نقد داستان کوتاه “شیرین” اثر سمیه کاتبی
بازی دنیا
گاهی یک اتفاق کوچک، خاطرهای را از سالها پیش به زمان حال میآورد. در داستان «شیرین» نوشتهی سمیه کاتبی، شکستن شیشه و افتادن توپ در حیاط، راوی را به بیست سال قبل میبرد؛ به محلهای در نیشابور و روزهایی که فوتبال بازی کردن برای دختری به نام شیرین، ساده و بیدردسر نبود.
انتخاب توپ برای آغاز داستان، راهی برای ورود به خاطره است و بازگشت دوباره به تصویر توپ در پایان، روایت را در یک قاب قرار میدهد. توپ در این میان فقط وسیلهی بازی نیست؛ بهانهای است برای مرور موقعیتی که در آن خواستهی آدمها با محدودیتهایی روبهرو میشود. از همینجا میتوان به برداشتی گستردهتر رسید؛ آدمها گاهی شبیه توپهایی هستند که دنیا در زمین بازی خود به حرکت درمیآورد؛ زمینی با بایدها و نبایدهایی که پیش از رسیدن پای ما به آن توپ وجود داشتهاند.
شیرین در کودکی با گروهی از پسرهای محله فوتبال بازی میکند. برای اینکه بتواند در جمع آنها بماند، باید قواعد نانوشتهی گروه را بپذیرد و همزمان مراقب واکنش بزرگترها باشد. محسن او را واسطهی ورود به گروه کرده و شیرین هم قول داده است از قانون گروه سرپیچی نکند. شیرین برای ماندن در جمع پسرها، قواعد گروه را میپذیرد؛ حتی وقتی یکی از این قواعد با علاقهی شخصیاش در تضاد است. او دفتر مشق و دیکتهاش را دوست دارد و عکسهای برچسبی را برای منیژه نگه داشته است، اما به محسن قول داده از قانون گروه سرپیچی نکند. وقتی با فریاد «خانم کوچولو و پسرشجاع رو میخوام» سعی میکند دفترش را از آتش نجات دهد، دیگر دیر شده است. علی دفتر نیمسوخته را بیرون میکشد و آتش را خاموش میکند، اما شیرین دفتر را با اخم از دستش میگیرد و کنار در خانه میایستد. لبخند علی روی صورتش میماسد. این واکنش نشان میدهد او میخواهد در جمع پذیرفته شود و برای حفظ جایگاهش در گروه، بعضی از قواعد آن را میپذیرد، بیآنکه لزوماً با آنها همعقیده باشد.
جزئیات ظاهر شیرین نیز محدودیتهای حضور او در این جمع را ملموس میکند. راوی او را «وسط یک لشکر پسر» میبیند که «دامن پیراهنش را توی شلوار داده و دمبالهی آویزان روسریاش را توی یقه کرده». این تصویر نشان میدهد که شیرین برای بازی کردن، ظاهرش را با شرایط جمع سازگار میکند؛ انگار حتی بدن و لباسش هم باید از قواعدی پیروی کنند. با این حال، شیرین فقط از خلال محدودیتهایش شناخته نمیشود. شوخیاش دربارهی مسعودی و شورورز، سکوتش در برابر پرسشهای مادر و پیشنهاد معذرتخواهی از مسعودی، جنبههای متفاوتی از رفتارش را نشان میدهند. او هم میتواند سرسخت و بازیگوش باشد و هم به وقت بروز مشکل به راهی برای جبران فکر کند. پیشنهاد معذرتخواهی نشان میدهد که شیرین در آن لحظه، بیش از مقابله با مسعودی، به بازگرداندن توپ و ادامهی بازی فکر میکند. این تفاوت رفتارها، شخصیت او را از تصویر سادهی دختری که فقط در برابر محدودیتها مقاومت میکند، فراتر میبرد.
محدودیتهای شیرین فقط به قانون گروه پسرها مربوط نیست. مادرش نگران حرف مردم است و از او میخواهد در خانه بماند. وقتی مسعودی برای شکایت به خانه میآید، مادر از شیرین دفاع میکند و میگوید یک هفته است پا به کوچه نگذاشته؛ اما کمی بعد، خودش از بازی کردن او با پسرها شکایت میکند و هشدار میدهد: «اگه بابات بفهمه با پسرای کوچه بازی میکنی، قیامت به پا میکنه.» در پایان ماجرا هم حرف مادر صریحتر میشود: «چه معنی داره دختر با پسر بازی کنه. پس فردا هزار جور حرف و حدیث پشت سرت درمیاد.»
