یک
به پنجرهی ساختمان روبهرویی و بعد به آسمان نگاه کرد که ابرهای سیاهی میآمد و میبلعیدش. باران نرمنرم شروع به باریدن کرده بود. قدمِ اول را جلو گذاشت. سرما از نمِ موزاییکها سُرید توی پاهای برهنهاش. قدم بعدی را برداشت. چسبید به نردهی فلزی که قدش فقط کمی از آن بلندتر شده بود. نگاهش به پنجرهی روبهرو مانده بود. هر چه از صبح نگاهش کرده بود، نه باز شده بود و نه حتی پردهی یاسیرنگش تکانی خورده بود. لپهاش سرخ بود؛ نوک دماغش هم. باران مثل یکعالم پرنده به سرش تُک میزد. دست کشید به خیسی موهاش و صدای پیرزن پخش شد توی سرش: «باز که ایجوری اومدی پسر. بدو یه کلاهی چیزی بردار. یهوخت مریض میشیا…»
انگشتها را به موهای کوتاهش کشیده و گفته بود: «ندارم. یعنی دارم، ولی دوستش ندارم. سفته. دورش اینجاهای گوشام رو اذیت میکنه.»
و دستهاش را سمت لبهی گوشها برده بود تا از همان فاصله به پیرزن نشان بدهد.
آنقدر سیاهی توی آسمان جمع شده بود که هیچ معلوم نمیشد نزدیک ظهر است. برگشت توی خانه. برای چندمین بار به ساعت دیواریشان که کمی مانده به یازده را نشان میداد، نگاه کرد و یک لحظه آرزو کرد ای کاش مامان ساعت خواندن را بهش یاد نداده بود.
اولین باری که پیرزن را دیده بود، چهارمین روز از سیاهی غلیظِ آسمان و تعطیلی اجباری مدرسه بود. بیدار شده بود، با چشمهای پر از خواب دنبال ردی از مامان چشمچشم کرده بود و دستآخر، لختی خانه بود که همه چیز را به صورتش کوبیده بود. به چای سرد و لقمهی نان و پنیرِ توی سینی که مامان هر صبح قبل از رفتن براش آماده میکرد، دست نزده بود. نشسته بود جلوی تلویزیون. کانالها را بالا و پایین کرده بود. تهش کنترل را انداخته بود یک گوشه و زل زده بود به صفحهی بزرگی که همرنگ آسمان بود. دلش میخواست برود توی اتاق، سبدِ لباسها را دربیاورد، شلوار جافیِ وصلهدارش را از زیر تل لباسها بکشد بیرون، تن کند، جلوی آیینهی کنارِ در بایستد و خودش را تماشا کند و کلاه حصیری بگذارد روی موهاش. بعد بنشیند، خیال کند که مامان دارد ترخینه میپزد و بابا همین الآنهاست که پیداش شود و صداش کند که: «پس کجا موندی بابا؟ بیا، تراکتور معطله…» بعد صدای تراکتور را که معطل است، با آوازِ مامان که از آشپزخانه میآید، بشنود، برود برای بار زدن جعبههای انگور و تا باغ، توی سراشیبیِ نرم تریلی، وسطِ جعبهها تِلتِل بخورد.
همان روز با ظرف ماکارونیهای سرد، توی بالکن خانه نشسته و به تپههای دورِ شهرک، زل زده بود. بعد مثل بعضی وقتها سعی کرده بود صوتی از خودش درآورد. اول صدای خروس درآورده بود: «قوقولی قوقووو…» بعد عوعوی سگ: «هاو… هاو… هاو هاو هاو…» همین که دهان باز کرده بود تا صدای قورباغه را هم دربیاورد، پنجرهی روبهرویی باز شده و چشمهاش از میان ستونهای نرده توی چشمهای روشن پیرزن نشسته بود.
باران تندتر شده بود، کَج میزد. جلوی در ایستاد. از همانجا هم شیشهی خیسِ پنجره را خوب میدید.
– تو که نمیتونستی هیچجا بری، چرا نمیآی؟ ننه، دخترم در رو روم قلف میکنه.
– یهیه یهیه یه…
این را توی دلش گفت؛ با ادای پیرزن و بیهوا صداش زد: «خانمه؟»
صداش آنقدر کم بود که توی هوفِ باد و شلاقِ باران و صدای دورِ کارخانهها گم شد. بلندتر گفت: «آهای، خانمه؟»
نه… کسی نبود تا از پشت پنجرهی ساختمان آجرنمای روبهرویی با چشمهای روشنِ تورفته نگاهش کند. رفت سمت تلفن. خواست شماره بگیرد. حرف بابا یادش آمد: «فقط وقتی که کارِ واجب داری. میدونی که اونجا چهجوریه بابا. این سرکارگر پفیوز ببینه، غُرش رو بهمون میزنه.»
