دلم میخواست میرفتم توی ساندویچیِ کنار دکه و یک ساندویچِ کالباس و یک نوشابهی تگریِ عرقکرده میخوردم، حیف که همهی پولم را گذاشته بودم کنار برای خرید بلیط و شیپور. آخرین لقمهی کوکو را با فشار انگشت هل دادم تو. قبل اینکه خوب بجوم و بفرستمش پایین یک بچهگربه آمد و هی خودش را مالید به پاچهی شلوارم. جهنم و ضرر! لقمه را تف کردم جلوش. اگر رونالدو هم بود همین کار را میکرد، حتی شاید دست هم میکشید روی سر حیوان و با زبان رونالدویی تشویقش میکرد که گربهی خوبی باشد و برای آیندهاش تلاش کند. حیف! تا خواستم خم شوم گربههه دوید و فرار کرد. نشد دنبالش کنم.
مسافرهای مینیبوس کمکم از غذاخوری میآمدند بیرون. قبل از همه سوار شدم و سر جای خودم نشستم، ردیف آخر کنار پنجره. پیراهن رونالدویی هم پوشیدم. ولی هیچکس براش مهم نبود و نگاهم نکرد. اصلا آدم رونالدوصفت نگاه مردم را میخواهد چهکار؟ آن هم کسانی که به عمرشان پا به توپ نزدهاند و شرت و تیشرت شمارهدار رئالی توی تنشان نرفته.
مینیبوس که راه افتاد، توی شهر بعدی باران نمنم میبارید. دروغ چرا خیلی سردم بود ولی هیچجوره نمیخواستم تیپِ رئالیام را با یک کاپشن کهنه و رنگورورفته خراب کنم. شرت و پیراهن ورزشی و یک جفت کفش فوتبالی هم از مغازهی ورزشیفروشی شهر خودمان خریده بودم، با پول ننه. البته که خودش خبر نداشت، ولی حتما تا آن لحظه خبردار شده بود که پولش نیست. تصمیم داشتم با پول فروش پیراهن امضاشدهای که حتما خودِ شخص رونالدو تقدیمم میکرد پول ننه را پس بدهم. داشتم فکر میکردم بیدار شده و دارد دست به گاوصندوقِ پارچهایاش میزند، همینکه میفهمد پولش نیست خودم و هفتجدوآبادم را میبندد به فحش. بعد فکر کردم شاید اگر ببیند من نیستم نصف فحشهاش را پس بگیرد، بعد نگرانم شود، بعد همینطور که نگران است و سر تا ته حیاط را شلکشلک گز میکند فحشهای آبدار جدیدی از راه دور حوالهام کند. بعد هم غصهی پولش را میخورد که گذاشته بودش توی یک کیف دستدوز و سنجاق کرده بود به آستر لباسش؛ یکجور بانکِ جمعوجورِ شخصی که من مثل خلافکارها ازش دزدیدم. اسمش دزدی هم نیست، خدای من نداند حتمی خدای رونالدو میداند و شاهد است که نیتم چه بوده. جوانمردی کجا رفته؟ کریستین غریبکُش شود؟ بیاید توی مملکت غریب و من نروم دیدن او؟
توی مدرسه همه میدانستند قرار است تیم النصر برای بازی بیاید ایران، حتی بابای مدرسه که زهوارش از صد جا در رفته. زنگ ورزش که آقایِ ورزش آمد توی زمین فوتبال و سوت کشید همه جمع شدیم دورش. گفت رونالدو همین زودیهاست که بیاید استادیوم آزادی. به بچههای پنجم و ششم گفت که هر کی بخواهد میتواند با اجازهی کتبی والدین با منیجری او برود تهران. این منیجری گفتنش آنقدر کلاس داشت که نصف بیشتر بچهها امان ندادند و روز بعد با اجازهنامهی مهر و امضاشده رسیدند خدمت آقای ورزشمان. از آنجا که بابای محمودی خودش یک زمانی ورزشکار بوده و با آقای ورزشمان نیمچه رفاقتی هم داشت قرار شد محمودی با ماشین خودِ آقای ورزش برود بقیه با اتوبوس دنبال آنها. کولهام را ورداشتم و زدم به چاک. توی راه به همهی جدولها لگد پراندم و تمامِ گربهها را فراری دادم، هرچه حسودی داشتم خالی کردم سرِ دار و درخت و مور و ملخ. مزیتِ بابا داشتن همین است، کاریاش نمیشود کرد، تازه بابای ورزشکار داشتن که دیگر خودش نور علی نور است! نمونهاش همین محمودی و آن پسرِ لعنتیِ رونالدو و بابایِ توپِ طلابگیرش. اگر دو سرِ مدادهام را نمیتراشیدم شاید بابای من هم الان یککسی بود برای خودش.
