مردن بابا آرزوهای ما را از بین نبرد؛ فقط دورشان کرد، جوری که اگر برایشان نمیجنگیدیم به این راحتیها دستمان بهشان نمیرسید…
همه چیز از آن آشپزخانه شروع شد. دو سال پیش بود که مامان گفت: «جام کوچیکه مرد، دور خودم میچرخم، این آشپزخونه رو بزرگ کن.»
بابا آشپزخانهی قبلی را که ته حیاط بود زد و ریخت پایین؛ به جایش یکی بزرگتر این سر حیاط ساخت… بعد هم سکته کرد و مرد. مامان ماند و آشپزخانهای که بدون بابا دیگر لازم نبود آنقدرها هم بزرگ باشد. خودش میگفت: «نحسی این آشپزخونه باباتون رو کشت.»
اشکال آشپزخانهی جدید فقط نحسی و بیخودی بزرگ بودن نبود؛ به کل جلوی دیوار آرزوهای ما را گرفته بود… سه سال پیش من و سپیده و مهران آرزوهایمان را روی سه تکه کاغذ نوشتیم. تا زدیم و توی پاکت کوچکی، گذاشتیم یک جای مخفی که فقط خودمان میدانستیم؛ روی دیوار حیاط، لای آجر بیستم از پایین و چهلم از راست. این را بابا به ما گفته بود که باید آرزو را از دیگران پنهان نگه داشت: «چون اگه کسی از آرزوتون باخبر بشه، دیگه برآورده نمیشه.»
خود من از دیوار بالا رفتم و پاکت را لای دو آجر چنان فرو کردم که نه دیده بشود و نه باد و باران خرابش کند. اسم دیوار را هم گذاشتیم دیوار آرزوها. آشپزخانهی جدید، نقشهای را که از آجرها برداشته بودیم به هم ریخت. آرزوهایمان افتاد بالای سقف، جایی که دیگر به این راحتیها دستمان بهاش نمیرسید. اما باز دور یا نزدیک، سخت یا آسان، آرزو بود.
آفتاب، حیاط را گرفته بود. دیوارها داغ بودند. صدای جیرجیر کولر آبی، سکوت سر ظهر را میشکست. سایه ی درخت انجیر، کف حیاط لک انداخته بود. باد گرم گهگاه لکهها را روی زمین تکان میداد. مادر، لواشکها را به بند رخت آویزان کرده بود. هنوز خیس بودند. ریخت و رنگشان آب به دهان میانداخت.
سپیده از پلههای ایوان پایین آمد. دست به کمر، پشت به بند رخت ایستاد. صورتش را زیر سایه ی لواشکها گرفت. ابرو بالا انداخت و گفت: «مریم بدو، مامان رفت! شروع کنین تا برنگشته!»
مهران رفت کنار آشپزخانه، به دیوار تکیه داد و منتظر ماند. من رفتم و رو به سپیده ایستادم. گفتم: «بیخیال شو. سعید که اصلا روحش هم خبر نداره. فقط خودمون سه تا میدونیم.» با مشت زد توی سینهام.
از وقتی سینه درآورده بودم، هر بار که عصبانی میشد، تندی با مشت میزد روی برجستگی سینهام. درست همانجایی که پف کرده بود و درد داشت. این بار هم که زد، از درد خم شدم. حواسش بود که هر بار به یکی بزند. یک بار به راستی، یک بار به چپی. سپیده همیشه حواسش به همه چیز بود؛ حتی به چیزهایی که ممکن بود در آینده اتفاق بیافتند. مثل همین لیست آرزوها که به خاطرش داشت من را میفرستاد بالای دیوار…
موضوع از این قرار بود که سعید؛ دوست پسر جدید سپیده، ازش خواستگاری کرده بود. میخواست با پدر و مادرش برای خواستگاری بیاید. سپیده هم قصر رویاهایش را با سعید توی سرش ساخته بود و حتی تا اسم بچههایشان را هم انتخاب کرده بود. ولی یکهو یاد آرزوهایمان افتاده بود، و پیشبینی کرده بود که شاید یک روزی یک نفر پیدا بشود و این آرزوها را از جرز دیوار بیرون بیاورد، بعد به عنوان مدرک به سعید نشان بدهد و قصر آرزوهایش را پاک خراب کند. چون چند سال پیش که آرزوهایمان را می نوشتیم که بگذاریم لای جرز دیوار، قصر آرزوهای سپیده یک جای دیگر بود. و اسم بچههایش هم به نسبت شباهت به اسم پدر آینده شان در آن زمان، فرق میکرد.
