فرداخواهم پرید

زمان مطالعه: 7 دقیقه

نزدیک چشمه‌ام که صدا را می‌شنوم: «آماده‌ای؟»

می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم و گوش می‌دهم. صدای آب می‌آید؛ ضعیف و دور.

چند لحظه همان‌جا می‌مانم. هیچکس نیست و فقط صدای باد است که میان برگ‌های خشک می‌پیچد و برای چند ثانیه صدایی شبیه جریان آب می‌سازد.

دوباره گوش می‌دهم. این بار هم هیچ.

جلوتر می‌روم و می‌بینمش؛ جای خالی چشمه‌ای که دیگر نیست. سنگ‌ها ترک برداشته‌اند و علف‌های زرد و کوتاه از میان خاک بیرون زده‌اند. گوشه‌ای، زیر بوته‌ای خشک، تکه‌ای از یک توپ پلاستیکی گیر کرده است.

دستم را روی سنگ‌های پایین کوه می‌کشم؛ همان‌جا که زمانی آب از دل سنگ بیرون می‌زد. گرم است. خیلی گرم.

چند سال است اینجا نیامده‌ام؟

***

نُه سالم بود که به محله ی چشمه‌علی آمدیم. خانه‌مان سه چهار کوچه با چشمه فاصله داشت. آن روزها برای منی که جایی را بلد نبودم فاصله‌ی کمی نبود. فکر می‌کردم اگر تنها راه بیفتم بروم آن‌جا، حتمن گم می‌شوم و دیگر خانه را پیدا نمی‌کنم.

مادرم از همان روزهای اول مدام می‌گفت: «سمت چشمه نری یه وقت.»

می‌پرسیدم: «چرا؟» و می‌گفت: «چرا نداره. تو که شنا بلد نیستی. بعدشم یکی به اسم نادر اون دور و برا می‌چرخه.»

اسم نادر را که می‌گفت، صدایش عوض می‌شد: «خطرناکه.»

پدرم هم هر بار که از خانه بیرون می‌رفتم، یادآوری می‌کرد: «اطراف چشمه نپلکی‌ها. خودم می‌برمت هر وقت خواستی.»

از همسایه‌ها هم چیزهایی شنیده بودم.

«این نادر آدم حسابی نیست.»

«دست به جیب مردم می‌بره.»

«مواظب باش نزدیکش نشی.»

من ندیده بودمش، اما کم‌کم تصویری از او را برای خودم ساختم؛ مردی بلند و سیاه‌پوش، با چشم‌های قرمز و چاقویی در جیب. کیسه‌ای هم روی دوشش بود که لابد بچه‌ها را می‌دزدید و داخلش می‌انداخت.

برای همین، روزی که پدرم گفت می‌خواهد مرا با خودش به چشمه ببرد، هم خوشحال شدم، هم کمی ‌ترسیدم.

«چشمه‌علی» امّا اصلن شبیه به چشمه‌ای نبود که قبلن در کتاب علوم دیده بودم؛ از کوه سرسبز و آب زلال و چند پرنده روی شاخه‌ها خبری نبود.

فقط صخره بود و سنگ و دیواره‌ی بلند روی کوه و آب و بچه‌ها؛ پسرهایی که از بالای صخره داخل حوضچه می‌پریدند. یکی شیرجه می‌زد. یکی از آب بیرون می‌آمد و موهایش را تکان می‌داد. یکی روی سنگی نشسته بود و پاهایش را در آب می‌جنباند. گوشه‌ای دیگر چند بچه با توپی سرگرم بازی بودند.

آن‌قدر سرخوش بودند که انگار وجود نادر در آن اطراف، وهم و خیال بود.

در آن لحظات، چشمه دیگر آن‌طور که فکر می‌کردم از خانه‌مان دور نبود.

***

اولین‌بار که جرئت کردم و تنهایی تا چشمه رفتم، باز هم همان بچه‌ها آنجا بودند. روی صخره بالایی نشستم و تماشایشان کردم. چه خوب شنا می‌کردند.