هرچی به ننه اصرار کردم و دستهاش را ماچ کردم بیفایده بود. گفتم که ننه آقای ورزش منیجری میکند، تنها که نمیروم. لنگه کفشش را از بال چپ سانتر کرد روی تیر دو، درست روی فرق سرم. گل را که کاشت توی دروازهی بیدروازهبان مخم، فحش را بست بهم که بیحیا، آقای ورزش منیژه رو چیچی؟
اگر مرغ ننهی مردم یکپا داشت مرغ ننهی من کلا از دو پا فلج بود. حالیاش هم که کردم میگفت: «تو رو ماشین میزنه یا گموگور میشی توی غریبهشهر.»
ای مرغ بیپدر!
گفتم: «ننه اگه بذاری برم حتمی میگم جلوی دوربینها رونالدو ازت تشکر کنه که این لطف بزرگ رو در خدمت ورزش جهان کردی. اونوقت توی محل سرت بالاست و برای زنهای کوچه حسابی قیافه میگیری.»
ننه اصلن این چیزها براش اهمیتی نداشت، هیچی از کلاس حالیاش نیست. هزار بار براش تعریف کرده بودم که رونالدو از آن آدمهای دستبهخیر است، با طرفدارهای پروپاقرصش عکس میگیرد و چهبسا آن وسط توپی، شرتی، پیراهنی چیزی بدهد به طرف. شرت، خط قرمز ننه است، حتی اسمش هم توی خانه جرم حساب میشود. هر بار که میگویم شرت رونالدو لب میگزد و مگسکشی، کنترلی چیزی پرت میکند سمتم.
-بیحیا! شرت مرد غریبه رو میخوام چهکار؟
بعد بین انگشت شست و اشارهاش را از دو وَر گاز میگیرد.
-توبه توبه!
اگر محمودی و مابقی بچههای پنجم میرفتند و منِ ششمی نمیرفتم خیلی بد میشد، ناسلامتی قدّم از همهی آنها بلندتر بود، حتی هیچکس توی زمینفوتبال محله و مدرسه جلودارم نبود. ولی اینها اصلن برای ننه اهمیت نداشت. مرغه هافبک باکستوباکس بود برای ننه.
-این اجنبی آدم چیچی داره؟ مگه نمیشه از همین تلوفیزیون خودمون دیدش؟ این همه پول بالاش دادم که چه؟ که پاشی بری شهر غریب این همه مرد گنده ببینی که دنبال یک دونه توپِ بیقابلیت میدوند؟
حرف زدن با ننه فایده نداشت! ننه چه میدانست؟ هیچی سرش نمیشود اصلن. کل عمرش توی شهر کوچک بوده و رب پخته و ترشی درست کرده. حتی نمیگذارد تنهایی تا سینما بروم، میگوید کار دست خودم میدهم.
-تو تنهایی تا سر کوچه هم به زور میری.
ولی بعضیوقتها به بهانهی بردن ترشیها برای مشتری سر راه با محمودی هم سینما میروم، هم سر راه یک بسته پانینی میگیرم هم اگر پولی بماند چند دست فیفا شرطی میزنم.
