مسیر بین خانه و مدرسه را همیشه پیاده میرفتند. صبحها نه ولی ظهرها تمام مغازههایی که ماهیهای آکواریومی میفروختند باز بودند. علی و جواد هر روز جلوی تکتک آن مغازهها میایستادند و ماهیهای بزرگ و کوچک و رنگارنگی را که درون آکواریومها بودند تماشا میکردند. گاهی هم اگر میدیدند کسی در مغازه نیست وارد میشدند و اسم هر ماهی را که نمیدانستند از فروشنده میپرسیدند. اغلب فروشندهها به یکی دوتا سوال آنها جواب میدادند اما بعد با بیتوجهی یا تشر بلندی آندو را بیرون میکردند. بعد دیگر تا برسند به خانه تمام حرفشان در مورد ماهیها بود.
هم علی و هم جواد هیچکدامشان نتوانسته بودند پدر و مادر خود را راضی کنند تا برایشان آکواریوم بخرند. جواد با آن دندانهای کج و کوله در زنگ تفریح فقط حرف میزد و میگفت که قصد دارد تابستان برود و در یکی از این مغازهها شاگردی کند. یا حتی وقتی بزرگتر شد و دبیرستان رفت دیگر شاگرد قابلی شده باشد تا بتواند بعدن خودش هم آکواریوم فروشی باز کند.
جواد دفترچه راهنمای ماهی درست کرده بود. در هر صفحه نام و مشخصات ماهیها را یادداشت میکرد و در صفحهی مقابل با مداد رنگی شکل ظاهری آنها را میکشید. علی هم عاشق ماهیهای رنگارنگ بود و دلش میخواست آکواریومی داشته باشد که جلوی آن بنشیند و به ماهیها خیره شود. دلش میخواست بداند ماهیها چطور زندگی میکنند. آنها هم هر روز باید کاری انجام دهند؟ مثلا نحوهی پیدا کردن غذا یا قایم شدن از دست ماهیهای بزرگتر. بعد با خودش میپرسید به ماهیهای آکواریوم آدمها غذا میدهند یا خطر شکار شدن وجود ندارد. گاهی حتی از جواد میپرسید و بعد تمام طول مسیر را با هم حرف میزدند بیشتر هم در مورد اینکه اگر روزی این ماهیها سر از دریا و اقیانوس دربیاورند چطور خودشان میتوانند از پس مشکلاتشان بربیایند.
هوای ظهر بهاری سنگین بود، مدرسه تعطیل شد و هر دو از جلوی مغازههایی که تکوتوک باز بودند سَرسَری رد شدند. همیشه بعد از دو هفته تعطیلی عید به سختی میشود بچهها را دوباره به روال قبل بازگرداند. علی و جواد خسته و تشنه فقط دلشان میخواست بروند خانه و بعد از نهار بخوابند و بعد از نوشتن مشقها غروب یک ساعتی اجازه بگیرند و بروند دوباره به آکواریومها خیره شوند.
هوا طوری سنگین بود که انگار لحاف کرسی روی آسمان انداختهاند و علی و جواد لخ لخ کنان پا بر زمین میکشیدند. برای لحظهای ایستادند. هر دو چیزی را که میدیدند باور نمیکردند. درست سر پیچ کوچهشان که سطل آشغال بزرگ آهنی وجود داشت یک مکعب شیشهای کنارش افتاده بود. در چشم هم زل زدند؛ یعنی «اینی که من می بینم، تو هم میبینی؟»
لحاف سنگین هوا پس زده شد و هر دو مثل تیری که از کمان کنده شده باشد بالا سر مکعب شیشهای ایستادند. جوری به مکعب شیشهای دست میزدند که انگار دارند به مقدسترین جسم جهان دست میزدند. آکواریوم کوچک را ورانداز کردند. علی میگفت احتمالا شیشه ترک دارد یا درست آببندی نشده که آنرا بیرون انداختهاند. جواد روی آسفالت داغ نشست. مثل یک متخصص تلنگری به تمام شیشههای مکعب زد. علی هنوز ایستاده بود. جواد سرش را بالا آورد و مثل یک مغازهدار حرفهای گفت: «سالمه.»
