آقای گشمردی، زمین داره می‌لرزه. مدرسه رو چرا خالی نکردین؟ بابامون می‌گفت: «تا لودر نیومده باید خونه رو خالی کنیم.» آقای گشمردی، لودر اومده؟ ما به بابامون گفتیم: «پس تکلیف اینا چی می‌شن؟» داد زد: «کدوم اینا؟». ما هِی گفتیم: «همینا، کوچه، مسجد، زمین، مستاجرا، دوچرخه، ممدکازرونی…». ولی اون یه بند می‌گفت: «برو وسایلتو جمع کن!». دوچرخه رو نباید می‌گفتیم. آخه ما دوچرخه خیلی دوست داریم.

ممدکازرونی یدونه آورده ولی ننمون با کارتنش زیر تخت قایمش کرده.

حرف که توی سر ننه بابامون نمی‌ره، ما هم تنمون که نمی‌خارید توی اون وضع. بابامون داد میزد: «هرچی بمونه میره زیر خاک.». ننه مون گفت: «گه داریم که جا بمونه!». راست می‌گفت، ما جز خودمون چیز زیادی نداریم. آخه بابامون اتاقای خونه‌مون رو اجاره می‌ده. با مستأجرا هم خیلی بداخلاقه، مثلاً می‌گه آب نریزین، مستراح کمتر برین، چاه پر می‌شه! یه روز به زنِ آقا پس‌پس، گیر داده بود که: «تو چرا این‌قدر می‌ری حموم، مگه اردکی؟» بنده‌خدا سه روزی یه بار می‌ره حموم، ما هم از ترس بابامون دو هفته یه بار می‌ریم حموم، تابستونا هم ساعت چهار که می‌شه باید کولرا خاموش بشن وگرنه بابامون تمام ناودونای حیاطو به هم می‌زنه تا مستأجرا پاشن کولراشونو خاموش کنن.

فکر کردیم دور و برشون نباشیم بهتره گفتیم اصلا گور صاحاب دوچرخه، زدیم بیرون واسه خودمون تنهایی، گفتیم یه دور توی محل خالی بزنیم ببینیم بچه‌ها کجان، ما چند روزم نباشیم ننه بابامون حواسشون بهمون نیست. تو دلمون گفتیم خودشون لابد یه فکری برای خونه‌ی جدید می‌کنن.

آقای گشمردی، شما چی؟ جا نمونین زیر خاک؟

بعد همون جلوی در خونه، میخِ دریا شدیم.

رنگ دریای جلوی خونمون سبزه. ننه همیشه میگه: «دریا سبز نیست، کثیفه!» یه روزم همون زن آقا پس‌پس از دست بابامون، شایدم از چشم هیزی شوهرش، رفت خودشو پرت کرد توی دریا. باد شدیدی می‌اومد که نگو، یه سرباز نجاتش داد.

جلوی خونمون یه مسجد قدیمیه، شبای محرم توی کوچه‌مون دمام می‌زنن. ما از صدای دمام خوشمون میاد، ولی ننه میگه: «خیلیاشون برای عزاداری نمیان.»، وقتای اذون صدا «الله‌اکبر» از مسجد که میاد آقام داد می‌زنه: «حبیبو نگوزی!» بعد حبیبو هم صداشو انگار میندازه توی سرش، جوری که به قول ننه، جن می‌گیرتش، دل آدم می‌ریزه توی شُرتش!

صبح ننمون می‌گفت: «بریم توی مسجد، خرابش نمی‌کنن.» بابامون هیچی نگفت و فقط سرشو تکون داد.

بعد راه افتادیم توی محل. خیلی‌ها نبودن ولی بعضیام که بودن، بچه هاشون تو کوچه نبودن. فکر کردیم ما آخرین کسایی هستیم که داریم میریم. همین‌جوری راه رفتیم تو کوچه‌ها. یادمون اومد تا همین دیشب همه شون همه جا ول بودن.

آقای گشمردی، یعنی نصفه شب خالی کردن رفتن؟

اما سامانتا و ممدکازرونی و چندتا دیگه از رفیقامون فکر کنم هنوز وسایلشون رو جمع نکرده بودن. جلوی هر خونه‌ای نگاه می‌کردیم.