ننه هرچه پاپیام شد و پول داد بروم فیفا بزنم و بیخیالِ تهرانرفتن شوم فایده نداشت. اگر قبلن بود حتمی با این کارش گیرپاچ میشدم ولی مرغ ننه رفته بود توی جلدم. تا صبح چشمم به خواب نرفت. هی توی جام غلتیدم و پسِ پلکهایم رونالدو را دیدم، که خم شده تا قدش به من برسد، یکورِ پیراهن ورزشیای را گرفته، من هم آنورِ دیگرش را، رو به صدتا دوربین جلو رویمان لبخند میزنیم و علامت پیروزی نشان میدهیم، رونالدو دست میکشد روی سرم و یکچیزهای خارجکی بلغور میکند، که بعدن میفهمم یعنی: «تنها یکنفر میتواند بعدن جای من را توی دنیای فوتبال بگیرد و آن یک نفر تویی.» و تشکر میکند از اینکه رفتهام مسابقهاش را دیدهام و مثل یک ورزشکارِ حرفهای نه تیم کشورم که تیم او را تشویق کردهام.
و روز بعدترش که برمیگردم شهر خودمان سردر شهر برایم پلاکارد میزنند. توی مدرسه همه روی دست میگیرند و بلندم میکنند. پنجمیها میدوند دنبالم تا دست بکشند روی پیراهن رونالدو که کمی هم از تنم بزرگ است، ششمیها خواهش میکنند بگذارم تمرینهای علوم و ریاضیام را انجام دهند محض خاطر اینکه یکبار پیراهنم را بدهم تن بزنند. عمرن که بگذارم بوی گُهِ عرق ششمیها بشیند روی بوی رونالدو.
ننه هر چهقدر هم بدقلق باشد تهتهش یکجور مردانگی دارد. اصلن ننه اگر توی خارج دنیا میآمد حتمی چلسیای چیزی را میخرید از بس دستبهخیر است. راننده و شاگردش را به هزار تا قرآنِ ایرانی و قرآنِ خارجی قسم داد که هوای من را داشته باشند. تا راننده قسم به جان بچهاش را نخورد ننه رضا نشد.
سرم را گذاشتم روی ساک و یک لقمه از کوکویِ ننه را با خیارشور و کاهو گذاشتم لای نان و دادم دست بزرگمرد که قهرش نگیرد از درشتهایی که ننه وقت و بیوقت تو خانه بارش میکند. بوی کوکو که زد زیر دماغش، لقمه را گرفت و دولپی خورد. بعد از وسط همان مینیبوس یک شوت زد زیر توپش، توپ آنقدر دور شد که خورد به خورشید و خورشید درسته افتاد روی زمین. دویدم دنبالش. از شیشهی مینیبوس پرید بیرون و هر چی صداش کردم نشنید، اصلا فارسی بلد نیست که بخواهد بشنود، من هم خارجی بلد نیستم. اصلن بشنود که چه؟ یک رونالدو کارهای خیلی مهمتری دارد، آنقدر مهم که حتی اگر وسط خواب یک بچهشهرستانیِ توی مینیبوس سر در بیاورد باید هر طور شده خودش را فراری دهد و برساند به یکسوم هجومی.
رونالدو که رفت غروب شد و مینیبوس توی پمپ، گازوییل زد و راه افتاد. خورشید مثل یک تکه نبات ته استکان چایی داشت آب میشد. پیشانیام را چسبانده بودم به شیشهی مینیبوس و دستهام را گذاشته بودم دو طرف صورتم. مسافرهای مینیبوس بیشترشان توی راه پیاده شده بودند، چند نفری مانده بودیم و مسیری که مسیر آخر بود، مسیرِ تهران و شهرهای دوروبرش.
هوای دمکردهی تو مینیبوس سر آدم را گیج میآورد.
