“چیزی شبیهِ شورویِ سابق در دستهایِ گورباچُف
به سویِ اِنقراض و خاک خوردنِ پرولتاریا در موزهها کنار خاطراتِ اِستالین …
استقلالِ تازهیافته و این همه جمهوری را نمیخواهم
اینها فقط نامهایِ جدیدِ تنهایی برای روزهایِ فروپاشیاند
گورباچف عزیز من!”
-علی صالحی بافقی-
حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمیآید دنبالم. اصلا نگفت کی میآید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش میآید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا از اول زنان کوچک را میخواندم. یا شاید بابالنگ دراز و دشمن عزیز را دوباره میخواندم. تا آن موقع حتما بابا میآمد دنبالم. خاله فرنگیس مهربان است. خیلی که نه. بعضی وقتها. بعضی وقتا یک جوری نگاهم میکند. شبیه مامان وقتی که توی مهمانی یک کار بدی کردهام. به مامان گفتم خاله فرنگیس من را اینجوری نگاه میکند. مامان گفت که من قدرنشناس هستم. چونکه خاله فرنگیس همیشه وقتی میآید خانه ی ما برای من و خواهر کوچکم اسباب بازی و خوراکی میآورد و هی ما را میبوسد. از وقتی که من اینجا آمدهام خاله فرنگیس یادش نمانده من را بوس کند. عمو سعید را هم بوس نکرده، فقط گربه را بوس میکند. عمو سعید خیلی مهربان است. بوسم نمیکند. به من هم نمیخندد. امّا خودش همهش میخندد، دو تا دندان سفیدش از زیر سبیلش بیرون میزند. و وقتی نگاهم میکند شبیه بابایم توی عکس روی دیوار اتاق خوابشان میشود. بابا آنجا یک عالمه مو دارد. کت سیاه و کروات قرمز دارد. دندانهایش از زیر سبیلش درآمده و گوشهی چشمهایش چین خورده. من عمو سعید را بیشتر دوست دارم. عمو سعید اینها توی خانه شان کتاب ندارند. وگرنه حتما به من اجازه میداد بروم از توی کتابهایش یک چیزی پیدا بکنم. به جایش ماهواره دارند و یک گربهی چاق سیاه بدجنس. من از گربه میترسم. از روزی که من آمدهام گربه را توی اتاق خوابشان زندانی کرده اند. گربهی بدجنس هی میآید پشت در فیس فیس میکند. مامان و بابا رفته اند تبریز خانهی آنا. مانا را با خودشان برده اند. من را نبردند چون مدرسه داشتم. بابا توی ماشین به من گفت تو را میگذارم خانهی خاله فرنگیس. حال مامان بزرگم بد است. من فکر میکنم مرده. خاله فرنگیس برایم کانال کارتون ترکی میگذارد، بعد خودش میرود توی اتاق پیش گربه. من ترکی بلد نیستم. کارتون هم دوست ندارم. از وقتی رفتم کلاس چهارم دیگر کارتون نگاه نمیکنم. میترسم بروم توی اتاق خاله. خاله اینها دوتا اتاق دارند. امّا آن یکی اتاق خالی است. تویش فقط یک چرخ خیاطی هست با یک میز اتو. من شبها آنجا میخوابم. ولی اتاق خاله را دوست دارم. توی اتاق خاله یک تخت خیلی بزرگ سفید هست. بالای تخت یک عالمه گلهای صورتی و آبی و طلایی دارد. روی تختش هم یک پارچهی سرخابی برق برقی میاندازد. مامان میگوید اسم پارچه ساتن است. من دوست دارم بروم روی ساتن سرخابی دراز بکشم. و به آن عروسک خیلی بزرگ کنار تخت دست بزنم. خاله فرنگیس بچه ندارد امّا توی اتاقش یک عالمه عروسک دارد. از من هم بیشتر. هیچ کدام