آقای گشمردی، بابامون میگه شهرداری می‌خواد محلمون رو خیابون کنه. میگه که قرارداد نودونه‌ساله‌ی خونه مون که ننه‌بزرگمون با اوقاف بسته بوده تموم شده، قراره خونه‌مونو که خراب کردن، جاش یه مرکز فرهنگی بسازن. ما نمی‌دونیم مرکز فرهنگی چیه، آقای گشمردی شما هم فرهنگی هستین؟ حتماً چیز خوبیه!

گفتیم؟ از توی کوچه مون بری، صاف می‌خوری به خیابون ششم بهمن. اون‌ور خیابون یه نونواییه که صاحبش شوهر خواهرمونه، دور و بر نانوایی‌شون هم همش پر معتاده، مردم یه چیزایی درباره‌ش می‌گن که ما جرأت نداریم بگیم، چون می‌ترسیم ننمون بزنتمون. بعضی روزا هم از مدرسه جیم می‌شیم و می‌ریم نونوایی دومادمون کمکش می‌کنیم. اونم یه نوشابه به‌جای مزدمون می‌ده، هرچی اعتراض می‌کنیم می‌گه: «بخور بچه، مزدت همین‌قدره!» یه روزم از لجمون شیشه نوشابه رو تکون دادیم، همه گازش پرید و صاف ریخت روی گونی‌های آرد و ما هم که هوا رو پس دیدیم، زدیم به چاک! اونم فقط از پشت سرمون فحش ننمون می‌داد.

طرف نونوایی هم کسی نبود حتی فکر کردیم نونوایی رو که خراب نمی‌کنن. معتادا هم نبودن.

برگشتیم سمت زمین خاکی. این‌ور خونه‌مون یه زمین خاکی بزرگه که بچه‌ها و بزرگ‌ترا، همه توش فوتبال بازی می‌کنن و وقتی بارون میاد، زمین می‌شه یه استخر گنده و دیگه نمی‌شه ازش رد شد. کفشامون گِلی می‌شه. بچه‌ها همدیگه رو هُل می‌دن توی آب، قیامتیه همیشه.

رفتیم سمت زمین. هیچکی نبود. حتی سگ‌ها هم نبودن.

اون‌ور همین می‌دون یه اتوشوییه که مستاجرمونم هست. ما بهش می‌گیم آقا پس‌پس، یارو یه چشم هیزیه که نگو، از ننه‌بزرگ ما هم نمی‌گذره. دکونش هم روبه‌روی خونه‌ی پریه. مردم می‌گن با هم رفیقن، ما که نمی‌دونیم. خودش زن و بچه داره، ولی این پریه هم سروگوشش می‌جنبه.

بعد رفتیم مسجد عربا.

پشت خونه‌مونم مسجد عرباست. اذون‌گوی اونم با بابامون رفیقه. ظهرهای جمعه‌ این‌قدر آدم توش جمع می‌شه که جا برای سوزن انداختن نیست. یه بار با حسینو رفتیم مسجدشون آب بخوریم. دیدیم چه دمپایی‌های عربی‌ای دارن. داداشمون یکی‌شونو برداشت و گذاشت زیر لباسش. هنوز از در مسجد بیرون نرفته بودیم که عبدو اذون‌گو مچشو گرفت، دوتا پس‌گردنی زد و پرتمون کرد بیرون. ما هم به بچه‌ها گفتیم از این به بعد بهش می‌گیم حسینو دمپایی‌دزد، اسمش همین موند.

آقای گشمردی، اونا چیه رو سقف کلاس؟ مدرسه هم موریانه داره؟

ما خونمون موریانه داره، موریانه‌هاش اینقدی تیرکای سقفو خوردن که چاق شدن و رنگشون روشن شده. یه بارم که ننمون خواست سمپاشی کنه، از پله سُر خورد و انگشت بزرگه‌ی پاش داشت قطع می‌شد. ممدکازرونی با موتور بردش بیمارستان اما موریانه‌ها هنوز اونجان‌ و نرفتن!

آقای گشمردی، واسه موریانه‌ها که فرقی نمی‌کنه برن زیر خاک یا نرن؟

بابامون اصلا نمی‌دونه خونه‌مون موریانه داره. تا حالا چیزی ازشون نگفته که بگیم. بابامون روزها دستفروشه، شبا هم میره گمرک، توی بازار جوراب می‌فروشه، انگار تقصیر ماست اینقدر بچه درست کرده. آخه ماییم و دوتا خواهرامون و حسینو داداشمون که سربازه، حمیده که شوهر کرده و دوتا بچه داره و رقیه هم هست. ما بهش می‌گیم رقو!

