مادرم خیلی بچه بود، خاطرهی محوی از روز اول آنها داشت. دیده بود که با یک تراکتور قراضه از مزار میآیند، از «مزار شریف». همین پیرزن چروکمال را که سر و تهش توی قنداقِ موسی جا میشود، میگویم. اسمش سُویلاجانِ اَفخام[1] است. با شوهر و سه پسرش آمد ایران، حالا اندازهی یک قندان پسر دارد، آن روزها قبراق و فربه بود، دوتا سینۀ خیلی بزرگ و آویزان داشت که وقت افت و خیز مثل بال پرنده به اینسو و آنسو میسُریدند، من در آن بچگی خجالت میکشیدم ولی او ابایی نداشت.
یک روز دکمه ی یقهاش را باز کرد، بالای سینهی چپش را نشانم داد و گفت: «ببین! شوهرم داغم کرده، تو را به جان پدرت آن طُرقه را پس بده!»
پرنده را از خودش خریده بودم ولی به اشتباه پرندهی گرانقیمت آوازخوان دیگری را داده بود. رفتم پس دادم. اتاق پر از قفسهای چوبی کوچک بود که روزهای تعطیل، شوهرش میساخت. وقتی وارد اتاق شدم مرد ریشداری دیدم که کف زمین نشسته بود و با دستهای زمختش داشت ترکههای باریکی را به هم میبافت. قفسها همه یکاندازه، گرد و قبهای بودند و یک حلقۀ چوبی کلفتتر مثل کمربند دورتادور هرکدامشان چفت شدهبود. نور زیادی وارد اتاق نمیشد و همین گرگومیشِ محو و مات مرا میترساند. مرد سرش را بالا آورد و طرقهاش را در دستهای کوچکم دید، بهسرعت بلند شد و غُرید: «چرا بالش را چیدی؟!» پرنده را بهسرعت قاپید و کلمات نامفهومی زیر لبش زمزمه کرد. چشمم به گوشهی اتاق خورد که سه تا قفس، توی هم بودند. یک قفس کوچک توی یک قفس متوسط که آن هم توی یک قفس بزرگ بود.
طرقه را از ترس اینکه پر بزند و برود بالچین کردهبودم. توی اتاقم میتوانست راه برود و حتی زیر پیراهنم یا روی شانههایم خودش را قایم کند. وقتی هم که مادرم میآمد میگذاشتمش توی همان گنجهی چوبی که اغلب جای بازیام بود. توی آن گنجه مینشستم، درش را میبستم و هیچ کاری نمیکردم، اوقات تلخم را اینطوری سپری میکردم.
بعدها که بزرگتر شدم و دیگر تویش جا نمیشدم میرفتم داخل بشکهی خالی آب مینشستم و مدتی مچاله میشدم، حالا هم توی یک اتاق نهمتری بالای یک نانوایی زندگی میکنم و همیشهی خدا زیرم داغ است.
گنجه با مخمل سبزی پوشیده شده بود، گلمیخهای کوچک طلاکوب و جاقفلی ظریفی داشت و عین یک صندوقچهی جواهرات بزرگ بود با قوس ملایمی مثل گنبد. از این بابت به قفسهای شوهر سویلا شبیه بود.
طرقهام را گذاشت توی قفس تودرتو. اول در قفس بزرگ را باز کرد، بعد قفس متوسط را و در آخر طرقه را چپاند توی قفس کوچک و به ترتیب هر سه در را بست. وقتی سر برگرداند چشمهاش سرخ سرخ بود، مثل جن توی تاریکی. از قفس بالای سرش که یک گلولهی کاموایی نارنجی هم داشت، یک طرقهی کوچک ارزانقیمت برداشت و گذاشت توی دستم و محکم گفت: «دیگَ میا!»
