مامان میگفت اینبار خیلی فرق میکند، چون یک رازِ بزرگ است و هیچکدام از ما نباید دربارهاش حرفی بزنیم؛ هیچوقت و پیش هیچکسی، اما من همهچیز را به عبدُل گفتم.
من برعکس عبدُل میدانم که چله گرفتن چهجور چیزی است. قبلها هر وقت که بابا دیر میکرد یا نامههاش به دستمان نمیرسید، مامان میگفت: “چله میگیرم واسهش. تموم نشده یا خودش میآد یا خبرش.”
یکبار هم چلهی جارو گرفت؛ بار آخری که بابا خیلی دیر کرده بود. صبحهای خیلی زود بیدارم میکرد، لچک را روی موهای شانه نزدهام میکشید، دستم را میگرفت و خوابآلود میرفتیم سمت امامزاده که خیلی از ما دور بود. مامان تند تند راه میرفت. من را روی برفهای لیز و کثیفِ کوچهها دنبال خودش میکشید. باد میآمد و چادرش را توی صورتم میکوبید. وقتی با پاچههای خیس میخوردم زمین، نیشگونم میگرفت و میگفت: “دِ پاشو ذلیل شده، الانه شلوغ میشه اونجا.”
آنوقت دوباره راه میافتادیم سمت امامزاده که جای بلندی بود نزدیک به یک تپه. مامان جاروی دستهدار را از جلوِی درِ سبز بزرگش برمیداشت و من میدویدم سمت بخاری زغالی امامزاده که همیشه دودِ سیاه میداد. بعد مامان آنقدر جارو میزد تا دستها و لپهای من گرم شود، تا چشمهاش و همهی صورت گِردش، سرخ و خیس شود، اما چلهی جارو هم نتوانست خود بابا را برگرداند، فقط یک پلاک آهنی و یک لنگه پوتینش برگشتند و تا همین چند وقت پیش توی طاقچه، درست کنار قاب عکسش بودند.
مامان میگفت این دعا خیلی فرق میکند. میگفت این را یکبار که رفته روضه، از خانمجلسهای یاد گرفته. مامان همیشه روضه میرفت، همیشه زیر چانهی روسریاش سنجاقِ سبز میزد، سیاه میپوشید و با چشمهای سرخِ پف کرده برمیگشت. مامان همیشه از آنجا برایم حلوا میآورد. من حلوا دوست ندارم. از آن روز که خبر بابا را آوردند و بوی حلوا توی خانه و کوچه و همهی محله پیچید، مزهاش حالم را به هم میزند، اما هیچوقت به مامان نگفتهام که بیشتر غصه نخورد و باز گریه نکند. وقتی که از توی کیفش مشمای بیریخت حلوا را بیرون میآورد و با دست میچپاند توی دهانم، زور میزدم تا صورتم را جمع نکنم. زورکی میخندیدم و بعد که میرفت چادرش را آویزان کند، تا توالت میدویدم، انگشتم را تا ته توی حلقم میبردم و یک عقِ حسابی میزدم.
مامان میگفت چراغ اتاق را خاموش میکند، مینشیند روی زمین و او دعا میخواند و توی صورتش فوت میکند. یک بار به مامان گفتم: “منم میخوام ببینم.”
پرسید: “چی رو ببینی؟”
-دعاخوندن رو. منم میخوام ببینم. ببینم چهجوری میخونه و فوت میکنه.
ابروهای سیاه مامان بالا پرید و بعد به هم نزدیک شد، جوری که ماهگرفتگی بزرگ پیشانیاش چروک افتاد.
-مگه میخوای سنگ بشی دختر؟ هرکی غیر از من، اون تو رو ببینه، سنگ میشه. میفهمی؟ سنگ.
از ترس سنگ شدن لرزیدم. فرداش که ته کوچه به عبدل گفتم، اولش خندید، بعد کلهی گندهاش را خاراند و گفت: “آقاجونم میگه خدا همیشه میبخشه، مخصوصا شما بچهها رو. میگه شماها دلتون پاکه. نترس، سنگ نمیشی.”
عبدل که گفت سنگ نمیشوم و من بار بعدی خودم را به خواب زدم. زودتر از همیشه پتو و بالشم را برداشتم و رفتم توی هال. پتو را تا موهام بالا کشیدم. وقتی رفتند توی اتاق، پتوی ببریام را انداختم کنار و بلند شدم. صورت ببرِ توی پتوم جمع شده بود؛ عین ماهگرفتگی مامان وقتی که عصبانی میشود.