صدای ترمز تیز پیکان وانت بازیافتی حواسشان را به خود آورد. پسری لاغر و دیلاق از در سمت شاگرد پیاده شد، پس گردنی به علی زد و خواست خم شود تا آکواریوم را بردارد که جواد مچ دستش را گرفت. دیلاق ضربهای به پیشانی جواد زد. او همانطور که نشسته بود کف خیابان پهن شد. دستهای دیلاق که یک طرف آکواریوم را گرفت علی با کیفش ضربهای به کمر او زد. جواد هم حالا ایستاده بود. دیلاق باز خواست آکواریوم را بلند کند که جواد از یک طرف و علی از طرف دیگر شروع کردند به لنگ و لگد انداختن. دیلاق کفری شده بود، کف کنار لبهایش را با دست پاک کرد. بعد لگدی به آن دو انداخت. علی جواد هر کدام به سمتی ولو شدند. دست دیلاق که به آکواریوم نزدیک شد. جواد شروع کرد به فریاد زدن. دیلاق برگشت.
-چه مرگتونه؟
جواد خودش را جمع و جور کرد:
-مال ماست.
-اگه مال شماست چرا کنار سطله؟
-داشتیم میبردیمش خونه.
-غلط کردی دروغگو. اینقدر میزنمت صدا سگ بدی.
-منم اینقدر نعره میکشم تا همه بیان بیرون. اینجا محلمونه.
اینقدر عر بزن تا جونت دراد.
علی پاشد ایستاد.
-الان میرم بابامو صدا میزنم.
-هر خریو دوس داری بگو بیاد.
-ببین ما اینو الان خریدیم داشتیم میآوردیم خونه خسته شدیم گذاشتیمش زمین.
-آره جونِ خودت، اونم کنار سطل. همه میدونن هرچی تو سطل و کنار سطله واسه ماس.
دیلاق بیاعتنا با علی و جواد خم شد تا آکواریوم را بردارد. علی و جواد شروع کردند به نعره کشیدن، بعد چند نفر سرشان را از پنجره بیرون آوردند. دیلاق داشت آکواریوم را عقب وانت میگذاشت که نعرهها بیشتر شد. تعداد سرها که از پنجره بیرون آمدند هم بیشتر شد. یکی دو تا از عابرهای پیاده هم ایستادند.
در راننده باز شد شکم گندهی سیبیلو پا به کوچه گذاشت. رو به دیلاق چشم غره رفت.
-چه مرگشونه؟
-میگن این آشغال نیست.
-کنار سطل مگه نبود؟
-منم همینو میگم.
شکم گنده تابی به سیبیلش داد و با نگاهی خریدارانه آکواریوم را ورانداز کرد. جواد از بس داشت نعره میزد کبود شده بود. آکواریوم با یک تکان دست شکم گنده در جایی مطمئن در عقب وانت جا گرفت که علی فریاد زد: «دزد… دزد…»
شکم گنده سرش را بالا آورد دید بیشتر مردم سرشان از پنجره بیرون است.
-آهای یکی کمک کنه!
چند نفری دور وانت را گرفتند. هر کسی با اشاره دست علی و جواد آکواریوم را میدید باور میکرد که این چیزی نیست که کسی آنرا دور بیاندازد.
نعرهی دو بچه قطع نمیشد. صدای فریادهای مردم هم از پنجرهها شروع شد.
-ای بابا سر ظهر نمیذارن بکپیم.
-آقا مگه نمیبینی چطوری دارن نعره میزنن حتما برای خودشونه.
