گیلاس ژاپنی را من پیوند می‌زنم

زمان مطالعه: 24 دقیقه

-دیگه خون نمی‌آد؟ خیلی درد داشت سارا؟!

هنوز وقت داشتیم تا آماده شویم برویم عروسی. دوش گرفته و توی تخت دراز کشیده ‌بودم. سینا با حوله‌ی حمام، کنارم بود و دستم را دور گردنش انداخته‌ بودم. آفتاب کم‌جان بعدازظهر رویمان پخش شده بود. کرخت بودم و چشم‌هام گرم بود. دستم را روی صورتش سراندم. چقدر پوستش نرم و صاف ‌بود، درست مثل روزهای نوزادی‌اش. سینا قدکشیده و بزرگ شده بود، اما وقتی سرم را در سینه‌اش فرو می‌بردم و در آغوشش می‌کشیدم، هنوز همان عطر آشنای شیر خشک و شامپوی جانسون قدیمی زیر بینی‌ام می‌پیچید.

– سارا! هنوز بعضی موهای کنار گوشات سفیده. نذاشتی تمومش کنم.

بلاتکلیفی بهتر بود. «شاید»، «اما»، «بعدا»، «ببینیم چه می‌شود». اصلا برای چه باید تصمیم می‌گرفتم؟! مسئولیتش هم با خودم. به جان می‌خریدم. دوست داشتم ترجیح بدهم حداقل همان شب را در منطقه‌ی امن خودم با سینا باقی بمانم. تا وقتی انتخاب نکرده بودم، همه چیز ممکن بود. نفسی از سر آسودگی کشیدم و سرم را بالا آوردم و به سینا نگاه کردم. یاد آخرین جلسه‌ای افتادم که دکتر فرهودی، روانشناسم را دیدم، در پاسخ به سوالم با لحنی آرام گفت: «سارا جان! خب اینکه جدا شه خوبه، ولی شرایط سینا رو هم در نظر داشته باش. فکر کنم پونزده سالش باشه. نه؟» نگاهم از پشت پنجره اتاق مشاوره به تاک جوانی افتاد که دور میله آهنی پیچ و تاب خورده بود. دکتر فرهودی در مبل چرمی و پهنش فرو رفته بود و نوری که از پنجره به صورتش می‌تابید، نمی‌گذاشت چشم‌هایش را خوب ببینم. دست‍هاش را زیر چانه‌اش ستون کرده ‌‌بود و من در آن لحظه تمام تلاشم را می‌کردم تا رنگ بندعینک جدیدش را حدس بزنم. ادامه داد: «نظر خودت چیه؟» پاسخی نداشتم. می‌دانستم کجای کار می‌لنگد، اما واقعیت این بود که من هم شب‌ها بدون سینا خوابم نمی‌برد. نمی‌توانستم به دکتر بگویم. عاشق این بودم که شب‌ها سرش را مثل سال‌های دور روی سینه‌ام بگذارد. از همان دوران جنینی‌ همین‌طور بود؛ بعد از چهل‌و‌یک هفته، انگار هنوز دلش نمی‌خواست از دنیای امن شکمم بیرون بیاید. به زور کیسه‌ی آبم را ترکاندند و با فشارهایی که می‌آوردم، باز هم مقاومت می‌کرد. آخر سر مجبور شدند شکمم را پاره کنند و بند نافی را که محکم دور گردنش پیچیده شده بود، باز کنند تا او بالاخره به این دنیا بیاید.

-دکتر جان!! هفته‌ی پیش دور تا دور تخت رو بالش چیدم که جا برای خوابیدن نداشته باشه. چشم هام که گرم شد یهو تکون خوردم. دیدم از اتاقش اومده زیر تخت من، دستاش رو آورده بالا، دست من رو گرفته و همونجا ساکت، عمیق خوابیده.

فرهودی خودش را در مبل جا‌به‌جا کرد. بند عینکش نارنجی بود. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم باید زرد باشد. چیزی در ادامه حرف هایم نگفت.

-یه بار هم بهش قول دادم اونقدر نگاهش کنم تا خوابش ببره. خوابم برد. صبح دو تایی توی تخت اون بیدار شدیم.

-فکر نمی‌کنی می‌ترسی یه روز صبح بیدار شی و نباشه؟!

