عمه را توی کوچه جلوی در خانهشان دیدم که با دوستش میرفت بازار. عمه به دوستش گفت : «آقا وحید دل و رودهی رادیو رو ریخته بیرون و باهاش ور میره.» دوست عمه که خیلی قشنگ بود، خندید و لپش سوراخ شد.
-آخ آخ، این مردای بنده خدا گناهی ندارن، مهندس به دنیا میان. باید دل و رودهی همهچیز رو بریزن بیرون.
بعد، دوست عمه به من نگاه کرد و گفت : «سلام خانوم مموشه!»
سرم را پایین انداختم و یواشکی نگاهش کردم، هنوز گودی توی لپش سرجاش بود. عمه چشمهایش را یکجوری کرد که سیاهی چشمهایش بالا رفت و گفت: «آره والا، مهندسهای از دم رفوزه.»
بعد هر دو خندیدند. وقتی عمه میخندد لپش سوراخ نمیشود. لپ مامان من هم وقتی میخندد سوراخ نمیشود.
عمه با کلیدی که هنوز توی دستش بود در را برایم باز کرد.
-برو تو، تهمینه بالا خوابه. برو بیدارش کن. کیک و شیر توی یخچاله! من میرم بازار. دعوا نکنینا !
بعد، روی موهای سرم را ماچ کرد و با دوست قشنگش رفت. وارد حیاط که شدم، دیدم تعدادی یاکریم قهوهای در حال گشتن برای دانه یا غذا هستند. صدای یاکریمها کمی شبیه شیهه اسبهای باباجونم است.
من نرفتم بالا پیش تهمین، رفتم کنار نرده و پیش عمو وحید ایستادم و به دل و رودههای رادیوی عمهاینها نگاه کردم که طلایی و سبز بود. شاید برای رادیوی ما هم سبزوطلایی باشد. شهره گفته بود که روده جایی در بدن ماست که شبیه یک رودخانه پیچپیچ است اما «رودخانهی پیپیها.» بعد عکس روده را در کتاب داییاش به ما نشان داده بود.
به نظر من رودهها مثل آبگندی هستند. آب گندی بوی بدی میدهد و مامان گفته که حق ندارم به آبگندی نزدیک شوم چون خطرناک است و آب بچههای شش ساله را با خودش میبرد. من به مامان قول دادهام که هیچ وقت نروم. ولی بیشتر از قول دادن، به خاطر خواب ترسناکی است که قبلن دیدهام. یک شب خواب دیدم کتانی قرمزم افتاد توی آب گندی و آب سیاهش لنگه کفشم را با خودش برد. من از جایی که شاید آسمان بود، یا شاید چرخفلک آقای صفری بود، یا شاید هم از بالای یک درخت خیلی بلند، کتانی بیچارهام را میدیدم که داشت غرق میشد و بدو بدو با آب گندی میرفت و نمیتوانست خودش را نجات بدهد. حتی توی خواب هم بوی آب گندی خیلی گند بود.
من به شهره گفتم که رودهها مثل آبگندی هستند و بوی پیپی میدهند اما رگها مثل رودخانهها هستند. شهره یکدفعه جیغ کشید.
-نه! من درست میگم!
من دستهایم را گرفتم روی گوشهایم چونکه صدای جیغهای شهره میتواند آدمها را کر کند. بعد فکر کردم باید بفهمم چرا دخترها جیغ میکشند و پسرها سوت میزنند. تهمینه میگوید چون دخترها بلد نیستند سوت بزنند. ولی من بلدم. به نظر من تهمینه اشتباه میکند.
من هم میخواهم به عمو وحید که دارد دکتر میشود بگویم که رگها مثل رودخانهاند، تا شاید جایزه بگیرم و دل شهره قهرهقهره بسوزد. و حتمن باید از او بپرسم که دل همان شکم است یا همان قلب؟
شبهایی که مهمان داریم من خیلی خوشحال میشوم، مخصوصن وقتی با بچههایشان میآیند. بعضی وقتها هم برق میرود، همه جا تاریک میشود و تلویزیون هم خاموش میشود. آن وقت، بزرگترها با هم جوراببازی میکنند. من جوراببازی بلدم، اما بابا گفته فقط اجازه دارم که بگویم به نظرم سکه زیر کدام جوراب است. وگرنه اجازه ندارم مثل بزرگترها سکه را زیر همهی جورابها ببرم و بعد یواشکی، آن را زیر یکی از لنگه جورابها جا بگذارم. عمو وحید همیشه دستش را زیر چانهاش میگذارد و به جورابها اشاره میکند و می گوید: «ممکنه اینجا باشه، ممکنه اینجا نباشه.»