گوشی توی دستش فشرده شد. چشمهاش سوخت. تصمیم گرفت برود توی اتاق. گوشی را گذاشت و پا تند کرد، اما نرسیده به اتاق، ایستاد. رفت توی آشپزخانه؛ مستقیم تا نزدیک فِر. پیرزن از توی پنجرهی خانهاش گفته بود: «ببینم ننه، تو بلدی فر روشن کنی؟ نمیدونی واسه گرم کردن خوراکِ دلضعفه، کدوم دکمهش رو میزنن؟»
سر انگشتهاش را به دکمهها کشید. صدای پیرزن حالا توی همهی خانه پیچید: «این اجاقه روشن نمیشه. یادم نیست که دیروزم شد یا نه. گوشم رو که میذارم دَمِش، فِسِش رو نمیشنُفم. نکنه گازها رو قطع کردهن ننه؟»
دماغش را بالا کشید و دوید توی اتاق. خودش را انداخت روی تخت فلزی و خزید زیر پتویی که گرمش نمیکرد. صدای پیرزن این بار فضای کوچک زیر پتو را پر کرد: «آی پسر، امروز به گلها آب دادی؟»
توی جاش نشست، پتو را انداخت و بلند شد. کمی بعد با آبپاش جلوی در بالکنی که حالا کَفَش یک لایه آب جمع شده بود، ایستاده بود. به گلدانهای لببهلب از آبِ باران نگاه کرد. یکدفعه چیزی یادش افتاد. آبپاش را پرت کرد و دوید. وقتی رسید بالای سر پتوسِ آویز به نرده، پاهاش تا مچ خیس شده بود. دست کرد پای گل، توی گلدانِ پرآبشده را با انگشتهاش جورید و یک صدفِ گلآلودِ لَبپر بیرون کشید. چسبید به نرده. باز به شیشه و یاسی پرده نگاه کرد. دست بلند کرد و نشانه رفت. نرسیده به پنجرهی روبهرویی سقوط کرد روی زمین. مردمکهاش خیره به صدفی که در تیرگی آسفالت و یک لایهی ضخیمِ آبْ نقطه شده بود، میلرزید. بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت: «تو رو خدا…»
انگشت چرخاند و صدف بعدی را برداشت. این بار دستش را عقبتر برد، محکمتر پرت کرد. صدف نرم به شیشه خورد و افتاد؛ جایی دور از آن قبلی. دلش میخواست جیغ بکشد. نکشید. بهجاش لعنت فرستاد؛ به خودش، به بابا که برای کار از روستا کشانده بودشان اینجا، به مامان که کلافه بود و مدام غر میزد: «چس تومن حقوق که پارگیهای زندگیمون رو وصله نمیکنه.» به سرکارگر پفیوز کارخانهی سیمان که گفته بود بلورسازیها نیرو کم دارند، و باز به بابا که جدیجدی دست مامان را گرفته و برده بود. تند و تند پلک زد و باز لعنت فرستاد؛ به همه، به زمین، به باران، به آن شهرک دلگیرِ دودهزده که هی دودِ سیاه تف میکرد وسط آسمان. گریه میکرد؛ بلند، بی آنکه بداند. قطرات اشک هماهنگ با تصویری از تاکستانِ روستا که نمنم پشت پلکهاش جان میگرفت، قاطی باران میشد و صورتش را میشست؛ کرتهای انگور، دستههای پونه، خنکایِ نسیم، شرشر آب… آب از تمام تنش شره میرفت. به خودش که آمد، موشِ آبکشیدهای بود که دندانهایش ریزریز به هم میخورد.
حالا جلوی بخاری گازی گوشهی هال، میلرزید؛ لرزهایی ریز و مدام که تمام نمیشدند، مثل انتظارش برای پیرزن ساختمان روبهرویی تا دوباره بیاید، پرده را کنار بزند و با آن دستهای استخوانی که حتی از آن فاصله هم رگهاش پیدا بود، پنجره را باز کند. مثل همان روز که با صدای بلند گفته بود: «آی پسر، چی میخوری؟» شانه بالا داده بود: «ماکارونی.» و او گفته بود: «پس ماکارانی. منم گشنهپلو با آشِ واموندگی.»
سرش را لای نردهها برده و خندیده بود. شاید برای اولین بار بعد از آمدن. بعد از آن همهی ناهارهای یخکرده را توی بالکن خورده بود.
