نقد داستان کوتاه “برای این سگ لعنتی یه اسم بذار!” اثر علی صالحی بافقی
داستان «برای این سگ لعنتی یه اسم بذار!» در ظاهر روایت سادهای دارد: پیرمردی تنها به نام سهراب با سگی زخمی روبرو میشود که از صبح پشت در خانهاش کز کرده است. سهراب ابتدا از حضور سگ ناراضی است، اما بهتدریج به آن غذا میدهد، آب میدهد، میشویدش و در پایان اجازه میدهد کنار بخاری بماند. در کنار او پسربچهای به نام یونس نیز حضور دارد که برای رساندن خریدهای پدرش به خانهی سهراب آمده و با پرسشهای ساده و کودکانه، لایههایی از گذشتهی مرد را آشکار میکند. اما داستان در واقع دربارهی سگ نیست؛ سگ فقط نقطهی ورود ما به جهان مردی است که با فقدان، تنهایی و حافظهی فرسودهی خود زندگی میکند.
نویسنده از همان ابتدا فضای داستان را با جزئیاتی ساخته که بیش از آنکه صرفا توصیفی باشند، در شکلگیری معنای داستان نقش دارند: خانهای سرد، درِ نیمهباز، قالیچهی نخنما، پردههای کج و چرک، بوی نم و سیگار و مردی که کنار بخاری نشسته است. این خانه، پیش از آنکه محل زندگی سهراب باشد، شمایلی از وضعیت درونی اوست؛ فضایی فرسوده، سرد و بسته که هنوز نشانههای گذشته را در خود نگه داشته است. در مقابل، بخاری و گرمایی که در پایان نصیب سگ میشود، بهتدریج نقش دیگری پیدا میکند و از یک وسیلهی سادهی خانه به نشانهای از بازگشت گرما و رابطه تبدیل میشود.
شخصیت سهراب نیز از طریق توضیح مستقیم معرفی نمیشود، بلکه بیشتر از خلال رفتارهایش شناخته میشود. او مردی عبوس، بدخلق و ظاهرا بیحوصله است. به سگ میگوید «لعنتی»، با یونس تند حرف میزند و تقریباً همهچیز را با غرغر پاسخ میدهد. اما رفتار واقعی او با زبانش تفاوت دارد. همان مردی که سگ را نمیخواهد، برایش جگر کنار میگذارد؛ همان کسی که از حضورش عصبانی است، آب گرم فراهم میکند، زخمش را میشوید و برای خشک کردنش به اتاقی میرود که مدتهاست درش را بسته است. همین فاصله میان گفتار و رفتار، یکی از موفقترین عناصر شخصیتپردازی داستان است. سهراب قادر نیست احساساتش را به زبان بیاورد، اما بدن و رفتار او چیز دیگری میگویند.
این ویژگی در مورد گذشتهی او نیز تکرار میشود. سهراب دربارهی مریم یا مهتاب تقریبا هیچ توضیح روشنی نمیدهد، اما نشانههای حضور غایب او در خانه باقی مانده است. اتاق قفلشده، تخت، لباسها، دمپاییها، حولهی صورتی و خاطرهی آب آوردن برای او، گذشتهای را میسازند که شخصیت نمیتواند مستقیم دربارهاش صحبت کند. نویسنده هوشمندانه از توضیح مستقیم فاصله گرفته و فقدان را از طریق اشیا نشان داده است. ما نمیشنویم که سهراب چه اندازه دلتنگ است؛ ما دمپاییهای زنی را میبینیم که هنوز مرتب کنار جالباسی قرار گرفتهاند. همین تبدیل احساس به شیء، داستان را از یک روایت احساساتی دور میکند.
یکی از مهمترین عناصر داستان، حافظهی سهراب است. او حتی دلیل نداشتن شست دستش را به یاد نمیآورد. شکل دقیق خندهی مهتاب را فراموش کرده و تعداد دفعاتی را که برای او آب آورده به خاطر نمیآورد. این فراموشیها در داستان پراکندهاند، اما در کنار هم تصویر مردی را میسازند که گذشته برایش نه کامل حاضر است و نه کامل غایب. خاطرات او تکهتکه و تداعیوار بازمیگردند. بریدن جگر او را به یاد مهتاب میاندازد، آب سگ او را به یاد آب دادن به زن بیمار میبرد و نام مریم او را در لابلای کارهایش متوقف میکند. بنابراین حافظه در این داستان صرفا یک ویژگی شخصیتی نیست؛ یکی از ابزارهای اصلی روایت است.
مسئلهی نام، اما، مهمترین محور معنایی داستان است. از میانهی داستان به بعد، پرسش «اسمش چیه؟» بار بسیار بیشتری از یک سؤال ساده پیدا میکند. یونس اصرار دارد سگ باید اسم داشته باشد و سهراب در برابر این خواسته مقاومت میکند. این موضوع از خاطرهی مهتاب نیز تغذیه میشود؛ زنی که برای گلدانهایش اسم میگذاشته و معتقد بوده:
وقتی واسه یه چیزی اسم میذارم، دیگه نمیتونم بگم وجود نداره.