فکر کردم به محمودی که حتمی داشت با پژویِ آخرین مدل آقای ورزش تختگاز میرفت به تهران، تا خودشان را زودتر برسانند مسابقه. داییِ محمودی هم حتمی ورودی تهران ایستاده بود پیشوازشان. محمودی میگفت داییش توی استادیوم آزادی کار میکند، کارش را درست نگفت، ولی گفته بود آنقدری خرش میرود که میتواند مستقیم ما را ببرد پیش رونالدو تا پیراهن امضاشدهی زمانِ رئالی بودنش یا یکی از توپهاش را هدیه کند به ما. اصلن توی کتم نمیرفت محمودی با آن ریخت قناس که از پس یک دریبل ساده برنمیآمد برود بازی را از نزدیک ببیند، تازه قبل بازی یا بعدش شانهبهشانهی رونالدو بایستد و عکس بگیرد، تا آخر عمر هم برایم چُسی بیاید. فکر کردم به موتور مینیبوس که خودش را هم میکشت نمیتوانست بیشتر از آن گاز بدهد. گفتم حتمی تا حالا آقای ورزش و اتوبوسِ بچهها ایستادهاند دم استادیوم آزادی و من هنوز نرسیدهام تهران. راننده که برای نماز مغرب ایستاد کنار یک مسجد بینراهی ساکبهدست خودم را گوشهوکناری قایم کردم. از پشت درخت دید میزدم، شاگردراننده یک پسرهی لاغرمردنی بود که لنگ چرکویی انداخته بود دور گردن، همهی دستشوییها را گشت، اتاقهای کوچکِ توی پمپ را دور زد، حتی رفت توی سوپرمارکت و از مردِ دکاندار سراغم را گرفت، خودم دیدمش که دستش را به نشانهی قدوقوارهی من تا کنار کمرش آورده بود یعنی که آقا یه پسره به این قد ندیدی؟
اگر موقعیت خوبی بود میرفتم و حالیش میکردم که قدِ من بزرگتر از این حرفهاست. ولی نمیشد، دستم را تکیه داده بودم به تنهی درخت و هی میگفتم: «عکِ هی، عکِ هی، ریقونه را ببین.»
حسابی که از گشتن دنبالم خسته شد زدند به چاک. مینیبوسِ آبی که فسفسکنان دور شد از پشت درخت درآمدم و لمیدم زیر سایهی درخت. شکمم حسابی قاروقور میکرد، وقت تنگ بود، باید تا صبح میرسیدم به تهران و چند ساعت قبل بازی روی یک صندلی خوب و نزدیک جا میگرفتم. در ساکم را باز کردم و پولهام را توی جاهای مختلفش گذاشتم تا اگر یکی گم شد بقیه را داشته باشم و توی شهر غریب ویلان نشوم، نصفیش را هم مثل ننه چپاندم توی جورابم.
خودم را رساندم به یک ماشین توی شانهخاکیِ جاده. اوه پسر! معرکه بود. یک تویوتا بود شبیه آدمخلافِ توی فیلمهالیوودیها. رانندهاش داشت با یک دستمالکهنهی پاره شیشههاش را پاک میکرد. سعی کردم صدام کلفتتر از حد معمول باشد، دستهی ساکم را قرص و محکم چسبیدم. جلو رفتم و گفتم: «عمویی تهران میری؟»
یک مرد سبیلکلفت و خپل بود. اول نگاهی به سر تا پام انداخت ولی بعدش باز پاک کردن شیشه را از سر گرفت. سرم را چسباندم به شیشهی ماشین، یک پیرزن توی سنوسالهای ننه داشت چرت میزد. ننه هم حتمی از خانه داشت چرت میزد و لای چرتهاش دعا میکرد مینیبوس یواش برود. راننده همانطور که شیشه را میسایید پرسید چند سالم است. سنم را چند سال بزرگتر گفتم. بعد پرسید مامانبابام کجا هستند. من هم راستش را گفتم تا بعدن که معروف شدم و شبکههای تلویزیون و ماهواره مدام تصویرم را پخش کردند تصویر بدی از خودم پیش مردم نساخته باشم. گفتم خدا رحمتشان کند، عمرشان را دادند شما و بعد سریع ساکم را گذاشتم صندلی عقب. فوری دنبالم آمد و ساک را بیرون کشید. گفت اولن که مسافر دربست دارد و دوما که مسئولیت من را گردن نمیگیرد. هرچی دروغ مصلحتی که بلد بودم برایش بافتم، ولی هیچ حالیاش نبود. نشست پشت فرمان و گاز داد رفت، ولی باز دندهعقب گرفت. خیال کردم نظرش عوض شده، ولی برگشته بود که فقط بگوید چند ساعتی بمانم همانجا، گفت خادم مسجد برای اذان صبح برمیگردد و در را باز میکند بروم تو، تا آن موقع دور نشوم آنطرفها گرگ و شغال دارد و از این حرفهای بچهترسان.
