سهراب نشسته بود روی صندلی و چسبیده به بخاری، خیره بود به سگ و دود سیگارش را از گوشهی لبش ول داد توی هوا. در، نیمه باز بود و سرما میپیچید توی خانه. سگ از صبح همانجا، روی قالیچهی نخنمای بیرون در، کز کرده بود. سیاه بود و لاغر و کوچک. یک گوشش بریده بود و پای چپش را روی زمین نمیگذاشت. نه میرفت، نه میآمد تو.
«نمی فهمم با این پای چلاقت از کجا اومدی توی خونه؟»
نور آفتاب کم رمق ظهر از لای پردههای کج و چرکمرده، افتاده بود روی سقف سالن. بوی نم و سیگار توی هوا بود. و بوی چیز دیگری که سهراب نمیتوانست اسمش را به یاد بیاورد. آنقدر محو بریدگی گوش سگ بود که سرخی سیگار دو انگشت دست چپش را سوزاند، توی زیرسیگاری، کنار سی چهل ته سیگار دیگر خاموشش کرد. فوت کرد به انگشتهایش. چهار انگشت داشت. شست نداشت ولی خیلی وقت بود که حتی در هوای سرد هم سوز و دردی نداشت. خیره شد به جای خالی انگشتش ولی یادش نیامد چرا نداردش. از جا بلند شد و لنگ لنگان رفت سمت آشپزخانه.
تکهای جگر از یخچال بیرون آورد و انداخت روی تختهی چوبی و چاقویی را کوبید توی جگر. خونابهی جگر زیر ضربههای چاقوی سهراب راه افتاده بود که یاد مهتاب افتاد.
«تو حتی نون هم که میخوایی ببری انگار باهاش دعوا داری.»
مهتاب بعد از این جمله خندیده بود تا تلخی حرفش را کمتر کند. سهراب نتوانست شکل دقیق آن خنده را به یاد بیاورد. فقط میدانست آن خنده یک روزی وجود داشته. جگر را آرامتر تکه کرد. مقداری را برای خودش کنار گذاشت و بقیه را ریخت توی ظرف پلاستیکی و برد برای سگ.
«بخور که دیگه شاید گیرمون نیاد.»
سگ به سهراب نگاه کرد و خودش را کشید جلوتر و مشغول خوردن شد. سهراب گوشی تلفن را برداشت. شمارهی مغازه، با خطی درشت روی کاغذی کنار تلفن چسبانده شده بود. شماره گرفت.
«بابات کجاست بچه؟ … یه مشت آت و آشغال میخوام سفارش بدم … مریم کدوم خریه؟ … بلدی بنویسی؟ … مرغ … جیگر … سیگار … آره وینیستون قرمز.»
گوشی را غرغرکنان کوبید روی تلفن و رفت سیخی پیدا کند. خونابه از انگشتهایش میچکید روی تختهی چوبی. آخرین تکهها را زد به سیخ و گرفت روی شعلهی گاز. قطرههای خون جلز و ولز کردند.
«اسمت چیه؟»
سگ سرش را بلند نکرد. از دهان و پوزهی او هم خون میچکید.
«رِکس؟ … پیتر؟ … جک؟»
سگ با چشمهایی که ریز کرده بود، آرام پارس کرد و لرزید. سهراب یکهو یادش آمد که مهتاب همیشه برای گلدانهایش اسم میگذاشت. سارا. جواد. کریم. سمانه. غفور. مهتاب با آنها حرف میزد، وقتی به آنها آب میداد و وقتهایی که توی خانه قدم میزد. سهراب مسخرهاش میکرد ولی مهتاب اهمیتی نمیداد.
«وقتی واسه یه چیزی اسم میذارم، دیگه نمیتونم بگم وجود نداره.»
سیخ را روی شعله چرخاند و تکهای جگر را از سیخ کشید توی دهانش. قیافهاش درهم رفت. تف کرد کف دستش و پرت کرد سمت سگ. بقیهی تکهها را هم ریخت توی ظرف. سگ نخورد و فقط نگاه کرد.
«آب نمیخوایی؟»
ظرف دیگری را آب کرد و برد گذاشت کنار ظرف غذای سگ. قطرههای دستش را تکاند روی سر و تن سگ ولی سگ مشغول جگرهای سفت بود و اصلا نفهمید. صدای نحیف مهتاب پیچید توی سر سهراب.
«یه لیوان آب ولرم برام میاری؟»
تصویری تار توی ذهنش بود که غرغرکنان به سختی از جا بلند میشد تا لیوان آب را برساند به مهتاب که روی تخت افتاده بود. یادش نمیآمد چندبار آن صحنه تکرار شده.