اشکال سعید بعد از کوسه بودنش، این بود که زیادی غیرتی میشد. سپیده بهاش گفته بود که تو اولین و تنها دوست پسر من هستی. اگر سعید میفهمید که قبل از خودش، سپیده پسر دیگری را دوست داشته، آن هم پسری که به اندازه ی گوریل، روی سر و صورتش زلف و مو داشته است، احتمالا دم به دقیقه یاد پسره میافتاد و روزگار سپیده را سیاه میکرد.
سه سال پیش، آن روز صبح که بابا زنده بود و آشپزخانه کوچکتر، مهران کوتاهتر بود و من سینههایم پف نداشت و درد نمیکرد، سپیده هنوز آرایش نمیکرد، و مامان هنوز از سوزن دوزی زیاد روی لباس عروسهای مردم، عینکی نشده بود، من و سپیده و مهران توی ایوان نشسته بودیم. همین موقعها بود. هر کداممان روی یک کاغذ، آرزوهایمان را نوشتیم.
من میخواستم کارگردان تئاتر بشوم. آن سال، تعطیلات تابستان کلاس تئاتر رفته بودم. همانجا فهمیده بودم که باید کارگردان تئاتر بشوم.
مهران میخواست مهندس بشود. شاید به خاطر اینکه مامان از بچگی مهندس صدایش میزد.
سپیده هم میخواست با دوستپسر آن زمان اش ازدواج کند و سه تا پسر به دنیا بیاورد.
هر چی فکر میکردم، نمیتوانستم بفهمم ربط بین دوست پسرش که شبیه گوریل، سر و تنش پر مو بود و سه تا پسر، چی میتواند باشد. مثل حالا که منتظرم سپیده آرزویش را عوض کند، تا بفهمم سعیدِ کوسه که حتی ریش هم درنمیآورد، باید چند تا بچهی دختر یا پسر برای سپیده درست کند. کاغذها را که توی پاکت گذاشتیم، مهران جلوی دیوار قلاب گرفت، من از دیوار بالا رفتم و پاکت را لای جرز گذاشتم. سپیده هم مثل همیشه از پشت هوایمان را داشت.
صدای کولر آبی توی گوشم زنگ میزد. آفتاب سرم را داغ کرده بود. سینهام را گرفته بودم و هنوز درد داشتم. کمر راست کردم. توی چشمهای سپیده براق شدم و گفتم: «من نیستم!» بعد سمت ایوان راه افتادم. سپیده شانهام را گرفت. میدانستم دقیقن قرار است چکار کند. همه کارهای سپیده، همیشه قابل پیشبینی بود؛ حتی پیشبینیهایش. چشم تنگ کرد و با لبهای غنچه گفت: «آجی آجی… آشتی!»
دندانهایم را موشی کردم. بعد دوتایی خندیدیم. مهران به دیوار تکیه داد و دستهاش را توی هم قلاب کرد. جلوش ایستادم. دامن را لای پاهام گیر دادم و از دستش بالا رفتم. مهران پا به پا شد و تلوتلو خورد. تکیه داد به دیوار و جایش را محکم کرد. صورتش از فشار، قرمز شده بود. با دندانهای دوخته گفت: «حالا برو!»
