با صدای شکستن شیشه، میدوم توی حیاط. توپِ چهلتکهای، صاف رفته در دل پنجرهی زیرزمین. چهلتکهی نو، مرا میبرد به بیست سال قبل. هرچند فاصلهی کوچه با حیاط زیاد است اما شک ندارم هنوز هم شوتِ علی، لنگه ندارد.
***
تازه سفرهی نهار را جمع کرده بودیم. میخواستیم دراز بکشیم که کسی زنگ خانه را زد. مادر، چادر آبرنگی راهراهاش را بیراه سر انداخت و توی حیاط پرید. روسریام را از روی جالباسی برداشتم. دمپایی نپوشیده، موزاییکها را دو تا یکی کردم و توی حیاط دویدم. با باز شدن در، آقای مسعودی بدون اینکه جواب سلام مادر را بدهد، با صدایی گرفته و خشدار گفت: «خانم ما چه گناهی کردیم که همسایه شما شدیم؟»
بعد پلاستیکی را که پر از گیاهی سبز بود به طرف مادر گرفت. ازگوشهی لولای تازه روغن خوردهی در، جایی که نصف آجر دیوار، شکسته و ریخته بود، نصف صورت مسعودی را دیدم ونصف موهای سفید روی سینهاش را که فر خورده بود و از عرقگیر سفیدش بیرون زده بود. صدایش را برد بالا.
ـشما نماز نمیخونین؟ روزه نمیگیرین؟ بهخدا نماز روزههاتون قبول نیست وقتی همسایههاتون رو اینقدر اذیت میکنین.
مادر رویش را تنگترگرفت.
ـباورکنین آقای مسعودی الان یه هفتهاس شیرین پاشو تو کوچه نذاشته، ازصبح تا شب تو خونه است. حالا اینا چیه؟
نفسی را که توی سینه حبس کرده بودم کمکم بیرون دادم. آرام از کنار دیوار خزیدم تا دم در هال که قیژقیژ صدا میداد. تازه توی هال بود که متوجه سوزش کف پایم شدم. منیژه لابهلای پردهی توری پشت درگیر افتاده بود. بغلش کردم. چندبارتکانش دادم. انگشت اشارهام را توی دهانش گذاشتم و اجازه دادم با لثههایش فشار دهد و آرام بگیرد. مادر درِ هال را باز کرد. پلاستیک گیاهها را جلوی پایم انداخت. چادرش را از سر درآورد و پرت کرد روی جالباسی. بیاعتنا به من، منیژه را از بغلم گرفت. نشست روی زمین و به پشتی قالیچهای تکیه داد. بعد شکوفههای پیراهنش را بالا زد تا منیژه را شیر بدهد.
ـ دیگه خدابیامرز ننهی آقات هم میدونه که این مسعودی چقدرگلهای پاسیوشو دوست داره.
بعد اشکهای صورت منیژه را با پشت دست پاک کرد.
ـ میگه الحمدالله دختر شما کم از پسرهای محله نداره، خوب آتیش میسوزونه. آدرس خونهی محسن و علی رو میخواست. میخواد بره درخونهشون شکایت.
بعد چشم غرهای رفت.
ـ محسن پسرخالهات هست که هست. مگه نگفتم فقط دَمِ در ِحیاط بشین و از جات جُم نخور؟ اگه بابات بفهمه با پسرای کوچه بازی میکنی، قیامت به پا میکنه.
درجهی کولر را بیشتر کردم. کش موهایم را باز کردم. پریدم سرجایم دراز کشیدم و پاهایم را رو به کولر بالا گرفتم.
ـ بهش بگو آخه قورباغه تو با اون شکمت میتونی بری شورورز[1]؟
مادر اخمهایش را درهم کرد.
ـ از کجا میدونی کار علی بوده؟
تازه آخرین امتحان ثلث سوم را داده بودیم و با بچهها دور هم جمع شده بودیم که علی آمد. ترک موتورگازی آبی برادرش نشسته بود. یک بقچه هم زیر بغلش بود. تا از موتور پیاده نشد چشم از جمعمان برنداشت. تعجبی هم نداشت. هرکس توی کوچه میآمد و یک دختر را وسط یک لشکر پسر میدید که دامن پیراهنش را توی شلوار داده و دمبالهی آویزان روسریاش را توی یقه کرده، چشمهایش از حدقه بیرون میزد. با برادرش از شورورز برای کار به نیشابور میآمد. میگفت دِه را دوست ندارد. میخواهد کار را از برادرش یاد بگیرد و همینجا بماند. صورت آفتاب سوختهاش لکوپیس داشت. موهای فرفریاش زیادی بلند و نگاهش خیره بود. ازآن نگاههایی که دخترها از آن فراریاند. هر وقت میآمد، برای همه، لواشک یا قره قروت میآورد. من هیچ وقت قره قروت و لواشکهایش را دوست نداشتم. بوی رنگ میدادند.
