ما هفت برادر بودیم؛ مرتضی و صفر و بشیر و هاشم و سلمان و فرزاد و سهراب.
سه روز بود فیلم کشتن خواجه [1]را نگاه میکردم و تمام نمیشد؛ نه اینکه فیلمی طولانی باشد یا اینکه وقت نداشتم برای دیدن فیلمی دو ساعته؛ نه… ماجرا صدای درهایی بود که در این فیلم هی باز و بسته میشدند. درهای ساختمانی با معماری ایرانی. خانهای با پلههای پیچ و در و پنجرههای متقارن و فرشهای قرمز ایرانی. کوچه و خیابانهایی با بافت و منظر ایرانی. در این دو سه روز که هی سنگینی و ناشناخته بودن و بیروایتی فیلم فشار میآورد که دیگر نبین و همینکه فردا میشد و دوباره تصویر خانههای ایرانی و دخترهای خانوادهی ایرانی و پدر خانوادهی ایرانی سراغم میآمد، دوباره فیلم را از ادامه میدیدم و ذهن و بدن و جان و روحم نمیتوانست که بیشتر از بیست دقیقه نیم ساعت دوام بیاورد و صدای بسته شدن در اتاقها و خونهایی که از در و دیوار بیرون میزد، وقفهای ایجاد میکرد. فیلم هنوز به پایان نرسیده بود که این صدای در که در تمام این دو سه روز چه وقتهایی که به مشتریهای رستوران سرویس میدادم، چه وقتهایی که کار روزانهام تمام میشد و رستوران لبنانی سیتیر را ترک میکردم و خیابان سنگفرش را قدم میزدم تا به خانه برگردم، همینکه از روبروی موزهی آبگینه رد میشدم و عمارت ایرانی وسط حیاط را از پشت نردههای در ورودی میدیدم؛ دوباره و چندباره صدای باز و بسته شدن درها در سرم تکرار میشد. خیابان سنگفرش سیتیر را بالا میرفتم و یک کوچه قبل از خیابان جمهوری مسیر کج میکردم و از پشت موزهی آبگینه سر در میآوردم و یک کوچه بعدتر روبروی در خانهای میایستادم که دو سالی میشد مستاجرش بودم. یک خانهی دوبلکس قدیمی و بیهمسایه و سر نبش کوچهی کلارا آبکار که نام یک مینیاتوریست زن ایرانی ارمنی بود و هفت هشت خانه دورتر موزهی کلارا آبکار بود. همیشه این موزه-خانه بسته بود و هیچ وقت نشد که سری به آنجا بزنم و تنها چندبار از سر کنجکاوی چند مینیاتور و تذهیب از این خانم نقاش در اینترنت دیدم. زنهای جوان و لوند در آغوش پیرهایی که جام به دست و خیاموار قابهایی ایرانی را پر کردهبودند. در این دو سه روز که بیمارگونه فیلم کشتن خواجه را از جایی که هی وقفهی ذهنی برایم پیش آوردهبود و ندیدهبودم و دوباره از ادامه میدیدم و معماری ایرانی و صدای درها و خونی که آبشاروار از زیر در بیرون میزد و گودال بزرگ وسط حیاط را پر میکرد و چرت بعدازظهر دختر خانواده با آرامش تمام روی فرش قرمز ایرانی و زیر پردهای که در نسیمی نورانی هی تکان تکان میخورد، قصهی نمکی[2] تمام قد برایم مرور شد. قصهای که وقتی نوزده بیستساله بودم به دروغ به برادر کوچکم گفتم که هیچ خاطرهای از این قصه و تعریفهای شبانهی پدر در خاطر ندارم. «شش درا بستی نمکی… یه درا نبستی نمکی…»
ما هفت پسر، در خانهای ایرانی در روستایی نزدیک شهرکرد زندگی میکردیم. مرتضی از همه بزرگتر بود و همیشه بوی بد میداد. صَفَر بیشتر یک کلاه کوچک بافت روی سر داشت. بشیر عاشق ترومپت تعزیه بود. هاشم شبانهروز در بیابان وِل بود و دستبندی چوبی به دست میبست. سلمان استرسی خانواده و همیشه مریض احوال بود. من پسری حسود بودم و سهراب پسری دوستداشتنی.
خانهی ما پلههایی بلند داشت که به ایوانی بزرگ میرسید. سه ستون چوبی لبهی ایوان بود و سقفی تیرچوبی داشت. لای نیهای سقف، همیشه پر از تار عنکبوت یا آشیانهی گنجشک میشد. دیوار اتاقها سبزی مغز پستهای بود. درها چوبی بودند با شیشههای گُلدار و نبینِ رنگی. از پنجرهی اتاقِ پشتی میشد سرشاخههای درخت گردوی گوشهی حیاط را دید. اردیبهشتماه وقتی پنجره را باز میگذاشتیم تا هوای خانه عوض شود، بوی تند گُلهای گردو خانه را برمیداشت.