هنوز لباسهاش خیس بود که بلند شد. باز رفت سمت تلفن. این بار قبل از اینکه پشیمان شود، شمارهی مامان را گرفت. یک بوق، دو بوق، سه بوق… لای موهایی که هنوز نم داشت، دست کشید و این بار شمارهی بابا را گرفت. صدای بابا همراه یکعالم صدای دیگر توی گوشش دوید: «الو… الو… خیلی کار دارم بابا. دستم بنده. خودم زنگت میزنم.»
تند گفت: «الو، بابا، این پیرزنه، همین همسایهی روبهرویی…»
هنوز جملهاش تمام نشده، صدای بوق تلفن توی گوشهاش پیچید. نشست روی زمین. به درِ بستهی آپارتمان نگاه کرد. فکر کرد توی روستا هیچ پدر و مادری در را روی بچهاش قفل نمیکند، هیچ دختری هم روی مادرش.
پیرزن گفته بود: «دختره در رو روم قلف میکنه. نمیتونم برم بیرون تا سر این کوچه پایینی، تا دم دکون و نونوایی یه قِری بخورم.»
گفته بود: «خیال کرده مرضِ فراموشی گرفتهم، اما فقط بعضی وقتا یه چیزایی یادم میره ننه. دیشب فهمیدم شیر گاز رو خودش میبنده. حتمی خیال کرده باز میکنم و یادم میره.»
نکند… از جا پرید. دستهاش را چفت نردهی خیس از آب کرد. خم شد، چشمهاش را بست و بلند و طولانی جیغ کشید.
دو
نه خبری از آفتاب بود که از درزِ تکهروزنامههای چسبیده به شیشه، تو بریزد و روی صورت پرویز بیفتد، نه هیچ سروصدایِ دوری از کارخانهها به گوشش میرسید. تنها صدای تند باران بود که توی سرش میپیچید. خستگیِ مهمانی دیشب که تا نزدیک صبح طول کشیده بود، توی تنش بود هنوز. بیدار بود؛ از خیلی وقت پیش، با چشمهای بسته.
غلتی زد و فکر کرد یک چیزی سر جایش نیست. ملحفه را کنار زد و نشست. خانه تاریک بود، اما نه آنقدر که عقربهی قرمزِ ساعتشمار را توی صفحهی سفید ساعتِ روی میز نبیند. چند دقیقه به یازده بود. بلند شد و از میان تهسیگارها و لیوانهای نشسته خودش را رساند به آشپزخانه. بطری آب را از یخچال درآورد، یکنفس سر کشید و تازه نگاهش سمت شیشهها دوید. جلو رفت. از لای تکهروزنامهها، درست از بالای قسمتِ آگهی استخدامی که دور تیترهاش خطِ آبی کشیده شده بود، دید که آبِ باران کفِ بالکن را گرفته. حالا زنگِ دورِ کارخانههای قدیمی را هم میشنید؛ زنگِ استراحت، زنگِ نزدیک شدن به وقت ناهار…
برگشت، بطری را روی پیشخوان، کنار ساندویچ نیمخوردهی روزِ پیش کوبید. صدای موبایلش از توی جیب شلوار جینی که هنوز فرصت نکرده بود با یک گرمکن عوضش کند، بلند شد. ساندویچ را برداشت، گازِ اول را زد و آنقدر وسط آشپزخانه ایستاد تا صدای زنگ موبایل قطع شد. حتماً باز نسرین بود و او خستهتر از آن که بخواهد حرفهای تکراری بشنود.
همانطور که با پا تیشرتچرکهای کفِ هالافتاده را کنار میزد، راه باز میکرد تا برود روی تنها کاناپهی خانهاش بنشیند. بعد فحش داد؛ با صدای بلند… به بابای نسرین و به مدیرکلِ کارخانهی لاستیکسازی که سر سال نشده، تعدیل نیرو کرده بود و او لنگدرهوا توی شهرکی که هیچ نسبتی با آن نداشت، عین یک روح سرگردان مانده بود. جملهی نسرین که گفته بود: «اینم از کاری که میگفتی… اگه با اون پولی که دادی آپارتمانِ شهرکی، یه عروسی جمعوجور گرفته بودیم، حالا سر خونه و زندگیمون بودیم.» توی سرش مرور شد. مثل تمام این یک ماهِ بعد از سرگردانی.
نسرین از اول گفته بود: «ما رو چه به شهرکنشینی؟»
گفته بود: «مگه همین گوشهی پِرتِ شهر چهشه؟ با همین دمودستگاه یه لقمه نونِ تویگلوبرو درمیآری دیگه.»
