درست مثل زری خانم

زمان مطالعه: 11 دقیقه

وقتی محسن خواست سر زری خانم را ببرد، جیغ زدم. می‌خواستم مادرم را صدا کنم. نتوانستم. مادرم سرِ نماز بود. با صدای بلند فریاد زد: «الله‌اکبر» و دوباره به سجده رفت. محسن ول کنِ زری نبود. گردن سفت و پلاستیکی عروسک را گذاشت لب باغچه و گوش‌تاگوش برید. من سرِ بریده‌ی زری را برداشتم و روی تنش گذاشتم. فایده‌ای نداشت. رد دست گِلیِ محسن تنش را کبود کرده بود. همان روز غروب پدرم مینا خانم را آورد تا دیه‌ی زری را با من صاف کند. میخ قفس را که به دیوار می‌کوبید قول داد که پرنده روزی زبان باز کند. بعد محسن را توی زیرزمین حبس کرد. آن شب محسن تا صبح توی زیرزمین ضجه زد اما صدای ناله‌هایش آرامم نکرد. دیگر هیچ‌چیز جای خالی زری را پر نکرد. آخر زری تنش از سفیدی به صورتی می‌زد. چشمان تیله‌ای‌اش آبی بودند. ناخن‌های کوچک و ظریف دستان تپلش به سرخی ماتیک روی لب‌هایش بود. نخ‌های پلاستیکی موهای نازک و طلایی‌اش از زیر تور بیرون زده بود. چین‌های دامن توری پیراهن سفیدش روی ران‌های چاقش را پوشانده بود و من همیشه فکر می‌کردم که عروس باید همان شکلی باشد. درست مثل زری خانم.

نمی‌دانم چرا بعد از این‌همه سال دوباره یاد زری افتاده‌ام؟ شاید چون امروز قرار است عروسی پا به این خانه بگذارد که من را یاد او می‌اندازد. سفره‌ی عقد را توی اتاقِ رو به حیاط می‌چینم. ظرف‌های بلور پر از نقل‌ونبات است و آینه و شمعدان پشت سر قرآن. مادرم وارد اتاق می‌شود. مشتی اسپند را روی زغال‌های گُرگرفته می‌پاشد و ظرف اسپندان را دور اتاق عقد می‌گرداند. زیر لب بر چشمِ بد لعنت می‌فرستد. دانه‌های رنگارنگ اسپند به زغال سرخ می‌چسبد. پوست نازکشان باد می‌کند و می‌ترکد. برای زغال فرقی ندارد که دانه‌های اسپند چه رنگی‌اند! او همه را به یک اندازه می‌سوزاند. او همه را به یک اندازه سیاه می‌کند. دانه‌های اسپند من را یاد مورچه‌ها می‌اندازد.

محسن فردای شبِ حبسش در زیرزمین گفته بود که مورچه‌ها تا صبح روی تنش رژه رفته‌اند. شاید هم فقط خیال کرده بود. ذره‌بین را از همان‌جا پیداکرده بود. کنار باغچه نشسته بود. سَرِ گرد و سیاه مورچه‌ها یکی‌یکی باد می‌کرد و می‌ترکید. مادرم توی بهارخواب نشسته بود. داشت شکم آلبالوها را پاره می‌کرد و هسته‌شان را بیرون می‌کشید. او نگاهی به پسرش انداخت و چیزی نگفت. تنها زیر لب وردی خواند آن را فوت کرد سمت حیاط، سمت ارتش مورچه‌هایی که نمی‌توانستند از زیر ذره‌بین فرار کنند، سمت محسن. من آن روز اینجا بودم. درست کنار همین پنجره.

حالا حیاط را برای عروسی محسن ریسه کشیده‌اند. صندلی‌های تاشوی قرمز، دور میزهای فلزی نشسته‌اند. رومیزی‌های گیپور، روی میزها ولو شده‌اند و ظرف میوه و شیرینی روی گل‌های گیپور جا خوش کرده‌اند. عروس و داماد می‌رسند. ظرف اسپنددان گُر می‌گیرد و بالای سرشان می‌چرخد و تعهد می‌دهد که چشم همه‌ی حسودها را کور کند. یک نفر گوسفند سیراب شده را جلو پای آن‌ها زمین می‌زند. شگونِ خون گرم و تازه به نزدیکی دامن سفید عروس می‌رسد. گوسفندِ خرخره‌بریده از پا آویزان می‌شود. محسن با گونه‌های گل‌انداخته می‌خندد. من این نگاهش را خوب می‌شناسم.