من و سهراب که از همه کوچکتر بودیم بیشتر با هم میپلکیدیم. ما دوتا با آن پنچ برادر دیگر که اسمهایی عربی داشتند کار نداشتیم. با داشتن اسمهایی فارسی و کوچک بودن جدا افتاده از بقیه به چشم میآمدیم. در کوچههای خاکی روستا وِل میگشتیم و دمپایی پاره میکردیم. زمین خاکی نزدیک امامزاده را به توبره میکشیدیم و تنها جایی که مسیرمان نمیخورد، بیابان زشت و پر از آشغال پشت دیوار مدرسه بود. از سر و کول درخت گردوی ته حیاط بالا میرفتیم و سِنهای بوگندو را میکُشتیم. با چوب به جان لانهی زنبورهای زرد میافتادیم که زیر بُرگه دیوارهای کاهگلی پیدایشان میکردیم. به زنبور، دُنده میگفتیم و گزیده که میشدیم روی خاک تُف میکردیم و جای نیش را گِل میمالیدیم. آن پنج برادر دیگر کاری به ما دوتا نداشتند و از وقتی به یاد دارم بزرگتر از آن بودند که با ما همبازی شوند.
ما دوتا همه کارمان را با هم میکردیم. از مدرسه گرفتن بگیر تا حمام کردن و غذا خوردن در یک کاسه. آن وقتها که دبستان میرفتیم، یادم است گیر داده بودیم به جمع کردن جایزههای پشت بستهی پفکنمکی. جایزه از این قرار بود که میبایست عکس پرندهی نوک طلایی پشت پفکنمکی را بُرش میزدی و به یک تعدادی که میرسید، برای آدرسی که آن زیر نوشته بودند میفرستادی. با جمع کردن پنجاهتا یک چیزی جایزه میدادند و با صدتا یک چیز دیگر و دویستتا چیز دیگری و ما گیر داده بودیم که جایزهی پانصدتایی نصیبمان شود. پولی دستوبال ما دونفر را نمیگرفت و خیلی شانس میآوردیم هفتهای دوتا پفکنمکی میتوانستیم بخریم. چندتایی پوست پفکنمکی در کوچه موچههای روستا پیدا کردیم و گاهی هم شانس میآوردیم و بین بچههای مدرسه کسی را پیدا میکردیم که پفکنمکی پرندهنشان دستش بود و آنقدر آن بچه را میپاییدیم تا دانه دانهی پفک را مزه مزه و با حوصله بخورد و بعد بسته را که زیر و رو میکرد و حسابی سوراخ و سنبههایش را میلیسید، ما دست به کار میشدیم و در یک حرکت که کسی هم مشکوک نشود پوست پفکنمکی را به چنگ میآوردیم. اما فایده نداشت. خیلیها خودشان هم شروع کردهبودند به جمع کردن عکس پرندههای نوک طلایی و رقابت بالا کشیده بود و تازه اینکه مگر چند نفر در روستا پولی دستشان میرسید تا بالای پفکنمکی خرجش کنند. بچههای آن دوره و زمانه خیلی شانس میآوردند میتوانستند یک ماهی شکلاتی بدشکل و بیدُم بخرند و چندنفری تقسیماش کنند.
خوب یادم است زنگ تفریح نگاهمان به دست بچههایی که هله هوله میخوردند میخ میماند و بیشتر هم نزدیک سطل آشغال بزرگ آبی رنگ نزدیک در خروجی کمین مینشستیم تا اینکه زد و یک روز بابای مدرسه به دادمان رسید. بابای مدرسه مردی سن و سال دار بود که با خانوادهاش در مدرسه زندگی میکرد. لکنت زبان داشت و بین بچهها چو افتادهبود که تنها وقتی که قرآن را با صوت میخواند زبانش نمیگیرد. آن روز بابای مدرسه چند گونی کنار سطل آشغال گذاشت. این طرف و آنطرف را نگاه کرد و چشماش به ما دو نفر افتاد.