یکی از بچه‌ها سرش را بالا آورد: «تو جدیدی؟»  سر تکان دادم. پرسید: «شنا بلدی؟»

-آره.

دروغ گفتم. آن‌قدر بدون مکث و محکم گفتم که خودم هم باورم شد. با دست به آب اشاره کرد.

-پس بیا، بپر!

به حوضچه نگاه کردم. چیزی در شکمم جمع شد و بالا آمد تا گلویم.

-الان نه. بذار فردا.

-فردا میای؟

-آره.

و همان روز فهمیدم “فردا” چه کلمه خوبی است. با فردا می‌شد خیلی چیزها را عقب انداخت؛ حتی ترسیدن را.

از آن به بعد گاهی یواشکی به چشمه می‌رفتم. دوستانی پیدا کرده بودم. می‌نشستم بالای صخره و آن‌ها را تماشا می‌کردم که لباس‌هایشان را درمی‌آوردند، پا برهنه روی سنگ‌ها راه می‌رفتند و کنار هم برای پریدن و شیرجه زدن صف می‌کشیدند.

نور آفتاب روی آب می‌رقصید. بعد یکی می‌پرید. شالاپ! آب بالا می‌آمد و لحظه‌ای بدنش را پنهان می‌کرد. من زیر لب می‌شمردم: «یک، دو، سه.»

سرش که بیرون می‌آمد، انگار تمام دنیا با من نفس راحتی می‌کشید. هر بار با خودم می‌گفتم من هم می‌توانم. اما نمی‌توانستم. واقعن نمی‌توانستم.

بهانه زیاد داشتم برای نپریدن؛ یک روز می‌گفتم آب کثیف است یا اجازه ندارم. روزی دیگر می‌گفتم آب حتمن سرد است و من هم که سرما خورده‌ام. یک بار هم دست روی شکمم گذاشتم و گفتم: «شکمم خیلی پره، می‌ترسم دل‌درد بگیرم.»

بچه‌ای که کنارم بود نگاهم کرد.

-تو همیشه شکمت پره؟

-خب امروز زیاد غذا خوردم.

-فردا چی؟ می‌پری؟

-آره، فردا حتمن.

***

در خانه تمرین می‌کردم. گاهی لگن پر از آب را وسط حیاط می‌گذاشتم و صورتم را داخلش می‌بردم. نفسم را تا جایی که می‌توانستم نگه می‌داشتم. مادرم از داخل خانه فریاد می‌زد: «پسر! خفه می‌شی.»

-نمی‌شم.

می‌پرسید: «مطمئنی؟» جوابی نداشتم.

وقت‌هایی که حوصله خیس شدن نداشتم، پتویم را وسط اتاق می‌انداختم. روی شکم می‌خوابیدم. دست‌هایم را جلو می‌بردم. پاهایم را تکان می‌دادم. خودم را وسط چشمه تصور می‌کردم. نفس می‌کشیدم. بعد نفسم را نگه می‌داشتم؛ پنج ثانیه. ده. پانزده.

یک بار آن‌قدر نگه داشتم که اتاق دور سرم چرخید. خواستم بلند شوم، تعادلم به هم خورد و محکم روی زمین افتادم.

مادرم از آستانه در اتاقم صدایم کرد.

-چی کار می‌کنی؟

-هیچی.

آمد داخل و به پتو اشاره کرد: «باز داری شنا می‌کنی؟»

-آره.

-روی پتو؟

شانه بالا انداختم: «فعلن.»  خندید: «مراقب باش غرق نشی.» و رفت.

دوباره دراز کشیدم. این بار خودم را روی صخره تصور کردم. می‌پریدم. آب دور سرم می‌پیچید، می‌آمدم بالا. همه برایم دست می‌زدند.

نادر هم از دور نگاه می‌کرد؛ با کیسه‌ای که روی دوشش بود و چیزی درونش تکان‌تکان می‌خورد.