مادر روسریاش را از روی پشتی برداشت. شروع کرد به باد زدن خودش.
ـ اون روز محسن اومد در خونه، چکارت داشت؟
چرخی زدم و پشتم را به مادرکردم. جوابی ندادم.
سرظهر بود. همان روزی که آخرین امتحان را داده بودیم. به قول محسن باز خورشید زاویهدار و بیرحم میتابید فرق سرمان. محسن با سر به پیت اشاره کرد. قرارمان بعد از پایان امتحانات بود. همهی پسرها کتابها ودفترشان را انداخته بودند توی پیت. حالا نوبت من بود. محسن میگفت که اگر از آسمان سنگ هم ببارد نباید کتابهایمان جانِ سالم به در ببرند. من اما دفترمشق و دیکتهام را دوست داشتم. زیر همهی صدآفرینها و نمرههای بیست؛ عکس برگردان چسبانده بودم. میخواستم نگهشان دارم برای منیژه وقتی کلاس پنجم میشد. اما امکان نداشت. باید فکر این روزها را همان وقتی میکردم که محسن واسطه شد که توی گروهشان باشم. قول مردانه داده بودم که از قانون گروه، سرپیچی نکنم. در عوض پسرها هوایم را داشته باشند. انصافن سرقولشان بودند. همیشه به نوبت سرکوچه کشیک میدادند تا اگر پدرم آمد، خبرم کنند. محسن چوب کبریت را به زهِ جلدش میکشید که یاد عکس برگردانهای محبوبم افتادم و یکهو داد زدم.
-خانم کوچولو و پسرشجاع رو میخوام.
و با دست به دفتر جلد قرمزم اشاره کردم. محسن سرش را تکان داد، یعنی دیر گفتی. کبریت درست افتاده بود کنار کاغذی که قبلا توی نفت، خیس خورده بود.
آتش، هوف بلندی کشید و به آسمان رفت. کاغذ نفتی در یک ثانیه گر گرفت. جلد کتابها فر میخوردند و خاکستر میشدند که علی دست انداخت توی پیت و دفترم را از کنار حلب برداشت. آتش کوچکی از لابهلای گلهای جلدش زبانه کشید. علی با چند بارکوبیدن دفتر به زمین، آتش را خاموش کرد.
بعد لبخند زد و دفتر نیمسوخته را به طرفم گرفت. با اخم دفتر را از دستش کشیدم. رفتم کنار در خانهمان ایستادم. لبخند روی صورت علی ماسید. چند لحظه همانجا کنار پیت زل زد به آتشی که هنوز میسوخت. خواست برود که محسن دستش را کشید.
ـ این سنگا رو جمعه از هفت غار[2] آوردم. خیلی خوب روی هم سوار میشن. عمرن اگه جنهات بتونن بندازنشون.
ورقهای تعلیمات اجتماعی و دینی توی آتش پیچوتاب میخوردند و میسوختند. بوی دود و نرمه خاکستر در هوا بلند بود که محسن، دمپایی پلاستیکی قهوهایاش را از پا درآورد. لیلیکنان جلو رفت. ایستاد روبهروی هفت سنگی که روی هم سوارکرده بود. کف دستش را تف انداخت. چند بار لنگه دمپاییاش را به طرف سنگها به نشانه پرتکردن توی هوا تکان داد. در آخر بعد از کمی تمرکز، دمپاییاش را انداخت. طبق قانون نانوشتهمان هرکس اولینبازیاش را میباخت، باید برای بچهها یخمک میخرید. شرطی بازیکردن پیشنهاد خود محسن بود. انصافن همیشه خوب بازی میکرد. اما آنروز انگار روزش نبود. به قول خودش شانسش از اول صبح و قبل از امتحان آخر شروع کرده بود به لگدپراندن. در اولین پرتاب رویهی دمپایی قهوهایاش کنده شد وکفی دمپایی به فاصلهی زیادی از کنار سنگها گذشت و به دیوار خورد. محسن از عصبانیت دور خودش چرخید. بعد به طرف آتش پیت حلبی رفت که داشت خاموش میشد. با پای دیگرش لگدی زد. پیت چپه شد و سوخته و نیمسوختهی کتابها و خاکستر و آتشی که زیرش بود روی آسفالت پخش شد. آخرسر هم با عصبانیت دمپایی پارهاش را برداشت. چرخی زد و کفی دمپایی را پرت کرد. کفی از پنجرهی باز، داخل خانه مسعودی افتاد. صدای جیغ نازکی از توی اتاق بلند شد. پسرها وا رفتند. دویدم و کنار در خانهمان روی دوپا نشستم. چند دقیقه بعد، مسعودی پرده را کنار زد. سرش را ازپنجره بیرون آورد وگفت: «پس کِی ننه بابای شما تولهها، میان غلاده میندازن گردنتون وخِرکش میبرن تو لونه سگاتون؟ آهای توی بی پدر…»
و به محسن اشاره کرد که یک لنگه پا روبهرویش ایستاده بود.