بله می‌ترسیدم. نمی‌دانم تقصیر پدرش بود یا من؟! بعد از جدایی، سینا را از من گرفت؛ شاید فقط برای اینکه مرا تنبیه کند، شاید هم برای اینکه مطمئن شود هنوز می‌تواند زندگی‌ام را از همان جایی که درد می‌کند تکان دهد. من به هر شرطی تن می‌دادم، فقط برای اینکه سینا را ببینم؛ حتی اگر دیدنش کوتاه بود، حتی اگر مجبور می‌شدم تحقیر شوم و حرفی نزنم. چیزی در پدر سینا می‌ترساندم؛ نه فقط زبان تند و بی‌محابایش، نه فقط خشم‌هایی که ناگهان از جایی نامعلوم سر می‌رسیدند. انگار در وجودش چیزی بود که هیج وقت نمی‌توانستم اسمش را پیدا کنم؛ چیزی سرد و تاریک که باعث می‌شد مدام حواسم به کلمه‌ها و حرکاتم باشد. حواسم باشد که باید هر طور شده از او دور شویم و با رفتن خودخواسته‌اش این دوری مهیا شد. فکرش را که می‌کنم اوایل خوب بود یا شاید من دلم می‌خواست باور کنم خوب است. اما از وقتی سینا به دنیا آمد، همه چیز آرام آرام عوض شد. پدرش دیگر کنارم نمی‌خوابید. جای من در تختخواب، کم‌کم جای سینا شد و او رفت در اتاق سینا؛ نه از سر مهربانی پدرانه، بیشتر شبیه کسی که می‌خواهد میان من و بچه‌ام دیوار بکشد. سینا کوچک بود و مدام به مراقبت نیاز داشت. مگر می‌شود آدم به فرزند خودش حسودی کند؟ آن روزها هنوز نمی‌فهمیدم بعضی آدم‌ها بلد نیستند پدر باشند؛ فقط بلدند حضور داشته باشند، بی‌آنکه پناه باشند. بعدها وقتی سینا بزرگتر شد، گاهی درباره‌ی پدرش می‌پرسید. نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. نمی‌خواستم تصویر پدرش را در ذهنش خراب کنم، اما نمی‌توانستم از مردی قهرمان بسازم که خودش انتخاب کرده بود نباشد.

-این بچه ساعت نه باید بخوابه… ساکت شو! گریه نکن! اه…چرا اومدی؟ بیا! اومدی هوایی‌اش کردی.

-داد نزن! سینا از صدای بلند می‌ترسه. در رو چرا بستی؟ بِدش به من، می‌خوابونمش. قول می‌دم نمونم. بخدا وقتی خوابید می‌رم. باز کن در رو!

آن روز ظهر کارم را زودتر تمام کرده بودم و زودتر به خانه برگشته بودم. قرار بود شب با سینا به عروسی دوستم برویم.

اواخر زمستان بود و فصل طلایی پیوند زدن گیلاس‌های ژاپنی در باغ گیاه‌شناسی. مدیریت باغ، محوطه‌ای از درختان گیلاس وحشی نَرَک را برای پیوند زدن با نوع ژاپنی‌اش در نظر گرفته بود. رئیس مؤسسه، شیفته‌ی آن شکوفه‌های صورتی بود که فقط چند هفته در سال دوام می‌آورند. همیشه در جلسات، از سفرش به ژاپن و شکوه ساکورا می‌گفت: «ساکورا عمر کوتاهی داره. شاید یکی دو هفته. ولی ژاپنی¬ها برای همین دو هفته جشن می‌گیرن؛ یه جشن کوتاه اما باشکوه.» کاش می‌شد زمان را نگه داشت. چطور می‌شود هم کوتاه بود، هم گذرا، هم باشکوه.

مهندس کشاورزی بودم و تمام روزهایم در مؤسسه‌ی بذر و نهال کرج می‌گذشت. تخصصم پیوند زدن بود، بخصوص گیلاس‌های ژاپنی. لذت عجیبی داشت وقتی جوانه‌ای در دل شاخه‌ای دیگر جای می‌دادم و با چسب پیوند، جوری آن‌ها را به هم می‌چسباندم که انگار از اول یکی بوده‌اند. منتظر می‌ماندم تا به هم جوش بخورند، یکی شوند و از اتحادشان، گیاهی نو قد بکشد. پیوند زدن برایم شبیه یک وسواس شده بود؛ مرضی که باعث می‌شد حتی وقتی در باغ قدم می‌زنم، چشم‌هایم بی‌اراده دنبال درختان بی‌بار بگردد تا چیزی را به چیزی پیوند بزنم.

آیینه‌ی قدی را از اتاقم به پذیرایی آورده بودم، جایی که نور بیشتری داشت. پشت پنجره سرتاسری پذیرایی، گلدان‌هایم را چیده بودم. هیچوقت اجازه نمی‌دادم گیاهی در خانه‌ام رنگ خزان ببیند. زمانی، بنجامین ابلقی داشتم که با سرد شدن هوا، تمام برگ‌هایش ریخت. نتوانستم تحملش کنم. انداختمش دور. برای همین به چند گلدان پتوس و آگلونما و یک گلدان بزرگ شفلرا قناعت کردم تا خانه‌ام دائماً سبز باشد.