این جمله، بهنوعی کلید ورود به معنای عمیقتر داستان است. نامگذاری در اینجا یعنی پذیرفتن وجود. چیزی که نام دارد، دیگر نمیتواند بهسادگی انکار شود. بنابراین وقتی سهراب از گذاشتن اسم برای سگ خودداری میکند، مسئله فقط این نیست که هنوز نام مناسبی پیدا نکرده؛ او در برابر پذیرفتن یک تعلق تازه مقاومت میکند.
این معنا در مورد نام «مریم» به اوج میرسد. سهراب نام مریم را روی کاغذ مینویسد، اما بلافاصله توضیح میدهد: «اسم یکی دیگه بود که یادم نره.» همین جمله یکی از ظریفترین لحظات داستان است. او نام مریم را نوشته تا فراموشش نکند، اما بعد همان کاغذ را مچاله میکند. گویی حتی برای به یاد آوردن نیز هنوز آمادگی کامل ندارد. در اینجا نوشتن و پاک کردن، یادآوری و فراموشی، در برابر هم قرار میگیرند.
ورود یونس نیز صرفا برای پیش بردن داستان نیست. یونس آینهی دیگری از تنهایی است. او میگوید در خانه کسی را ندارد و وقتی سهراب از مادر و خواهر و برادر میپرسد، پاسخ میدهد که هیچکدام را ندارد. بنابراین در پایان با سه موجود تنها روبرو هستیم: سهراب، یونس و سگ. هر سه به شکلی با فقدان مواجهاند، اما واکنش آنها متفاوت است. سهراب از تعلق میترسد، سگ به دنبال پناه است و یونس به دنبال رابطه و همراهی.
در این میان، کودک نقش مهمی در آشکار کردن چیزی دارد که سهراب نمیخواهد ببیند. پرسش های او سادهاند، اما همین سادگی به آنها قدرت میدهد. وقتی میپرسد «اسمش چیه؟» یا میگوید «همهی سگها خودشون اسم دارن»، در واقع ناخواسته وارد قلمرو عاطفی سهراب میشود. او بدون اینکه از گذشتهی مرد چیزی بداند، به مسئلهای دست میگذارد که سهراب از آن فرار میکند.
حتی جملهی پایانی یونس دربارهی مالکیت بسیار مهم است: «هر کی روش اسم بذاره، سگه فقط مال اون میشه.» در سطح داستانی، کودک دربارهی سگ حرف میزند؛ اما در سطح تأویلی، جمله دربارهی تعلق است. اسم گذاشتن، موجودی را به حوزهی عاطفی ما وارد میکند. وقتی چیزی را نام میدهیم، به آن رابطه پیدا میکنیم و هر رابطهای امکان فقدان را نیز با خود دارد. شاید سهراب دقیقا از همین میترسد. او قبلا تعلق داشته و از دست داده است؛ حالا ترجیح میدهد چیزی را بینام نگه دارد تا مجبور نباشد دوباره فقدان را تجربه کند.
از این منظر، سگ و سهراب نیز به شکلی ظریف در کنار یکدیگر قرار میگیرند. سگ زخمی است، یک گوش ندارد و پایش آسیب دیده، سهراب نیز میلنگد و شست دستش را از دست داده است. هر دو بدنهای آسیبدیده دارند. هر دو تنها هستند. هر دو در خانهای قرار گرفتهاند که به شکلی با فقدان پیوند دارد. اما تفاوت مهم این است که سگ هنوز به گرما و مراقبت تن میدهد، در حالی که سهراب مدتهاست خود را از آن محروم کرده است.
صحنهی شستن سگ در این میان یکی از مهمترین صحنههای داستان است. سهراب ابتدا با اکراه این کار را انجام میدهد، اما آب گرم را فراهم میکند و زخم پای حیوان را میشوید. همزمان، توالت او را به خاطرهی مریم میبرد؛ همان جایی که زمانی او را مینشانده تا تنش را بشوید. بنابراین کنشی که در ظاهر مراقبت از سگ است، در عمق خود تکرار یک تجربهی مراقبتی از گذشته است. سهراب شاید بدون اینکه خودش بداند، دوباره دارد از موجودی آسیبپذیر مراقبت میکند.
اتاق مریم نیز نقطهی اوج مواجههی سهراب با گذشته است. او برای پیدا کردن وسیلهای وارد اتاق میشود، اما فقط تا چارچوب در پیش میرود. جلوتر نمیرود. این حرکت بسیار معنادار است: گذشته هنوز در خانه وجود دارد، اما سهراب نمیتواند وارد آن شود. با این حال، وقتی دمپاییهای مریم را مرتب میکند و حوله و ملحفه را از اتاق بیرون میآورد، برای نخستین بار چیزی از آن گذشته را با خود به زمان حال میآورد. حولهی صورتی، که زمانی بخشی از جهان مریم بوده،حتی چند تار موی مریم را روی حوله میبیند بلافاصله تن سگ با آن پوشانده میشود این جابهجایی بسیار ظریف است: شیئی متعلق به گذشته، در خدمت مراقبت از موجودی در زمان حال قرار میگیرد.