ـ کجات رو کشیدن که اینجوری داد میزنی؟ تخم سگ کوچه رو گذاشتی رو سرت.
و بعد کفی دمپایی را جلو محسن پرت کرد و پنجره را بست. محسن نفس راحتی کشید و گفت: «آینه به روی خودش و هفت جدوآبادش. هرچی میگه به خودش میگه قورباغه.»
محسن برای مسعودی توی هوا خطونشان میکشید که علی پرسید: «این یارو همسایهتون نفهمید اینجا دختر وایستاده؟»
دوباره اخم کردم. گره روسریام را سفت کردم. دفترم که وسطش سوخته بود را تکاندم و زیر لباسم قایم کردم. رویم را به طرف محسن گرفتم. علی گفت: «اگه کسی به خواهر مادر یا ناموس من اینجور فحش بده خشتکش رو جر میدم.»
محسن دستی روی شانهی علی زد.
ـ بیخیال بابا. به جای اینکه خشتکش جر بدی، به یه گربه یه کیلو کره بده بخوره، وقتی اسهال شد بندازش تو پاسیوی خونهاش تا برینه به همهی گلهاش. وقتی لاله عباسیهای انی رو ببینه بیشتر اونجاش میسوزه.
منیژه تقلا میکرد صورتش را از لابهلای شکوفهها بیرون بیاورد که مادر، پیراهنش را از روی صورت عرق کردهاش برداشت و روی زمین گذاشت.
ـ هزاربار نگفتم به محسن بگو در خونهی این مرتیکهی عذب گُهخُلق بازی نکنه؟
ـ تقصیر محسن نیست، هرکاری میکنه آخرش کفش بازی کشیده میشه وسط کوچه.
کفش بازیِ علی حرف نداشت اما بهتر از فوتبالش نبود. این را آن روزی که توپ بدست آمد توی کوچه فهمیدم. از سرصبح پسرها بیحال و کسل روی پلهی خانهی مسعودی نشسته بودند. من رو به رویشان کنار در خانهمان ایستاده بودم. خانه مسعودی تنها خانهی کوچه بود که پله داشت. آن هم مرمر سفید با راههای سیاه. پسرها داشتند از زور بیکاری، مارمولکهایی را که قبلن محسن گرفته بود، یکییکی از توی قوطی شیرخشک بیرون میآوردند. دمشان را قطع میکردند و بعد درحالیکه مارمولکها از درد دور خودشان میپیچیدند و دست و پا میزدند، پرتشان میکردند توی پاسیوی خانهی مسعودی. علی همان موقع آمد. روزی که قرار بود برای همیشه از نیشابور برود. کارشان توی ساختمان تمام شده بود. آمده بود توپ چهلتکهاش را نشانمان بدهد و خداحافظی کند. پسرها تا توپ چهلتکه را دیدند؛ چشمشان مثل وزغ از حدقه بیرون زد و مثل فنر از جا پریدند. تمام مدت که پسرها توپ را دست بدست میکردند، نگاه علی به من بود.
ـ برای بازی نیاوردم؛ اومدم فقط اینجاش رو نشونتون بدم و برم.
و بعد توپ را از دست یکی از پسرها قاپید. با انگشت قسمتی را نشان داد. امضای کج وکولهای روی یکی از شش ضلعیهای سفید دیده میشد.