«شو… شو… شوما دوتا… بیایید این… اینج… اینجا…»
به هزار زحمت برایمان توضیح داد که کمکش کنیم و گونیها را تا پشت مدرسه ببریم. خودش سطل را بغل گرفت و ما هم گونیها را خِرکش کردیم و از مدرسه بیرون زدیم. گونیها پر از کاغذ بودند و برای بچههایی به سن و سال ما سنگین. مدرسه از آخرین ساختمانهای روستا بود و بعد بیابان میشد و دورتر رشته کوهها شروع میشد. دیوار مدرسه را دور زدیم و با منظرهی زبالههای روستا روبرو شدیم. سطل آشغال و گونیها را پشت دیوار خالی کردیم و از زور بوی گند دماغمان را گرفتیم. همان وقت چشمام به بستهی زرد رنگ پوست پفکنمکی افتاد. بابای مدرسه نگذاشت آنجا بمانیم و سرمان داد کشید: «بَ… بَ… بَ… بَ… بَرگردید…»
ما دوتا راه گرفتهبودیم لای زبالهها و عربده میکشیدیم. از ذوق دیدن پوستهای پفکنمکی بوی گند را حس نمیکردیم. از آن روز به بعد مسیرمان کشیده شد به بیابانهای اطراف روستا، جایی که زبالهها را خالی میکردند. بعد از مدرسه راه میگرفتیم آن سمت و با چوب میافتادیم لای آشغالها و هر پوست پفکی که پیدا میشد یکدیگر را صدا میکردیم. بوی گند و زشتی آشغالها اذیتمان نمیکرد و تنها هدفمان جمع کردن پانصدتا برچسب بود. پوست پفکنمکیها را از زیر گندابهها بیرون میکشیدیم و روی تخته سنگی میگذاشتیم تا خشک شوند. به غیر از ما دو نفر چند سگ ولگرد هم همیشه لای آشغالها ول بودند.
من و سهراب روزگار خوبی با هم داشتیم و هی بزرگ و بزرگتر میشدیم تا روزی که دیگر با هم حرف نزدیم.
آخرین روزی که با هم حرف زدیم را یادم هست. کمتر از بیست سال داشتیم. آن وقتها با هم بنگ میزدیم. تازگی هم یکی از آن دستگاههای پخش موزیک گیرم آمدهبود. یک MP3 Player که زیادی سنگین و بددست بود. اهل موزیک گوش کردن نبودم. به هیچ کارم نمیآمد جز اینکه صداهای مختلف را ضبط میکردم و قبل از خواب گوش میدادم. کمتر پیش میآمد که صدای انسان ضبط کنم. صداهای محیط یا تهاش صدای مبهم و درهم مردم دَم قهوهخانه. چندین قطعه از همهمه و جیلینگ جیلینگ استکان و نعلبکیها ضبط کردهبودم که وقتهای بیحوصلگی گوششان میکردم. یکبار هم از اول تا آخر سفرهی شام را ضبط کردم. هر بار بوی سبزی قورمه را لابهلای صدا حس میکردم. خوب یادم است صدایی ضبط کرده بودم که بینهایت دوستش داشتم. طولانی نبود؛ چیزی حدود شش دقیقه. بیشتر شبها با این صدا میخوابیدم. صدای چریدن دوتا گاو پشت دیوار قهوهخانه. MP3 Player به قدر کف دست بود. حسابی بردمش جلوی دهان گاوها و خِرپ خِرپ بریدن علف با دندان، خیلی شفاف و گویا ضبط شد. چندبار هم برادر کوچکم گوشش کرد. هر دو میدانستیم که چیز خوبی است. صدای خِرپ خِرپ بریده شدن علف با دندان دوتا گاو پشت دیوار قهوهخانه. فقط آن وسطها، سه چهار دقیقهای که میگذشت صدای رد شدن ماشینی شنیده میشد. همه چیز را خراب کرده بود. وسط خِرپ خِرپ گاوها یکهو صدای قِرچ قِرچ شنها زیر لاستیک، صدا را به سمت دیگری بردهبود. باز هم از چند گاو دیگر در حال چرا، صدا ضبط کردم ولی هیچ کدام درست از آب در نیامد. همیشه چیزی آن وسطها بیرون میزد: جیغ بچهای، گاز موتورسیکلتی یا ماغ کشیدنهای یکهویی.
آنروز، دراز کشیده بودم زیر درخت گردو و خِرپ خِرپ گاوها را گوش میدادم که حس کردم صدای پایی نزدیک میشود. چشمهایم بسته بود. بله کسی چندمتر عقبتر ایستاد. دوست نداشتم تا گوش دادنم تمام نشده، چشم هایم را باز کنم. هر کسی هم بود این را خوب درک میکرد. صدا که تمام شد، دکمهی دستگاه را قطع کردم. برادر کوچکم بود. نشست کنارم.
با دست روی جیب شلوارش زد و خواند: «زمین و زمان پیش ما بنده باد…»
خندهام گرفت. خوب میفهمیدم منظورش چیست. در جوابش همیشه میگفتم: «برادرِ من… چه آوردهای زسبزی و مردانگی و زور…»
از جیبش، کیسهی کوچک سیاه رنگی را بیرون کشید.