آنها را به من نمیدهد بازی کنم البته من عروسک بازی نمیکنم. عروسکهایم را دادهام به مانا. امّا عروسکهای خاله فرق دارند. یکی از آنها سیاه است، من تاحالا آدم سیاه ندیدهام. توی کلاسمان یک عارفه هست که از همه سیاه تر است. هیچوقت مشق نمینویسد، همیشه خانممان به عارفه میگوید برود دفتر و تا مادرش را نیاورده نیاید. عارفه گریه نمیکند. همیشه فقط میگوید مادرم رفته بندرلنگه. میرود دفتر بعد باز هم زنگ بعد میآید سرجایش مینشیند. ولی حتا عارفه هم به اندازهی عروسک خاله فرنگیس سیاه نیست. هروقت از مامانم میپرسم چرا خاله فرنگیس اینهمه عروسک دارد ولی تو نداری که به من بدهیشان؟ مادرم میگوید چون من به جایش شما دو تا را دارم و بوسم میکند. من میدانم خاله فرنگیس برای اینکه بچه ندارد ناراحت است. یکبار با عمو رفتند انگلیس، برای مانا از آنجا یک پیراهن پف پفی آوردند، شبیه همانی که عروسک گندهی کنار تخت دارد. مانا هنوز به دنیا نیامده بود. خودم شنیدم مامانم به بابایم گفت: «فرنگیس گفته اگر این بار هم نشه دیگه هیچوقت نمیشه.» پرسیدم: «چی نشه؟» مامانم چشمهایش را گنده کرد و گفت: «صدبار نگفتم به دهن بزرگترها زل نزن؟»
من ولی فکر میکنم آدمهایی که بچه دار نمیشوند خوشبختند. چون بجای بچههایی که همه ش خانه را بهم میریزند، هیچوقت به موقع نمیخوابند، نصف غذاهای دنیا را نمیخورند و همه چیز را خراب میکنند، خانهی تمیز و قشنگ دارند و عروسکهای خوشگل و سالم. آنوقتها که مانا به دنیا نیامده بود به من بیشتر خوش میگذشت. وقتی تازه به دنیا آمده بود به مامانم گفتم: «بیا مانا رو به خاله فرنگیس بدیم که خوشحال بشه.» مامانم گفت: «خاله فرنگیس که خودش یه عالمه عروسک داره من مانا رو برای تو آورده م که عروسک تو بشه.» من هم عروسکها را دادم به مانا. کاش مامانم میتوانست یک عروسک هم برای خاله فرنگیس بیاورد. آنوقت دیگر گورباچف را ن میخریدند. گورباچف اسم گربهی سیاه و زشت خاله فرنگیس است. خاله فرنگیس فکر میکند اسم بامزه ای روی گربهاش گذاشته. بابایم برایم گفته که گورباچف اسم یک آدم معروف توی شوروی است و به گربه ربطی ندارد. مانا چشم همهی عروسکها را خراب کرده. حالا همهی عروسکها کور هستند. به جز یکی. عروسک آبی بزرگ. چونکه چشمش همیشه باز بود. چشم عروسکهای – چشم باز و بسته بشو- را فرو کرده توی کله یشان. بابا فقط یکی را توانست درست کند. چشم سگ و خرس پشمالو را هم کنده و گم کرده. من فکر میکنم قورتشان داده باشد. مانا همه چیز را توی دهانش میگذارد. توی خانه من مسئول هستم که مواظب باشم چیزهای کوچولو را قورت ندهد. یا مهرههای منچ و گلولههای دستمال کاغذی را توی دماغش فرو نکند. امّا من که بیکار نیستم همه ش مانا را نگاه کنم. یکبار کلاه مهرهی بازی راز جنگل را فرو کرد توی دماغش. یک سوراخ دماغش به اندازهی دماغ من باد کرد. مامان از ترس همه ش جیغ میزد، زنگ زد به اورژانس و هی سر من داد زد که چقدر بچهی بدی هستم و مراقب خواهرم نیستم. من بدو بدو رفتم زنگ طبقهی پایین را زدم. خانم بینا