***

چند ماه بعد، بالاخره نادر را دیدم. پشت یک مغازه ایستاده بود. اصلن آن چیزی نبود که در ذهنم ساخته بودم. لاغر بود، خیلی لاغر. پیرتر از چیزی که فکر می‌کردم. لباس گشاد و رنگ‌ورورفته‌ای پوشیده بود و یک دوچرخه زهوار دررفته کنارش بود. ظاهر عجیبش باعث شد از یکی از بچه‌ها بپرسم: «اون کیه؟»

-نادره دیگه.

-نادر؟… نادر اینه؟

خندید: «انتظار داشتی چه شکلی باشه؟»

چیزی نگفتم و فقط به او خیره ماندم و در سکوت به تصورم از شکل ترس فکر کردم تا نادر از کنارمان رد شد، بدون این که نگاهی به ما بیاندازد. آنقدر تماشایش کردم تا در پیچ کوچه گم شد.

***

چشمه یک‌باره خشک نشد. اول آب کمی پایین رفت؛ آن‌قدر کم که کسی جدی نگرفت. می‌گفتند باران کم آمده، چند روز دیگر درست می‌شود.

اما جریان آب چشمه روزبه‌روز بی‌جان‌تر می‌شد و سطح حوضچه پایین و پایین‌تر می‌رفت. بچه‌ها دیگر از روی صخره‌ها نمی‌پریدند.

حرف زیاد بود. یکی می‌گفت مسیر آب را هنگام ساختن خط مترو بسته‌اند. یکی دیگر می‌گفت آب‌های زیرزمینی پایین رفته‌اند. خیلی‌ها هم همچنان می‌گفتند مشکل از باران است که دیگر مثل قبل نمی‌بارد.

و ما فقط نگاه می‌کردیم.

یک روز یکی از بچه‌ها چوبی را داخل آب فرو برد و بیرون کشید. لایه‌ای سبز و لزج به چوب چسبیده بود.

گفت: «دیگه اینطوری که اصلن نمی‌شه شنا کرد.» کسی جوابش را نداد.

روزهای بعد، گِل‌های خشک کف حوضچه پیدا شد.

بچه‌ها دیگر بالای صخره جمع نمی‌شدند برای پریدن و شیرجه زدن. سکوت اطراف چشمه را گرفته بود.

یکی از بچه‌ها یک بار با پا به کف خشک‌شده حوضچه زد و در حالی که به گرد و خاک برخاسته در هوا نگاه می‌کرد، گفت: «ولی اگه بارون بیاد درست می‌شه‌ها.»

و باز هم سکوت.

باران آمد، بارها و بارها. ما منتظر ماندیم. اما چیزی درست نشد.

***

حالا، سال‌ها بعد، دوباره روی همان صخره‌ها نشسته‌ام. مردی شده‌ام و خیلی وقت است که شنا می‌کنم.

اما چشمه همچنان خشک است و حوضچه خالی.

چشم‌هایم را لحظه‌ای می‌بندم.

صدای آب می‌آید. صدای بچه‌ها، هیاهو و خنده‌شان، صدای به هم خوردن آب.

«نوبت توئه، بپر!»

چشم‌هایم را آرام باز می‌کنم. هیچ‌کس نیست. بلند می‌شوم. روی صخره می‌ایستم و یک قدم جلو می‌روم. پایین را نگاه می‌کنم. اگر آب بود، از همین‌جا می‌پریدم. پایم را عقب می‌کشم. چند لحظه همان‌جا می‌ایستم. و بعد از صخره پایین می‌آیم. چند قدم که دور می‌شوم، صدایی پشت سرم می‌آید: «فردا چی؟»

می‌ایستم.

«می‌پری؟»

لبخند می‌زنم. برنمی‌گردم.

باد میان برگ‌های خشک می‌پیچد.

برای چند لحظه، دوباره صدای آب می‌آید.

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 4.5 ⭐ (بر اساس 2 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x