«این گرز… حافظ طبیعته… از بنگ نگهبانی میده…»
و به نقش گرز قرمز رنگ روی کیسه اشاره کرد. یک نخ سیگاری بار زد. از غُربتهای محلهی بالا یاد گرفتهبود که بیآتشخورکردن، سیگاری بار بزند. آنقدر بنگ را کف دست میمالید و میمالید و میمالید تا دانه دانه میشد و کمی توتون قاطیاش میکرد و باحوصله ترکیب جدید را در پوکهی سیگار پر میکرد. من حال و حوصلهی این کار را نداشتم. بود میکشیدم و نبود نمیکشیدم. کنار هم دراز کشیدیم؛ زیر درخت گردو. سیگاری را روشن کرد و کام گرفت. خاک خنک بود و بوی تازگی میداد. بوی پهن گاو و بوی تند گُل گردو… هیچ چیز حرکت نمیکرد… تمام صداها قطع شدهبودند. سیگاری را گرفت سمت من. دودش را تا میتوانستم حبس کردم. سیگار را پس دادم و با صدای ته گلو گفتم: «دودش را بدیم… بیرون… یا نه…» و تمام دود بیرون پرید. ترکیدم. هر دو خندیدیم. «این دود را حبس نکنی بهتره…»
سهراب در این کارها از من واردتر بود. بلدِ کار بود. یک سال از من کوچکتر بود و در این زمینهها یک عمر پرتجربهتر از من. هم خوشچهرهتر از آب درآمده بود و هم خوش هیکلتر از من.
برگهای گردو برق میزدند. دلم میخواست صدای برگها را ضبط کنم. برگها ثابت بودند و شاخهها جابهجا میشدند؛ خیلی آرام، باد نمیآمد.
«شک میکنم به باد… به برف… به خواب…»
سهراب دود را بیرون داد و پرسید: «نمکی را یادت هست؟…»
«صدای برگ گردو با برگ آلو فرق میکنه… درسته؟…»
«بابا تعریف میکرد… بچه که بودیم… بگیر… حواست کجاست؟…»
کام محکمی گرفتم و همانطور که سعی میکردم دود بیرون نرود، پرسیدم: «برای ما…» دود را به دهان برگرداندم.
«برای هر دوی ما؟… این دود لعنتی را حبس نکن… علف که نیست… چرسه لعنتی… بده بیرون… بگا میدی دم و دستگاه و…» کام محکمی گرفت و صدای جِلِز و وِلِز سیگاری بلند شد. دود را در دهان چرخاند و بلافاصله بیرون داد.
«بچه که بودیم… وقتی میخواست ما را خواب کنه تعریف میکرد… نمکی شش درا بستی نمکی یه درا نبستی نمکی… به تخت نمونی نمکی… پاشو برای دیو اتاق آماده کن…»
«برای من که تعریف نمیکرد…»
«گیستا ببرند نمکی… خونتا بریزند نمکی… شش درا بستی نمکی یه درا نبستی نمکی… پاشو شام برای دیو درست کن…»
در و دیو و نمکی… پدر قصهی نمکی را برای من تعریف نمیکرد. MP3 Player در جیبم سنگینی میکرد. دست گذاشتم روی دکمهی ضبط ولی فشار ندادم. گفتم: «من که یادم نیست… هر چه باشه من از تو بزرگترم… ولی چرا یادم نمیآد؟…»
برادرم مراقب بود که آتش سیگاری نریزد. به سیگار تف مالید و خلافیاش را گرفت.
«پاشو برای دیو شام آماده کن نمکی… شش درا بستی نمکی یه درا نبستی نمکی… همیشه تعریف میکرد… برای هر دوی ما… یادت نیست؟…»
سیگاری را از دستش گرفتم. «یه چیزی از نمکی یادم هست… ولی هیچ جایاش از بابا یادم نیست… بابا مگه قصه هم تعریف میکرد؟…»
تا آنجایی که یادم است پدر فقط کار میکرد. روزها خانه نبود و وقتی برمیگشت، غذایش را که میخورد؛ گوشهای مینشست و برای مادر سوزن نخ میکرد. هفت هشت دهتایی سوزن نخ کرده را هُل میداد در لاک لاکپشت پارچهای و میگذاشتش داخل جعبهای و بعد میخوابید. با رادیو و تلویزیون هم کاری نداشت. سیر کردن شکم یک زن و هفت پسر کار راحتی نبود.