پرستار است. زود آمد بالا و با موچین مامانم کلاه را درآورد. اولش از دست مانا لجم درآمده بود. مامان شانهاش را پرت کرد طرفم. دردم گرفت امّا بعد خوشحال شدم که مانا نمرد. بعدش شب مامان و بابا برایم پیتزا خریدند چونکه دختر عاقلی بودم و رفتم خانم بینا را آوردم. مامان هم بوسم کرد و گفت شانه برای سربه هواییام بوده. دلم برای مامان تنگ شده. مامان گفته هروقت میخواهم بروم توی اتاق کسی باید اجازه بگیرم. امّا من میترسم بروم در را بزنم و اجازه بگیرم که بروم توی اتاق و به عروسک بزرگ دست بزنم و خودم را توی آینهی سفید نگاه کنم. حوصلهام سر رفته. سه بار رفتم فیلهای چوبی روی میز تلویزیون را نگاه کردم. دلم میخواهد برشان دارم ولی میترسم خاله فرنگیس بیاید بیرون و دعوایم کند. وسط پذیرایی خاله اینها پله دارد. من دوست دارم بروم روی پله بنشینم. خانهی خودمان هم وقتی که من خیلی کوچولو بودم و مانا نبود پله داشت. هروقت مامانم میرفت بیرون که از توی مغازهی بیرون به بابایم زنگ بزند من با حیوانهای باغ وحش روی پله مینشستم و برای اینکه گریهام نگیرد با دستمال کاغذیها بازی میکردم. دستمالها را دراز دراز میبریدم و مواظب بودم از وسط نصف نشوند. الان هم دلم میخواهد بروم فیلها را بردارم و روی پلهها بنشینم. ولی هروقت روی پله مینشینم خاله فرنگیس میگوید روی اون سنگ سرد نشین، بیا اینجا روی مبل بشین کارتون نگاه کن. من کارتون دوست ندارم. گرسنهام شده. خودش گفت هروقت گرسنهام شد بروم از توی یخچال شیر بردارم و با بیسکوییت روی میز بخورم. من امّا خجالت میکشم. کاش مامانم بود توی گوشش میگفتم. توی خانهی خودمان هروقت گرسنهام بشود از توی یخچال شیر برمیدارم. برای خودم توی لیوان میریزم و با تی تاپ میخورم. بعدش برای مانا با چهار تا بیسکوییت مادر قاطی میکنم و بهش میدهم. بعد یکی هم برای مامان میریزم و با خرما برایش میبرم. بعد هم ظرفها را میشورم. مامان وقتی درسهایش تمام میشود میآید توی آشپزخانه و میگوید: «چه دختر گلی دارم». توی ظرفهای توی بوفه شکلات هست. خاله فرنگیس همیشه یک عالمه شکلات خارجی آنجا میگذارد. میخواهم از توی بوفه خوراکی بردارم، باید مواظب باشم در ظرفها به هم نخورد و صدا ندهد. اگر به خاله فرنگیس بگویم شکلات میخواهم خودش بهم میدهد. امّا نمیخواهم بروم پیشش. رفتم در بوفه را باز کردم و از توی ظرف یک شکلات برداشتم. بعد پشیمان شدم که چرا یکی برداشتم دوباره رفتم سراغ بوفه و تا آمدم مشت پر از شکلاتم را بیاورم بیرون، در اتاق باز شد و گورباچف بدو بدو آمد توی هال. بدو بدو رفتم پشت مبل و پایم خورد به میز عسلی و قندان رویش افتاد روی زمین. همهی قندها ریختند روی فرش. خاله فرنگیس از توی اتاق بیرون آمد به تلویزیون نگاه کرد و پرسید: «کارتون تموم شد؟» قندهای روی فرش را ندید. گربه رفت توی دستشویی. خاله به من گفته نباید در دستشویی را ببندم تا گورباچف هروقت که خواست برود تویش. بعد رفت توی آشپزخانه. من نشستم روی مبل و زل زدم به تلویزیون که داشت تبلیغ نشان میداد. گربه آمد زیر مبل و قندها را بو کشید. من نزدیک بود جیغ بزنم امّا خاله صدایش کرد و رفتند توی اتاق. من هم پریدم زود قندها را جمع کردم ریختم توی قندان. خردههای قندها را هم با دستم مالیدم رفت توی نخهای فرش. خدا کند مورچهها نیایند. کاش در را نمیبست امّا گربه را نمیگذاشت بیاید بیرون. مثلا میگذاشتش توی قفس بنفشش. خودم قفسش را پشت در راهرو دیدهام. صبح به عمو سعید گفتم: «چرا گربه رو توی قفس خودش نمیذارین؟» گفت که قفس فقط برای بیرون بردنش است. بابا از اول به من نگفت که یک هفته دنبالم ن میآید. من دوست ندارم اینجا بمانم. خاله فرنگیس خالهی واقعی من نیست. دوست مامانم است. خاله فرنگیس اصلا شبیه مامان نیست. من فکر میکنم خاله خوشگل تر است. موهایش طلایی است، رنگ موهای عروسک بزرگ کنار تخت. همیشه پشت چشمهایش را بنفش میکند و ماتیک بنفش میزند. ناخنهایش بلند و نوک تیز و صورتی اند. بعضی وقتها کنارش مینشینم و به ناخنهایش نگاه میکنم. دوست دارم به ناخنهایش دست بزنم. ناخنهای مامانم کوتاه و صاف است. موهایش هم سیاه است. مامانم هیچوقت ماتیک نمیزند. مامانم خاله فرنگیس را دوست دارد. بیشتر عصرها خاله فرنگیس میآید خانهی ما و با مامانم مینشینند پشت میز آشپزخانه و هی چای میخورند و حرف میزنند. بعدش شب بابایم و عمو سعید میآیند و شام میخوریم. خاله فرنگیس و عمو سعید همیشه توی یک بشقاب غذا میخورند. تا وقتی عمو سعید نیامده، من همه ش با مانا بازی میکنم. وقتی عمو سعید میآید مانا را بغل میکند و من راحت میشوم. قبلش اگر مانا جیغ و داد راه بیندازد یا هی بخواهد برود بغل مامانم خاله فرنگیس بهش اخم میکند یا سرش داد میزند. بعد مانای بیچاره بغض میکند. من خیلی مانا را دوست دارم با اینکه خیلی بچهی بدجنسی است. حتا بعضی وقتها اینقدر لجم را در میآورد که یواشکی نیشگونش میگیرم. همه ش کتاب و دفترهای من را پاره میکند. هرچیزی را که برمیدارم مانا هم همان لحظه همان را میخواهد. آدم فکر نمیکند یک بچه ی به این کوچکی اینقدر زورگو باشد. اینقدر گریه میکند و جیغ میزند تا صدای مامان یا بابا در میآید. داد میزنند: «بده بهش دیگه، اون بچه ست مگه بچه ای توام!» اگر من بچه نیستم پس چرا من را اینجا آورده اند. خوش به حال عمو سعید اینها که بچه ندارند. من فکر میکنم اگر مامان و بابای من هم بچه نداشتند خوشگل تر بودند و هی نمیخوستند حرص ما را بخورند. مامانم هروقت به حرفهایش گوش نمیدهم میگوید: «آخه من چقدر حرص تورو بخورم.» من به حرفهای مامان گوش میدهم امّا همه شان یادم نمیماند. کاش توی خانهی خودمان بودم. من میتوانستم توی خانهی خودمان بمانم. از تاریکی و تنهایی نمیترسم. از روح و شبح و دزد هم نمیترسم. توی مدرسه هروقت یکی میآید و جیغ جیغ کنان میگوید دست خونی را دیده من میروم توی همان دستشویی و در را باز میگذارم و داد میزنم: «اینجا هیچ چی نیست.» بعد بچهها هم میآیند میبینند هیچ چیز نیست. بعد آن دختره دوباره میگوید: «بخدا خودم دیدم!» دخترهای مسخره. ولی باز هم