من کلمهی “ممکنه” را دوست دارم. مثل کلمهی “منگنه” است. شاید هم داداشش باشد.
بعضی شبها باباها و عموها قاپبازی میکنند که با استخوان است. فکر کنم اسم استخوان “قاپ” است و آن را بالا میاندازند. من قاپبازی را دوست ندارم چون که یک بازی با داد و هوار است. من و تهمین هم الان توی یک بازی هستیم. اسم بازیاش “یادم تو را فراموش” است. فکر میکنم شاید الان که تهمین از خواب بیدار شود یادش نباشد که ما هم دیشب یواشکی جناق کوچکی که توی مرغ ظرف تهمین بود، اما یک طرفش بزرگتر بود را با هم شکستیم. من هنوز یادم هست که یک چیزی باید بدهم دست او و اگر او یادش رفته باشد، برنده شوم. تفنگ آبپاشی سبزم را توی کمر شلوارم قایم کردهام. اگر تهمین برنده شود، از لجم موهایش را خیس میکنم. موهای تهمین بلند است. وقتی عمه موهای او را میبافد، تهمین موهایش را میگذارد توی شلوارش و شلوارش را بالاتر میکشد و میخندد. موهای من بلند نیست چون که من از شانه کردن مو بدم میآید. از دامن هم بدم میآید. از گوشواره و گردنبند هم بدم میآید. مامان به بابا چشمک میزند و با خنده میگوید: «اشتباهی شده، این بچه باید پسر میشده.»
اما من نمیخواهم دودول داشته باشم، از دودول هم بدم میآید. ابروهای بابا یکجوری تاب میخورد توی هم که انگار بافتنی هستند و بعد با صدای بلند میگوید: «عههههه! د نگو زن! . . باز شروع کردی؟»
مامان که اصلا از ابروهای بابا نمیترسد میگوید: «خودت ببینش، انگار از اول پسر دنیا اومده. حسرت به دلم موند یه گلسر به موهاش بزنم.»
بابا اخمالو و یواش میگوید: «خب نزن! »
مامان که هنوز از ابروهای بابا نمی ترسد میگوید: «یه عروسک تا حالا دستش ندیدم. ور بپری دختر !»
بابا به مامان محل نمیگذارد و میآید در گوشم میگوید: «بیا بریم میخوام یه چیزی برات بخرم.»
با بابا میرویم مغازهی حسنمشدی. بابا میمون طبلزن را نشانم میدهد و میپرسد که دوستش دارم یا نه؟ چند تا تفنگ روی پیشخوان است. یکیشان صدا میدهد و یکی با فشنگ است. فشنگهای الکی. بابا دوباره می پرسد: «این خوبه؟»
من تفنگ سبز آبپاشی میخواهم .
بابا تفنگ را برمیدارد: «این که آبپاشیه.»
-همین رو میخوام .
بابا میخندد و همان را برایم میخرد.
عمو وحید پیچهای رادیو را میبندد و به من نگاه میکند.
-برو بالا تهمین رو بیدار کن، بیایین بهتون کیک و شیر بدم.
یادم میافتد که با تهمین توی بازی هستم. و این بهترین فکر است که حالا برنده شوم.
با تهمین برای مورچههای خرابه، خیابان درست کردهایم. چون که من برنده شدم و حالا من فرمانده هستم و نقشهام این بوده که باید برای مورچهها خیابان و شهربازی درست کنیم. شاید عمه بعدن تهمین را دعوا کند که آمده توی خرابه و با خاک بازی کرده. اما بازی توی خرابه کیف دارد.
یکبار هم با تهمین توی خرابه یک چیز قشنگ پیدا کردیم که نمیدانستیم چیست. یک چیزی که مثل سینی بزرگ و مستطیل بود، رنگش آبی بود و رویش عکس طاووس داشت. و از وسط یک دایره خالی شده بود. تهمین گفت :«این چیه؟»
به نظرم کار آدم فضاییها بود. گفتم: «این درِ سفینهی آدم فضاییهاست.»