عابرین هم همه به شکم گنده نگاه میکردند و سری تکان میدادند میرفتند. دیلاق سرش در سطل بود و کیسهاش را حسابی پر کرده بود. وقتی آمد آن را عقب ماشین بگذارد، پوزخندی به علی انداخت؛ اما جواد غیبش زده بود. علی هم دیگر نعره نمیزد. وقتی هر دو سوار ماشین شدند، جواد جلوی ماشین خوابیده بود و فریاد میزد: «مگه از رو من رد شی که بذازم با آکواریومم بری.»
شکم گنده نگاهی به دیلاق انداخت. بعد آکواریوم کنار سطل روی زمین گذاشته شد.
نیازی نبود تصمیمی گرفته شود. خودشان میدانستند که آکواریوم را باید به پشتبام ببرند. ساختمانشان بیدر و پیکرتر از این بود که کسی بخواهد اعتراضی کند، اما باید حواسشان به رضا کفتر میبود.
او چندین سال است که روی پشتبام توری کشیده و قفس پرنده گذاشته است. از آنجایی هم که همهی آپارتمانهای زهوار دررفته هم قد و قوارهی هم بودند حیاطی وجود نداشت که کسی معترض شود رضا دارد به هوای کفتر، خانهاش را دید میزند.
آکواریوم را پشت دیوار خرپشته گذاشتند، چند تکه ایرانیت زرد شکسته پیداکردند و رویش را سنگ و آجر گذاشتند.
دیگر خودشان آکواریوم داشتند و نیازی نبود غروب سرگردان خیابان شوند و ماهیها را از پشت شیشه تماشا کنند. ساعت شش هر دو مشق نوشته، حمام رفته و حتی علی نان تازه هم برای شام خریده بود که هر دو بالای سر آکواریوم نشستند. جواد دو شیشه نوشابه کوکاکولا هم آب کرده و با خودش آورده بود. به قول خودش باید چک میکرد آکواریوم از نظر آببندی سالم است یا نه!
هر دو شیشه داخل آکواریوم خالی شد. هر دو منتظر بودند که حالا آب از زیر یا گوشههایش به بیرون نشتی دهد اما وقتی حتی یک قطره آب هم بیرون نیامد. همدیگر را بغل کردند و عرق گردنشان به هم مالیده شد.
آکواریوم سالم بود و این موضوع لحظهای آرامشان نمیگذاشت. حالا رازی داشتند که سرکلاس، مدرسه، کوچه و خیابان فقط آن دو میدانستند. بیاختیار وقتی با هم حرف میزدند چشمانشان برق خاصی پیدا کرده بود. سر وقت مشقهایشان را مینوشتند و حتی مثل فرفره برای خرید خانه از جایشان میپریدند تا بتوانند لحظهای هم که شده آکواریوم را ببینند؛ اما تصمیم اصلی این بود که دیگر پول برای بستنی ندهند. باید پولها برای خرید ماهی و لوازم آکواریوم جمع میشد. هنوز کسی متوجه راز آنها در پشتبام نشده بود اما یکی دوبار با رضا کفتر رودررو شده بودند و رضا پس گردنی به هردوی آنها زده بود و با آن صدای خشدارش گفته بود: «دیگه نبینمتون اینورا.»
با تمام شدن فصل مدرسه و امتحانها و رسیدن گرمای تابستان، موهای خرمایی علی بلندتر شده بود و فرهایش بیشتر دیده میشد. وقتی به پشت بام میرفتند عرق لای موهایش بیشتر اذیتش میکرد، پول سلمانی را گرفته بود اما گذاشته بود برای خرید ماهی.
علی مثل جواد تحمل گرما را نداشت و هر دو قبول کردند که پدر جواد موهایشان را با ماشین ریشتراشی از ته بزند.
یک روز وقتی مثل بقیه روزها چشم به آکواریوم خالی دوخته بودند علی گفت که پدرش قول داده یکی از همین هفتهها دو سه روزی به شمال بروند. با شنیدن این حرف چشمان جواد برق زد.
-پسر این که عالیه!
-کجاش عالیه؟ کی حواسش به آکواریوم باشه. تو که هر دقیقه نمیتونی بیای بالا.