آرام، جوری که صدا ندهم تا پشت درِ اتاق رفتم. دستگیرهی در را گرفتم و تکانش دادم، باز نشد. هرچه بالا و پایینش کردم باز نشد. بعد نوکِپا رفتم توی آشپزخانه، چهارپایه پلاستیکی را گذاشتم جلوی یخچال و بالا رفتم تا از توی آن جعبهی زردِ زشت، پیچگوشتی را در بیاورم. هر بار که دری بسته میشد مامان با پیچگوشتی بازش میکرد. خودم چند بارش را دیده بودم، اما من هر چه روی پاهام بلند شدم و دستهام را دراز کردم به جعبهی زرد بالای یخچال نرسیدم. رفتم توی هال تا بالش بیاورم بگذارم روی چهارپایه که باز یاد حرفهای مامان افتادم. نکند راستیراستی سنگ شوم. نکند سنگ شوم و مامان باز غصه بخورد و گریه کند.
مامان همیشه گریه میکرد. همیشه آن عکس بابا را که روبان سیاه دارد، میگذاشت جلویش و بابای توی قاب از توی سنگر بهش لبخند میزد.
به قاب عکس بابا که روی طاقچه بود، نگاه کردم و دویدم زیر پتوم. چشمهام را فشار دادم؛ آنقدر زیاد که خوابم ببرد. همیشه خوابم میبُرد. همیشه آنقدر کارشان طول میکشید که من خوابم می بُرد. هیچوقت نمیفهمیدم دعا کی تمام میشود و مامان کی خودش را سُر میدهد زیر پتوم، اما خیسی موهاش را میفهمیدم.
وقتی از مامان میپرسیدم پس چرا خود خانمجلسهای نمیآید تا دعا را بخواند، میگفت که برکت یک دعای خاص است که هیچکسی غیر از او بلدش نیست. من از او خوشم نمیآید، اما مامان میگفت دعایش روزی آدمها را زیاد میکند. میگفت روزیِ خیلیها را زیاد کرده. مامان راست میگفت. این را بعدش فهمیدم. اصلاً برای همین بود که شاگردِ مُردنیِ بقال، همان که مثل نی خودکار دراز و لاغر است، هفتهای چند بار دم خانهمان میآمد و کیسههای خوردنی را دستمان میداد. برای همین بود که دیگر عدسی و خوراک لوبیا نمیخوردیم، جوری که دلمان را بههم بزند و برای همین دعاها بود که بنیاد، پول خیلی بیشتری بهمان میداد. خودم با چشمهای خودم دیدم مامان دوزانو جلوِی درِ باز کمد نشسته بود و میشمردشان و بعد زیر سبد لباسهاش میگذاشتشان.
مامان میگفت آدمها به ما حسودی میکنند. مامان راست میگفت. مامان همیشه راست میگوید. همان روزی که رفته بودم با عبدل بازی کنم، این را فهمیدم.
نشاندمش روی پلهی جلوِی درِ حیاطشان و گفتم: “بشین و چشمهاتم ببند. میخوام برات دعا بخونم.”
نشست. قوزهاش درآمده بود. آفتاب افتاده بود روی کچلیهای سکهایاش. آب دماغش از یکی از سوراخها که گشادتر بود، راه افتاده بود و چشمهاش را محکم روی هم فشار میداد. منتظر بود زودتر بخوانم و من هرچه زور میزدم، هیچ کلمهای از دعاهایی که بلد بودم یادم نمیآمد. آخرش یک لگد انداخت که خورد به ساق پایم. گفت: “بخون دیگه کلهپوک!” تا چشمهاش بسته بود یک پسگردنی حسابی بهش زدم. پوست سفید گردنش زود قرمز شد، اما از جاش تکان نخورد. بلند گفتم: “خدای مهربان، تو که ما رو میبینی و این دعاها رو میشنوی، نعمتهای خیلی زیادت رو بهسمتِ این… بهسمت این کچلِ نیازمند سرازیر کن.» چند بار همین را گفتم و گفتم: “توپ… توپ… توووپ…” صورتم را بردم جلو و چند تایی هم فوت محکم توی صورتش کردم، جوری که مژههاش مثل پاهای پشه خاکی تکانهای ریز خوردند.