بعضی وقتا ما هم با بابامون می‌ریم بازار. یه بار سر جا دعوا شد. بابامون ممدکازرونی رو بلند کرد پرت کرد توی جوی آب جلوی مسجد. بعد ما گفتیم وای ممدکازرونی سقط شد، دیگه شبا با هله هوله نمیاد خونمون! ولی از جاش بلند شد، پیرمردا به زحمت جداشون کردن. یه بارم سر جارو کردن دعواشون شد. ممدکازرونی یه چاقو از دکه‌اش درآورد که بزنه به بابامون. ما با خودمون گفتیم دیگه بی‌پدر شدیم، کسی نیست بزندمون ولی شکرخدا بازاریا ریختن وسط نذاشتن.

آقای گشمردی، ممدکازرونی رو شما نمی‌شناسی؟ خب بچه نداره که بیاد مدرسه. شبا که بابامون میره گمرک واسه بارشماری، ممدکازرونی میاد خونمون، اینقد مهربونه که نگو، ننمون میگه مهربون نیست، مَرده، مَرد.

ننمون همش روضه‌ست. هر روز میره روضه. شبا که میاد خونه، سر هیچی می‌گیره می‌زنتمون. میگه: «برو کپه مرگت رو بذار!» وقتی هم می‌خواد بره بیرون میگه: «تو دزدی می‌کنی.» ما رو توی بارون و سرما و گرما از خونه می‌کنه بیرون. ما هم توی کوچه دنبال سگ و گربه می‌گردیم، سنگشون می‌زنیم تا صبح بشه!

یه بارم ساعت سه صبح بیدارمون کرد، یه دل سیر کتکمون زد که چرا گل‌سرشو برداشتیم. ما اصلاً خبر نداشتیم گل‌سر داره، فقط کتک می‌خوردیم و گریه می‌کردیم و می‌گفتیم: «برنداشتم، به خدا برنداشتم.» آخرش گل‌سرش پیدا شد، ولی چیزی نگفت. صدای ممدکازرونی که از پشت پنجره توی کوچه اومد چوب جاروشو گذاشت کنار دیوار و گفت: «چرا بیداری؟ برو بکپ!»، انگار خودمون بیدار شده بودیم!

آقای گشمردی، الان کِیه که تاریکه؟ داره صبح میشه یا داره شب میشه؟

گفته بودیم ما سه ماه تعطیلی هم می‌ریم کابینت‌سازی زندویان کار می‌کنیم؟ یه روز هم دستگاه خم از دستمون در رفت و خورد به اوستا خالق. یه پس‌گردنی بهمون زد و بیرونمون کرد. تازه پول یه ماهمون هم نداد.

آقای گشمردی، شما چرا هیچکدوممون رو نمی‌زنین تو کلاس؟

آخه ما عین آب خوردن کتک می‌خوریم. هر روز، هر شب. مثلاً ننمون می‌گه: «چرا توی نماز می‌خندی؟» یا «چرا بلند نماز می‌خونی؟» خوب، بلند که نمی‌خونیم، خندمون می‌گیره.

رقو هم می‌خنده ولی ننمون رقو رو از ما بیشتر می‌خواد. اونم هر دروغی که باعث بشه ما کتک بخوریم می‌گه. هرچی می‌گیم دروغه، گوش نمی‌کنه. مثلا یه بار کتلت‌های توی دیگ رو خودش خورده بود، گفت ما خوردیم. ننمون هم تا دو روز بهمون غذا نداد، تازه کتکمون هم زد. میگه: «خر رو باید کتک زد.» فقط وقتایی که ممدکازرونی هست، کتک تعطیله. من موندم چرا ننمون مارو زاییده. خب می‌رفت خر می‌خرید کتکش میزد. خوشبحال حسینو که برا دوسال رفته سربازی! بابامون هم اصلاً رحم سرش نمی‌شه. چند باری هم مارو از خونه انداخت بیرون، ولی ما جایی نداشتیم بریم و همون‌جا دم در حیاط خوابیدیم. صبح هم یه کتک سیر خوردیم و اومدیم مدرسه.