سویلا راه که میرفت انگار کپسول گاز قل میخورد توی کوی و برزن. هم خیلی صدا میداد و هم کج و کوله مسیرش را میرفت. پرّهی بینیاش یک نگین کوچک داشت و بالای ابروهاش خالهای سبز کوبیده بود. بغل تنور گچی که توی کوچه بود مینشست و با خودش حرف میزد. با آنکه بوی جلبک و روغن دمبه میداد ولی دوست داشتم کنارش باشم، مخصوصن که مادرم همیشه کار داشت و هی میگفت: «مگه کی وقت و حوصله داره به حرفای یه بچه ی خیالاتی گوش بده!»
اما سُویلا وقت و حوصله داشت. کنارش مینشستم و حرف میزدیم. گاهی یواشکی یک مشت «بَنه» و «اَلوک» میریختم توی جیبم و به دیدنش میرفتم. با سنگ کوچکی بر روی آسفالت آنها را میشکستم و با دندانهای یک در میانش میخورد. اغلب از شوهرش یا پسرهایش گلایه میکرد: «رقیب چاه کنی میکنه، شکیب شالودهزنه، نجیب نگهبان ساختمانه، ذبیح زباله جمع میکنه، نبی بنا است، گلمحمد پیلهوره، خوشرنگ کفاشه، خوشحال هم همه کار میکنه غیر از بازی. ولی مگَه کودامشان با یَگ پیرَهزن گَپ میزَنَه؟ دستم درد میکنَه، پایم درد میکنَه، درمان نَمیکنند. خوشا خانَهی پدر، دیلتنگ مادر اَستُم.» گاهی برای مادرش گریه میکرد اما گریهاش اشک نداشت، میگفت که چشمهی اشکش خشکیده، برای اینکه چشمهاش مشرق_مغربی شده. راست میگفت انحراف چشم گرفته بود. لابد کار شوهرش بود. دلش همدم و همگفت میخواست، ولی هیچ تنابندهای با او همکلام نمیشد، شبیه من بود، شبیه حالای من.
یکروز بهاریِ نیمگرم بود، مادرم با گریه به خانه آمد و یک دل سیر کتکم زد. هی جیغ کشید و دوبَمبی کوبید توی سرم که «حالا دستتم کج شده؟ کم میریزم تو اون خیکت؟ برای چی دزدی میکنی؟ گاو ما شیر نمیده ولی ماشالله به شاشش! کاش سِقط شده بودی، کاش آل برده بودت، کاش هیچ وقت نزاییده بودمت حرومزاده!»
خب راست میگفت. روز قبل وقتی دیدم هممدرسهایهایم ریختهاند توی دکان علی پِیکاره و زن علی هم حواسش نیست، طبق معمول یک بیسکوییت نیمچاشت گرجی کش رفتم و گذاشتم زیر پیراهنم. توی دلم به حضرت عباس قسم خوردم که حتمن فردا از کیف مادر پول میدزدم و میدهم به علی و میگویم بدهکار زنت هستم، بیا این هم پولت. اما حضرت عباس این دفعه رازم را نگه نداشت.
مادر با نفرین از خانه بیرونم انداخت و گفت: «بچۀ دزد رو بچهدزد ببره!» من هم با لب و لُنج آویخته در حالیکه انگشتم را میکشیدم روی دیوارها ناخودآگاه خزیدم به سمت خانه ی سُویلا. دراز کشیده بود توی حیاط، زیر سایهی چادر خانگی که به دیوار زده بود. خمار خواب بود، همینطور که مگسها روی صورتش نشسته بودند گفت: «خواب دیدم میرم بَه مزار، مثل ای پرندَه» و اشاره کرد به اتاق قفسها.
-ولی یَگ دستی مرا گرفت و انداخت بَه آنجا.
و دوباره اتاق قفسها را نشان داد. بعدش قصهی دختر و پسر خیلی درازی را تعریف کرد که از بس خاطرخواه هم بودهاند برای همیشه توی کوه بامیان به سنگ تبدیل شدهاند تا هیچ وقت از هم دور نشوند و هیچ جا نروند.
مادرم میگفت: «سهیلا افغان روز اول هم همین شکلی بود، الان هم همین شکلییه، این زن پیر نمیشه، غم و غصه نداره، خوش به حالش!»
سُویلا هم میگفت: «خوش به حال مادرت آقابالاسر ندارد، از دو دنیا آزاد است.»