-خره از لب دریا میتونی کلی چیز با خودت بیاری که پول الکی ندیم. صدف، ماسه، خزه، حتی اگه بتونی چندتا شیشه آب دریا بیاری که عالی میشه. حال ماهی تو دریا بهتره یا آکواریوم؟ پس باید براشون آکواریوم رو مثل دریا کنیم.
علی با آستین تیشرت قرمزش عرق پیشانیاش را گرفت.
-حالا کی میخواین برین؟
-نمیدونم. بابام گفته یه آخر هفته. اگه یه دفعهای شد و نتونستم بهت خبر بدم، میام زیر این سنگه یه دستمال میذارم که بدونی جای منم بیای بالا و سر بزنی.
علی که از شمال برگشت، یک کیسه صدف، چندتایی سنگ صاف و گرد، یک کیسه ماسه، کمی خزه که البته خشک شده بودند به همراه دوتا شیشه نوشابه آب دریا با خودش آورده بود. جواد اینقدر ذوق کرده بود که انگار داییاش از آلمان برایش مجهزترین آکواریوم جهان را آورده است. علی میخواست هرچه زودتر داخل آکواریوم را پر کند اما جواد گفت که این کار باعث میشود آب زودتر تبخیر شود.
حالا فقط مانده بود انتخاب ماهی. ماهی را باید با توجه به پولی که داشتند انتخاب میکردند؛ اما دلشان برای داشتن یک ماهی که مثل «نمو» باشد قنج میرفت. سیدی کارتون «در جستجوی نمو» را آنقدر دیده بودند که کیفیتش را از دست داده بود و در نهایت برادر علی سی دی را روی کامپیوترش ریخته بود و همیشه وقتی برادر علی خانه نبود، به جواد زنگ میزد و او را برای تماشای نمو دعوت میکرد. در تمام مدت زمان فیلم چشم از مانیتور برنمیداشتند. قسمتی که برایشان بیشترین هیجان را داشت آنجایی بود که ماهیهای داخل آکواریوم فیلتر تصفیه را مسدود کرده بودند تا وقتی تعمیرکار میآید آنهایی که درون کیسه بودند بتوانند خود را به اقیانوس برسانند.
هزار دفعه کارتون را دیده بودند و آخر ماجرا را هم میدانستند اما به اینجا که میرسید میایستادند و با فریادهای خود ماهیها را تشویق به فرار میکردند. برای اولین بار بعد از داشتن آکواریوم و دیدن نمو، هر دو سکوت کردند. علی پرسید: «همهی ماهیهای آکواریوم دلشون میخواد برگردن اقیانوس؟»
جواد به مانیتور خیره بود.
-اصلا این ماهیهای مغازهها رنگ اقیانوسم ندیدن. شاید مامان باباهاشون رو از اقیانوس گرفته باشن اما خودشون تو آکواریوم به دنیا اومدن.
-از کجا میدونی؟
-بابا بزرگم میگه.
-خب یعنی خونوادگی یه جا زندگی میکنن.
جواد از سوالهای علی کلافه شده بود، نمیخواست به اینجا برسند که «حالا ما اگه ماهی بخریم یعنی یکی از اونارو از خونوادشون جدا کردیم.» برای همین هم گفت که بهتر است برگردد خانه و سر راه هم سری به پشتبام بزند.
هر هفته پولهایشان را میشمردند و دوباره از اول تا آخر خیابان قیمت همهی ماهیها را میپرسیدند. هنوز پولشان به اندازه خریدن یک نمو، نرسیده بود. خزههایی که علی آوره بود هم خشکِ خشک شده بودند ولی او هر روز آنها را با آب خیس میکرد. باید کاری میکردند تا زودتر پول دربیاورند.
رفتوآمدشان به پشتبام بیشتر از قبل شده بود. حالا این رضا کفتر بود که دوست نداشت آن دو پسر بچه سمج را مدام روی پشتبام ببیند. روزی که توری خریده بود تا جای بیشتری برای کفترهایش درست کند با همان صدای خشدارش گفت: «شما دوتا کله پوک بیایین کمک کنین تا زودتر تموم بشه.»