آقای گشمردی، یادتونه؟ سر کلاس همش خوابمون می‌برد؟ شما یواش درس دادین که بیدار نشیم؟

یه خرابه هم جلوی خونه مادربزرگمونه که پر مشتریای دومادمونه. گفته بودیم همشون معتادن؟! جلوی درش سرنگ و برگه آلومینیوم ریخته، ما خونه و محلمونو دوست نداریم. بابای سامی عرب، دوستمون می‌گه: «معتادا آدم می‌دزدن، کلیه‌هاشونو درمیارن می‌فروشن.» شایدم راست بگه ولی ما رو که تا حالا ندزدیدن!

تو مسجد عربا حوصله مون سر رفت زدیم بیرون، رفتیم سمت خونه ببینیم خراب شده یا نه، دیدیم نه، هنوز اون دیوار خونه‌مون که با رنگ سیاه روش یه چیزایی نوشتن سرجاشه، بابامون همیشه میگه: «دست نزنین، اینا مال اوقافی‌هاست.»

هیشکی نبود. برگشتیم یه بار دیگه خونمون رو نگاه کردیم. اتاقی که ممدکازرونی توش برا ننمون حرفای قشنگ می‌زنه خراب نشده بود. اون میخ کجی که من و حسینو هیچ‌وقت نتونستیم از دیوار بکنیم هم سرجاش بود. بعد یهو یادمون افتاد ما خونه و محلمونو دوست نداریم.

آقای گشمردی، شما چرا اینجا رو دوست دارین؟

راهمون رو کشیدیم رفتیم جلوی خونه آباجی سکینه. چندتا خونواده توی یه خونه خرابه می‌شینن، یکیشون سامانتاس، خُل‌وضعه. ما بهش می‌گیم: «سامانتا، پپسی می‌خوای یا فانتا؟» اونم فحشایی بهمون می‌ده که نگو، همش هم به ننمون فحش می‌ده. مکّیه هم هست، بهش می‌گن مار، اونم هرچی دستش بیاد پرت می‌کنه. یه‌بار مکّیه خاک‌انداز زد توی سر حسینو، سرش شکافت. خون از فرقش مثل چشمه شاهزاده ابراهیم راه افتاد، بابامون نبردش بیمارستان. گفت: «تا آدم بشی دیگه کسی رو اذیت نکنی!» ممدکازرونی هم نبردش.

رفتیم تا چندتا خونه اون‌ورتر. یه همسایه داریم که بهش می‌گیم حاج‌خانم. وضعشون اینقدر خوبه که نگو. چند وقت پیش ابوذر رفته بود کپسول گازشونو جابه‌جا کنه. بعد که برگشته بود پیش ما چایی بخوره، از خونه‌شون تعریف می‌کرد. می‌گفت یه گربه دارن که با قاشق بهش غذا می‌دن، همه دیواراشون چراغ داره، آشپزخونه‌شونم دیوار نداره.

آقای گشمردی، آخه مگه می‌شه آشپزخونه دیوار نداشته باشه؟

ما که باورمون نشد. این‌قدر چاخان کرد که از تیرک‌های سقف خونمون خاک ریخت پایین و چاییمون کوفتمون شد.

بعد رفتیم تا سر کوچمون، همون‌جا که قدیما سینما بوده. یه پیرمرد پیکنیک پر می‌کنه. ما بهش می‌گیم عامو پیکنیکی، همه بهش احترام می‌ذارن مثل موندوگازی نیست! هم خوش‌اخلاقه، هم پیکنیکا رو کامل پر می‌کنه، می‌گن ارمنیه، خدا ترسه و وجدان داره. دخترش این‌قدر خوشگل و باکلاسه که همه پسرای محل دنبالشن. چند باری هم آقا پس‌پس، به ما پول داد که نامه‌شو برسونیم دست دختره، ما هم نامردی نمی‌کردیم هر بار نامه رو می‌دادیم، یه ماچم از دختره می‌کردیم و در می‌رفتیم. اونم بلندبلند می‌خندید.

آقای گشمردی، شما هم ببینیدش ماچش می‌کنین!

