تنها باری که توی هشت سالگی خودم را خیس کردم، زردو داشت بچه میزایید. خواب بودم. جوری خرخر کرد که فکر کردم دارد میمیرد. پتو را کنار زدم و پریدم توی بهارخواب. وسط حیاط بند نمیشد. دو قدم میرفت، میایستاد و دوباره دور خودش میچرخید. دنبال جایی میگشت که پیدا نمیکرد. صداش عوض شده بود. آخر سر خزید زیر پله.
مامان و شوهر جدیدش رفته بودند ناهید را از بیمارستان بیاورند. بهمن چند ماهی میشد آمده بود توی خانهی ما.
پابرهنه دویدم پایین. نزدیک زردو چمباتمه نشستم.
بهمن اگر بود باز دعوام میکرد: «مگه سر مستراحی؟»
شاشم گرفت. کمی این پا و آن پا کردم.
زردو کنار استامبولی نشست. آشغالگوشتهاش خشک شده بود. چیزی نخورد. مثل وقتی که میخواست خاک باغچه را کنار بزند تا کارش را بکند، پنجههاش را میکشید روی موزاییک. صدای خرخرش که بالا رفت، مگسها باهم از روی آشغالگوشتها بلند شدند و بعد یکییکی برگشتند. یکی هم نشست روی زانوم.
زردو خودش را به پهلو انداخت روی زمین و تندتند نفس کشید. یکدفعه تنش جمع شد و تودهای خیس و نرم به اندازهی مشت من، از زیر دُمش افتاد روی زمین. خیال کردم جگر است.
پلک نمیزدم. دیگر پام خواب رفته بود، اما تکان نخوردم.
زردو پشت هم لیسش زد. ناگهان چیزی تکان خورد. اول یک دم باریک از توش بیرون آمد، بعد میوی ریزی همراه با دوتا گوش لاخورده.
یکهو دستم رفت سمتش. زردو از ته گلو یک فِسی کشید که همانجا دستم توی هوا خشک شد. دوباره شکمش موج برداشت. خودش را جمع کرد و زور زد. زانوهام را به هم فشار دادم. بچهی دوم هم افتاد. سومی که آمد، دیگر حواسم به شاشم نبود.
موزاییک زیرش خیس بود. آب باریکی روی شیب موزاییک سُر میخورد سمت پای من. بهش انگشت زدم. به خودم که آمدم جلوی شلوارم اندازهی یک سکه بزرگ، خیس بود. خودم را رساندم دستشویی کنار حیاط که پر خاک بود.
وقتی برگشتم، ناهید روی کول بهمن سوار بود. کاش من بهجاش خرسواری میکردم. پاهای درازش، با آن شلوار صورتیِ بیمارستان، دو طرف بهمن، تاب میخورد. نوک انگشتهاش میرسید تا روی پله. بهمن وسط پلهها ایستاد. هنی کرد: «وزنِ لشِ خر رو داره پدسگ!»
مامان پشت سرشان بود، وگرنه بهمن همان پلهی سوم پسپسکی برمیگشت پایین. کف دستش را چسباند پشت کمر ناهید و نگهشان داشت.
ناهید جیغ کشید. من جیغ کشیدم. صدا پیچید توی راهپله.
بالا که رسیدیم، روی تختی که مامان آورده بود توی هال، خواباندیمش. چرک و خون از زیر شکمش زده بود به پیراهن طوسی بهمن. خیره ماندم به پانسمان روی شکمش.
مامان به بهمن آب قند داد تا غش نکند. بهمن پیراهن را از سرش کشید و پرت کرد کنار اتاق. فحش که میداد تفهاش میپرید بیرون. یک قطره تف ریخت روی پای ناهید. جم نخورد، انگار نه انگار. حواسش به گوشهی لباسش بود که بدهد بالا تا گاز پانسمان را بکشد.
جرعهی آخر آبقند که تمام شد، بهمن گفت: «دست نزن بچه. اووف میشیا…»
مامان پایینِ لباس را توی کش شلوار صورتی فرو کرد و دستهاش را با روسری بست.