جواد گفت: «به یه شرطی!»
-چه غلطا!
-کمک میکنیم مُزدمون رو هم میگیریم.
برای کمک کردن به رضا کفتر و دانه دادن و تمیز کردن لانه کفترها، هر روز مبلغی دریافت می کردند.
خزهها که کامل خشک و زرد شدند، دیگر پولشان به خرید دلقک ماهی رسیده بود.
دوباره از تکتک مغازهها قیمت گرفتند و دلقک ماهیای انتخاب شد که تک و تنها در میان مرجانها داشت وول میخورد. علی هم خیالش راحت شد که آن ماهی خانوادهای ندارد که دلش برای آنها تنگ شود.
روز خرید ماهی بهترین روز زندگی آنها بود. اول آکواریوم را شستند، کف آنرا ماسه ریختند و بعد با وسواس، صدفها را چیدند. دو شیشه نوشابه آب دریا را توی آکواریوم ریختند، بعد برای پر شدن اکواریوم دو لگن آب هم از شیر کولرهای پشتبام را داخل آکواریوم ریختند.
همه چیز برای ورود نموی سفید نارنجی درون ظرف آب به آکواریوم آماده بود. ماهی که در آب افتاد، تنش لرزید و بالههایش را تکان داد.
هر دو ذوقزده به او چشم دوخته بودند. انگار نمو خیلی از خانهی جدیدش راضی نبود.
یک دفعه رضا کفتر مثل کوسهای بالای سر آن دو ظاهر شد.
-پس بگو شما دوتا کله پوک چرا هی کی اومدین این بالا…
رنگشان پرید.
-آقا رضا تورو خدا به کسی نگید.
-باید فکر کنم.
-چه فکری؟
-که به همسایهها بگم یا نه!
علی آنقدر عرق کرده بود که پیراهنش خیسِ خیس شده بود. جواد گفت: «دیگه مجانی بهت کمک میکنیم.»
رضا کفتر خیره به دلقک ماهی توی فکر بود. غم توی چشم هایش نشسته بود و ریش تُنُکش را میخاراند.
جواد حرف علی را تکرار کرد.
-باید فکر کنم.
-دیگه چه فکری؟ ما که میایم بالا به آکواریوم سر بزنیم ظرف آب و دونِ کفترا رو هم پر میکنیم.
رضا کفتر انگار جای دیگری بود و نمیشنید.
-این بدون اکسیژن میمیره.
-چرا بمیره؟ مگه ماهی تو آب زندگی نمیکنه؟
-چقدر شما دوتا خنگین، توی مغازه ها حباب آب رو ندیدین توی آکواریومها؟ دستگاه تصفیه هم میخواد.
-خب ایرانیت نمیذاریم روش تا اکسیژن بخوره، هر روزم تمیزش میکنیم.
رضا کفتر باز هم انگار نشنید. با خودش حرف می زد و توی ذهنش چیزهایی را مرور میکرد.
-من قبلن آکواریوم داشتم… سبز، زرد، قرمز، نارنجی… خوشگل بودن… ولی… همشون یه روز نفله شدن…
بعد لخ لخ کنان راهش را کشید و رفت. ایستاد و برگشت سمت پسرها.
-این میمیره اینجوری… نمیخوام مثل من بشین… از ما گفتن بود…
جواد سریع از پلهها پایین رفت و علی به نمو چشم دوخته بود که این طرف و آن طرف شنا میکرد. سروکلهی جواد با دوسه تا نی پلاستیکی پیدا شد. یکی از نیها را داخل آب گذاشت و تویش فوت کرد. حالا حباب هم درست شده بود. علی هم نی دیگری برداشت و کار جواد را تکرار کرد. نموی بیچاره دور خودش میچرخید. جواد نی را از لبش جدا کرد.
-باید بیشتر بیایم، باید هی فوت کنیم که اکسیژن داشته باشه.