«چرا سنگینی میکنی نمکی؟… چرا یخیخی میکنی نمکی؟ … وقتی میخواست بخوابیم قصه میگفت… دراز میکشید و بازوش بالشت میشد و نمکی را تعریف میکرد… چرا تیغتیغی میکنی نمکی؟… یه بار پرسیدم بابا به غیر نمکی چیز دیگهای بلد نیستی؟…»
صدای بسته شدن در حیاط که آمد سیگاری را غلاف کردم. هاشم و سلمان بودند. هر دو نیمخیز شدیم و به آن دو نگاه کردیم. سلمان لبهی پله نشست و سرش را به تارُمیهای آهنی تکیه داد. هاشم سمت ما دوتا آمد. دستبند چوبیاش را کشید و صدای مهرهها بلند شد. «خوب خلوت کردید کولهحرومها… یه چُسه هم به ما میرسه؟…»
کام محکمی از سیگاری گرفت و دود را به هوا داد. «اووفی… بیا سلمان… بیا یه کام بزن یکم از این حال نزار بیای بیرون…»
سلمان دست بالا گرفت و نه نه گویان خودش را از پلهها بالا کشید و در سایهی ایوان دراز به دراز خوابید. هاشم یک کام دیگر گرفت و سیگاری را به سهراب برگرداند. «من برم این سلمان را بخوابونم سرجاش…» دَم ایوان که رسید مادر را صدا کرد. «ننه… ننه… بیا سلمان را آوردم…»
سهراب با نوک انگشت سیگاری را به لب بُرد و کام سوزان آخری را گرفت و فتیله را کنار دستش له کرد. من و سهراب زیر درخت گردو دراز کشیدهبودیم و برگها را میدیدیم. کرمی به تنم افتادهبود که صدای برگها را ضبط کنم. رقص سرشاخهها برگها را میلرزاند. برقشان در هر لرزش چشمک میزد و گَردههای سبز را میدیدم که از گُلهای لولهای شکل گردو وِل میشدند و در هوا چرخ میخوردند.
برادرم گفت: «نمیدونم آخر نمکی چی میشد… فک کنم خوابمون میرفت… یعنی تو یادت نیست؟… میخوای برات تعریف کنم؟… تا یه جایاش را بلدم…»
همه چیز یادم بود. حتی آخر قصه را میدانستم. خوب یادم بود که پدر کنار سهراب دراز میکشید و سر سهراب را روی بازویش جفت و جور میکرد و از اول تا آخر قصه دست در موهای سهراب میکشید و میکشید و میکشید و از تیغتیغی کردن نمکی میگفت… دست در موهای سهراب میکشید و از سنگینیسنگینی کردن نمکی میگفت… دست در موهای سهراب میکشید و از خیسخیسی کردن نمکی میگفت… «میخورمت نمکی…»
MP3 Player را از جیب بیرون آوردم و دکمهی ضبط را زدم و گفتم: «نه… هیچی یادم نیست… بابا برای من که تعریف نمیکرد… دروغگو… بچه بابایی…»
سهراب زیر دستم زد، MP3 Player از دستم جدا شد و به هوا رفت. تا نزدیک سرشاخهها بالا رفت و صداهای چریدن گاوها و همهمهی قهوهخانه بیرون ریخت… بوی خورش سبزی بلند شد… دیدم که در هوا چرخید، به برگ گردو خورد و برق برگها چشمام را زد یا از ترس بلایی که سَر دستگاه محبوبم افتاده بود چشم بستم. صدای سنگینیاش را حس کردم… به زمین خورد و متلاشی شد. «احمق دروغگو تویی… چی داری ضبط میکنی؟…»
پریدم و یقهی سهراب را چسبیدم، سرش را به خاک مالاندم و با حرص به تکههای خُرد شدهی دستگاه نگاه کردم. یک طرف بدنه پای تنهی درخت افتاده بود. آب دهانم شُل شد و سرم سنگینی کرد. تُف کردم… «تهتغاری بیچارهی لوس…» سهراب دستهایم را چسبید و زمینم زد و روی سینهام نشست. صورتش خیس شده بود. زانویش را بیخ گلویم گذاشت و صورتش را پاک کرد. دوباره سمتش تُف کردم. به صورتش نرسید و تُف سربالا برگشت و روی صورت خودم ریخت. «تهتغاری لوس… بچهبابایی…» یکهو صورتم داغ شد و برق از کلهام پرید. سهراب یک سیلی در گوشم خوابانده بود.
از آن روز با هم حرف نزدیم. و این صحبت نکردن همینطور گسترش یافت. یکدیگر را کمتر میدیدیم. هر دو میدانستیم که خوب با هم جفتوجوریم ولی چیزی که در خانواده زیاد داشتیم، برادر بود. وقت را با بقیهی اعضای خانواده میگذراندیم. اوایل همه سعی کردند سبب خیر شوند و ما را آشتی دهند. بیشتر از همه مادر اصرار داشت.