کنار تخت فنری، سرم را یکوری گرفتم و زل زدم به چشمهاش. انگار که به چشمهای زردو زل زده باشم، همرنگ بودند.
ملافهی سفید گلدارش بوی وایتکس داد. لکهی کمرنگ قرمزی، لابهلای گلهایش جا مانده بود.
موهام را از روی شانهام ریختم روی دست ناهید. کشیدم روی انگشتهای سیخش. نگرفتشان. زور میزد گره روسری را از دور دستش باز کند.
مامان روی زمین نشسته و سینی قلیان را تا نزدیکِ دامنش جلو کشیده بود. دستش به من نرسید، اما نی را کوبید پشت کونم: «بیا عقب. بذار نفس بکشه.»
ناهید فقط همین یک بازی را بلد بود و شیر دادن به عروسکم را.
تا قبل از اینکه مامان عروسکم را پرت کند پشت کمد، لباسش را میزدم بالا. تنها که میشدیم، عروسکم را میگذاشتم روی سینههای کوچکش تا شیر بخورد. ناهید با انگشتهای کجش عروسک را فشار میداد به خودش. یکروز که مامان دید، عروسک را ازم گرفت. دیگر حتی با دستهی جارو هم از پشت کمد درنیامد.
اینبار که یکوری سرم را چرخاندم، از بین موهای شانه نخورده، مامان را دیدم که نِی را میگذاشت بین لبهاش. زغالها سرختر شدند. انگشترِ زردش را با شست میچرخاند.
چشمهای ناهید آب داشت.کم پیش میآمد اینجوری باشد. با خودکار آبی روی نوک انگشتم یک گل ریز کشیدم و مُهر کردم روی لکه. انگشتِ جوهری را لای مشتم پنهان کردم.
حوصلهام سر رفته بود. اگر بهمن قدغن نکرده بود میرفتم توی حیاط. هر وقت میدیدم، میگفت: «بهش دست نمیزنیا.»
اما زردو خودش میآمد بالا. پنجههاش را خرتخرت میکشید به در.
یک شب که آمد، مامان در را باز کرد. زردو از مامان نمیترسید. از من هم نمیترسید. از ناهید که اصلن.
خودش را میمالید به ساق پاش. ناهید دم زردو را با انگشتهای خشکش دست میکشید.
آن شب هم جلو آمد. پنجهی پای مامان را که بو کرد، مامان در را کوبید به هم. دم زردو لای در ماند. دست بردم پشت خودم، جای دم نداشتم. اما ته کمرم تیر کشید.
زردو جیغ کشید؛ شبیه جیغِ ناهید توی شبهایی که به خودش میپیچید. قیژِ تخت فنریاش تا هال میآمد. پتو را میکشیدم روی سر.
مامان میگفت: «دوباره دلدردشه.»
جرات نمیکردیم برویم طرفش. دست هر کسی را گاز میگرفت. مامان مجبور میشد موهاش را بکشد تا دستش را ول کند.
میگفت: «ول نکنی میبرمت اونجا.»
من یکبار یواشکی موهای خودم را کشیدم. خیلی درد داشت.
داشتم شکلات نعناییام را مک میزدم که دوباره ناله کرد. شبیه زردو که دمش لای در مانده بود. هنوز خوابم نبرده بود. بلند شدم رفتم اتاقش.
ملافه پیچیده بود دور پاش. ناخنهاش را فرو میکرد توی دلش و میکشید روی ران. توی اتاقش فقط تخت جا میشد و پنکه. اگر خودش را میانداخت پایین میافتاد روی پرههاش.
بوی ترشیدگی زد زیر دماغم. خطهای باریک خون از بین پاش روی گلهای ملافه راه افتاد.
رفتم جلو. توی چشمهاش نگاه کردم تا شاید چیزی بفهمم. نفهمیدم.