داشتیم پرهای طاووس را میشمردیم که مملی آمد و آن را از دست ما کشید و فرار کرد. لانهی مورچهها همان جایی هست که آن در را پیدا کرده بودیم.
اول با یک تکه علف جلوی لانهشان را جارو میکنیم. خیلی از مورچهها خاکی میشوند. و من با تفنگ آبپاشی میشویمشان. بعد گل پلاستیکی روی دمپاییام را میکنم و میگذارم کنار لانهی مورچهها. تهمین هم گیره سرش را که روی آن پروانهی صورتی دارد توی خاک فرو میکند. انگار پروانه بخواهد برود روی گل. اگر مورچهها خوششان بیاید، آنجا میتواند شهربازی آنها شود.
کمی آنطرفتر یک تکه استخوان افتاده. آن را بر میدارم برای بابا.
مملی پسر همسایهی تهمین اینها از بالکن داد میزند: «هوووو… اون استخوان مال من بود. خودم پرتش کردم اونجا.»
نگاهش میکنم که دارد لواشک میخورد. لواشک را دور انگشتش پیچیده و مثل بستنی قیفی آن را لیس میزند. آب دهانم را قورت میدهم.
-اوهوکی، بترکی!
تهمین میگوید :«نگاش نکن! دزده!» مملی آخرهای لواشکش را که حالا حتمن نازکتر شده با دندان از انگشتش جدا میکند و قورت میدهد.
-بچهها! بچهها! صبر کنید منم بیام. برای مورچهها قند بیارم .
مورچهها تند تند از لانه بیرون میآیند و به همه طرف میروند. مملی توی مشتش دو تا قند خیس که دارد آب میشود. آورده و میخواهد بگذارد کنار شهربازی. تهمین مثل فرماندهها و رئیسها میگوید :«اینجا شهربازیشونه. اینجا نذار» مملی میگوید: «به تو چه؟»
بعد به استخوان توی دستم نگاه میکند و میگوید: «اون مال منه، بدش به من» دستش را هل میدهم و میگویم :«اوهوکی، بترکی. خودم پیداش کردم. مال بابامه. تو که قاپ بازی بلد نیستی.» میخواهد استخوان را از دستم بکشد که تهمین هلش میدهد و میگوید :«اول برو درِ سفینهی ما رو بیار تا اینو بهت بدیم.»
مملی محل نمیگذارد و به مورچه ها نگاه میکند. خودم فهمیدهام که یک نقشهای توی کلهاش هست. بهش میگویم :«خر!»
میگوید: «خودتی!» و یکهو با دستش میزند به دستم و استخوان میافتد زمین. تهمین زودتر استخوان را برمیدارد. مملی موی تهمین را میکشد. تهمین دستش را گاز میگیرد و جنگ شروع میشود.
با لگد میزنم پشتش و میگویم: «دخترا شیرن. مثل شمشیرن.» مملی از لجش با کفشش میزند روی گل و پروانهی شهربازی و بعد پایش را میکشد روی لانهی مورچهها. همه جا را خاکی میکند. مورچهها نصفه و نیمه میمیرند و بعضیهایشان خاکی خاکی میشوند.
مملی را هل میدهم. با کون میخورد زمین. با تفنگ آبپاشی صورتش را خیس میکنم و بعد با تهمین فرار میکنیم.
درِ خانهی یکی از همسایهها باز است. یواشکی میرویم توی حیاطشان قایم میشویم. صدای گریهی مملی مثل آژیر آمبولانس است. هیچ کس توی حیاط نیست. یواشکی از لای در به کوچه نگاه میکنم. مملی گریه میکند و میرود خانه. اگر برود توی بالکن خانهشان شاید بفهمد ما توی حیاط همسایه قایم شدهایم.
بعضی از کلاغها یواشکی و روی نوک انگشتهایشان راه میروند. کوچه خلوت است. عمه و دوستش از سر کوچه میآیند. دوست عمه قشنگ است. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل دوست عمه یک خانم قشنگ باشم. کتابخوان باشم. دوست دارم دکتر بشوم. از آن دستگاههایی که کوههای زیاد برای قلب آدمها میکشد داشته باشم. موهایم کوتاه و کرمی باشد. و به جای گوشواره و النگو ساعتهای زیاد داشته باشم و مثل او همیشه بوهای خوب بدهم. مامان یک صابون نخل سبز را نصف کرده و نصفش را توی بقچهی لباسهای من گذاشته. من همیشه بوی صابون میدهم، تا وقتی که بزرگ بشوم و بتوانم برای خودم عطر بخرم.