مادر تا چند وقت آبگوشت ما را در یک کاسه میریخت. عادت داشتیم از بچگی آبگوشت را در یک کاسه بخوریم. ولی کاسهی آبگوشتمان هم جدا شد. خودم اعتراض کردم. هر هفت برادر سر سفره نشسته بودیم. مادر از آشپزخانه به صفر غُر میزد که چرا زنش را با خودش نیاورده است. مرتضی تازه از شهرکرد برگشتهبود و سبزی تازه خریدهبود. هاشم کنار دست بابا نشستهبود و بشیر را نشان میداد. «بهش بگو زن بگیره… نگیره همین روزاس که من زن بگیرم…»
بابا نان را تکهتکه میکرد و گوشهی سفره میریخت. «بشیر این با تو هست… خب… میخوای چی کار کنی؟… توی دهن مردم بیفتی خوب نیست…»
سمت دیگر بابا سهراب نشسته بود. حرصم گرفتهبود. سلمان به پشتی تکیه دادهبود و با حال نزارش به من میخندید. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. گرم بود. بوی لیمو عمانی عجیب همه جا پیچیده بود. مادر آب را از نخود جدا میکرد و در کاسهها میریخت. موهای مادر از سیاهی برق میزدند. تعداد کاسهها را شمردم. مادر باز هم آبگوشت ما دوتا را در یک کاسه ریختهبود. کاسهای برداشتم و روبروی مادر گذاشتم.
«برای من توی این بریز… نخود و لوبیا هم داشته باشه…»
مادر دستم را گرفت. دستش داغ بود. «قهر باشید… با هم حرف نزنید… ولی کاسهی آبگوشتتون را جدا نکنید…»
جدا شد. کاسهی آبگوشتمان که جدا شد، فاصلهی ما هم بیشتر شد.
چند ماهی که گذشت عادت کردیم. خیلی راحت از زندگی هم حذف شدیم. بشیر و هاشم در یک شب ازدواج کردند و چند ماه بعدش به خدمت سربازی رفتم. تهران آنقدر برایم دور و دستنیافتنی بود که ماه تا ماه مرخصی نمیگرفتم. من حتی برای عروسی سلمان هم شهرکرد برنگشتم. تا اینکه مادر مُرد و بیست روز از مرخصیهای نرفتهام را به یکباره استفاده کردم. در مراسم ختم کسی با کسی حرف نمیزد. ما هفت پسر دورتا دور قبر ایستادهبودیم و پدری را نگاه میکردیم که قدکوتاهتر به نظر میرسید. همه مشکی پوشیدهبودیم. از مسجد پیاده راه گرفتیم سمت خانه. هر هفت برادر پشت پدر ردیف شده بودیم و یک دستهی عزای هشتنفره را ساخته بودیم. هر کس به ما میرسید دست بلند میکرد و تسلیت میگفت. از جایی به بعد هاشم از ما جدا شد، چیزی به مرتضی گفت و رفت سمت بیابان. از دور دیوار مدرسه را که دیدم هوس پفکنمکی کردم و چشمم دنبال سهراب گشت. او شانه به شانهی پدرم و جلوتر از همه پیش میرفت و چیزی برای پدر و صفر تعریف میکرد.
یک هفته بیشتر شهرکرد نماندم و برگشتم تهران.
«مرخصیام تموم شده… باید برگردم… غیبت میخورم…»
تحمل ماندن نداشتم. هنوز دو هفتهای از مرخصیام باقی بود. سوار اتوبوس شدم و برگشتم. کل مسیر شهرکرد–تهران را خوابیدم. صبح زود ترمینال جنوب پیاده شدم. نمیخواستم برگردم پادگان. پیاده راه گرفتم و کوچه و خیابانهای تهران را بالا رفتم. چیزی نمیدیدم و نمیشنیدم، فقط راه میرفتم و سهراب و مادر دست از سرم برنمیداشتند. یکبار وقتی هنوز با سهراب راحت بودم و داشتم از خوردن پفکنمکی صدا ضبط میکردم، دستش را بالای بستهی پفک گرفتم و گفتم: «تو چرا هیچی به بابا نمیگی؟…» پدر آن روز دوبار پول به سهراب دادهبود تا پفکنمکی بخرد.
زور میزد تا دستش را به پفک برساند. دوباره پرسیدم: «چرا بابا انقدر تو را دوست داره…» دستش را محکم کشید و پفک را پرت کرد طرفی. «دستم داغون شد… دیوونه شدی تو… چی چرت و پرت داری میگی…» دیگر ادامه ندادم.
دست مادر را حس میکردم که مچم را چسبیدهبود و میگفت: «کاسهی آبگوشتتون از هم جدا نشه…»
از ظهر گذشته بود که به خیابانی سنگفرش رسیدم. گرسنهام بود. یکی از رستورانها دری شبیه به در اتاق پشتی خانهیمان داشت. چوبی با شیشههای لوزی شکل و رنگی رنگی. وارد شدم. دیوارها با نقش گل و برگهای ریزی پر بود و زیتونی رنگ به چشم میآمد. جایی با پردهی زرشکی و بلندی پوشانده شده بود. رستوران خلوت بود و میز و صندلیها چوبی بودند. کولهام را زیر میزی جا دادم و نشستم. داشت خوابم میگرفت. صدای موسیقی اذیتم میکرد. هیچ وقت با موسیقی و خوانندهها ارتباط برقرار نکردم. زنی به عربی چیزی میخواند. جایی سوز صدایش آنقدر زیاد میشد که حس کردم از جدایی میخواند… از قهر میخواند و تنها شدن… پیرمردی کنار میز ایستاد و منتظر ماند تا سفارش دهم.