پرویز گفته بود: «همین بابات نبود میگفت داماد من باید شغل آبرودار داشته باشه؟ توی روم نمیگفت دیجِی هم آخه شد کار؟»
و یککلام گفته بود کارخانهی لاستیک و تمام… بعد تندوتند از واسطهای که قرار بود آنجا بندش کند و خانهی شهرکی جور کند، حرف زده بود.
صدای موبایل دوباره بلند شد. باز برای درآوردنش تکان نخورد. خم شد و پاکت سیگار را از روی میز جلوی کاناپه برداشت. فقط یک نخ مانده بود. لای لبهاش گذاشت و فندک زد. شعلهی باریک جلوی چشمهاش قد کشید.
کلهخری کرده بود که یک روزِ گرمِ اواسط بهار، بیخبر کوچیده بود اینجا و وسط کثافتِ دود و بوی تند لاستیکها که سردردِ مدام میآورد، دل داده بود به همین آپارتمان چهلوهشتنهمتری و ماهی چندغاز حقوق که وسط برج کف دستش میگذاشتند.
کامها را محکم گرفت و به پشتی کاناپه تکیه داد. باران به شیشهها شلاق میزد. یک لحظه سردش شد، مثل همان لحظهای که برای اولین بار نسرین را دیده بود. آن روز هم باران میآمد؟ یادش نیامد.
آنقدر به دیوار خالی روبهروش نگاه کرد که نفهمید آتش به فیلتر رسیده و دارد پوست دستش را میسوزاند. صدای جیغی بلند و طولانی که توی گوشش دوید، به خودش آمد. بلند شد. سمت بالکن دوید.
سه
باران از نفسافتاده و نمنم به زمین توک میزند. پسر از توی بالکن، چسبیده به نردهها، آژیر ماشین اورژانس را میبیند که میچرخد و قرمزی را به در و دیوار خیسِ کوچه پمپاژ میکند. توی دلش نذر میکند اگر دوباره پیرزن را پشت همان پنجره ببیند، بار بعدی که میرود روستا، برای دوستهاش از آن آبنباتچوبیهایی که شهرک دارد و بقالی روستا ندارد، بخرد؛ حتی برای ابولی که باهاش قهر است.
پرویز به دیوار ساختمان روبهرویی تکیه زده و آب از تمام جانش چکه میکند. نَسَخِ یک نخ سیگار وینستون، به پسر نگاه میکند.
دو مردِ سفیدپوش از درِ ساختمانِ روبهرویی بیرون میآیند و برانکارد را سمتِ آمبولانسی میبرند که کمی جلوتر، ناشیانه وسط کوچه پارک شده. اولی به این فکر میکند که ای کاش زودتر برسد خانه تا چند دقیقه بیشتر سر فرو ببرد میان موهای تابدارِ دخترِ پنجسالهاش و دومی توی نخِ چشمهای دختر جوانی مانده که دارد دستهای پیرزن را توی دست می فشارَد. دلش میخواهد تا ابد برانکارد بهدست همانجا بماند و نگاهش کند، حتی اگر به تنها بیمارستان شهرک دیر برسند و پیرزن بمیرد.
فکرِ دختر پر شده از غذاهای سردِ مادر و همهی شیرهای گاز. همهی درهای قفل جهان به سرش هجوم آورده.
پسرِ توی بالکن با خودش میگوید چقدر خوب شد که با تمامِ زورش جیغ کشید و همسایهپایینی صداش را شنید. از اینکه یادش بود کارخانهی دخترِ پیرزن دو تا کارخانه آنطرفتر از بلورسازی است، ته دلش کیف میکند.
موبایلِ پرویز توی جیب شلوارِ خیس از آب، زنگ میخورد. درش میآورد و همراهش دو اسکناسِ چسبیده به هم بیرون میآیند. ماندهی آخرین پساندازی که چند دقیقه پیش لای میلههای گیتِ ورودی کارخانه به نگهبان داده بود تا دختر را از پشت خط تولید بیرون بکشد. صفحه پر از تماسهای ناموفقِ نسرین است. یک لحظه مکث میکند. دکمهی خاموش را نگه میدارد تا صفحه خاموش شود.
دختر گریه نمیکند. گیج و منگ است. مثل کسی که تازه از چرتِ وسطِ شیفتِ عصر پریده. نخ کاموایی آبیرنگی که لحظه آخر میان انگشتهای مادر پیدا کرده را میبرد سمت لبها؛ یک تکه از نخِ همان کلاهِ نیمهکاره.
پیرزن توی دهان آمبولانس فرو میرود. ماشین از پیچِ کوچه میگذرد. نسیمِ خنکی میآید. صدفِ لبپر توی گلولای میغلتد و جلوتر میرود.