شکلات نعنایی را درآوردم و انداختم توی دهن بازش. سرفهاش گرفت، تفهاش پاشید روی صورتم.
همان لحظه مامان با چشمهای سرخ پرید تو اتاق: «خفهاش کردی ذلیل مرده؟»
با مشت آرام زد به پهلویش: «چرا پوشکت رو باز کردی؟ اگه همین فردا نبردمت اونجا!»
ترسیدم مامان کتکش بزند، سریع گفتم: «حتما خودش باز شده.»
بعد سریع از زیر پایش چهار دستوپا رد شدم، از اتاق رفتم بیرون. دهن ناهید هنوز باز بود. یک خط آب از گوشهی لبش کشیده بود تا بالش.
بهمن ایستاد دم در. رکابی سفیدش چرکمرده بود.
-خوشت میاد عذاب بکشه طفل معصوم؟ یه عمله دیگه، بِکَن بنداز دور! نکنه امید داری واست توله بزاد؟
سیگار خاموش را از لای انگشتش گذاشت گوشهی لب. سرش را تکیه داد به لنگهی در. قبل از اینکه غش کند، مامان من را فرستاد تا برایش آب قند بیاورم.
خودش ملافه را انداخته بود توی تشت حمام. سرپا نشستم کنار تشت. آب کمکم قرمز میشد. دیگر ته تشت پیدا نبود.
پنکه هنوز ویز ویز میکرد. پرده را باد میداد، میچسباند به تخت. مامان که رفت گوشهی پردهی توری را کردم توی دهنم. مزهی خاک میداد.
بعد از عمل ناهید هم پرده را مک زدم، اما مزهای نداشت. مامان پرده و ملافهها را با وایتکس شسته بود.
نگاهش بین سفیدی ملافه و لبهای خشک ناهید میرفت و برمیگشت. گریه که میکرد اشکش نمیآمد. بهجاش زیر چشمش مثل یک آبلهی پرآب باد میکرد. دلم میخواست بترکانمش.
زغالهای قلیان که خاکستر شدند، سینی را با نوک پا هل داد کنار دیوار. دود مثل ابر سفید توی هال بالا میرفت. بالا و پایین میپریدم تا دستم برسد بهشان.
مامان پرده را کشید و پنجره را تا ته باز کرد. چند تکه ابر هم توی آسمان بود. شبیه هیچ چیزی نبودند.
همیشه مامان میگفت ابرها فرشتهاند؛ بابا را بردهاند آن بالا. من هروقت نگاه میکردم بالی نمیدیدم. بیشتر شبیه خرگوش بودند یا اسب.
توی فکرم سوار اسب نشسته بودم تا بابا را برگردانم که صدای مامان پرتم کرد پایین.
جلو آمده بود و انگشتش را میکشید روی گونهی ناهید. بوی قلیان میداد، بوی دوسیب.
-راحت شدی جوجو، دیگه دلدرد نمیشی.
شاید دستش زبر بود که ناهید صورتش را برگرداند.
بهمن هم خودش را برگرداند سمت دیوار. یک چیزی شبیه لواشک از زیر کش جوراب کشید بیرون. گفت: «نگران درد عمل هم نباش. دواش دست خودمه.»
لواشک را توی لیوان آب حل کرد. تا ریخت توی حلق ناهید، نصفش را توی صورتش تُف کرد. دم بافتهی موهایم را گذاشتم لای دندانم. نخندیدم. موهام هنوز بوی شامپو تخممرغی میداد.
بهمن دستمال چهارخانه را چهارلا کرد، کشید دور دهن ناهید. مامان هم ملافه را انداخت روی پای درازش. گفت: «قربونش برم، قد و قوارهش به خودم رفته.»
راست میگفت. هر دو دراز و باریک بودند.
آخرین باری که جواب بهمن را دادم، همان روزی بود که بهم گفت: «تو هم بزرگ شی، ترکهی بید میشی.»
گاز گرفتن را از ناهید یاد گرفته بودم. اگر دو تا دندان جلوییم نیفتاده بود، بیشتر دردش میگرفت.