«آبگوشت میخورم…»
«ما اینجا آبگوشت نداریم پسرم…»
هر دو برای لحظهای یکدیگر را نگاه کردیم. «پول دارم…»
«غذای لبنانی خوردی تا حالا؟… سربازی؟…»
برگهی مرخصیام را از جیب بیرون آوردم و نشان پیرمرد دادم. «بله… مرخصی دارم… فک نکنی سرباز فراری هستم… تا دو هفته دیگه مرخصی دارم…» موهایش سفید بود و سبیلش به سیاهی میزد.
«من که دژبان نیستم… کاری باهات ندارم…»
درِ رستوران را نشان دادم و گفتم: «از این در ما هم توی خونهمون داریم… این شیشههای رنگی رنگی…»
«خونهتون کجا هست؟… چرا سیاه پوشیدی؟…»
مردی از میز کنار در، پیرمرد را صدا زد. پیرمرد دست روی میز گذاشت و گفت: «الان میآم پسرم… برات یه غذا به انتخاب خودم میآرم…»
پیرمرد کاسه و بشقابهای میز کنار در را جمع کرد. مشتری خداحافظی کرد و رفت. کسی دیگر در رستوران نبود. پیرمرد کاسه و بشقاب به دست راه افتاد سمت پردهی زرشکی رنگ و پرسید: «شاورما دوست داری با حمص؟…»
اسم هیچکدام از غذاهایی که میگفت را نمیشناختم. «نمیدونم…»
تمام دو هفته مرخصی را پیش عمو مروان ماندم. او هم غریب بود. زن و بچه نداشت و خانوادهاش بیروت بودند. میزها را پاک میکردم، کف سالن را پارچهی خیس میکشیدم و به مشتریها میرسیدم. از عمو مروان خواستم به جای موسیقی، صدای خیابانها و بازار بیروت را پخش کند. شبها طبقهی بالا و کنار گونیهای آرد و نخود میخوابیدم. پادگان که برگشتم گاهی روزبرگ میگرفتم و به رستوران سیتیر سری میزدم.
یک شب یادم است با عمو مروان تا دیروقت توی رستوران باز و بیمشتری نشستیم و از گذشته حرف زدیم. چای و باقلوا لبنانی خوردیم. عمو مروان گفت: «حالا که سنی ازم گذشته دلم میخواد یه دختر میداشتم… حتی نوه…»
من گفتم: «ما هفتا بچهایم… هفتا پسر…» بعد شیرینی باقلوا پرید گلویم. برق شیشههای رنگی رستوران چشمم را زد و وقتی حسابی سرفه کردم، پرسیدم: «شما خواهر دارید…»
«بلی… خیلی هم دلم براش تنگ شده… دوتا خواهر… یه برادر…»
«منم دلم خیلی برای برادر کوچکم تنگ شده…»
سربازی تمام شد و به شهرکرد برگشتم.
از برادر کوچکم خبر خاصی ندارم. ده سالی میشود که درست و حسابی ندیدمش. در این چند سال فقط یکی دوبار آن هم خیلی کوتاه؛ در حد چشم در چشم شدنهای لحظهای. این اواخر کمتر یادش میافتم. اما این دو سه روز با دیدن فیلم کشتن خواجه خاطراتش برگشت. رنگ و بوی کوچه و خیابانهای تهران فرق کرد و صدای درها برایم آهنگین شد. «شش درا بستی نمکی… یه درا نبستی نمکی…» مشتری که وارد رستوران میشود، زنگولهی بالای در که به صدا درمیآید هرجای رستوران که باشم مسخ صدا در جا میمانم و تصویر برادر کوچکم بیوقفه تکرار میشود. برادرهایم یکی پس از دیگری ازدواج کردند و برای خودشان خانهای دارند. من ماندهبودم و برادر کوچکم و پدری که هر بار میدیدمش به نظرم کوتاهتر میرسید و پیرتر میشد.
در این همه سال با عمو مروان ندارتر از این حرفها شدهبودم و برایش از آخرین تصویری گفتم که از برادرم در خاطرم ماندهبود.