«ببین … اینجوری نمیشه … یا باید بری گورت رو گم کنی یا باید بیایی تو!»
بدش میآمد به سگ دست بزند. دو ظرف سگ را با پا پرت کرد توی حیاط. بعد همانطور که سگ نشسته بود روی قالیچه، آرام آرام کشیدش و برد تا توی توالتی که بعد از مهتاب، دیگر استفادهای نداشت. مثل اتاق مهتاب که سهراب درش را بسته بود.
«تکون نخور تا برگردم.»
رفت در خانه را بست و برگشت. پاچهها و آستین هایش را زد بالا و شلنگ توالت را باز کرد. شیرها را آنقدر چرخاند تا آب گرمتر شد. آب را که گرفت روی سگ، سرش را سریع چرخاند و آرام غرید.
«آروم باش!»
نمیدانست این جمله را به سگ گفته یا به خودش. سگ میلرزید. سهراب میخواست فشار آب را بیشتر کند ولی شست نداشت. شلنگ را داد دست دیگرش و آب را با فشار بیشتری گرفت روی تن سگ. گرمای آب را دوست داشت و دراز کشید روی قالیچه که چرکاب ازش میرفت توی سوراخ فاضلاب. سهراب اما حواسش نبود. خیره بود به توالت فرنگی که هزار بار مهتاب را نشانده بود روی آن تا تنش را آب بگیرد.
صدای زنگ خانه بلند شد. سهراب گوش تیز کرد. تعجب کرد. دوباره صدای زنگ پیچید توی خانه.
«لابد اشتباه گرفته عوضی … ول هم نمیکنه.»
زنگ سوم، سهراب را بهم ریخت.
«کثافت … کسی نیست خونه اصلا …»
شلنگ را پرت کرد کف توالت و غرغرکنان و لنگان رفت گوشی اِف اِف را برداشت و نعره کشید.
«تف تو قبر پدرت … اشتباه گرفتی بیپدر!»
صدای پسربچهای درآمد.
«عمو … باز کن دیگه … یونِسام … دستم خسته شد.»
سهراب عصبانیتر شد. دلش میخواست بتواند بدود تا دم در حیاط و گوش پسرک را بگیرد و بپیچاند.
«بابام خریداتون رو داده بیارم.»
سهراب آرام گوشی اِف اِف را گذاشت و دکمهی باز شدن در حیاط را زد. در خانه را باز گذاشت تا پسرک مثل همیشه بیاید کیسهی خریدها را بگذارد تو. رفت نشست روی صندلی کنار بخاری.
پسرک پلهها را آمد بالا، در را هل داد و کیسه را گذاشت تو. چکمههای لاستیکی قرمز پوشیده بود و یک کلاه گشاد روی سرش بود.
«بابام گفت میشه نهصد تومن.»
سهراب چشمهایش را ریز کرد تا پسرک را بهتر ببیند.
«به بابات بگو بنویسه تو دفترش … بعدا میام باهاش حساب میکنم.»
پسر دماغش را محکم کشید بالا و چند بار چشم چرخاند به اطراف.
«خیلی صدای آب میاد عمو …»
سهراب به سختی از جا بلند شد.
«وااای … یادم رفته بود این لعنتی اینجاست.»
و لنگ لنگان رفت به سمت توالت.
«کی توالته؟»
سهراب، توی راهروی بین سالن و توالت بود که پسر غرغر کرد.
«قبلنا خاله مریم زودتر باز میکرد در رو.»
سهراب یکهو ایستاد و برگشت به پسر نگاه کرد.
«چی گفتی؟»
«عمو … شاید لوله ترکیده!»
سهراب صدای پسر را نمیشنید. بین اسم مهتاب توی ذهنش و مریم که از دهان پسر بیرون آمده بود، گیج مانده بود. جوابی نداد. تکیه داد به دیوار توالت تا ذهن بهم ریختهاش آرام شود.
«عمو … حالتون خوبه؟»
سهراب سر تکان داد. نام مریم را چند بار با خودش زمزمه کرد و دست کشید به چشمها و پیشانیاش. بعد رفت توی توالت. سگ، پارس کوتاهی کرد. صدای آب کم و زیاد شد و پارس دوباره، لابلای صدای آب گم شد.
پسرک، با شنیدن صدای سگ، چکمههای قرمزش را تند تند از پا در آورد و دوید سمت سهراب. به چارچوب در توالت که رسید، جیغ کوتاهی کشید.
