/ داستان‌ِ کوتاهِ فارسی/

شیدا حیدری

بن‌بست

چرا فکر می‌کردم که زندگی در یک کوچه‌ی بن بست می‌تواند اتفاقِ توی خوابم را تغییر دهد؟ یعنی ماشین‌رو نبودنِ کوچه، قرار بود که از او در برابر خواب‌هایم محافظت کند یا حضور دختر همسایه؟ کدام‌شان؟

ادامه‌ی داستان »
مهسا سالاری

فاتح

من بیست و یک روز در استانبول با یک غریبه زندگی کردم. در یک آپارتمان رو به دریای مرمره، که از تراسش می‌شد مسجد سلطان احمد را دید. توی یک کتاب نوشته بود که زن‌ها در چهل سالگی تصمیم‌های عجیب می‌گیرند و کار‌هایی می‌کنند که به خودشان ثابت کنند که پیر نشده‌اند. من امّا، روز تولد سی سالگی‌ام تصمیم گرفتم بروم به شهری که هرگز نرفته بودم…

ادامه‌ی داستان »
علی صالحی بافقی

دفع اعضای زائد بدن

عبدو سیگار روشن کرد و عصایش را تکیه داد به تخت چوبی توی حیاط. پای بریده‌ی کبود و گندیده را از توی کیسه‌ها از زیر یخ‌ها بیرون آورد. براندازش کرد و بدون آنکه به خرّم نگاه کند گفت: “اینه فقط باید بسوزونیش عامو”. خرّم هیچی نگفت. نشست روی آجر‌های لبه‌ی باغچه. عبدو از روی تخت چوبی زیر نخل بلند شد و پای بریده را برد گوشه‌ی حیاط و گذاشتش زمین.

ادامه‌ی داستان »
احمد مولوی

ظرف‌شور

این یک صدای ضبط شده است… آرامش خود را حفظ کنید و از انتخابی که کرده‌اید لذت ببرید… داستان از این قرار است… شما می‏‌بایست ظرف بشورید…

ادامه‌ی داستان »