بعد رفتیم تا خونه‌ی ننه حمید، با خودش تنها زندگی می‌کنه. دوتا پسر داشته، ولش کردن رفتن، خیلی سالشه. خونشون همیشه روضه‌ست، همه بچه‌ها دوستش دارن، توی جیب‌هاش پُره از مُشکل‌گشاست. به هر بچه‌ای که می‌بینه یه مشت مُشکل‌گشا می‌ده. ما هم خیلی وقتا که ننمون می‌خواد بزنتمون، درمی‌ریم خونه‌شون، اونم تا عصر نگهمون می‌داره و بهمون غذا می‌ده.

بعد از خونه‌ی ننه حمید، گاری قنبر حماله، همینجوری چارچرخش هوا بود. هم سن خودمونه، بار جابه‌جا می‌کنه. بهش می‌گن آفتابه! اونم هزارتا فحش اون‌جوری به بچه‌ها می‌ده. فکر کنیم مثل سامانتا خُل‌وضعه آخه مثلاً ما بهش می‌گیم آفتابه، ولی فحش می‌کشه به ننه‌مون.

آقای گشمردی، گاریش رو چرا نبرده؟ لابد هیچی نداشته باهاش ببره، میره زیر خاک؟

رفتیم تا وسط می‌دون کنار مطب دکتر طبیب و خونه‌ی افغانیا. دکتر که وضعش توپه یه مطب دیگه می‌خره ولی افغانیا حتما برگشتن افغانستان. ما شبای محرم می‌ریم با سنگ می‌زنیم به درشون و در می‌ریم. یه بارم شب عاشورا قنبر رو گرفتن و کتکش زدن، چهل تا بودن. ما فرار کردیم. بچه‌ها می‌گن لباساشو درآوردن و همون‌جوری لخت، آفتابه انداختن گردنش فرستادنش خونه، آبروش رفت. از شب عاشورا شد قنبر آفتابه!

دیگه دوست نداشتیم بریم تا نونوایی و دوباره بچرخیم. هیشکی که نبود ولی اگه ما رو می‌دیدن فکر می‌کردن داریم غصه می‌خوریم که قراره لودر بیاد کل محل رو خراب کنه.

آقای گشمردی، شما که فکر نمی‌کنین ما اینجا رو دوست داریم؟

فکر کردیم شاید یه معتادی دور و بر نونوایی جا مونده باشه، یهو بخواد ما رو بدزده توی این وضع. یه مدتیه خیلی زیاد شدن، حتی باباهای خیلی از رفیقامونم معتاد شدن، ما هم با همشون قهر کردیم. تا الان هم با یازده‌تا از بچه‌های محل و همکلاسیا‌مون قهریم، نه! دوازده تا. بابای سامی عربه هم تازه معتاد شده. خودش قبول نداره ولی فعلاً هم باهاشون آشتی نمی‌کنیم. یه روز سر کوچه باباش داشت رد می‌شد، ما به دیوار گفتیم: «باباش این‌قدر چاقه، ننه‌ش له نمی‌شه؟» نمی‌دونستیم سامی عربه پشت دیواره، ناراحت شد و گفت باهامون قهره. ما که خودمون باهاش قهر بودیم. تازه از خودمون که نگفته بودیم، صبحش ننمون همینو به ننه‌اش می‌گفت.

آقای گشمردی، اصلاً بهتر! می‌ریم درسامونو می‌خونیم تا بزرگ بشیم و یه چیزی بشیم. الانم فقط با حسین‌پیشون دوستیم.

یه‌کم درسش خوبه. باباش توی مخابراته، سواد داره، یه حرفایی بلده آدم کف می‌کنه! مثلاً اون روز بهمون می‌گفت: «آقا رضا، شما باید درس بخونی تا یه کسی بشی، مهندسی، دکتری، شرکت نفتی چیزی، تا بعدشم که پیر شدی دولت بهت حقوق بده بدبخت نشی.» راست می‌گه دیگه، نمی‌خواییم مردود بشیم یا تجدید بیاریم، شایدم رفتیم پیش عاموحبیب قرآن هم یاد گرفتیم.

آقای گشمردی، بخدا ننمون نمی‌ذاره درس بخونیم. تا میاییم کتابو باز کنیم، می‌گه: «برو نون بخر، کپسول گاز پرسی پر کن! » ما همش توی صف گاز و نونیم.