پاهایم را روی شانههایش گذاشتم. لبه ی شیروانی سقف آشپزخانه را گرفتم. هر دویمان تلوتلو خوردیم. خودم را بالاتر کشیدم. مهران کف پایم را گرفت و به بالا هل داد. غر زد: «میذاشتین از شهرام نردبونشون رو میگرفتم که این همه بدبختی نداشته باشیم!»
شهرام همسایه ی دیوار به دیوارمان بود و رفیق صمیمی مهران. دو تا کفتر داشت و به خاطر آنها همیشهی خدا روی پشتبام بود. صدای سپیده را شنیدم که گفت: «ساکت شو! میخوایی اون شاشو کل محل رو پر کنه و بدبخت بشم؟»
مهران گفت: «مگه میخواستم بگم…» سپیده صدایش را ترسناک کرد: «اون شاشو تا دهنِ لقت رو باز نمیکرد نردبون نمیداد.»
این که شهرام، شاشو بود را فقط ما میدانستیم. آن هم از روی داد و قال مادرش و شلواری که صبح به صبح، آب میکشید و روی بند رخت میانداخت. خانۀ آنها نبش کوچه بود و حیاطشان، جز ما، مشرف دیگری نداشت. با اینکه ما اصل را بر رازداری گذاشته بودیم؛ اما شهرام همیشه در هالهای از وحشت این بود که ممکن است ما رسوایش کنیم.
صدای آی گفتن مهران بلند شد. حتم داشتم سپیده نیشگونش گرفته بود. با کمک دستِ مهران، زانوهایم را یکی یکی روی شیروانی گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. لبهی شیروانی، زیر بغلم را خراشید. نشستم و خودم را عقب کشیدم. زیر بغلهایم را باز کردم. قرمز شده بودند. روی شیروانی دراز کشیدم. آفتاب چشمم را زد. پلکهایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. صدای سپیده آمد: «پاشو الان مامان میاد!»
سرم را چرخاندم و چشم باز کردم. چشمم افتاد به خانه ی همسایه. شهرام روی پشتبام بود. پشت کولر قایم شده بود و نگاهمان میکرد. فهمید که دیدمش. جلدی بلند شد و فرار کرد. برگشتم سمت حیاط و گفتم: «اون شاشو داشت نگاهمون میکرد.» سپیده زد توی سرش: «بدبخت شدم.»
مهران به سمت دیوار حیاطشان دوید. مثل همیشه که پنهانی و دور از چشمِ مامان، صدایش میکرد، سوت کوتاهی کشید. دو بار پشت هم آرام گفت: «شهرام… شهرام…» کسی جواب نداد. سپیده گفت: «بجنب تا برنگشته!»
از بالا، حیاط را نگاه کردم. مهران داشت به پشت بام شهرام اینها نگاه میکرد. روی فرق سرش چهار تا پیچ بود. یاد حرف خاله افتادم که میگفت: «هر پسری که دو تا پیچ جای یکی روی سرش باشه، دو تا زن میگیره.» مال مهران چهار تا بود. یعنی مهران باید چهار تا زن میگرفت؟ هر پیچ برای یکی! دلم برایش سوخت. کاش بچه میماند.
صدای سپیده آمد که دوباره گفت: «بجنب الان مامان میاد.» برگشتم سمت دیوار. صد بار نقشهی جای آرزوها را با هم مرور کرده بودیم. از بالا و چپ شمرده بودیم و حساب کرده بودیم که چند آجر بالای آشپزخانهی بزرگتر جای آرزوهاست. برگشتم سمت حیاط. مهران و سپیده نگاهم میکردند. دست کشیدم روی دیوار. بچه مارمولکی از لای دو تا آجر بیرون آمد. دوید زیر شیروانی آشپزخانه و غیب شد. انگشت گذاشتم روی آجر دوم از پایین، و پنجم از سمت چپ شیروانی. لبه ی زرد پاکت از لای دو تا آجر پیدا بود. با ناخن کنارش را سابیدم. با نوکش بازی کردم تا بیرون بیاید. لبهاش بیرون زد. گرفتم و بیرون کشیدم. پاکت هم، از وقتی بابا مرده بود تا آن موقع، مثل ما، کلی عوض شده بود.