عروس و داماد کنار هم پشت سفره‌ی عقد می‌نشینند. روبه‌روی آینه و شمعدانی که میراث خاندان پدری‌ام است. حلبی‌هایی که نسل‌درنسل چرخیده‌اند و همه را به یک اندازه خوشبخت کرده‌اند و از امروز به بعد عروسِ محسن هم محکوم است تا خوشبختی را توی همین قاب زنگ‌زده پیدا کند. همان آینه‌ای که هرسال عید پشت قرآن هفت‌سین می‌ایستاد. حتی آن سال!

چند روز به تحویل سال نو مانده بود. پدرم محسن را فرستاد شیرینی فروشی. محسن هم جعبه‌ی شیرینی‌های نخودچی را نشانده بود ترکِ دوچرخه‌اش و همه‌شان تا خانه له‌شده بودند. پدرم همان روز قرآن را باز کرد و پول شیرینی‌ها را از روی عیدی محسن برداشت. سفره‌ی هفت‌سین را توی اتاق رو به حیاط چیده بودیم. ظرف‌های بلور پر از سنجد و سماق بود و آینه و شمعدان پشت سر قرآن اما تنگ ماهی خالی بود. چیزی به تحویل سال نمانده بود. بوی نوییِ کفش و لباس عیدم با بوی استفراغ، درهم شده بود. بوی ترشی که در گلویم، در بخار نفسم و حتی لای شیرینی‌های نخودچی پیچیده بود. محسن اسکناس‌های عیدی را از لای قرآن برداشته بود و ماهی گلی با دهان باز لای کتاب له‌شده بود.

مادرم قرآن را به لب‌هایش می‌چسباند. چشمانش را می‌بندد. وردی می‌خواند و صفحه‌ای را باز می‌کند. انگار استخاره‌اش «بد» آمده است. چند صفحه ورق می‌زند و «خوب» را در دامن عروس می‌گذارد. زنان و دختران ساتنِ سفید را بالای سر عروس و داماد نگه می‌دارند. خواهر عروس لبه‌ی ساتن را کوک می‌زند تا زبان من و مادرم را بدوزد و از سر عروس کوتاه کند. مادرم نگران است. چشم می‌گرداند تا ببیند زن دوبخته یا مطلقه‌ای توی اتاق نباشد تا عاقد خطبه را بخواند. دستی کله‌قندها را به من می‌دهد. عاقد خطبه را آغاز می‌کند. مادرم زیر لب ورد می‌خواند. من ته کله‌قندهای ساییده شده را به‌هم می‌کوبم. عاقد می‌پرسد: «عروس خانم وکیلم؟» و عروس می‌رود تا گل بچیند.

گل‌های بنفشه در جعبه‌های چوبی نشسته بودند. پدرم خاک باغچه را زیرورو می‌کرد و من به کله‌قندهای بلورینی خیره بودم که از شیروانی جدیدمان آویزان بودند. روزی که آقای همسایه زنگ خانه‌مان را زد شهریور بود. خانه‌ی او درست روبه‌‌روی ما بود و گربه‌ی نارنجی‌اش هر وقت فرار می‌‌کرد یک‌‌راست می‌‌آمد زیر قفس مرغ مینا. با گردنِ کج برای پرنده میو میو می‌کرد و مینا خانم که لال بود فقط توی قفسش بال‌بال می‌‌زد. مادرم به من گفته بود که دستم را به کرک‌های نارنجی گربه نکشم تا مثل زن همسایه اجاق‌‌کور نشوم. مادرم و همه‌ی زن‌‌های محل به او حسادت می‌کردند. آخر او از همه‌‌شان زیباتر بود. آن روز وقتی صدای زنگ آمد من بازهم داشتم با گربه‌‌ی نارنجی بازی می‌‌کردم. مادرم داشت شیشه‌های مربای آلبالو را در زیرزمین مرتب می‌‌کرد و محسن مثل تمام آن هشتادوچند روز گذشته روی پشت‌بام بود. از حرف‌‌های آقای همسایه با پدرم چیزی نشنیدم. فقط دیدم که او به پشت‌بام اشاره کرد. پدرم سرش را پایین انداخته بود. حتی یک‌بار هم به امتداد خط دست او نگاه نکرد. روز بعد لب پشت‌بام شیروانی ساخت و محسن را خانه‌‌نشین کرد. اسفند همان سال شیروانی جدیدمان کله‌قندها را زایید. پدرم گفت: «قندیل.» و سَرِ قُر شده‌‌ی بیلچه‌‌اش به ساقه‌ی بنفشه‌‌ای گرفت و گردنش را شکست. قطره‌های آب از نوکِ تیز بلورها چکه و قندیل‌های شل روی موزاییک‌ها سقوط می‌‌کردند. من بالا و پایین می‌پریدم و خرده یخ‌‌ها زیر پاهایم له می‌‌شد. درست همان وقت که داشتم اسم قندیل‌‌ها را یاد می‌‌گرفتم پدرم خاک باغچه را کنار زد. صورتش له، گردنش شکسته و کرک‌های نارنجی‌‌اش یخ‌‌زده بود. گل‌‌های بنفشه گردنشان را کج کرده بودند و من خیال کردم که همگی دارند میو میو می‌‌کنند.