چند روز بعد یکی دیگر پیدا میشود که دست خونی دیده باشد. من حتا از دست خونی ای که بچهها میگویند توی دستشویی است هم نمیترسم. من فقط از گورباچف میترسم. شاید هم خاله فرنگیس چون من گربهاش را دوست ندارم اینجوری نگاهم میکند. دفعهی اولی که گربه را آورده بود من از ترس دیدن گربه جیغ زدم بعد هم رفتم پشت در کفشهایم را پوشیدم و همانجا نشستم. مامانم آمد گفت: «این کولی بازیا چیه در میاری بچه. تاحالا گربه ندیدی مگه؟» گربههای توی خیابان ترس ندارند. من خودم با گربههای کوچهی راحله اینها بازی کردهام. تا پایمان را محکم میکوبیم به زمین زود در میروند. امّا گربهی خاله فرنگیس همه ش میخواهد بیاید روی آدم بشیند. وقتی هم جیغ میکشی فس فس میکند. آنقدر پشت در نشستم تا عمو سعید گربه را برداشت برد توی اتاق و در را بست. آخرش وقتی آمدم تو و نشستم، مامان از آن نگاههایی بهم کرد که از گربه هم ترسناک تر بود. بعد خاله فرنگیس گفت گربه از تنهایی میترسد رفت از توی آشپزخانه یک شیشه شیر برداشت و رفت توی اتاق پیش گربهاش. مامانم هم رفت پیشش. بعد عمو سعید به بابایم گفت: «این همه خرج کردیم که آخرش این جونور رو بیاریم.» بعد رفت از توی اتاق یک هوبی و عروسک سیاه پوست را برای من آورد. بعد توی خانهی خودمان بابا به مامانم گفت: «خل شده فرنگیس؟ مامانم هم گفت واقعا! موی گربه هم براش کم ضرر نداره. طفلک سعید.» من همه ش مواظبم موی گربه به لباسهایم نچسبد. دیروز روی مبلها سه تا موی سیاه پیدا کردم. بردم انداختمشان توی دستشویی و دستهایم را با صابون شستم. امروز هم روی مبلهای قهوه ای دنبال موها میگشتم که دراز بکشم. امّا موهایش نازک و سیاهند. پیدا کردنشان سخت است. بعد خاله فرنگیس با گربهاش یهویی آمد گفت: «روی مبل چی میجوری بچه؟» میخواستم بگویم مامانم گفته موی گربه ضرر دارد ولی یادم افتاد مامانم گفته حرفهایی که توی خانه مان میشنوم نباید برای هیچکس بگویم. گفتم: «مورچه!» بعد رفتم روی پله نشستم. روی پله هیچ مویی نیست. اگر بود زود معلوم میشد. بابای من هر روز وقتی میآید خانه همه مان را بوس میکند. دیروز عموسعید خاله فرنگیس و گربه را بوس نکرد. خاله فرنگیس گربه را بغل کرده بود و روی مبل نشسته بود. هی گربه را بوس کرد. من رفتم روی پله نشستم. بعد عمو سعید آمد روی مبل بغلی نشست و من را صدا زد. من رفتم پیش عمو نشستم چون عمو نزدیک گربه نمینشیند. امروز صبح عمو سعید من را با ماشین برد مدرسه، توی ماشین دنبال مو نگشتم. کاش مشقهایم را زود ننوشته بودم. توی خانهی خودمان اینقدر مشقهایم را نمینویسم تا بابا میآید. بعد میآید بالای سرم و میگوید: «باز تو مشقاتو تا آخر شب لفت دادی؟» امّا اینجا نه مانا هست، نه کتابهایم نه کمدم. من میروم توی کمد مینشینم و خودم تنهایی بازی میکنم. مانا هم دوست دارد بیاید توی کمد. امّا من راهش نمیدهم. الکی بهش میگویم برود از گوشهی اتاق مورچههای طلایی بیاورد تا بازی کنیم. مانا عاشق چیزهای طلایی است. برای همین دوست دارد برود بغل خاله فرنگیس. امّا