مادر در این داستان صرفاً مانعی در برابر خواستهی دختر نیست. او هم درون همان قواعدی زندگی میکند که آزادی شیرین را محدود میکنند. نگرانیاش از واکنش پدر و قضاوت دیگران، نشان میدهد که این قواعد از یک نفر به دیگری منتقل میشوند؛ مادر هم آنها را بازگو میکند و هم با آنها از دخترش مراقبت میکند. در نتیجه، رابطهی مادر و دختر یک تقابل سادهی آزادی و محدودیت نیست بلکه مادر میخواهد شیرین را از پیامدهای اجتماعی رفتارش دور نگه دارد، اما راهی که برای این کار میشناسد، محدود کردن شیرین است.
پدر در داستان حضور مستقیم ندارد، اما ترس از واکنشش بر رفتار شیرین سایه انداخته است. بچهها به نوبت سر کوچه کشیک میدهند تا اگر پدر شیرین آمد، به او خبر بدهند. این جزئیات، شکل دیگری از نظارت را نشان میدهد؛ نظارتی که حتی در غیاب صاحب قدرت هم کار میکند. بچهها برای ادامهی بازی باید حضور احتمالی پدر را در محاسباتشان وارد کنند. آنها قواعد را تغییر نمیدهند، بلکه شیوهی بازی را طوری تنظیم میکنند که بتوانند از چشم بزرگترها دور بمانند. پنهانکاری در اینجا به راهی برای حفظ آزادی محدودشان تبدیل میشود.
فضای کوچه نیز در شکلگیری این موقعیتها نقش دارد. کوچه محل بازی و معاشرت بچههاست، اما همزمان به خانهها و حریم خصوصی بزرگترها راه دارد. پاسیو و گلهای مسعودی، مرز میان این دو فضا را به نقطهی برخورد تبدیل میکنند. حساسیت او به گلهایش قابل درک است؛ شیرین هم توپ را به میان لالهعباسیها و تاجخروسها میزند و بازی به حریم خانهی او وارد میشود. با این حال، واکنش مسعودی از شکایت فراتر میرود. او بچهها را با الفاظ تحقیرآمیز خطاب میکند، تهدیدشان میکند و سرانجام توپ را با کاتر میبُرد. رفتار او نشان میدهد که مسئله فقط آسیب دیدن گلها نیست؛ او از موقعیتی برخوردار است که میتواند با تکیه بر قدرتش، بازی بچهها را بهکلی متوقف کند.
واکنش محسن به این رفتار نیز بخشی از منطق داستان است. او پس از بریدن توپ، روی دیوار خانهی مسعودی ادرار میکند؛ عملی کودکانه و تلافیجویانه که قرار است به گلهای محبوب همسایه آسیب بزند. این مقابله به مثل، خشونت را از بین نمیبرد، بلکه شکل دیگری از آن را به نمایش میگذارد. مسعودی با قدرت بزرگسالی و مالکیت خانهاش بازی را متوقف میکند و محسن با کاری که از دستش برمیآید، به او پاسخ میدهد. میان این دو، شیرین قرار دارد؛ دختری که هم در برابر قواعد جنسیتی محدود شده و هم در لحظهی برخورد با قدرت مسعودی، امکان چندانی برای تغییر نتیجه ندارد.
علی در میان بچهها جایگاه متفاوتی دارد. او از روستای شورورز به نیشابور آمده، برای دیگران لواشک و قرهقروت میآورد و توپ چهلتکهای دارد که امضای پهلوان شورورزی روی آن دیده میشود. این امضا برای علی ارزش شخصی دارد و توپ را از یک وسیلهی بازی معمولی متمایز میکند. با این حال، شخصیت او بیش از هر چیز از طریق رفتارهایش با شیرین شکل میگیرد. هنگام بازی، با وجود تواناییاش در دریبل زدن و رسیدن به دروازه، هر بار که به شیرین نزدیک میشود، کند میشود و توپ را آرام به سمت او میفرستد یا به اوت میزند. وقتی شیرین دروازهبان است، علی به جای شوت کردن، چند ثانیه مکث میکند و توپ را به بیرون میزند. این رفتار میتواند نشانهی علاقهای شخصی باشد، هرچند داستان آن را بهصراحت نامگذاری نمیکند.