«عمووووو … سگ دارین؟ … سگ شماست؟»
سگ، آرام توی گرمای آبی که از زیرش رد میشد، دراز کشیده بود و چشمهایش نیمه باز بود.
«نه!»
«پس چرا توی خونهتونه؟»
سهراب چیزی نگفت.
«اسمش چیه؟»
«اسم نداره!»
سهراب آب را گرفت روی زخم پای سگ. سگ پارس کرد، پایش را کنار کشید، سرش را سریع چرخاند و دندانهایش را گرفت سمت سهراب.
سهراب ترسید و لیز خورد ولی دستش را گرفت به دیوار و نیفتاد. پسر خندید.
«نمیشه که. حتما یه اسمی داره.»
«تو از کجا میدونی؟»
شستی که داشت را گرفت جلوی سرشلنگ و خیره شد به پسرک که انگار چیزی نمیشنید.
«عمو … پاش چی شده؟ … گوشش هم کنده شده!»
«گفتم تو از کجا میدونی اسم داره یا نه بزمجه؟»
«همهی سگها خودشون اسم دارن … ولی نمیتونن بگن.»
سهراب به صورت سرخ و لبهای سرمازدهی پسر نگاه کرد.
«درست یادم نیست ولی فکر کنم قبلا دیدمش عمو.»
«کجا؟»
پسر شانه بالا انداخت.
«تو هم که مخت بدتر از منه بچه!»
«روی زخمش بیشتر آب بریزین عمو … ولی بعضی چیزا خودشون یهویی میان توی کلهام.»
بعد دست سهراب را گرفت.
«شیلنگ رو میدین منم بشورمش؟»
سهراب چند لحظه به دست سرد و خشک و کوچک پسر روی دستهای چروک و خیس خودش نگاه کرد. بعد شلنگ را داد دست پسرک.
«من برم یه چیزی پیدا کنم بندازم جلوی بخاری واسه این بدبخت.»
سهراب توی سالن و اتاق خودش چیزی پیدا نکرد. رفت سمت اتاقی که درش بسته بود. چند بار دستگیرهی در را پایین داد. در قفل بود.
«لیز نخوری بچه!»
دسته کلیدش را از جیبش در آورد، کلید اتاق مریم را پیدا کرد و در را باز کرد.
«توی اتاق تو حتما یه چیزایی پیدا میشه …»
در با صدای نالهی لولاها باز شد. سهراب از توی چارچوب در جلوتر نرفت. خیره مانده بود به تخت مریم که انگار هنوز جای فرورفتگی تن نحیفش روی پتوی صورتی تخت مانده بود. بعد به جالباسی گوشهی اتاق نگاه کرد که چند دست لباس و ژاکت مریم هنوز آنجا آویزان بود.
پسر صدایش زد.
«عموووو … با شامپو بشورمش؟»
سهراب دمپاییهای سفید مریم را جفت کرد و مرتب گذاشت پایین جالباسی.
پسرک ول کُن نبود.
«عموووو … حالا چکار کنم؟»
سهراب نشست و از کشوی زیر تخت، حولهای صورتی و ملحفهای سفید برداشت. وقتی ایستاد، سرش گیج رفت. بعد، از ترس این منگی، خواست با عجله بیرون بزند. در را که میبست دوباره سر چرخاند و به همه جای اتاق نگاه کرد. بعد دوباره در را قفل کرد و رفت سمت توالت.
«عمو … شما بچه بودین سگ داشتین؟»
«بسه دیگه بچه … میتونی آب رو ببندی؟»
پسر شیرها را بست. اخم کرده بود.
«من اسمم یونسه … مثل عمو که شمایین …»
پسرک شلنگ را گذاشت سرجاش.
«نداشتین؟ … من که ندارم.»
سهراب حوله و ملحفه را به پسر نشان داد.
«ایناها دیگه … پیدا کردم.»
«نه عمو … میگم بچه بودین سگ نداشتین؟»
سهراب ملحفه را پهن کرد جلوی در توالت. پسر دستهایش را تکان داد و مالید به شلوارش.
«ولی الان یکی داریم دیگه.»
«بچه! … میتونی بیاریش بیرون؟»
پسر به سختی داشت سگ را بغل میکرد که سهراب چند تار موی خاکستری بلند را روی ملحفه دید ولی قبل از آنکه برشان دارد، پسر، سگ خیس را گذاشت روی ملحفه. سیاهی سگ روی سفیدی زیرش، بیشتر توی چشم میزد.
«ولی باید یه اسم براش بذارین عمو!»
سهراب حولهی صورتی را گرفت سمت پسر.
«حالا خشکش کن!»