یکروز داشتم از مدرسه بر میگشتم، سُویلا گریهکنان داشت میرفت افغانستان، به من گفت: «بیا این سکه برای تو، کاکاسیا بخر.»
گفتم: «کجا؟» گفت: «میرم بَه مزار.»
-چرا؟
-آخر خانَه آرامگاه هس، خانه جای آرمیدنه، خانه جای آسایشه، اگر نیارامی، نیاسایی پس با کوچه چه فرقِش هس؟ چه کاشانَه چه وَیرانَه. خانه خانه است که دلت خوش باشه، نه که همش ناخوشت کنن.
-چرا گریه میکنی؟
-تنهایم، خَیلی تنهایم. یَگ شَوهری دارم یگ خروار اَولاد، ولی مرا کس نمیخواهد.
بُغ کرد و بقچهاش را برداشت، گفت: «خدای به امان.»
-خدای به امان.
بعد با صدای پر خش و دورگهاش آواز خواند: «بیا که بریم به مزار ملا ممد جان… سَیل گل لاله زار وا وا دلبر جان… بیا که بریم به مزار ملا ممد جان… سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان …»
تا خانه برایش گریه کردم، دلم نمیخواست تنها باشد، بیکس باشد، بیهمزبان و بیهمدل باشد، دواندوان برگشتم. نبود. هراس به جانم افتاد. اشکم مثل دو جوی باریک میریخت روی پیراهنم. به سمت خروجی آبادی رفتم، باید خودم را به او میرساندم. هر چه نگاه میکردم کسی نبود، با وحشت بیشتری حرکت کردم. دیدمش. بغل جاده زیر درخت گَز نشسته بود.
داد زدم: «سویلاجان! سویلاجان!»
باز هم داد زدم: «سویلا جان! سویلا جان!»
میترسیدم با آن دوتا بال بزرگش پر بزند برود. رفتم نزدیک، نفسنفس میزدم، اشک جلوی دیدم را گرفته بود، با هقهق نالیدم: «سُویلا نرو، جان من نرو، به خاطر من نرو. من هم هیچکسی رو ندارم، همزبون ندارم، همدل ندارم. اگه بمونی تا وقتی که بمیری برات نون میخرم، تو صبر کن من بزرگ بشم خودم میبرمت مزار، به حضرت عباس قسم. آخه منو هم هیچکی نمیخواد. همه میدونن من حرومزادهام، بیپدرم، فقط تو نمیدونی. من پیش تو خجالت نمیکشم چون فقط تو نمیدونی من نباید به دنیا میاومدم، من باید سِقط میشدم، من باید میمردم.»
دستهایم را گرفت، چند تا برگ سوزنیِ گز از روی چادرش سر خورد، گفت: «گیریَه مکن طیفل، گیریَه مکن طیفل!»
دیگر چیزی نگفت. من هم حرفی نزدم.
نرفت. باهم از کنار آن جادۀ پیر، مثل پسری که دست مادرش را گرفته باشد برگشتیم.
حالا که من سیساله شدهام سویلا خیلی پیر شده، سینههایش هم خشکیده، دیگر حرف هم نمیزند، کوچک شده، حتی اندازۀ کپسول گاز هم نیست، توی قنداق موسی میشود به آبش انداخت. این روزها توی اتاق قفسها است، یک گوشۀ تاریک خوابیده، شوهرش تازه مرده ولی هنوز همان سه تا قفس تودرتو آنجا است. وقتی برایش نان و غذا میبرم گریه میکند، گریۀ بیاشک. همینروزها است که بمیرد، میخواهم ببرمش مزار شریف همانجا دفنش کنم. خودم هم همانجا میمانم تا پنجشنبهها بروم سر قبرش، میخواهم آنجا قفس بسازم و بفروشم. دیگر هم لازم نیست از وجودم خجالت بکشم و خودم را توی زِهدان تنگ و تاریک گنجه گم و گور کنم. همین که یک زندان تنگ ببافم برای پرندهها که با افتخار چهچهه بزنند کافی است.
——–
[1] سهیلاجان افغان