به همین دلیل پایان داستان اهمیت ویژهای پیدا میکند. سهراب در نهایت برای سگ اسم نمیگذارد. حتی کاغذی را که نام مریم روی آن نوشته، مچاله میکند. اما سگ را از خود نمیراند. اجازه میدهد کنار بخاری بماند و دستش را روی بدن او میکشد. یعنی سهراب هنوز نمیتواند گذشته را به زبان بیاورد، اما توانسته به یک موجود زنده در زمان حال نزدیک شود.
آخرین تصویر داستان نیز بسیار خوب انتخاب شده است: سگ زیر نوازش سهراب، کنار بخاری، آرام میگیرد و به خواب میرود. این پایان، برخلاف یک پایان توضیحی، معنای داستان را به خواننده واگذار میکند. نویسنده نمیگوید سهراب، فراموش کرده یا از سوگ عبور کرده است. فقط نشان میدهد که دست او دوباره توانسته موجودی را لمس کند.
از نظر ساختار، داستان بیشتر بر روایت خطی استوار است، اما خاطرات از طریق تداعی وارد روایت میشوند و به همین دلیل زمان ذهنی سهراب با زمان بیرونی داستان تفاوت پیدا میکند. پرشهای زمانی عمدتا کارکرد دارند و به تدریج اطلاعات لازم را در اختیار خواننده میگذارند. نقطهی قوت این شیوه آن است که گذشته یکباره توضیح داده نمیشود؛ بلکه مثل حافظهی خود سهراب، تکهتکه و ناپیوسته بازمیگردد.
البته داستان در بعضی نقاط میتواند فشردهتر شود. تعدادی از نشانهها مانند فقدان شست، لنگیدن سهراب، پای زخمی سگ، گوش بریده، اتاق بسته، لباسها، دمپاییها، حوله و موهای خاکستری، همگی ظرفیت نمادین دارند و تراکم آنها ممکن است در بعضی لحظات توجه خواننده را بیش از اندازه به «معناجویی» معطوف کند. اگر یکی دو نشانهی فرعی حذف یا کمرنگ شوند، نشانههای اصلی فرصت بیشتری برای اثرگذاری پیدا میکنند.
ابهام میان نامهای «مهتاب» و «مریم» هم نیازمند توجه است. اگر این دو نام متعلق به یک شخصیت هستند، متن باید اندکی نشانهی روشنتر برای این جابهجایی داشته باشد؛ و اگر دو شخصیت متفاوتاند، لازم است تفاوت آنها برای خواننده قابل تشخیصتر شود. البته میتوان این آشفتگی را بخشی از اختلال حافظهی سهراب دانست، اما ابهام هنری زمانی مؤثر است که خواننده احساس کند متن عامدانه او را در وضعیت خاصی قرار داده، نه اینکه اطلاعات کافی دریافت نکرده است.
با وجود این، داستان در مهمترین بخش خود موفق عمل میکند: به جای آنکه دربارهی سوگ، تنهایی و فقدان سخنرانی کند، آنها را در رفتار و اشیای داستان نشان میدهد. این ویژگی باعث شده پایان داستان نیز از احساساتیگری فاصله بگیرد. سهراب نمیگوید دلش برای مریم تنگ شده، گریه نمیکند و اعترافی بزرگ ندارد؛ فقط دستش را روی بدن سگ میکشد. همین رفتار کوچک، در متن، معنایی بزرگ پیدا میکند.
در نهایت، «برای این سگ لعنتی یه اسم بذار!» را میتوان داستان مواجههی دوبارهی یک انسان با «تعلق» دانست؛ انسانی که برای فرار از درد فقدان، جهان عاطفی خود را بسته و نامها را از آن بیرون رانده است. سگ زخمی، کودک تنها و خانهی پر از اشیای یک غایب، آرامآرام او را وادار میکنند چیزی را که مدتها انکار کرده دوباره لمس کند.
عنوان داستان نیز پس از خواندن پایان، معنای تازهای پیدا میکند. در آغاز، جملهای ساده و حتی خندهدار به نظر میرسد؛ اما در پایان درمییابیم که مسئلهی اصلی اصلا اسم سگ نیست. مسئله این است که چه کسی جرئت میکند دوباره چیزی را نامگذاری کند و با نامگذاری، دوباره به آن تعلق پیدا کند.
سهراب در پایان از این کار شانه خالی میکند و نامگذاری را به یونس میسپارد؛ اما خودش، برخلاف آغاز داستان، دیگر سگ را از خانه بیرون نمیکند.
و شاید همین تغییر کوچک، تمام تحول شخصیت باشد: سهراب هنوز نمیتواند چیزی را نام ببرد، اما دیگر نمیتواند آن را نادیده بگیرد.