دنبالم دوید. پشت مامان قایم شدم. منتظر بودم ترکه بخورد پشت کونم. نخورد. بهمن توی هوا چرخاندش، یکهو کوبید توی سر خودش. آب دماغش راه افتاد. یک برگ خشک چسبیده بود لای موهاش. خندهام گرفت. دُم بافتهی موهایم را گذاشتم لای دندانم.
همیشه صبح که بیدار میشدم، اول دم موهام را میگذاشتم روی دماغم. از بس بوی گندی میآمد. ناهید با پاهای بازش روی تخت افتاده بود. مامان با دستکش و دستمال خیس تمیزش میکرد. قبلش پرده را میکشید کنار. کلید پنکه را میزد، تا بوی گه برود بیرون و بوی آشغالگوشت نیاید تو.
پنکه ویز ویز میکرد و نمیچرخید. بهمن اگر از کنار در رد میشد، دو تقه میکوبید به پشت پرههاش. پنکه قرقرکنان روشن میشد.
ناهید تکان نمیخورد. فقط زل میزد به سقف. بعضی وقتها هم به من، که از لای در نگاهش میکردم. دستش را جایی میبرد که من جرات نداشتم نگاه کنم. همزمان با صدای پنکه میگفت: «آآآآآآ…»
مامان دستهاش را با روسری میبست به هم.
بعد از اینکه دستهاش را باز میکرد، مچ ناهید را میبوسید. جایی که رد روسری مانده بود. جوری موهای کوتاه ناهید را دست میکشید که من موهای بلند عروسکم را ناز میکردم.
از اتاق که بیرون آمد، باز زیر چشمش آبلهی پرآب درآمده بود. خیلی دلم میخواست بترکانمش اما ترسیدم.
ظهر شده بود که صدای زردو و فیسفیس بچههاش از پنجره آمد. چشمم افتاد به بهمن که شَلزنان میرفت سمت در حیاط. حتمن باز رگ سیاتیکش گرفته بود. کیسهی آبی نان را گرفته بود توی دستش. جَرَقِ بسته شدن در آمد.
توی بهارخواب کنار نرده نشستم. سرم را بردم لای نردهها، اما زیرپله پیدا نبود.
از همان پلهی اول بوی گوشت گندیده زد زیر دماغم.
دماغم را با دو انگشت گرفتم. پایین که رسیدم، استامبولی تا کله، پر دل و روده بود. زردو با دستوپای باز دراز کشیده بود روی زمین و چشمهاش را بسته بود. دوتا بچهی خاکستری راهراه چسبیده بودند به پستانهاش. یکی هم زرد؛ شبیه خودش.
از بین سهتا، همان زردِ ببری چشمم را گرفت که بشود بچهی ناهید.
آنقدر ریز بود که وقتی زردو با زبان لیسش میزد، روی موزاییکها سُر میخورد.
سرش را که برگرداند، چشمهاش دو نقطهی سبز بود. وول میخورد؛ خودش را میمالید به مادرش.
دستم را که جلو بردم، زردو فس کشید. سرش را نمالید کف دستم. با چشمهای شیشهاش توی صورتم زل زد.
دو قدم که عقب رفتم، خوردم به بهمن. چشمهاش را گشاد کرده بود.کیسهی خالی نان توی مشتش مچاله بود. همان دست را برد پشت کمر و خودش را خم کرد.
گفت: «به زردو دست بزنی گوشت رو میبُرم!»
جست زدم. یک لنگه دمپایی ماند روی پلهی اول. پلهها را دوتا یکی کردم. لنگهی بعدی را توی بهارخواب کَندم.
بالا که رسیدم از مامان پرسیدم: «گوشت رو ببری خوب نمیشی؟»
همیشه دنداندرد میزد به گوشش. گفت: «نه! زنا هر بچهای که میزان، یه دندونشون رو کرم میخوره. باید دندونم رو درست کنم!»
همانجا گفتم: «من بچه نمیارم.»