در مراسم ختم عمه بود. همین آخریها. فقط یکدیگر را دیدیم. در مراسم عمه نشد با برادری که چند سال بود ندیدهبودمش حرف بزنم! آن هم حرف جدی. خوب میدانستم اگر جلو میرفتم چیزی نمیتوانستم بگویم و هر دو زیر خنده میزدیم و قضیه بدتر میشد. شاید هم فکر میکرد از قصد در مرگ عمه جلو رفتهام. در مراسم مرگ عمه که نمیشد دلتنگیام را به برادرم نشان دهم. میدانستم او هم به این فکر میکند. همیشه سر این موضوع با هم شوخی میکردیم؛ اینکه عمه وصلهی ناجور است. عمهی ما ایرادی نداشت و آن وقتها که زنده بود، با ما خوب تا میکرد. با همه خوب بود. از آن عمههای بزرگ بود که مینشاندت روی زانویش و یک مشت گندم و شاهدانه میریخت کف دستت. تا اینجایش خوب بود ولی همانطور روی زانو محکم میگرفتت تا همهی گندمهای بوداده را تا ته بخوری. عمهی ما از آن عمههای درشت دست بود. کلی گندم و شاهدانه و از این جور چیزها در دستهایش جا میشد. در آن مراسم فقط از دور همدیگر را دیدیم. بدون آنکه حتی حالت صورتمان عوض شود. برادرم از سینی خرما برمیداشت که چشم در چشم شدیم. فقط همین. یک چشم در چشم شدن کافی بود تا دلتنگی این همه ندیدن تمام شود. آخر چه دلیلی داشت تا جلو نرویم و یکدیگر را در آغوش نکشیم؟ آخرین بار برادر کوچکم را کی بغل کردم؟
برف میآمد. پدر مثل همیشه دکمهی شلوارش را کوک میزد که صدایم کرد. آن بغل کردن وقتی بود که از مرگ مادر نزدیک یک سال میگذشت. چند ماهی بود که خدمت سربازیام تمام شدهبود و از تهران برگشته بودم به روستای نزدیک شهرکرد. همه به نبودن مادر خو گرفته بودیم. پدر هم جای خالی مادر را با دکمه کوک زدن پر کرده بود. نخ را با دندان از شلوار جدا کرد و گفت: «تا کی میخوای توی این خونه بمونی؟…»
پرسیدم: «چی؟…»
شلوار را روی زیرشلواریاش پوشید. دکمهی شلوارش را بست و چندبار شکمش را باد کرد. گفت: «باید به فکر خودت باشی…. برو جایی را برای خودت دست و پا کن…»
انتظار داشتم مثل همیشه سوزن را سمتم بگیرد تا هُلش دهم در لاکِ لاکپشتی که پشتش پر از سوزن بود.
«فک نکنم دیگه کَنده بشه…»
«چی؟…»
«برادر کوچکترت هست… نگران من نباش…»
شهری را به غیر شهرکرد و تهران نمیشناختم. شهرکرد که زیادی نزدیک پدری بود که میخواست نگرانش نباشم و تجربهی زندگی در شهر دیگری به غیر از تهران نداشتم. در طول سربازی آنقدر شلوغ و بزرگ به چشمم آمده بود که راحت میتوانستم برای خودم در آن شهر گم شوم. رستوران لبنانی عمو مروان تنها گزینهای بود که برایم باقی ماندهبود. به یک هفته نکشید، وسایلم را جمع و جور کردم. کتاب و نوارها باقی ماندند.
وقتی رفتم، پدر خانه نبود. برادرم در ایوان سیگاری میکشید. بدون آنکه حرفی بزنم او را در آغوش کشیدم. هنوز بوی بچگی میداد. بوی شیرینی که با بنگ قاطی شده بود. حرفی نزد. هیچ حرکتی هم نکرد. دلم میخواست یک کام محکم از سیگاری میگرفتم. نگاهی به درخت گردو انداختم. برف میبارید. روی شاخههای بیبرگ درخت گردو میبارید. ای کاش آن MP3 Player لعنتی نشکسته بود و صدای چرای آن دوتا گاو را دوباره با هم گوش میدادیم و تا صدای لاستیکها بلند میشد هر دو با هم اعتراض میکردیم. «تُف توی هر چی ماشینه… خرابش کرده…» میخندیدیم و همان وقت سیگاری را دست به دست میکردیم و از کولهحرامبازیهای بچگی حرف میزدیم. از سگدوزدنها لای آشغالهای پشت دیوار مدرسه و برچسبهای پفکنمکی که نفهمیدیم در آخر مرتضی آنها را پست کرد یا نه. چتِ چت که میشدیم آخر قصهی نمکی را برایش تعریف میکردم.
دَم درِ حیاط سربرگرداندم و سهراب را نگاه کردم. به درخت گردو چشم داشت و سیگاری دود میکرد. در را نبستم و از خانه بیرون زدم. برف میآمد.
——-
[1] کشتن خواجه فیلمی به نویسندگی و کارگردانی عبد آبست و تهیه کنندگی شهرزاد سیفی و تولید سال ۱۳۹۹ است.
[2] قصهی فولکلور… هر شب یکی مامور بستن هفت در خانه است… یک شب نمکی دختر کوچک خانواده فراموش میکند و فقط شش در را میبندد. غول وارد خانه میشود.