با این همه، رابطهی علی و شیرین به نشانههای احتمالی علاقه محدود نمیشود. علی دفتر نیمسوختهی شیرین را نجات میدهد و وقتی مسعودی به او و محسن فحاشی میکند، میگوید اگر کسی به خواهر و مادر یا ناموس او چنین حرفهایی بزند، خشتکش را جر میدهد. این جمله، از یک سو خشم او را از توهین نشان میدهد و از سوی دیگر، در زبان خود او نیز از همان منطق مالکیت و ناموس استفاده میکند که در جهان داستان بر رفتار شیرین سایه انداخته است. علی با شیرین همدلی میکند، اما زبان و تصورش از دفاع از یک دختر، کاملاً بیرون از قواعد رایج جامعه قرار ندارد. داستان از این راه شخصیت او را پیچیدهتر میکند. او میتواند در موقعیتی حامی شیرین باشد و در عین حال، از همان چارچوبهای فکری اطرافش تأثیر گرفته باشد.
پایان رابطهی علی با توپ، یکی از لحظههای ماندگار داستان است. او برای خداحافظی توپ چهلتکهاش را به بچهها نشان میدهد و محسن اصرار میکند دستکم یک بازی با آن انجام دهند. بازی به افتادن توپ در پاسیو و بریدن آن با کاتر ختم میشود. وقتی مسعودی توپ را قاچشده به سمت دیوار پرتاب میکند، علی حتی برنمیگردد تا آن را نگاه کند. بعد کاتر را بیرون میکشد، بخش امضاشده را میبُرد و در جیبش میگذارد. این حرکت را میتوان تلاشی برای حفظ بخشی از چیزی دانست که برایش ارزش داشته است. توپ دیگر نمیتواند به شکل پیشین وسیلهی بازی باشد، اما امضا را میتوان از آن جدا کرد و با خود برد. این برداشت از جزئیات رفتار علی شکل میگیرد، نه از معنایی که روایت بهصراحت توضیح داده باشد.
از نظر ساختار، بازگشت از زمان حال به خاطره و سپس رسیدن به صحنهی بریدن توپ، به داستان پیوستگی میدهد. تصویر آغازین، خاطره را فعال میکند و توپ در بخشهای مختلف روایت، بارها بهانهای برای آشکار شدن رابطهها و محدودیتها میشود. روایت با کنار هم گذاشتن صحنههای بازی، گفتوگوهای مادر و شیرین، سوزاندن دفتر و برخورد با مسعودی، بهتدریج نشان میدهد که این بازی از ابتدا هم صرفاً بازی فوتبال نبوده است.
در خوانش من، توپ تصویری از آدمهایی است که در بازی دنیا حرکت میکنند؛ بازیای با قواعدی که پیش از انتخاب ما شکل گرفتهاند. از کودکی به ما گفته میشود چه رفتاری پذیرفتنی است، چه خواستهای باید پنهان بماند، چه کسی اجازهی حضور در کدام جمع را دارد و برای پذیرفته شدن چه چیزهایی را باید تغییر دهد. شیرین میخواهد فوتبال بازی کند، اما باید مراقب آمدن پدرش باشد، قانون گروه را بپذیرد و با نگاه مادر و حرف مردم کنار بیاید. مسعودی با تکیه بر قدرت خود بازی را متوقف میکند، محسن به شیوهی خودش مقابله میکند و علی تصمیم میگیرد کدام بخش از توپ را با خود ببرد. هرکدام در برابر قواعد موجود، جایگاه و امکان متفاوتی دارند.
شاید تفاوت شخصیتهای داستان در همین باشد که هرکدام پس از برخورد با قواعد بازی، راه متفاوتی برای ادامه دادن پیدا میکنند. شیرین میکوشد جای خود را در جمع حفظ کند، محسن به تحقیر و زورگویی پاسخ میدهد و علی تکهای از توپ را که برایش ارزش دارد، با خود میبرد. هیچکدام نمیتوانند اتفاق افتاده را به حالت اول برگردانند، اما واکنششان به آنچه از دست دادهاند، یکسان نیست. شاید نتوانیم زمین بازی و قواعدش را انتخاب کنیم، اما آنچه در برابرشان انجام میدهیم، همیشه یکسان نیست. داستان «شیرین» از دل محدودیتهای تحمیلشده و واکنش آدمها جان میگیرد؛ از آدمهایی که در موقعیتهایی مشترک قرار میگیرند، اما هرکدام چیزی متفاوت از آن موقعیت با خود به همراه میبرند.