روی زمین، با کاسه‌ی رنگ مو در دستم، جلوی آیینه نشستم. به ریشه‌های سفید موهایم خیره شدم. چقدر زود زیاد شده بودند! فاصله‌ی بین هر بار رنگ کردن موهایم، کوتاه‌تر شده ‌بود. زمان را به رُخم می‌کشید. هیچ وقت نتوانستم با آن‌ها کنار بیایم. سفیدی، رابطه ناخواسته‌ای بود با پیری که هنوز برای پذیرفتنش آماده نبودم.

از زمانی که برگشتم، تلفنم مدام زنگ می‌خورد. همزمان رنگ را هم می‌زدم و پاسخ تلفنم را هم می‌دادم. کارشناس واحد که کار را به او سپرده بودم، تازه‌کار بود و از ترس اشتباه، مدام زنگ می‌زد. قرار بود پیوند‌های جوانه‌ای را که کاری راحت‌تر بود، برای همان روز انجام بدهد و بقیه را بگذارد برای شنبه؛ برای وقتی که خودم برگردم و کنار دستش باشم.

-دقت کن، نمی‌خوام مثل پارسال بشه. زمان پیوند مهمترین چیزه.

سال گذشته، زمان درستی برای جدا کردن پیوندک‌ها انتخاب نکرده بودیم و پیوند‌ها نگرفت. بهترین موقع برای جدا کردن پیوندک از درخت، وقتی است که پایه‌ی مادری، نه در خواب کامل باشد و نه در بیداری، یعنی درست در آغاز بهار. و زمان انتقال پیوندک هم درست موقعی است که درخت در خواب کامل است؛ یعنی اواخر زمستان.

-خودتم می‌دونی سینا بیشتر از هر وقتی مادرش رو می‌خواد. نباید از من جداش کنی.

-زمان جدا شدن از من هست؟ دوست داری برم گم شم! برم بی‌دردسر! تو هم با سینا دوتایی…

-من که نمی‌گم نباش. با هم کنار می‌آییم.

-اگه پشت گوشت رو دیدی، سینا را رو هم می‌بینی.

سینا در چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و دست به سینه نگاهم می‌کرد. انگار داشتم آینه‌ای از گذشته را می‌دیدم؛ درست همان قیافه، همان بینی کشیده و پوست گندمی و چشم‌های تیره‌ای که به عمق وجودم می‌رفت. لرزیدم از اینکه شباهت‌های دیگری هم با پدرش داشته باشد.

-سارا! بذار دیگه. اجازه بده بزنم. از این سبیل‌ها متنفرم. این ریش‌های مسخره رو دوست ندارم.

از توی آیینه نگاهش کردم و با لبخندی که سعی می‌کردم لرزش دلم را پنهان کند گفتم: «به اون چند تا دونه می‌گی سبیل؟ هنوز زوده مامان جان.»

ابروهایش را در هم کشید.

-چی زوده. حالا که اینطور شد اصلاً می‌خوام همه جام رو بزنم… تا ته!

چشم غره‌ای رفتم.

-باز بی‌ادب شدی سینا؟!

-می‌خوام این پشما رو بزنم، چه ربطی به ادب داره آخه؟

-می‌دونی از این کلمه بدم می¬آد. مگه گوسفندی؟!

نیشخندی زد.

-خب بگم پَر خوبه؟! پرنده بودن بهتر از گوسفند بودنه؟!

سینا مدت‌ها بود به زدن کرک‌های پشت لبش و صورتش اصرار می‌کرد. من اما به بهانه‌های مختلف سد راهش می‌شدم. دلم نمی‌خواست تیغ یا دندانه‌های ریش تراش به پوست لطیفش بخورد. انگار با هر تار مویی که از صورتش کم می‌شد، فاصله‌اش از من بیشتر و شاید هم به همان تصویری که می‌ترسیدم نزدیکتر می‌شد. می‌خواستم حالایش را، همین لحظه نوزادی‌اش را در لایه‌های هوای اطرافش حس کنم، کش بدهم. چند ماهی می‌شد که بوی تنش با قبل فرق کرده بود. هر روز دوش می‌گرفت ولی آن بو ربطی به آب و صابون نداشت؛ هورمونهایی بود که در بدنش بالا و پایین می‌شدند. آمده‌ بود کنارم نشسته ‌بود. صورتش کنار صورتم بود و از توی آینه، قیافه‌ی جدی که به خودش گرفته ‌بود را می‌دیدم. دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

-سارا! می‌خوای چه رنگی کنی؟

بدون اینکه برگردم، از توی آینه نگاهش کردم.

-سیاه. سیاه پر کلاغی

دستی به موهایم کشید، انگار داشت تارهای سفیدم را می‌شمرد. صدایش را نرم‌تر کرد؛ خوب می‌دانست کی و چطور سراغ رگ خوابم برود و با احساسات مادری‌ام بازی کند.

