آدم‌های داستان لحن و صدای خاص خود را دارند. با این حال این داستان، اثری‌ست که با صداهای کوچک و آدم‌های زیر پوست جامعه هم‌دلی می‌کند و نشان می‌دهد گاهی یک اکت انسانی کافی است تا زنجیره‌ای از انسان‌ها به تعامل و هم‌دلی برسند.