سگ بلند شد و کج ایستاد، خودش را چند بار تکان داد و قطرههای آب را پاشید به سهراب و پسر و در و دیوار. بعد دوباره خوابید. پسرک با حوله، افتاد به جان سگ تا خشکش کند. سهراب، دست کشید به مو و صورتش تا قطرههای آب را پاک کند.
«مواظب پای چلاقش باش!»
پسر توی گوشهای سگ را هم خشک کرد. گوش بریده را آرامتر حوله کشید.
«حالا بکش بیارش تا کنار بخاری!»
پسر دو سر ملحفه را گرفت و آرام کشید. چشمهای سگ منتظر بود ببیند پیرمرد و پسر دیگر میخواهند با او چکار کنند. پسرک دو زانو نشست روبرویش. سهراب خیره بود به حولهی صورتی که تن حیوان را پوشانده بود.
«عمو … فردا هم یه چیزی میخرین که دوباره بیام؟»
سهراب حوله را کشید روی سر و گوش سگ.
«تو مگه همه ش توی مغازه پیش باباتی؟»
پسر فقط با سر تایید کرد. سهراب دستش را توی هوا چرخاند که یعنی «چرا؟» پسر گفت که توی خانهشان کسی نیست و سرش را انداخت پایین. معلوم بود دوست ندارد این حرفها را ادامه بدهد. ولی سهراب ول نکرد.
«مامانت؟ خواهر برادرات؟»
«ندارم.»
سهراب دیگر ادامه نداد.
«اگه خودمم چیزی نخوام، واسه این حیوون فردا هم باید یه چیزی بخرم دیگه …»
پسر خندید.
«سیگار هم میخوایین تازه.»
رفت نزدیکتر تا زخم پای سگ را بهتر ببیند.
«ولی تا فردا حتما یه اسم براش بذارین … اگه اسم نذارین، مال شما نمیشه.»
سهراب انگار نمیشنید. پسر داد زد.
«اگه اسمش یادتون میره، روی کاغذ بنویسین!»
سهراب رفت سمت تلفن.
«خوب شد گفتی … یه چیز دیگه هم باید بنویسم روی کاغذه.»
مدادی برداشت و روی کاغذ، کنار شماره تلفن مغازه، خیلی ریز نوشت: «مریم»
پسرک نگران شد.
«واسش اسم گذاشتین؟ … چی نوشتین اونجا؟»
سهراب سیگاری روشن کرد و دودش را فوت کرد سمت پنجرههای بسته.
«نه … اسم یکی دیگه بود که یادم نره. … برو الان بابات نگران میشه.»
پسر دست کشید روی دستهای سگ و بعد آرام بلند شد و رفت تا دم در. یک لنگهی چکمهی قرمزش را به سختی پوشید. توی چارچوب در ایستاد. لنگهی دیگر چکمه توی دستش بود و سگ را نگاه میکرد.
«فردا هم بیام دیگه عمو؟»
بعد خیره ماند به سهراب که فقط سر تکان داد و پک عمیقی به سیگارش زد. قیافهی پسر دَرهم بود و مِن مِن کرد. به کاغذ کنار تلفن اشاره کرد.
«عمو … میشه … میشه شما واسش اسم نذارین؟»
«خودت گفتی اسم بذارم.»
پسر آرام انگار با خودش حرف بزند، چیزی گفت.
«بلند بگو بچه!»
«آخه … آخه هر کی روش اسم بذاره، سگه فقط مال اون میشه.»
سهراب آرام دست کشید به سر و تنِ نیمه خیس سگ که جلوی بخاری کم کم داشت گرم میشد. بعد رفت کاغذ را از دیوار کند. مچالهاش کرد و گذاشت کنار زیرسیگاری. نمیخواست در جواب پسر توضیح بیشتری بدهد.
«باشه … برو دیگه!»
پسرک سرش را انداخته بود پایین ولی زیرچشمی با حسرت به حرکت آرام دست سهراب روی تن سگ نگاه میکرد. سهراب سرش را گرفت بالا و دود سیگار را فوت کرد سمت سقف چرکمردهی سالن. نفس عمیقی کشید و آرام رو کرد به پسر.
«ببین … واسه این سگ لعنتی، خودت یه اسم بذار!»
چشمهای پسر برق زد. لنگهی دیگر چکمهاش را که میپوشید، میخندید.
سگ، لابلای دود پیچیده در سالن، سرش را کج گذاشته بود روی دو دستش و چشمهای نیمه بازش، زیر نوازش دستِ سهراب و نگاه پسرک، به سمت خواب میرفت.