علی با سر حرف او را تایید کرد.
هوا تاریک شده بود که دل از نمو و آکواریوم کندند. آب و دانهی کفترها را پر کردند و به خانه برگشتند.
صبح صورت نشُسته هر دو خود را به پشت بام رساندند. نمو روی سطح آب بیحرکت مانده بود. چشمانش بسته بود و بالههایش تکان نمیخوردند. علی چشمانش را مالید و پرسید: «خوابه؟» جواد شانه بالا انداخت و سَرِ نی را داخل آب فرو کرد. فوت پُرقدرتش و هجوم حبابها، نمو را از خواب بیدار نکرد. علی هم شروع کرد به فوت کردن اما خواب نمو سنگین بود.
هر دو نا امید یکدیگر را نگاه کردند.
علی دست کرد در کیسهی کوچک غذا، برایش کمی ریخت اما نمو باز هم تکان نخورد.
دوباره جواد غیبش زد. چند دقیقه بعد با یک کیسه فریزر بالای سر علی ظاهر شد. کیسه را داخل آب کرد. نمو و کمی آب داخلش سُر خوردند. علی با تعجب نگاهش کرد. جواد گفت: «میدونم داره ما رو گول میزنه. میبریمش مغازه. بعد که بندازنش توی آکواریوم بزرگه دوباره تکون میخوره.»
علی با تعجب پرسید: «چون میخواد پیش دوستاش باشه؟»
بعد سرش را پایین انداخت و بغض کرد.
-بهت گفتم اگه از خونوادشون جداشون کنیم ناراحت میشن.
-نه خره این یه حقهاس که همهی حیوونا بلدن. بابا بزرگم برام تعریف کرده.
-خب برو بابا بزرگت رو بیار ببینه اینم داره گولمون میزنه؟
-اون که نمیتونه از جا بلند بشه. مطمئنم نمو هم الکی خودش رو به مردن زده.
کیسهی ماهی در دستشان بود که در راهپله، رضا کفتر جلویشان سبز شد.
-کجا؟ این چیه؟
جواد که کیسه دستش بود صبر نکرد اما علی با بغض به رضا گفت که نمو خودش را به مردن زده است تا برگردد پیش دوستانش.
رضا ریخت به هم. مانع رفتن علی شد و در راهپله با فریاد جواد را صدا زد و کیسه را از او گرفت، کمی تکان داد و بعد انگار که نمیدانست باید در چشم علی نگاه کند یا جواد با ناراحتی داد زد: «این مُرده! … این مُرده!»
با گفتن این جمله، بغض پسرها ترکید و در سکوت صبح تابستان داغ، صدایشان در راهرو ساختمان پیچید. رضا هم با چشمهای خیس دست آندو را گرفت و ازشان خواست بروند تا گوشهی حیاط.
-ماهیهای من هم اینجا خاکن…
هر سه در میان بغض و گریه نموی عزیزشان را کنار ماهیهای رضا کفتر به خاک سپردند و تکه آجری نارنجی رنگ روی آن گذاشتند. رضا کفتر دماغش را بالا کشید و گفت میرود تا برای کفترهایش آب و دانه بریزد.
پسرها تا نزدیک ظهر تا زمانی که مادر جواد او را از بالکن صدا زد، بالای سر قبر نمو و ماهیهای رضا کفتر نشستند.
علی از جواد خواست از جایش بلند شود و بعد هر دو به پشتبام رفتند. آب آکواریوم را خالی کردند. شنها و صدفها را سوا کردند که بریزند روی قبر نمو. رضا کفتر از دور نگاهشان میکرد و برایشان دست بلند کرد.
جواد رو به رضا کفتر داد زد: «ولی باز هم میآییم به کفترهات آب و دون میدیم.»
آکواریوم خالی را برداشتند و رفتند تا سر کوچه و آن را گذاشتند کنار سطل زباله.
وقتی به سمت خانه برمیگشتند صدای تیز ترمز ماشینی را شنیدند.