چشمم افتاد به ناهید که روی تخت بود. هنوز بچه نزاییده بود، ولی نصف دندانهاش را کرم خورده بود. بخیههای زیر شکمش هم، مثل کرمِ قرمزِ خوابیده بود.
از همانهایی که وقتی باران میزند توی باغچه وول میخورند. یکبار یکیشان را گذاشتم توی قوطی کبریت برای زنگ علوم بردم مدرسه.
چند وقتی هم بود که مجبور بودم خودم دیکته بنویسم. مامان عصرها میرفت سرکار و شبها دیر برمیگشت. تلفنش که زنگ میخورد صدایش را پشت تلفن نازک میکرد: «چشم آقا دکتر… الان میام.»
پرسیدم: «مگه کسی که از دماغ فوت میکنه تا دونهی پرتقال از گلو بپره بیرون، دکتره؟» جوابم را نداد.
چغولیِ بهمن را کردم.
سرش داد نزد. کش موهاش را باز کرد و انداخت دور مچ. مچش را هم انداخت دور گردن بهمن.
گفت: «از بعد عید دیگه نمیرم.»
ریش سیمسیمیاش را بوسید. نمیدانم چطور صورتش خارش نگرفت. ابروهای بهمن رفت توی هم. اما بعدش هر روز عصر مینشست کنارم. شانههایش داشت توی هم میرفت. قوزش درآمده بود.
کتابم را برمیداشت. اول همیشه با انگشت، شکستگی جلدش را صاف میکرد.
گردنش را آنقدر خم میکرد که چانهاش میخورد توی سینه. یادش میرفت خاکستر سیگارش را بتکاند. با خودم میگفتم: «اگه نیفته روی فرش، دیکته رو بیست میشم.»
خاکستر میافتاد. کتاب را هل میداد طرفم: «خودت بنویس بچه.»
دستمال رنگیرنگیاش را درمیآورد. تویش یک فینِ بزرگ میکرد و همان را میکشید زیر چشمهاش.
از ترس چغولیِ دوباره، هرچند روز یکبار یواشکی بهم میگفت: «باز دوباره گهخوری نکنیا.»
اینجور وقتها از ترس میرفتم پشت پرده و هوس میکردم آنرا مک بزنم. یکبار هم پارچهی سبزی که با سنجاق به ناهید وصل بود مک زدم. مزهی زعفران و گلاب میداد.
ناهید همیشه عادت داشت انگشت کوچکش را بُکند لای همان سنجاقی که مامان زده بود بهش. آنروز انگشتش گیر کرد. تا چند روز بعد از عمل، ورم داشت. تا خواست داد بزند دهنش را با دست گرفتم.
مامان خوابش برده بود. نرفته بود پیش دکتر. مانده بود پیش ناهید که تازه از بیمارستان برگشته بود. دامنش تا زانو رفته بود بالا. پایش را گذاشته بود توی آفتاب پنجرهی بهارخواب. بهمن که کنار مامان دراز کشیده بود، سرش را بلند کرد: «تو نمیخوای بخوابی؟»
گفتم: «نه!»
زیر لب چیزی گفت که واضح نشنیدم. آب دهنش پرید بیرون. بلند شد کیسهی نان را برداشت و رفت بیرون.
همان کنار تخت، یاد وقتی افتادم که اثاثمان را با کامیون آوردیم توی این خانه. بهمن کارگرِ همان کامیون بود. گربهی تکگوشش نشسته بود روی قالی لول شده.
بهمن که رسید وسط حیاط، لبهی تخت فنری دستش را برید. تا خون دید، غش کرد توی بغل مامان که پشت سرش بود. ده روز بعد با هم عروسی کردند. فقط همان روز مامان بوی عطر میداد.
دلم خواست کالسکه هم داشتم که میبستم به اسبم و اثاثمان را با همان میآوردیم. دستم را دراز کردم گردن اسب را بگیرم که خورد به سنجاق ناهید.