آن‌قدر کله‌‌قندها را محکم به‌‌هم ساییده‌‌ام که تورشان پاره شده است. دستانم سرخ‌شده‌اند. مادرم کله‌‌قندها را از من می‌‌گیرد و لبخندی مصنوعی می‌‌زند. عاقد می‌پرسد: «عروس خانم وکیلم؟» و عروس می‌رود تا گلاب بیاورد.

شیشه‌های گلاب توی زیرزمین بودند. من لب بهارخواب ایستاده بودم. انگشت تُفی‌‌ام را می‌‌کشیدم کف سینی لواشک خشک نشده و با همان زبان الکنم با مینا خانم حرف می‌‌زدم. مرغ مینا با اینکه لال بود اما خوب به حرف‌هایم گوش می‌داد. هر وقت محسن نزدیکش می‌شد نوکش را توی دست او فرومی‌کرد. میخ هنوز روی دیوار بود اما خبری از قفس نبود. من همه‌‌جا را دنبالش گشتم. وارد زیرزمین شدم. طول کشید تا چشمانم به سیاهی عادت کند. اول قفس خالی از مینا را دیدم و بعد محسن را. نوکش را بریده و چشمانش را از کاسه درآورده بود. محسن خندید و لاشه‌‌ی پرنده را به سمتم پرت کرد. من عقب‌‌عقب رفتم و دستم به شیشه‌های مربای آلبالو گیر کرد. من عقب‌‌عقب رفتم و پایم به شیشه‌های گلاب گیر کرد. شیشه‌های گلاب شکست و کف زیرزمین جاری شد. شیشه‌های مربا شکست اما کف زیرزمین جاری نشد. فکر می‌‌کردم که مینا خانم هنوز چشمش به سیاهی عادت نکرده که نمی‌‌تواند پرواز کند. نمی‌‌فهمیدم که چون مرده نمی‌‌تواند بال بزند. مرغ مینا فقط لحظه‌‌ای در هوا معلق ماند و بعد سقوط کرد. پرنده‌‌ی مرده، درون رود گلاب خوابید و تنش با آن آب مقدس تطهیر شد. من حرکت آن مایع گرم را روی پوست پاهایم احساس کردم. آن رد زرد بد بو به رود گلاب پیوست و به‌‌سمت چاهک زیرزمین جاری شد. بوی مربای آلبالو و عطر گلاب با بوی ادرار درهم شده بود و مرغ مینا بالاخره زبان باز کرد و آواز خواند. آوازی که تنها میناهای کور آن را می‌خوانند.

عاقد برای بار سوم از عروس وکالت می‌خواهد و حالا که دیگر نه گُلی مانده است نه گلابی، عروس باید بگوید بله. او اول از پدر و مادرش اجازه می‌گیرد. بعد از بزرگان زنده‌ی حاضر در اتاق و دست‌‌آخر از استخوان مردگان خفته در خاک و بالاخره می‌گوید: «بله.» مهمان‌ها کِل می‌کشند. عاقد خطبه‌ی داماد را شروع می‌‌کند و مادرم کله‌‌قندها را به‌‌هم می‌‌ساید و باز زیر لب ورد می‌‌خواند.