تهمین با عمه رفت و من برگشتم خانه. استخوان را شستم و توی کابینت گذاشتم.
دست و صورتم را هم شستم. مامان خانه نیست. کرم نیوآ را از توی کمد پیدا میکنم. درش را باز میکنم و ورق نازک نقرهایاش را کنار میزنم. به خامهی سفیدش که بوی خوبی میدهد نگاه میکنم. بوی خامهی کرم نیوآ را دوست دارم. کرم را برمیدارم و میروم روبروی آینه. قدم کمی از آینه کوتاهتر است و فقط چشمهای خودم را میبینم. روی نوک انگشتانم قدکشی میکنم تا صورت خودم را بهتر ببینم. بعد نوک انگشتم را فرو میکنم توی خامهی نرم کرم نیوآ و بعد آن را میگذارم روی لپم. باز انگشتم را میبرم توی خامهی کرم نیوآ و بعد میگذارم روی نوک بینیام. بعد این طرف لپم. بعد بالای لبم. بعد وسط ابروها. بعد کنار چشمها. بعد نقطهها هی بیشتر و بیشتر میشوند. نقطهها شبیه پونز هستند، پونزهای سفید که نوک آنها تیز تیزی شده است.
بعضی وقتها فکر میکنم باید دامن بپوشم یا بگویم مامان به موهایم گلسر بزند. اما چون دوست ندارم، نمیگویم. اما آنروز گفتم. آن روز که آن پیرمرد ترسناک آمده بود خانهی مملیاینها. من از توی کوچه دیدم که مملی گریه میکند و مامان و بابایش دستهایش را گرفتهاند. میخواستم بروم نزدیک چون که فکر کردم میخواهند آمپول بزنند به یک جاییاش. اما آن پیرمرد تا من را دید گفت: «میخوایی با این قیچی دودول تو رو هم ببرم؟ بعدش نوبت توئه !» و خندید.
من به اوگفتم دودول ندارم، اما پیرمرد گفت: «خودم باید ببینم.»
من با آخرین سرعت فرار کردم و تا خانه خودمان دویدم. توی خانه گریهام گرفت و بابا فهمید که یک چیز ترسناک دیدهام. مامان انگشترش را توی آب انداخت و گفت : «چیزی نیست، اول این آب طلا رو بخور و بعد بگو چی شده؟»
انگشتر مامان توی لیوان بود و من دوست نداشتم آب لیوان را بخورم. خجالت کشیدم به مامان بگویم آب لیوان کثیف شده. الکی لبم را چسباندم به لیوان ولی آب انگشتری را نخوردم و تند تند همه چیز را برای مامان و بابا تعریف کردم.
بابا گفت :«نترس توتفرنگی بابا. مش قنبر با دخترا کاری نداره.»
-ولی خودش به من گفت بعدش نوبت توئه.
مامان اخم کرد.
-غلط کرده!
به مامان گفتم: «چون که فکر کرد من پسرم. چون که من موهام کوتاهه، فکر کرد پسرم.» بعد فینم را که وقت گریه کردن زیاد میشود، بالا کشیدم و گفتم :«اونم فکر کرد من پسرم.»
بابا بغلم کرد و سرم را ماچ کرد و بعد به مامان که خندهاش گرفته بود چشم غره رفت.
-اول این که خونهی ما رو بلد نیست… دوم این که فهمیده تو دختر هستی.
هی مواظب بودم که فینم پایین نیاید.
-نه! من گوشواره و دامن و موی بلند ندارم.
و باز فینم را بالا کشیدم.
همان روز بود که بابا رفتیم مغازهی حسنمشدی و برایم تفنگ سبز آبپاشی را خرید. بعد بابا محکم بغلم کرد.
-همه میدونن تو پسر نیستی، چون صورتت مثل دختراس. موهاتم کوتاه و فرفری و قشنگه. مثل ماه. چشماتم داد میزنن که دختری.