بازش کردم. قبل از اینکه دوباره جیغ بزند، ملافه را از روش برداشتم و مچاله کردم زیر بلوزم. شکمم باد کرد. مچ کجش را کوبید به هم. وقتی میخواست دست بزند، انگشتهاش به هم گیر میکرد.
یاد عروسکم افتادم که مامان انداخته بود پشت کمدِ جا رختخوابی. تصمیم گرفتم یکبار چراغ قوه بهمن را یواشکی بردارم تا پشت کمد را ببینم. شاید مامان عروسک را برده باشد جای دیگر.
گوشهی ملافه را از زیر بلوزم کشیدم بیرون. کردم زیرِ پیراهنش. دوست داشتم ناهید مامان باشد. گفتم: «بچه میخوای؟»
از خودش یک صدایی درآورد شبیه فیس فیس بچههای زردو. دست خشکش را آورد بالا که موهام را بگیرد. از ذوق سرم را یک وری کج کردم. موهام را ریختم روی انگشتهاش. دستم را هنوز از روی شکمش برنداشته بودم که میوی زردو آمد.
از پشت پنجره دیدمش که با شکم آویزان بچه خاکستریاش را به دندان گرفته، میبرد سمت باغچه. بچه را گذاشت وسط خاکیها، کنار بید. دوباره پسِ کلهی زرد ببری را به دندان گرفته، برگشت. یک لیسش میزد و میرفت سراغ بعدی.
بهمن لب باغچه نشسته بود. لم داده، به درخت بید. بهنظرم دستش را کرده بود توی جیب شلوارش. دهنش باز مانده بود. مگسها دسته جمعی روی استامبولی مینشستند، دوباره بلند میشدند.
زردو روده را بین دندان و پنجه میکشید. روده را که ول کرد، رفت کنار باغچه. یک پایش را بالا گرفت. بخار از خاک بلند شد. کمی آنورتر روی خاک باغچه دراز کشید.
هرسه تا بچهاش چسبیده بودند به پستانهاش.
بهمن من را که پشت پنجره دید، دوباره آب دهنش پرید بیرون. کیسهی آبی به دست رفت سمت در. صبر کردم جرقِ بسته شدن در بیاید. پلهها را روی نوک پا پایین آمدم. زردو سرش را گذاشت روی دستهاش. نیمنگاهی کرد و چشمهاش را بست.
چشمم افتاد به یک تکه چوب کنار باغچه. برداشتم و بردم سمت آن یکی که از همه کوچکتر بود. همان زرد ببری.
فیسفیسش بلند شد. چوب را از زیر پهلوش رد کردم. آرام کشیدمش جلو و بلندش کرد. دوباره که فیس فیس کرد زردو بیدارشد. خودش را کشید روی بچهها. دندانهاش را نشان میداد. خرخر میکرد و تنش میلرزید. زردِ ببری پنجهاش را دور انگشتم قلاب کرد. ول نمیکرد. پله ها را دویدم بالا.
حالا آفتاب رسیده بود تا پاهای خشک ناهید. نالهاش توی خواب شبیه فیس بچهگربه بود. از پنجره بیرون سرک کشیدم. بهمن هنوز برنگشته بود. لباس ناهید را دادم بالا. پانسمان زیر شکمش قرمز بود. بچه گربه را سُر دادم زیر لباسش.
چشمهای ناهید باز شد. صدای ریز بچهگربه از زیر لباسش آمد. رفته بود بالاتر. مثل وقتی عروسکم را میگذاشتم روی سینهاش، داشت میمکید.
سر ناهید چرخید سمتم. دهنش را آنقدر باز کرده بود که دندانهای کرم خوردهاش پیدا بود.
تا دو سال بعد که در پانزده سالگیاش مُرد، همیشه همینجوری میخندید. آب دهنش میریخت روی بالش. حالا میفهمم چقدر خوب که آنروز موهام دور انگشتش حلقه شد. ول نمیکرد. آنقدر که دیگر حواسم نبود به خرخر زردو، که تا هال میآمد.