-دوست ندارم موهات سفید شه. پیر نشی سارا؟

-تو حرصم نده پیر نمی‌شم.

اما بلافاصله پشیمان شدم. این بدترین پاسخی بود که می‌توانستم بدهم. انداختن بار سنگین پیر شدن من روی شانه‌های نحیف او. برای اینکه حرفم را پس گرفته باشم حرف را جور دیگری ادامه دادم.

-ارثیه پسرم. پدر بزرگ و مادر بزرگت هم موهاشون زود سفید شد. دست ما نیست.

سینا همانطور که چهار زانو پیشم نشسته بود، با شیطنت از آینه به چشم هایم خیره شد.

-حتماً تو و دایی سهیل زیاد حرصشون دادین که اینطوری شده…

بی اختیار خندیدم. رابطه سینا با سهیل پیوند عجیبی بود. سهیل با تمام مشغله‌های یک مرد متاهل که زندگی‌اش روی دور تند بود و با وجود همسرش که دلش نمی‌خواست شوهرش همیشه به دنبال کارهای خواهر و خواهرزاده‌اش باشد، من و سینا را فراموش نمی‌کرد. انگار سهیل برای سینا همان پنجره‌ای بود که رو به دنیای مردانه باز می‌شد. دنیایی که پدرش سالها پیش آن را به روی ما بسته بود.

-تو و اون داداش عوضیت می‌خوایین من رو دیونه نشون بدین. من فقط گفتم می‌خوام زنم حواسش فقط به من باشه.

-سهیل اینجا نیست. یواش حرف بزن… من پشت درم. صدات رو می‌شنوم. بذار سینا بیاد بیرون. آرومش کنم بعد حرف می‌زنیم.

-این که گریه نمی‌کنه. می‌خواد بخوابه… تو مزاحمی.

دستی روی سر سینا کشیدم. شستم خبردار شد سینا و سهیل با هم قبلا راجع به ریش و سبیل موضوع حرف زده‌اند و داستان را بسته‌اند.

-پس قبلا مشورت گرفتی؟

-نخیر! گفتم یادم بده، گفت یاد دادنی نیست. بزن دیگه.

برس را داخل کاسه رنگ چرخاندم. از دریچه کولر صدای راه رفتن یاکریم می‌آمد. ازشان خوشم نمی‌آمد یا بهتر بگویم بدم هم می¬آمد. اول بهار کارشان این بود روی کولر لانه بسازند، تخم بگذارند و بروند پی کارشان. انگار نه انگار بچه داشتند. فقط بلد بودند بالکن را مرا به گه بکشند.

-سینا برو رو بالکن یاکریم‌ها رو بپرون. صداشون کلافه‌ام کرده.

-اومده پیش جوجه‌هاش. من نمی‌رم.

-این موقع سال جوجه کجا بود؟

با ته باریک بُرس، یک دسته از مو‌هایم را جدا کردم. سینا دستکش‌هایم را از روی زمین برداشت و دستش کرد.

-بذار من برات رنگ کنم.

پوزخندی زدم.

-بلدی مگه؟ کاری رو که بلد نیستی چرا می‌خوای انجام بدی؟!

– آرایشگاه که می‌رم می‌بینم این پسره چطوری مو رنگ می‌کنه.

ندید بدید نبودم؛ پسر‌هایی را که مو رنگ می‌کردند زیاد دیده بودم. اصلاً از همان اول که اجازه دادم تنها به سلمانی برود، دیدن چیز‌های تازه را پیش‌بینی می‌کردم. ولی نمی‌دانم چه اصراری است که وقتی مادری، حتماً باید همه چیز را آن قدر عجیب و غریب جلوه بدهی تا فرزندت جرات نکند طرف‌شان برود. یک‌جور لجبازی عامدانه بود.

-پسر مگه مو رنگ می‌کنه؟!

سینا با همان لحن حق به جانبش ادامه داد.

-مگه نمی‌گی مردا هم گریه می‌کنن!؟ پس حتماً رنگ هم می‌کنن. تازه دایی هم رنگ می‌کنه.

-اون سفیدی موهاشو می‌گیره. زرد و آبی که نمی‌کنه.

خندید. آه به قربان خنده هایش بروم.

-خیالت راحت. من نمی‌خوام زرد و آبی کنم. جون مادرت همین ریش و سبیل مسخره رو بذار بزنم.

بعد برس را از دستم گرفتم و کاسه رنگ را از جلوی من برداشت. انگار هزار بار این کار را کرده بود. برس را طوری توی رنگ می‌زد و بعد به لبه‌ی کاسه می‌کشید که حتی یک قطره هم زمین نریزد. از ریشه‌ی موهام شروع کرد. از توی آیینه به صورتش خیره شدم؛ با چنان دقتی زبانش را گوشه‌ی لبش نگه داشته بود که دلم برایش رفت. سرم را برگرداندم و یک بوسه‌ی محکم روی گونه‌اش نشاندم؛ سر برس به پیشانی‌ام گرفت و رنگی شدم. اخم کرد و صورتش را عقب کشید ولی چشم هاش برق می‌زد. دوباره جرات پیدا کرده بود حرفش را تکرار کند.