تا آنجا که چشم کار کند جاده بود و ماشینهایی که مدام از رویش رد میشدند و نه جاده تمام میشد و نه ماشینها. دو طرف جاده بیابان بود و تاریکی. چراغ مسجدِ آنطرف جاده پتپت میکرد. لم دادم روی ساکم و تهماندهی نانخشک و تیکهی کوکو را بااشتها بلعیدم.
منتظر ماندم ساعت پنج بشود و خادم مسجد برای اذان صبح برگردد. مثل بید از سرما میلرزیدم. دیگر به فکر تیپ و قیافهام نبودم. توی آن بیابان برهوت هیچکسی نبود که من را ببیند. هرچی لباس توی ساک داشتم تنم کرد. سرم را گذاشتم روی توپ چلتیکه کمبادی که آقای ورزش پارسالش بهم جایزه داده بود. چشمهام گرم میشد ولی سرما تا مغز استخوانم را سوراخ کرده بود. هرچی چشم گِرد کردم و نگاه کردم به ساعت روی مچم نفهمیدم ساعت چند شده. ولی از تکوتوکِ ماشینهایی که رد میشدند میشد فهمید نیمهشب هم گذشته. زورِ آدم به خواب نمیرسد، حتی رستم هم با آن رستمیاش اگر زورِ صدتا دیو بیاید زورِ دو تا پلکِ نازک که میچسبند روی هم و آدم را خواب میکنند نمیآید. زیپِ ساک را گوشتاگوش باز کردم و دستهای یخکردهام را چپاندم توش. میترسیدم توی آن تاریکی خوراکِ شغال بشوم. اگر دستهام را میخوردند باز بهتر از پاهایم بود. چون سرمایهی هر فوتبالیستی پاهایش هست، حتی اگر سر و دست هم نداشته باشد. اینبار پاهای یخزدهام را جا دادم توی ساک، و سر و دستها ماندند بیرون.
صبح آفتاب زده و نزده کنار جاده بودم. هیچ ماشینی حاضر نمیشد یک پسربچهی دربوداغان را کنار یک جادهخلوت سوار کند. همین شد که نصف بیشتر راه را تا نزدیک شهر پیاده رفتم. چیزی نمانده بود برسم تهران و اول از همه کنار میدان آزادی یک عکس درست و حسابی بگیرم. یک دربست گرفتم و بهش گفتم تا تهران گاز بدهد. مثل پولدارهای معروف توی فیلمهای گنگستری عقب نشستم. راننده همچین گاز میداد که انگارکن توی پیست مسابقه باشد. گفتم مسیرم میدان آزادیست. همانجا که رسید نگه داشت و پیاده شدم و باز ساکبهدوش جاده و خیابان گز کردم. دو ساعتِ تمام توی میدان آزادی علاف بودم، هیچ یادم نبود نه دوربینی دارم و نه موبایلی که بشود باهاش عکس گرفت. یک پیرزن توی سنوسال ننه ولی با تیپ و قیافهی پولدارها و لهجهی تهرانی گوشیبهدست عکس میگرفت از همهچیز. رفتم جلو و سر صحبت را باهاش باز کردم. بعد طوری که فکر نکند خیلی برام مهم است گفتم اگر میخواهید میتوانید یک عکس هم از من بگیرید. مثل عکسهای قدیمی بابا هم دست گذاشتم روی کمر و یک پام را گذاشتم روی نیمکت و نگاهم را دوختم به افق. پیرزنه که عکس را چرقچرق گرفت کیفم کوک بود، اقلن یک سند از تهران رفتن من توی جهان وجود داشت.