آن روز مادرم نه محسن را دید و نه مرغ مینا را. او اول دستان لواشکی من را دید و بعد شیشه‌های شکسته‌ی مربا را. بعد چشمش به رود گلاب افتاد و دست‌آخر مایع زردی که توی دمپایی‌های پلاستیکی‌‌ام جمع شده بود. سرم فریاد زد که زندگی‌اش را نجس کرده‌ام. جیغ کشید و حرف‌‌هایی زد که هیچ‌‌کدامشان را نفهمیدم. مادرم محسن را ندید. ندید که او در گوشه‌‌ی تاریک زیرزمین ایستاده و بی‌‌صدا به من می‌‌خندد. شاید هم او را دید و بازهم به روی خودش نیاورد. آخر همیشه من را مقصر می‌‌دانست. لحظه‌‌ای بعد دست مهربانش را بالا برد و صدای آن سیلی نامهربان در گوش زیرزمین پیچید. گوشم سوت کشید. دندان لق شیری‌‌ام کف زمین افتاد. دهانم پر از خون شد و من دوباره گرمی آن مایع بد بو را روی پاهایم احساس کردم.

محسن که هم گل‌ها را چیده و هم شیشه‌های گلاب را شکسته اجازه‌‌ی هیچ‌‌کس را نمی‌‌خواهد. او حتی به اجازه‌‌ی قاب عکس پدرم که از روی دیوار اتاق به ما چشم دوخته هم احتیاجی ندارد. بی‌معطلی می‌گوید: «بله.» و تور روی صورت عروس کنار زده است. من به او خیره می‌‌شوم. به سفیدی تنش. به لنزهای آبی‌‌‌‌اش. به ناخن‌ها و ماتیک سرخش. به موهای طلایی و چین‌‌های دامنش و به همه و همه‌‌ی آن چیزی که من را به یاد زری خانم می‌‌اندازد.

مهمان‌ها کِل می‌کشند. مادرم روی سر عروس و داماد نقل می‌ریزد. دستی ظرف عسل را روبه‌‌روی آن دو می‌گیرد. محسن انگشت عسلی‌اش را به دهان نوعروسش می‌گذارد و عروس محرم‌‌شده، انگشت شوهرش را گاز می‌گیرد.

من کوک‌‌های دوختن زبانم را از ساتن سفید باز می‌‌کنم. نخ را که می‌‌شکافم زبانم باز می‌شود. می‌روم وسط اتاق عقد. کِل می‌کشم. می‌رقصم. بالا و پایین می‌پرم و نقل‌های رنگی زیر پاهایم له می‌‌شود. بلندبلند قهقهه می‌‌زنم. زل می‌‌زنم به محسن که دارد با گونه‌‌های گل‌‌انداخته می‌‌خندد. این نگاهش را خوب می‌‌شناسم. درست شکل آن روزی شده که پدرم ورودم را به اتاقش قدغن کرده بود.

خیال می‌‌کردم می‌‌خواهد تنبیه‌‌اش کند. فکر می‌‌کردم که باز قرار است کمربند پدرم توی هوا بچرخاند و تن او را کبود کند. من از اینکه محسن آن‌قدر کوچک می‌شد که می‌توانستم از سوراخ کلید ببینمش خوشم می‌آمد. اما آن روز صدای ضجه‌‌هایش را نشنیدم. به در تکیه دادم و لحظه‌‌ای بعد پهن شدم وسط اتاق. بعد به او خیره شدم. به دامن سفیدش و قطره‌‌های سرخی که روی ران‌‌هایش چکه کرده بود. آن روز زری هم آنجا بود. او هم مثل من زل زده بود به برهنگی محسن. زری ساکت بود و همان وقت بود که من زبانم بند آمد. محسن نگاهم کرد. نگاهی که حالا خوب می‌‌شناسمش. بعد برای اولین بار با گونه‌‌های گل‌‌انداخته خندید. آن روز زری هنوز زنده بود و من خبر نداشتم که محسن می‌‌خواهد سرش را گوش‌‌تاگوش ببرد.

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 3 ⭐ (بر اساس 1 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x