-ببین چیکار کردی؟ اصلاً بیا به دایی زنگ بزنیم.

-اون که معلومه طرفِ تو رو می‌گیره. ولی من دارم بهت می‌گم هنوز خیلی برات زوده.

سینا خبر نداشت که من هم قبلاً از سهیل پرسیده ‌بودم و او هم کلی به سؤالم خندیده بود. یادم انداخت که چطور آن خاطره را فراموش کرده‌ام؟! خودم هم یک روز همه را زدم، همه‌ی این کارها را هم بدون اجازه انجام دادم. انگار زمان که می‌گذرد قبح همه چیز می‌ریزد و خاطرات تلخ و جدی به شوخی‌های خنده‌دار تبدیل می‌شود. دوباره تلفنم زنگ خورد. از گلخانه بود. گوشی را روی بلندگو گذاشتم و با انگشت به سینا اشاره کردم که ساکت بماند. صدای کارشناس واحدم می‌لرزید و پشت سر هم عذرخواهی می‌کرد.

-خانم مهندس! ببخشید توروخدا! تیغ که به تنه می‌زنم، اصلا پوستش کنده نمی‌شه، چسبیده.

با کلافه‌گی پرسیدم: «همیشه این جور وقت‌ها چیکار می‌کنیم؟ اینم گریه داره؟!»

با صدایی که از استرس دو رگه شده بود، گفت: «خیلی زمان می‌بره.»

همان لحظه صدای باغبان را از پشت خط می‌شنیدم.

-خانم مهندس ما بهشون گفتیم چاله بکنیم، می‌خواد به زور بِبُره!

-خب راست می‌گه دیگه. چاله کود بکنین. آب و کود رو ببیندین به ریشه‌اش.

بعد کمی مکث کردم و ادامه دادم: «دوباره امتحان کن. اشکال نداره.»

دستم را که روی تنه‌ی درخت می‌گذاشتم و می‌خواستم برشی بزنم، انگار صدای جیغی را می‌شنیدم. صدایی شبیه فریاد خفه‌ی کسی از ته یک چاه عمیق. یکبار این را به بقیه گفتم و آنها هم فقط خندیدند. بعد از آن نگفتم که من حتی صدای قد کشیدن خیار‌های گلخانه‌ای را هم می¬شنوم.

همینکه تلفن را قطع کردم، دوباره زنگ خورد. اینبار سهیل بود. گوشی را به سمت صورت سینا گرفتم و روی بلندگو گذاشتم. سینا که با دقت تمام داشت لایه‌های نازک موهایم را جدا می‌کرد، با صدای بلند گفت: «دایی! دایی به سارا بگو بذاره بزنم این بی‌صاحاب‌ها رو.»

صدای خنده‌ی سهیل از پشت خط هم جان داشت.

-الاغ! صاحبش که خودتی. حالا نزن … مگه قراره اونجا کی به تو نگاه کنه؟

سینا برس را دوباره توی کاسه زد و با لجبازی گفت: «می خوام عکس پروفایلم و عوض کنم خب!»

گوشی را نزدیک دهانم آوردم و با لحنم را طلبکارانه کردم.

-دیدی! وقتی می‌گفتم گوشی برای ایشون زوده، برای همین روزا بود.

همان لحظه سینا تار نازکی از مو‌هایم را ناغافل کشید و من جیغ کوتاهی کشیدم. سهیل همچنان می‌خندید.

-چیکار می‌کنید؟! کُشتیه؟… باشه! باشه! مریم الان میام. دیر نمی‌شه؟!… شما ساعت چند می‌رید عروسی؟ می‌خواستم بیام دنبالتون ولی بچه‌ها کلاسن… شب هم خونه‌ی مامان مریم هستیم…. چند دفعه صدا می‌کنی؟!.

-برو سهیل جان. اسنپ هست. به مریم و بچه‌ها هم سلام برسون.

-حالا تموم شد بهم یه زنگی بزنید. شاید اومدم… وای مریم چقدر یه حرف رو تکرار می‌کنی؟!

منتظر شنیدن جواب خداحافظی، قطع کردم. سینا بی‌توجه، دوباره مشغول موهایم بود. همیشه وقتی خودم رنگ می‌کردم، بعضی جا‌ها از دستم در می‌رفت و سفید باقی می‌ماند؛ پشت سرم را هم که دید نداشتم و آخرش از روی بی‌حوصلگی، ماست‌مالی می‌کردم. ولی سینا انگار داشت یک تابلوی نقاشی را ترمیم می‌کرد. اول ریشه¬ها را با حوصله آغشته می‌¬کرد. بعد تکه‌تکه موهایم را جدا می‌کرد تا جایی رنگ نشده باقی نماند، بعد می¬رفت سراغ ساقه. یک دفعه مکث کرد.