عقربهی ساعت رفته بود روی نهونیم، درست دوازدهساعت مانده به بازی. آنطرف میدان پر بود از تاکسی. از پیادهرو کندم. مثل یک مهاجم که جز گل کردن توپِ جلو پاش به هیچ چیز دیگری فکر نمیکند یک تاکسی را نشان کردم و دویدم سمتش. تاکسی مثل دروازهی باز بود، رسیدن بهش کاری نداشت. توپ در اختیار من بود. از لایولوی ترافیک خودم را فراری دادم، از دفاع اول رد شدم. پاهام را محکم کوبیدم روی زمین. صدای آقای ورزش توی سرم بود.
-وقتی میدوی به هیچچیز جز توپِ زیر پات فکر نکن!
و رونالدو لنگ قرمز بسته بود دور سرش و پشت فرمان تاکسی منتظرِ من. نه هافبکها را نگاه میکردم و نه به فکر دفاع چپ و راست بودم. تندتر دویدم و نرسیده به لبهی محوطهی جریمه، یک مدافع آهنیِ گنده از بغل وارد محوطه شد و بعد جلوم را گرفت و محکم کوبید بهم. بیهیچ اخطاری. سوت هم نزد چه برسد به یک کارت زرد. اول کوبید به ساق پام بعد صداهای توی گوشم کیپ شد، مثل سوباسا روی هوا بودم، حس میکردم استخوانهام از هم واشدند و توی یک ثانیه همهی میخهای دنیا را کوبیدند توی سرم. یک تکل از بغلِ وحشیانه. خطای واضح. پس این داور کجا بود؟ چرخیدم توی هوا و شوت شدم به تیرک، بعد برگشتم زمین. صدای ترمز پیچید توی سرم. تماشاچیها داشتند سوت میکشیدند، صدای سوتزدنشان شبیه ترمز ماشین بود. حریف با یک ضربه بازی را تمام کرد. سوتِ پایان. داور لباس پلیس تنش بود و بهجای کارت قرمز کلت بسته بود به کمر، انگار به تخمش هم نبود بازی مالیده. فقط به تصادف و خطای عمد فکر میکرد. بازی ویایآر نداشت، داور را هم خریده بودند. حتی یک پنالتی هم نرسید بهم. یکهو استادیوم خالی شد و چراغها را خاموش کردند. نمیدانم نیمهی دوم چهقدر طول کشید و کی تمام شد. ماشین حمل مصدوم بیوبیو آمد و من را سوار کردند. رونالدو توی وقت اضافه مسافر زد و دور شد. من تلقتلق پشت ماشین عر میزدم که خالی نرو کریسخان! من دربستی میخواستم. محمودی سرش را از شیشه کشید بیرون و داد زد: «کرایهای نیست که دادا! رونالدو سواری مفتیه.»