ـ خود آقا شورورزی[3] با خودکار سبزش اینجا رو امضا کرده.
مادر روسری سبزش را از سر باز کرد و انداخت روی منیژه که خوابش برده بود.
ـ مسعودی دیوونه شده. میگه دیروز یکی از همسایهها دو نفر رو تو کوچه نردبون بدست دیده. میگه تا حسابشون رو کف دستشون نذاره ولشون نمیکنه.
ملافه چهل تکه را تا گردنم بالا کشیدم و خودم را به خواب زدم.
محسن، توپ چهلتکه را ازدست علی قاپید وگفت: «فقط یه دست؛ یه دست با این توپ طلا فوتبال میزنیم، بعدش دیگه خداحافظ.»
محسن منتظر جواب علی نشد. توپ را انداخت و شروع کرد به روپایی زدن. بچهها به سرعت چند آجر آوردند و دو طرف کوچه دروازه گذاشتند. علی میخواست هرطور شده توپ را از زیر پای محسن بیرون بیاورد که محسن گفت: «یه یار کم داریم. شیرین هم بازی.»
علی نگاهی به من انداخت و دیگر حرفی نزد.
از ظهر گذشته بود که بازی را شروع کردیم. به قول محسن، خورشید با ما، دشمنی خونی داشت. از قصد وسط کلههایمان زوم میکرد. شوت اول را علی زد. چنان خوب با توپ میدوید که بچهها را عین آب خوردن با یک حرکت جا میگذاشت. به قول محسن انگار توپ با یک نخ نامرئی به پایش وصل شده بود. پا به توپ که میشد همه را دریبل میکرد. اما تا به دروازه و من میرسید، کند میشد. آنقدر این پا و آن پا میکرد که یا مدافعها بهش میرسیدند و توپ را از زیر پایش بیرون میآوردند یا آنقدر آرام و مستقیم شوت میزد که به راحتی توپ را میگرفتم.
بازی را دو بر هیچ جلو بودیم. نیمهی اول که تمام شد، همه همانجایی که ایستاده بودند روی زمین ولو شدند.
من هنوز ایستاده بودم که علی به طرفم آمد. لبخند زد و گفت: «نمیدونستم دروازهبانیات اینقدر خوبه.» نفسنفس زنان حرف میزد. مثل بقیهی پسرها لباس به تنش چسبیده بود. شبیه آن روزهایی که دستهجمعی میپریدند توی آب مکینه و خیس میشدند.
چیزی نگفتم.
نیمهی دوم بازی بود. علی پا به توپ به دروازه نزدیک شد که هم تیمیاش داد زد: «توپ رو شوت کن اینور، شوت کن…» علی نگاهی به من انداخت که روسریام افتاده بود روی شانهام، به دستهایم که در دو طرف باز شده بود، به هم تیمیاش که پا بهپایش میدوید. چند ثانیه ایستاد. بعد توپ را به اوت زد.
صدای آه و داد همه بلند شد. دستم را بالا گرفتم و دویدم تا توپ را بیاورم که داشت آرام از سرکوچه قل میخورد و توی داد و فریاد بچهها دورتر میشد.
ـ چه مرگته علی؟ اگه نمیتونی گل بزنی خب پاس بده لامصب.
آمدم خودی نشان بدهم و بازی را زودتر شروع کنم. توپ را زیر پایم کاشتم و تمام قدرتم را توی پایم ریختم. توپ را شوت کردم. به خودم که آمدم توپ را انداخته بودم توی پاسیوی خانهی مسعودی. پسرها که توپ را وسط لاله عباسیها و تاج خروسها دیدند یکییکی عقب کشیدند و پابه فرارگذاشتند. فقط من ماندم و محسن و علی.
مادر کلیپساش را باز کرد. بالشی آورد و زیر سر منیژه گذاشت.
ـ بابات که از مکه میخواست برگرده همهی شهرک خیام و عطار و با همین بچهی به شکم…
و به منیژه اشاره کرد:
ـ گشتم تا از یهجا دوتا گلدون تاج خروس پیدا کردم؛ گذاشتم دم در خونه تا وقتی مردم سرسلامتی بابات میان تو این کوچههای بینام و نشون، سردرگم نشن.
بعد سرش را روی بالش گذاشت و نیمرخ چرخید طرف من و ادامه داد: «حالا این علیآقا از راه نیومده، بند کرده به این تاج خروسهای تازه به گل نشستهی این آقای گُه خُلق و همهشون رو از ریشه درآورده. خب حق داره این مسعودی بدبختم بیاد دم در خونه و اینجور الم نَشرَح بخونه.»