-سارا! چرا گوشه‌های سرت بیشتر سفید شده؟

-منظورت شقیقه است؟!

-حالا هر چی. چرا روی موهات سیاهه ولی زیرش سفیده؟

کاسه هنوز پر از رنگ بود. انگار رنگ‌ها هم تمام نمی‌شدند. سینا برس را کنار گذاشت و با دست¬هایش به جان مو‌هایم افتاد. انگشت‌هایش را لای موهایم چنگ می‌زد تا رنگ کاملا به خورد تارها برود. دست هایش بزرگ و قوی شده بود؛ یک زور مردانه‌ی غریب در ساق دست‌هایش بود که مرا هم می‌ترساند و هم دلگرم می‌کرد.

-سارا! گفتم بچه نمی‌خوام! گفتم فقط خودم و خودت. می‌دونستم یکی می‌آد وسط‌مون! چرا نمی‌خوابه؟!  بسه دیگه.

-سینا داره گریه می‌کنه؟ ترسیده… باز کن! تو رو خدا باز کن.

با دستمال کاغذی رد رنگ را از روی پیشانی‌ام پاک می‌کردم، سمج بود. خیال رفتن نداشت. سینا دوباره شروع کرد.

-سارا! صورتم رو ببین. ریشام تیکه‌تیکه در اومده. کچله. دایی بهم می‌گه شبیه بچه آخوندا شدی!

دستمال کاغذی را محکم‌تر روی پیشانی‌ام کشیدم. پوستم قرمز شده بود.

-شوخی کرده. من همینجوری صورتت رو دوست دارم.

با لجبازی و کمی دلخوری گفت: «ولی من خودم دوست ندارم. اصلا برام مهم نیست تو چی دوست داری.»

به فکر بودم کمی الکل بیاورم تا رد رنگ پاک شود. صدای قدم زدن یا کریم‌های مزاحم از کانال کولر می‌آمد. لابد سردشان بود. سینا صدایش را بلندتر کرد. این صدای بلند نامهربان را می‌شناختم.

-چرا جواب نمی‌دی؟ می‌گم برام مهم نیست. شنیدی؟!

خودم باید می‌رفتم سراغ یا کریم‌ها. با دسته‌ی جارو، با لنگه دمپایی که زورم به آنها می‌رسید. شاید می‌ترسیدند و دیگر نمی‌آمدند.

-اگه ساکت نشه، خودم ساکتش می‌کنم… از همین گریه هاش کلافه شدم که رفتم یه اتاق دیگه. اه… ساکت شو!

-بغلش کن. آروم حرف بزن! سینا فقط ترسیده. من رو ببینه آروم می‌شه، بعد بخوابونش.

-می‌خوای در و بشکنی؟! زور نزن! زور تو به این در نمی‌رسه…

-چرا می‌رسه. سینا! مامان من اینجام.

با یک حرکت سریع از روی زمین بلند شدم. به سمت بالکن رفتم و به سینا نگاه تندی انداختم.

-خب پس اگه اونقدر بزرگ شدی که ریش بزنی، چرا هنوز پیش من می‌خوابی؟! نکنه می‌خوای برای این مسئله هم بریم پیش فرهودی؟

از دهانم پرید و ناگهان زمان متوقف شد. دستم را روی دهانم گذاشتم، اما تیر از کمان رها شده بود. موضوع فرهودی چیزی بود که هنوز جرات نکرده بودیم درباره‌اش جدی حرف بزنیم. انگار حضور کسی مثل فرهودی، تنها چیزی بود که می‌توانست ما را از هم جدا کند و دلمان نمی‌آمد این مرز را بشکنیم. اما حالا همین ریش‌های نیم‌بند سینا، داشت بین ما فاصله می‌انداخت. صفر تا صد سینا همیشه کوتاه بود، اما این بار انگار روی بنزین کبریت کشیده بودم. مثل اسفند از روی آتش جهید و از روی زمین بلند شد برود سمت آشپزخانه که پایش به کاسه‌ی رنگ خورد. قطره‌های غلیظ و تیره روی آیینه و زمین پاشید. صدای سینا صدای آن پسر بچه‌ی همیشگی نبود. صدایی دو رگه بود. چیزی بین جیغ و فریاد، لرزان و پر از خشم. دستکش‌ها را با حرص از دستش کشید و روی زمین پرت کرد.