بعدش دیگر هیچ نبود. فقط درد بود و کمپوت گیلاس. اتاق بیمارستان شبیه رختکن بود. کمپوت توی دستهای محمودی مثل جام قهرمانی تکانتکان میخورد. چشم محمودی که افتاد به من دوید سمتم. من روی تخت بودم و ننه بغلدستم داشت تسبیح میچرخاند و با پیسپیسِ صلواتهای زیرلبیاش منیجری میکرد. توپ کمبادم را ننه گذاشته بود کنار تخت. برده بودمش که بدهم رونالدو دو سه جاش را امضا کند ولی روی سفیدیهاش پر شده بود از لکههای خون. نگاهم را ازش گرفتم و غلتیدم سمت محمودی. دادم رفت هوا. ننه فحش داد و مشت کوبید روی تاندوم پارهام که عر نزنم وسط ذکر و دعاش. بعد فحش داد به آقای ورزشمان که هواییام کرده برای تهرانرفتن. چشموابرو آمدنم برای اینکه ننه جلوی محمودی دهنلق غیبتِ آقای ورزش را نکند به خرجش نرفت. مرغ ننه دو تا پا درآورده و بود و قدقدکنان داشت راهروهای بیمارستان را شخم میزد که جاپارک پیدا کند برای تخمگذاشتن. ننه غرغرکنان رفت دنبال مرغه و آنوقت من ماندم و محمودی که دلش نمیآمد کاپ قهرمانی گیلاسیاش را بگذارد روی تخت. دو تا گیلاس درآورد و گذاشت توی دهانش. حین جویدن عکسی از جیبش درآورد و گرفت جلوم. ایستاده بود کنار رونالدو و دوتایی لبخند میزدند. به روش نیاوردم عکس کارِ ممدفوتوشاپِ سر کوچه است. ولی عکس بعدی واقعی بود. محمودی عکس رونالدو را سرِ دست گرفته بود و سوت میزد و جیغ میکشید. سوت و جیغدخترانهی رومُخیاش از توی عکس هم صدا داشت. دو طرفِ صورتش را عدد هفت نقاشی کرده بود. آقای ورزش هم کنارش شیپور میکشید، دعا کردم یک شهابسنگ از آسمان بیاید و از بین این همه آدم فقط بخورد توی سر محمودی. همینطور که داشتم دعای شهابسنگ را زیرلب زمزمه میکردم رفتم زیر ملافهی سفید تا محمودی فکر نکند خیلی هم توی کف عکسها هستم. هستهی گیلاسها را تف کرد سمت آشغالی. تفش مثل شوتهاش کمجان بود و وسط راه هستهها افتادند زمین، کنار ساک من. چند تا خر و پف الکی کشیدم که محمودی گورش را گم کند.
دخل گیلاسها را که آورد نوک انگشتهاش را لیسید و عکسها را زد زیر بغل و رفت بیرون. در را پشت سرش نبست. از سوراخ ملحفه ننه را دیدم که نشسته بود توی راهرو. یک گوله اشک از گوشهی چشمش افتاد زمین. داشت با آقای ورزش که ایستاده بود کلهی سرش حرف میزد. اشاره کرد به تلویزیون ایستگاه پرستاری. گفت فردا که آخرین قسط تلویزیون خودمان را بدهد خیالش راحت میشود بعدش من میتوانم تا وقتی خوب شوم مدام فوتبال ببینم و نگران سوختن موتورش نباشم. اگر لبخوانیام خوب بود میتوانستم حرفهای آقای ورزش که پشتش به من بود را دقیق بفهمم. حیف که فقط فهمیدم میگوید رونالدو سلامش را به من رسانده و برایم هدیه فرستاده. هدیه را داد دست ننه. بعد دوتایی با محمودی زدند به چاک. ننه آمد تو. بسته را داد دستم و هنهنکنان رفت سروقت ساکم که لابد پولهاش را پیدا کند. توی بسته عکس رونالدو بود که توی شادی بعد گل لباسش را زده بود بالا و روی عرقگیرش عکس من بود.
فحشهای ننه الحق که لایق آقای ورزش بود. یکی باید محرومش کند تا بفهمد خر فرض کردن رونالدوی آیندهی دنیا کار گُهیست. من دم مرگ هم تا اخبار ورزشی را نبینم دم به تلهی عزراییل نمیدهم. اگرچه اخبار دهن همه را سرویس کرد که هیچکدامِ گلها را رونالدو نزده ولی من مطمئنم این عکس واقعیِ واقعیست.