منیژه عن و عن کرد، مادر پشت به من کرد.
ـ دیگه حق نداری یک کلمه درباره کوچه و بازی با پسرها حرف بزنی. چه معنی داره دختر با پسر بازی کنه. پس فردا هزار جور حرف و حدیث پشت سرت درمیاد.
حرفی برای گفتن نداشتم. سرم را پایین انداختم. علی نگاهی به من، به پنجرهی نردهدار، به دیوار سنگ مرمرسیاه که هیچ جای پایی نداشت، به محسن که خم شده بود و بند کتانیهایش را محکم میکرد، انداخت. سرش را به علامت نه، چندبار تکان داد. چیزی نگفت.
محسن گفت: »ای بابا… بعد عمری یه چهلتیکه افتاده بود زیر پامون.» بعد سرش را بالا آورد. با اخم نگاهم کرد. با صدایی که بغض داشت و انگار از ته چاه میآمد گفتم: «اگه از مسعودی معذرت خواهی کنم شاید توپ رو بده.» محسن سیخی از روی زمین برداشت و بین لبهاش گذاشت.
ـ نمیبینی افتاده رو گلهای نَره خَرش؟ این قورباغه که از صبح تا شب مگس و پشه میخوره معذرت خواهی میفهمه؟
علی نفس بلندی کشید و رو به من گفت: «تو برو خونهتون.»
با اشارهی محسن رفتم توی حیاط و در را بستم. از گوشهی لولای تازه روغن خوردهی در، جایی که نصف آجر دیوارش شکسته و ریخته بود نگاه کردم. گریهام گرفته بود.
از وقتی علی زنگ خانهی مسعودی را زد تا وقتی در باز شد، محسن سرش پایین بود. کنار دیوار ایستاده بود. دل توی دلم نبود. بد جور دستشویی داشتم. به قول مادر، مسعودی مراعات هیچکس و هیچ چیز را نمیکرد. انگار نه انگار که همسایه بودیم و دو روز بعد چشممان به چشم همدیگر میافتاد. جوری دهانش را باز میکرد و حرفهایی میزد که هرکس نمیدانست فکر میکرد این بار آخر است که همدیگر را میبینیم. همیشه هم فحش اول و آخرش به خواهر و مادرت برمیگشت. نمیتوانستم تصورکنم وقتی علی میگوید توپش را میخواهد چه عکسالعملی نشان میدهد.
مسعودی در را باز کرد. علی بدون مکث به پاسیو اشاره کرد و گفت: «توپم افتاده.»
مسعودی نگاهی به سروته کوچهی خلوت انداخت، به هفتسنگی که دقیقا روبهروی خانهاش کاشته بودیم نگاه کرد، به محسن که به دیوارخانهمان تکیه داده بود خیره شد و بعد برگشت سمت پاسیو که از آنجا توپ معلوم نبود. سرش را تکان داد و در را بست. علی از روی پله جم نخورد.
طول کشید که مسعودی توپ بدست جلوی در ظاهر شد. درست روبهروی علی ایستاد. سینه به سینه. بعد چهلتکهای که تویش یک تیغ کاتر فرورفته بود را به طرف دیوار خانهی ما پرتاب کرد. چهار تا فحش دست اول که معنیاش را نمیدانستم به علی و محسن داد و در را محکم بست. علی چیزی نگفت. حتی برنگشت تا توپ قاچ شدهاش را نگاه کند. فقط سرش را پایین انداخت و همانجا روی پله نشست. محسن آمد. توپ را برداشت. برد کنار پای علی گذاشت. بعد هم شلوارش را پایین کشید و روی دیوارخانهی مسعودی از دم در خانه تا در زیرزمین را خیس کرد. کارش که تمام شد شلوارش را بالا کشید. دستی روی شانهی علی زد و رفت. علی بیتفاوت به محسن کاتر را از توپ بیرون کشید. قسمتی از توپ که امضا داشت را برید وداخل جیب گذاشت. نگاهی به خانهی ما انداخت و برای همیشه رفت.
——-
[1] روستایی از توابع بخش طاغنکوه شهرستان فیروزه در استان خراسان رضوی
[2] معروف است که ابراهیم ادهم چندسال در آنجابه عبادت میپرداخت.
[3] پهلوان و کشتیگیر معروف نیشابوری