باید حواسم باشد وقتی خاله فرنگیس آمد خانه مان سر مانا را گرم کنم. بغل خاله فرنگیس گربه ای است. حوصلهام خیلی سر رفته. رفتم شیر و بیسکوییتم را هم خوردم امّا هنوز گرسنهام است. عمو سعید صبح من برایم از مغازه شیرمثلتی و هوبی و بیسکوییت خرید. ظرف خوراکیهایم روی میز آشپزخانه بود. دیروز مامانم به خاله داد. امّا خاله فرنگیس یادش نبود برایم سیب و نارنگی پوست بگیرد. داشت توی ظرف گورباچف غذای قهوه ای میریخت. من دوست دارم بدانم غذای گربه چه مزه ای است. یواشکی رفتم یک عالمه غذای گربه ریختم توی ظرف خوراکیام و گذاشتمش توی کیف مدرسهام. فردا به دوستهایم میگویم این یک جور پفک خارجی است. اگر آنها خوردند و گفتند خوشمزه است خودم هم بعدش میخورم. ظهر سرویسم من را آورد سرکوچهی خاله اینها. خودم راه را بلد بودم. خاله فرنگیس در را باز کرد بعد گورباچف آمد کنار پایش. من ترسیدم بروم تو. همانجا توی راه پله ایستادم. خاله گفت: « بیا، نترس» من فقط نگاهش کردم. بعد گربه را بغل کرد و رفت. من دلم میخواست گریه کنم ولی نکردم. رفتم توی اتاق خالی و دفترهایم را درآوردم و تند تند با روپوش و شلوار مدرسهام نشستم مشقهایم را نوشتم. بعد خاله فرنگیس صدایم کرد که بروم ناهار بخورم. یواشکی از لای در نگاه کردم، گربه رفت توی اتاق. من بدوبدو آمدم توی آشپزخانه و تند تند ماکارونیام را خوردم و داد زدم: «مرسی خاله» و ظرف را گذاشتم توی سینک. میخواستم بشویمش ولی میترسیدم گربه بیاید. صبح عمو سعید توی ماشین گفت ناخنهای گورباچف را گرفته و دندانهایش هم تیز نیستند. گفت از گربه نترسم تا عصر خودش بیاید و یادم بدهد نازش کنم. هنوز سه ساعت دیگر مانده تا عمو بیاید. من سه بار از پشت مبلها دور زدهام. دوبار از روی تابلوهای بزرگ پذیرایی نقاشی کشیدهام. رفتم توی اتاق و روی فرش دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. دلم میخواهد با خاله فرنگیس حرف بزنم. شاید اگر برای گربهاش شیر ببرم اجازه بدهد من بروم توی اتاقش. شاید حتا اجازه بدهد عطرها و ماتیکهای روی میز را بو کنم. وقتی کوچولو بودم برایم ماتیک میزد بعد مامانم بهش چشم غره میرفت. از توی کیفم شیر مثلثی را برداشتهام و پشت در اتاق نشستهام. از زیر در دیدم که خاله دراز کشیده و گربه روی شکمش خوابیده است. فکر کنم خاله هم خواب باشد. باید همینجا منتظر بمانم تا بیدار شود. بعدش در میزنم و میروم شیر را میدهم بهش و زود میدوم میآیم بیرون. دراز میکشم کنار در که توی اتاق را ببینم. گربه تکان نمیخورد. فس فس هم نمیکند. خاله دستش را گذاشته روی گربه. سر گربه روی شکم خاله است و دمش افتاده روی پاهایش. موهای طلایی خاله مثل عروسک گنده ریخته دورش. شکمش بالا و پایین میرود. بعد دستش را برمیدارد و پشت گربه را ناز میکند. بلند میشوم و یواشکی در میزنم و دستگیرهی در را میکشم پایین. خاله نگاهم میکند. شیر را میگیرم طرفش و میگویم: «برای گورباچف آوردم.» خاله فرنگیس آن یکی دستش را بلند میکند و میگوید: «نترس خوابیده، بیا بغلم.»