بهش گفته بودم که اگر تا چهل روز بیاید و بنشیند و من براش دعا بخوانم، باباش بهش یک پول گنده میدهد و آنوقت دیگر لازم نیست هی توپش را لایی کند، چون میتواند یک توپ چهلتکهی نو و اصلاً هر چیزی که دلش بخواهد، بخرد. هی میگفت بخوان و دماغش را بالا میکشید. وسط خواندن و فوت کردن بودم که سایهی گندهای افتاد رویش. تندی برگشتم و ننهاش را دیدم. بالای سرمان ایستاده بود و یک نان سنگک توی دستش بود. با همان دستش که نان داشت، هلم داد آنطرف. به عبدل زل زد که حالا دیگر چشمهاش را تا ته باز کرده بود و آب دماغش تا لب بالاییش پایین آمده بود. سرش داد کشید و رفت جلو و گوشش را گرفت و گفت: “نگفتم توی کوچه نرو؟ نگفتم با این بیننه بابا بازی نکن؟”
گوشش را میپیچاند و عبدل به خودش میپیچید، آیآی میکرد و آب دماغش تا روی لبهاش پایین آمده بود. ننهاش یکی خواباند توی گوشش و همانجور کشیدش تا توی حیاطشان. درشان را که به هم کوبید، رفتم سر جای عبدل روی پلهی سیمانی نشستم. آفتاب داشت میرفت. آسمان را ابرهای سیاه و بزرگ گرفته بود. باد سردی توی صورتم میخورد و صدای عبدل که هنوز گریه میکرد، از توی حیاطشان تا کوچه میآمد.
بعد که رفتم خانه و زدم زیرِ گریه، مامان گفت: “خب از لجشونه. کونشون رو بذارن تو آب یخ.”
مامان میگفت همه به ما حسودی میکنند، برای همین است که توی بقالی، سر صف نفت و نانوایی و اصلاً همهجا، آدمها آنجوری نگاهمان میکنند، جوری که آدم لجش میگیرد.
تازه، آنها خیلی چیزها را نمیدانستند. مثلاً این را که مامان کمتر نیشگونم میگرفت، عکس بابا را کمتر میگذاشت جلویش و گریه میکرد، بیشتر میخندید و گوشت تنش بیشتر تکانهای ریز میخورد، قشنگتر شده بود، دیگر لباسهای سیاه نه، بیشتر وقتها قرمز یا حتی زرد با خطهای سبز و بنفش میپوشید، بوهای خوب میداد، موهاش را شانه میزد و مینشست روی پلهی مهتابی و میبافتشان، اما نمیدانم چرا ماهگرفتگی روی پیشانیاش خوب نمیشد؛ حتماً این هم یک راز بود، یک راز دیگر مثل رازِ توی اتاق که اگر کسی آن را میدید، سنگ میشد.
مامان هزار تا قصه از سنگ شدن آدمها برایم تعریف کرده بود؛ قصهی چوپانی که با سگ گله و همهی گوسفندهاش یکجا سنگ شده بود؛ قصهی بچهای که همین چند وقت پیش نزدیک بوده سنگ شود و خیلی قصههای دیگر، اما دربارهی سنگ شدن کسی که صدای دعا را بشنود، چیزی نگفته بود. پس شاید میتوانستم بشنوم. این را توی دلم گفتم و تمام روزها را شمردم. پنجشنبه که شد، باز خودم را به خواب زدم. مشقهام را زودتر نوشتم و قیمهبادمجان را که بادمجانهاش سوخته بود، تندی خوردم و دویدم زیر پتوم. از توی سوراخ پتوم که وسط پنجهی ببر بود، به عکس بابای توی طاقچه نگاه کردم. او هم من را نگاه کرد و خندید. همیشه میخندد؛ جوری که دندانهای سفیدش معلوم میشود. برعکس او که هیچوقت نمیخندد و هیچوقت هم دندانهاش معلوم نمیشود. توی دلم باهاش حرف زدم. بهش گفتم فقط میخواهم آیههاش را بشنوم تا خوب یادشان بگیرم و بعد برای عبدل و حتی همهی بچههای محل بخوانم. اگر به آنها بگویم که با دعا خواندن میتوانم کاری کنم که چیزهای نو بخرند، وسط بازی پام را لگد نمیکنند و دیگر توی لِیلِی و تیلهبازی جر نمیزنند.