تنم لرزید. اگر آرزوهای من هم شبیه مال سپیده عوض میشد چی؟ جرات نکردم کاغذ آرزویم را باز کنم و نگاهش کنم. پاکتِ کوچک و زرد را توی مشت فشار دادم. برگشتم و به سپیده نشانش دادم. سپیده دامنش را چنگ زد و با خوشحالی بالا و پایین پرید. آرام گفت: «بنداز پایین… بنداز پایین.»
انداختم، سپیده خم شد و برش داشت. بازش کرد. سه تا کاغذ را بیرون آورد. مال خودش را جدا کرد. پاره کرد و ریخت روی زمین. تکههای زرد شدهی کاغذ، کف حیاط پخش شدند. سپیده لبخند زد و به جایی نامعلوم خیره شد. دست کرد توی یقه و از لای سینه کاغذی بیرون آورد. گذاشت کنار دو کاغذ دیگر و پاکت را بست. مهران رفت کنار دستش و خواست پاکت را بگیرد. سپیده زد روی دستش: “برو آقای مهندس! یه وقت دست میزنی آرزوت میپره و میره.”
مهران دستش را عقب کشید و کنار ایستاد. سپیده از روی طناب، گیرهای برداشت. بست روی پاکت که سنگینش کند. پرتش کرد روی شیروانی جلوی دستم. برش داشتم و گیره را پایین انداختم. پاکت را باز کردم. سپیده جیغ کشید: «بذار لای دیوار، الان مامان میاد بدبخت میشم.»
به حرفش گوش ندادم. آرزویش را باز کردم. نوشته بود که میخواهد دکتر بشود.
کاغذ را تا کردم و توی پاکت گذاشتم. به آرزوی خودم فکر کردم. از وقتی بابا مرده بود، دیگر تابستانها، کلاس تئاتر نرفته بودم. هیچ کلاس دیگری هم نرفته بودم. مانده بودم خانه و توی سوزندوزی به مامان کمک کرده بودم. کارگردان تئاتر شدن خیلی از من دور شده بود. داشتم کمکم فراموشش میکردم. ولی هنوز دوستش داشتم.
ترسیدم کاغذ آرزویم را باز کنم و آنطور که سپیده گفت بپرد و برود. بهاش دست نزدم. در پاکت را بستم؛ فرو کردم همان جای قبلی و با انگشت فشار دادم. بعد با ناخن بیشتر فشارش دادم تا خوب جا برود. سپیده داد کشید: «بدو! چیکار میکنی؟ الان اگه مامان هم نیاد، اون شهرام شاشو میاد همه چیز رو میفهمه.»
بعد صدایش را آورد پایین تر و ادامه داد: «سعید و هفت جد و آبادش که هیچ، کل محل میفهمن من قبلا دوست پسر داشتم.»
همان موقع صدای سوت کوتاهی از روی پشت بام همسایه بلند شد. شهرام لبِ هره ایستاده بود. کبوترش را توی دست گرفته بود و پشتش را محکم ناز میکرد. یکی از پاهاش را لب هره گذاشت و رو به سپیده گفت: «شاشو دوست پسر کوسهی خودته، این بار که سر کوچه پشت اون چنار بزرگه همدیگر رو دیدین، سلام من رو بهش برسون.»
بعد کبوتر را پر داد توی هوا و عقب ایستاد. هر چهار نفر کبوتر را نگاه کردیم که بال بال میزد و روی خانه ی همسایهها میچرخید.
کبوتر سپیدی که پیامآور یک حقالسکوت ابدی بود و هر بار که روی پشتبام مینشست، ما چهار نفر را یاد شلوارهای خیس شهرام و خاطره ی روزی که سپیده آرزویش را عوض کرد میانداخت.