کلاس سوم که مردود شدیم، فقط درس قرآنمون مونده بود. ننمون گفت: «مگه تو مسلمون نیستی؟ قرآن نمی‌خونی؟»

بعد معلم کلاس سوممون گفت: «یه سال دیگه کلاس سوم بمون تا آدم بشی!» ولی حسین‌پیشون قرآنش خوبه.

آقای گشمردی، اینجا مدرسه است یا مسجد؟ جدول ضرب مهمه یا سوره‌ی علق؟ راستی شما نمی‌دونی مسجد و مدرسه رو لودر خراب می‌کنه یا نه؟ گناه نیست؟

گفته بودیم گور صاحاب دوچرخه ولی یهو برگشتیم سمت خونمون ببینیم شاید بشه دوچرخه رو برداریم. دوچرخه خیلی دوست داریم. مخصوصا آبی. همین رنگی که ممدکازرونی از کویت آورده، همه قسمتاش جداجدا بود. ننمون هم نذاشت ببندیمش، توی کارتن گذاشتش زیر تخت، شایدم برا ننمون آورده!

آقای گشمردی، ما چون هیچ‌وقت دوچرخه نداشتیم، حالا دیگه بلد نیستیم سوار بشیم. شما بلدین؟

یه روزم که حسین‌پیشون دوچرخشو داد دستمون برونیم، اینقد بلد نبودیم که افتادیم سر زانومون پاره شد. اونوقت ننمون سه روز، روزی سه بار کتکمون می‌زد. انگاری دوا بود، سر ساعت. مادربزرگمون جلوش رو گرفت.

برگشتیم تو خونه دیدیم دعواست، بی‌بی وسط حیاط بود. بقیه دورش داشتن دعوا می‌کردن. ما مادربزرگمونو خیلی دوست داریم، اونم خیلی دوستمون داره. ننمون می‌گفت: «بی‌بی رو نمی‌شه با خودمون ببریم.» خواهر بزرگمون می‌گفت که می‌برتش خونه سالمندان، ما به ننمون گفتیم: «خب بی‌بی میمونه زیر خاک، ببریمش.». ننمون جیغ زد: «تو یه اتاق دوازده متری، کنار مستراح، جای خودمونم نیست، اینو کجا ببرم؟» دلمون خیلی پر شد یهو، گلومون قلمبه شد.

آقای گشمردی، شمام بلدین چجوری گریه نکنین؟

ما دوباره گفتیم: «خوب هر جا رفتیم بی‌بی رو بذاریم توی مستراح، خودش که چیزی نمی‌گه!»

ولی یهو ننمون گاز پیکنیکی رو که دم دستش بود برداشت، فکر کردیم می‌خواد راه بیفته بره بیرون ولی محکم کوبیدش توی سرمون. ما هم دویدیم بیرون که اگه گریه کردیم کسی نبینه. دویدیم تا مدرسه.

آقای گشمردی، بخدا نمی‌دونستیم شما اینجا هستین و همینجوری اومدیم تو.

اولش فقط سرمون یه کم درد می‌کرد و گریه می‌کردیم. ولی الانا دیگه چرا سرمون گیج گیج میره؟!

آقای گشمردی، اینجا که دراز کشیدیم کلاس چهارم نیستا. ما کلاس چهارمیم.

آقای گشمردی، چرا شما هیچی نمی‌گین؟ یعنی ما داریم تموم میشیم؟

کلا توی این محل ملت تندتند می‌میرن. بابای قنبرآفتابه وقتی می‌خواست برق امامو از سر تیرک چراغ بگیره، برق گرفتش، ننه‌ی سامانتا هم سر زا رفته.

خودمونم که دیگه نمی‌تونیم …. نمی‌دونیم چرا یه نوری جلومون روشن شده، بدنمون مثل همون زمستونا شده که ننمون می‌گفت دزدی و از خونه بیرونمون می‌کرد و خودش می‌رفت روضه، ما هم کاپشن و ژاکت نداشتیم و پامون توی دمپایی یخ می‌زد مثل الان.

آقای گشمردی، ولی زمین داره میلرزه فکر کنیم لودر اومد آخرش.

آقای گشمردی، موریانه‌ها از تیرک سقف دارن می‌ریزن پایین، یکیشون می‌افته رو دستمون، لهش می‌کنیم.

آقای گشمردی! یعنی واقعا داریم تموم میشیم؟

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 5 ⭐ (بر اساس 1 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x