بابا هنوز داشت نگاهم میکرد که صدای درِ حیاط آمد. اول یکی کوبید و بعد سه تا پشتهم. خودش بود. از روی این صداها هم میتوانستم بشناسمش. بعد صدای پای مامان آمد که دور میشد. حالا میتوانستم خیال کنم که با آن شکم گندهاش آمده داخل و بوی لباسهاش که مامان میگفت عطر مشهد است توی دماغ مامان پیچیده. بعد در را بسته و شیشههای آبغوره و دبههای ترشیِ پای دیوار را رد کردهاند و دارند از سه تا پلهی مهتابی بالا میآیند، مامان جلوتر و او پشتسرش. حتما صدای جیرجیرک هم میآید. هر شبی که او بیاید جیرجیرکها خیلی صدا میدهند. لامپ بالای در توالت هم که نیمسوز شده، چشمک میزند و حیاط و درخت خرمالوی بیبرگ را تاریک و روشن میکند. داشتم فکر میکردم همین الآن داخل خانه میشوند که صدایش آمد: «چقدرم سرده.»
اینجوری فکر کردم که دارد کت خاکستریاش را درمیآورد و از چوبلباسی جلوِ در آویزان میکند یا شاید دارد روی کلهی طاس و براقش که بیشتر از کفشهاش برق میزد، دست میکشد. مامان گفت: «برات چایی بریزم؟ تازهدمهها.»
و یککمی بعد صدای باز شدن و بسته شدن درِ اتاق آمد. شاید مثل بیشتر وقتها ابروهای کلفتش را بالا داده که یعنی نمیخورد. صبر کردم. دوباره صدای باز شدن درِ اتاق آمد. مامان بود. مامان هروقت راه میرود، زمین تکانهای ریز میخورَد. بعد صدای تلویزیون آمد که برفکی بود. صدای خشخش زیاد شد و همینجوری ماند.
عرق کرده بودم. نمیدانستم کی باید از زیر پتوم بیرون بیایم. پنجهی ببر گم شده بود و سوراخ را پیدا نمیکردم. غلتیدم؛ مثلاً خوابم. غلتیدم و گوشهی پتوم را زدم بالا. چراغها خاموش بودند و درِ اتاق بسته بود. صدای خشخش برفک تلویزیون، لجم را درآورده بود. تا پشت درِ اتاق روی انگشتهای پاهام راه رفتم. قلبم عین سینهی گنجشکی که توی مشت آدم است و همین حالا میخواهند کلهاش را بکَنند، میزد. سعی کردم خِشِ تلویزیون را نشنوم. سرم را گذاشتم روی در و منتظر شنیدن کلمهها و آیهها شدم. میخواستم بفهمم زیارت عاشورا میخواند یا یونسیه؛ همان پیامبری که مامان قصهاش را برام تعریف کرده بود که چهجوری از قومش خشمگین شد و چهجوری طوفان و دریا پدرشان را درآورد، اما هیچ صدایی نیامد، هیچ صدایی غیر از هِنُهن و صدایی شبیه شیرینکاری عبدل وقتهایی که یک دستش را زیر بغل دست دیگرش میبرد و یک صدایی درمیآورد و ما میخندیم.
نمیدانم چرا خندهام نگرفت. کف دستهام خیس بود. سنگ شدن یادم رفته بود. نشستم روی زمین سرم را چسباندم به فرش و از زیر در تو را نگاه کردم. تاریک بود و فقط یک زردِ کمرنگ که چشمک هم میزد، روی موکت آبی افتاده بود. چشمهام را روی هم فشار دادم. باز کردم و فشار دادم و دوباره باز کردم تا بهتر ببینم. همهاش سایه بود؛ سایهی چیزی مثل قایق که نصفش معلوم بود و انگار روی موجهای موکت تکان میخورد. یاد قصهی نوح و کشتیاش افتادم؛ یاد سِیلی که آمد و پسرش را با آدمبدها برد. حرف مامان باز یادم آمد. نکند سنگ شوم. نکند سیل بیاید و من و خانه را آب ببرد.
دویدم زیر پتوم. صدای برفک تلویزیون از بالای هال میآمد. خشتکم خیس بود، نفسم در نمیآمد و عکس بابا تارِ تار بود. میلرزیدم و موجهای موکت و قایقی که روی آنها سواری میکرد جلوی چشمهام میآمد. نکند سیل بیاید، نکند به قایق نجاتِ توی اتاق نرسم. اینها را توی دلم گفتم و دوباره بلند شدم. دوسه قدم برداشتم و بقیهاش را دویدم. چشمم به سوراخ جای کلید افتاد. خالی بود. دستهام را که خیس بودند، به کونِ شلوارم مالیدم و چشمم را روی سوراخ گذاشتم. او و مامان نبودند. نوح و حیوانهایش هم. فقط یک پینوکیوی دروغگو همانجا، روی قایقی که دیگر معلوم نبود، نشسته بود.