– مگه قرار نبود من فقط باهاش حرف بزنم؟ من تصمیم بگیرم؟ دکتر فرهودی به خودم گفت اشکال نداره، عجله نکن. داری مسخره‌ام می‌کنی؟ خب خواب بد می‌بینم.

از این سن پر از تناقض متنفر بودم، از پسری که از مدرسه بر می‌گشت و تا زمان شام، خودش را در اتاق حبس می‌کرد و با بازی‌هایش سرگرم می‌شد. انگار دیواری بین‌مان کشیده شده بود که اجازه نمی‌داد از آن عبور کنیم. حتی دوست نداشت با هم عکس بگیریم. وقتی زیر پست‌های اینستاگرامش با تمام جانم جمله‌ای عاشقانه‌ می‌نوشتم عصبانی می‌شد که چرا قربان صدقه‌اش رفته‌ام؛ اما همه‌ی آن قوقولی‌قوقو کردن‌ها را وقت خواب فراموش می‌کرد. چراغ‌ها که خاموش می‌شد، همان پسر کوچکی می‌شد که خزیدن زیر پتوی مرا به تمام دنیا ترجیح می‌داد. من هم با اینکه ظاهرا نیم‌چه غری می‌زدم، اما دلم پر می‌کشید برای همین لحظات که نفس می‌کشیدم و دوباره همه چیز تکرار می‌شد.

تلفن دوباره زنگ خورد و رشته‌ی فکرهای پراکنده‌ی من را پاره کرد.

-ببخشید، می‌خواستم درباره اون گیلاسی که از کمر شکسته بپرسم. برای اونم چاله بکنیم؟

کمی تندتر از همیشه پاسخ دادم. بالاخره باید پریشانی‌ام را سر کسی خالی می‌کردم.

-مگه همه‌اش تموم شده که رفتید سراغ بقیه؟

-نه. یه چندتایی مونده.

صدایم را کلفت کردم.

-اون مال خودمه. کار شما نیست. خودم شنبه بهش می‌رسم.

برای درختانی که شاخه‌های اصلی‌شان به هر دلیلی می‌شکست، نوع خاصی از جوش زدن لازم بود؛ به هم چسبیدنی که آن‌ها را از نو به زندگی بر می‌گرداند. همیشه صدای جیغ بلندتری از این درخت‌ها می‌شنیدم، شاید چون شکاف، عمیق‌تر بود و درست از میانه‌ی تنه‌شان، زخم خورده بودند. اما راز کار اینجا بود که یک پیوند جوان و تازه، اگر درست و با حوصله زده می‌شد، می‌توانست به درخت رنجور، جانی دوباره بدهد.

نفسم را با صدا بیرون دادم. به سینا نگاه کردم. هنوز داشت دور خودش می‌چرخید و گوشه‌ی لبش را می‌جوید. وقتی دید نگاهش می‌کنم انگار دوباره جسارت پیدا کرده باشد، گفت: «چرا جواب نمی‌دی؟ همه‌اش حواست به اون درخت‌های بی‌خاصیته! امیدوارم خشک بشن. بشکنن. اصن یه چیزی بگم؟ بچه‌ها تو مدرسه می‌گن همه جاشون رو می‌زنن. تازه یه کارای دیگه هم می‌کنن. خودم شنیدم. حتما باباشون بهشون یاد داده.»

هر موضوعی که حل نشده باید به نتیجه برسد وگر نه یک جا خِر آدم را می‌گیرد. ترس از سؤال‌های سینا هم همان موضوعات به نتیجه نرسیده بود که داشت خفه‌ام می‌کرد. دوباره تلفنم زنگ خورد و دوباره از موسسه‌ی لعنتی بود. این بار باغبان مجموعه بود.

-شرمنده! خانم مهندس رفت سراغ اون درخت شکسته هه، دستش رو بُرید. خیلی خون می‌آد!

گوشی را قطع کردم. هوا سرد بود ولی من گُر گرفته بودم. کف سرم می‌سوخت. دلم می‌خواست سرم را با ناخن بخارانم. موهایم داشت رنگ می‌گرفت و کله‌ام داغ کرده بود. به طرف حمام راه افتادم. سینا را صدا زدم. دیگر راه نمی‌رفت. در چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود. از تمام آن خشمِ لحظه‌ای، یک جور سکوت سنگین و معصومانه مانده بود. به طرف حمام رفتم و صدایش زدم. آرام قدم برداشت. دوباره برگشتم.

-مگه نمی‌خواستی بزنی؟ بیا دیگه. به چی نگاه می‌کنی؟

قدش دراز شده بود ولی من هنوز همان کودک نوپایی می‌دیدمش که نباید چاقو به دستش می‌دادم. روپوش رنگم را از تنم درآوردم و از کمد بالای روشویی، تیغ اصلاح نو بیرون آوردم. سینا هاج و واج نگاهم می‌کرد. از جایش تکان نمی‌خورد.