چشمهای من سیاه است. برای همین توی بازی عروس داماد، باید همیشه داماد شوم و شهره عروس میشود. چون که چشمهایش آبی هستند و موهایش هم طلایی. من دوست ندارم داماد باشم و از بازی عروس داماد هم خوشم نمیآید، اما بعضی وقتها مجبور میشوم قبول کنم، مخصوصن وقتی خانهی آنها هستیم. یک بار هم عروس شدم و تور روی سماور را روی سرم گذاشتیم و با مداد قرمز لبم را ماتیکی کردیم. اما زود حوصلهام سر رفت و با داماد دعوا کردیم. چون که مثلن داماد با دوستهایش رفته بود بزن برقص توی خیابانها و دیر آمده بود و من خیلی گردنم درد گرفته بود و دوست داشتم عروسی زودتر تمام شود.
بابا و مامان از بیرون برمیگردند. بابا با تعجب به صورتم نگاه میکند.
-نازی اینا چیه؟ کرم نیوآ؟ چرا اینجوری کرم زدی؟
مامان کیفش را میگذارد روی میز:”کار هر روزشه.” و بعد سرم را میبوسد.
بابا انگشت پرمویش را میگذارد روی پونز خامهای نوک بینیام. فشار میدهد و میگوید :«بووووق!!»
قد بلندی میکنم توی آینه. میبینم پونز روی بینیام پهن شده و دیگر شبیه پونز نیست. انگشتهای بابا شبیه هیچکس نیست. موهای سیاه زیادی روی انگشتهایش هست که قشنگ است. وقتی توی بغل بابا هستم، پفک نمکی میخورم. نقطههای نارنجی پفک لابهلای موهای زیاد انگشتهای بابا میریزد. من موها را کنار میزنم تا نقطهها را پیدا کنم. موهای کپهای انگشتهای بابا شبیه لانهی خرگوشهاست و نقطههای پفکی آنجا زندگی میکنند. یاد مورچههای توی خرابه میافتم و یاد استخوانی که برای بابا پیدا کردهام.
بابا استخوان دوست دارد. همیشه وقتی خانهی عمو آبگوشت میخوریم، عمو و بابا سر استخوان با هم دعوای الکی میکنند. عمو و بابا بلدند استخوانها را محکم و تند تند توی قاشق بکوبند و یک چیز نرم و خوشمزه از آن بیرون بیاورند. بعضی وقتها هم یک تکه استخوان را نگه میدارند برای قاپبازی. من هم استخوان دوست دارم، اما نه به اندازهی عمو و بابا. از بغل بابا بیرون میروم تا استخوان را برایش بیاورم.
یک نفر محکم و تند تند در خانه را میکوبد. صدای گریهی مملی مثل آژیر است. بابا در را باز میکند. مامان هم میآید و بلند میگوید: «کیه؟»
مامان مملی جیغ جیغ میکند، شلوار مملی را پایین میکشد. خدا را شکر مملی شورت دارد و دودولش را ما نمیبینیم. اما یک طرف کونش سیاه شده.
بابا میپرسد: «چی شده؟» مامان مملی من را نشان میدهد و بعد مثل اژدههاها نفس میکشد میگوید: «کار نازیه… ببین با بچهام چی کار کرده؟… سر یه تیکه استخون… بچهام رو کبود کرده… اگه بلایی سرش میومد چی؟»
مامان سرم داد میزند: «آره؟ تو کردی؟ چیکار کردی؟»
میگویم استخوان را خودم پیدا کردم توی خرابه. اما مملی گفت مال اوست و با لگد زد شهربازی مورچهها را خراب کرد. مورچهها را به کشتن داد.
بابا به استخوان توی دستم نگاه میکند و سرم داد میزند: «بعد چی شد؟»
ترسیدهام، اما راستش را میگویم :«بعد منم هلش دادم افتاد تو باغچه.» مملی دیگر آژیر نمیکشد. مامانش به من چشم غره میرود. بابا با عصبانیت میزند توی گوشم :«مگه سگ شدین که سر استخون با هم دعوا میکنین؟»
مملی میخندد. دیگر استخوان را نمیخواهم. استخوان از دستم میافتد روی زمین. مملی نگاهش میکند. زود آن را برمیدارم.
سبکتر شده و یک قطره آب قرمز از آن بیرون می آید. بعد یک توت فرنگی له شده از تویش میافتد روی زمین.
جای سیلی بابا درد میکند. اما نمیخواهم پیش مملی گریه کنم.
بعدن باید فکر کنم چرا اشک که آب چشم است بدون رنگ است اما آبگندی سیاه است.
استخوان را میگذارم توی دست بابا. بابا استخوان را پرت میکند توی کوچه سمت کلاغها. کلاغها فرار میکنند.