عبدل باورش نشد، کف دستش را زد به شانهام و گفت: “دروغ نگو.”
گفتم: «راستش رو میگم. خودش بود. با چشمای خودم دیدمش. دماغش رو که همهش بزرگ و بزرگتر میشد. انگار داشت یه دروغی میگفت.”
عبدل دلش را گرفت و خندید. همهی بچههای محل خندیدند. من نخندیدم. دلم میخواست که دوباره ببینم. نه فقط پینوکیو و دماغش را، نه فقط قایق نجات را، میخواستم همهی اتاق را ببینم. برای همین هم بود که به عبدل گفتم چراغقوهی باباش را برایم بیاورد. اول فقط کلهی گندهاش را خاراند اما چند روز بعدش گفت که بالاخره توانسته از توی انباریشان، از لای لوازم باباش، آن را کش برود، اما آخرش گفت: “منم باید ببینم.”
گفت: “بابام رفته شهرستون، مامانمم که زود میخوابه.”
گفت: “مگه خونهی شما چقدر از ما دوره؟”
پنجشنبه که شد، بعد از اینکه رفتند توی اتاق، من یک قلوهسنگ لای در حیاط گذاشتم. این بار مامان قبل از اینکه برود، نشست بالای سرم، کلهی زیر پتوم را ماچ کرد و رفت.
دانههای بزرگ باران به سرم نوک میزد. لامپ توالت کامل سوخته بود. تا عبدل بیاید، هزار دفعه دستشوییام گرفت. هر دفعه هم ته حیاط، پشت گلدانهای سفالیِ مامان خالیاش کردم، چون درِ توالت خیلی صدا میداد. مدام هم حواسم بود که عبدل بیهوا سر نرسد و پشت گلدانها نبیندم. تازه شلوارم را بالا کشیده بودم که در باز شد و عبدل با لپهای قرمزش آمد تو. از لبههای پلیورش آب چکه میکرد.
تاریک بود. ماه پشت ابرها قایم شده بود و خبری از صدای جیرجیرکها نبود. این بار هزار تا بچهگنجشک توی سینهام بود که میخواستند کلهی همهشان را بکَنند. زرتمان درآمد تا زیر باران که تندتر شده بود چهارپایهی چوبی را از گوشهی حیاط بیاوریم، بدون اینکه صدا بدهیم از پلهها ببریم بالا و بگذاریمش زیر پنجرهی اتاق. قرار بود او پایین بماند و چهارپایه را بگیرد، من بروم بالا و نور بیندازم. بعد با هم جاهامان را عوض کنیم تا او هم پینوکیوی دروغگوی توی اتاق را ببیند.
از جیب پلیورش چراغقوه را درآورد. از زیر بلوزش یک روسری سبز بیرون کشید. گفت: “نورش زیاده. باید این رو بندازیم روش. خودم دیدم یه بار بابام همین کار رو کرد.”
روسری را انداخت روش و داد دستم. با دستهاش دو طرف چهارپایه را گرفت. سرپا شدم. چهارپایه زیر پاهام لقلق کرد. روی انگشتهای پام بلند شدم. فقط نصف اتاق تاریک را از پشت توری پرده میدیدم. آسمان روشن و خاموش شد. صدای دورِ جیرجیرکها آمد. عبدل آرام گفت: “بنداز دیگه.”
دهانم خشک شده بود. سینهام بالا میرفت و پایین میآمد. دوباره دستشوییام گرفته بود. یک دستم را به لبهی پنجره گرفتم و با دست دیگرم دکمهی چراغقوه را زدم. یکدفعه یک نور سبز، یک نور خیلی سبز افتاد داخل. یاد امامزاده و چراغ سبز بالای درش افتادم که شبها همهجا را سبز میکرد. مامان میگفت نور صورت امامها هم سبز است. گنبد مسجد محله هم سبز است. حتی همان درختی که ازش پینوکیو را ساختند هم سبز است… یکدفعه آسمانغرنبه زد و صدای جیغ بلندِ مامان از توی اتاق آمد. عبدل تکان خورد، چهارپایه و من تکان خوردیم و دیگر نفهمیدم. فقط صدا میشنیدم؛ صدای باز شدن و بسته شدن در اتاق، صدای جیغهای مامان، پاهای عبدل که دور میشدند، درِ حیاط که کوبیده شد به هم، باران، جیرجیرکها، گریهی من و مامان باهم.