– مگه نگفتی باباهاشون یادشون دادن؟! تو هم برو بگو مامانم یادم داد.

-من که چیزی نگفتم! فقط سبیلمر و گفتم. چرا لباست رو در می‌آری؟

-زیر بغل رو یاد بگیری، بقیه رو هم یاد می‌گیری.

این بازی، بازی من و سینا بود. کار خودم بود. باید در یک زمان، هم می‌بریدم، هم می‌چسباندم. باید خودم می‌گفتم که در حمام چه کارهای دیگری را هم می‌شود انجام داد، وقتی حالش خوب نیست. از دخترها و زن‌ها باید برایش می‌گفتم. می‌گفتم که من و پدرش روزی از هم خوشمان می‌آمد و باید می‌گفتم که حالا کجاست. خودم را در آیینه نگاه می‌کردم. با سینه‌بند مشکی و یک شلوارک آبی گل‌گلی توی حمام ایستاده ‌بودم. با صورتی سرخ از دویدن خون و سر و کله‌ای بنفش مایل به سیاه.

-مامان جان! تو بغلمی. آروم باش! آروم باش.

پدر سینا اصلا نگاهم نمی‌کرد. فکر کردم یک سیلی محکم حواله‌اش می‌کنم، ولی چشم‌هایش آنجا نبود. اصلاً ما را نمی‌دید. با طناب سبز کلفتی در دست بیرون رفت. چسب برای چسبیدن که نباشد با یک طناب نازک هم می‌شود پیوند زد، ولی طناب به آن کلفتی، به درد جوش دادن نمی‌خورد. محکم بود، آنقدر محکم که وزن آدمیزاد را تحمل کند. برگشتم و به چشم‌های سینا که آرام در آغوشم بود، نگاه کردم.

چشم‌های سینا خیس شده بود، اما با آرنج مانع از پایین آمدنشان می‌شد.

-مگه نمی‌خوای صورتت رو بزنی؟ مگه نگفتی همه جات رو می‌خوایی…

وسط حرفم پرید و گفت: «خب خب نگو. فهمیدم. باشه اومدم.»

دست‌هام را با صابون کفی کردم و زیر بغلم مالیدم. دست راستم را بالا گرفتم و با دست چپم تیغ اصلاح را بالا آوردم.

همیشه بهترین برش‌ها را در تنه‌ی درخت می‌زدم. می‌دانستم تیغ را باید در چه جهتی نگه دارم که پوست درخت را ببرد ولی پوست دستم را نه.

-ببین سینا! چرا اونجا ایستادی؟! می‌گم بیا جلو.

سرش را نصفه نیمه بالا نگه داشته بود و صورتش سرخ شده بود. آرام کمی جلوتر آمد.

-از همینجا هم می‌بینم.

– تو آیینه نگاه می‌کنی… بعد آروم روی پوستت می‌کشی. خلاف جهت. از پایین به بالا.

بعد دست چپم را بالا بردم و همان کار را برایش تکرار کردم. آب و کف از زیر بغلم شره می‌کرد، روی کمرم لیز می‌خورد و تا پایین می‌رفت. چپ دست بودم و با دست راستم خوب نمی‌توانستم کار انجام بدهم. برش‌های پیوند را هم همیشه با دست چپ می‌زدم. سینا جلوتر آمده بود.

-نبره؟!

-اینا نمی‌بره. ولی تو دقت کن.

بعد با همان دست چپ، پوستم را به بیرون کشیدم تا صاف شود.

-ببین اینجوری همه جا رو می‌تونی ببینی و بزنی.

هم نگاه می‌کرد، هم نگاه نمی‌کرد. سرم را چرخاندم که ببینم حواسش هست یا نه، ولی حواس خودم پرت شد و یک جوش را ندیدم و بریدم. فکر می‌کردم خیلی کاربلدم. خون قرمز روشنی همراه کف و صابون سرازیر شد. یک جوش کوچک بود ولی خون زیادی داشت. سینا هول شده بود و گریه‌اش را دیگر نگه نداشت. با دست‌ رنگی صورتش را پاک کرد.

-مامان! داره خون می‌آد.

-آب سرد بریزی زود بند می‌آد.

زیر دوش رفتم و شیر آب را باز کردم. خون آرام آرام از زیر بغلم جدا می‌شد و می‌رفت توی راه آب. چند لحظه به آب صورتی رنگی که از بین انگشتاهایم می‌گذشت، نگاه کردم. بعد شیر را بستم. هنوز تنم خیس بود، اما دیگر خونی نبود. به صورت رنگی سینا نگاه کردم که در درگاهی حمام ایستاده بود.

-خوبم. برو سراغ یا کریم‌ها. از حموم اومدم صداشون رو نشنوم.

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 4.6 ⭐ (بر اساس 5 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x