تا توی گوشی مینویسم: «گُل»، پامچال در ادامهاش خودبهخود نوشته میشود. من از آهنگ اصلیاش که خواننده دارد بیشتر خوشم میآید ولی بابابزرگ از صدای سنتورش خوشش میآید. بخاطر من است که این آهنگ را با صدای سنتور دوست دارد. به خاطر من است که سنتور را دوست دارد. بابابزرگ من را از همه بیشتر دوست دارد. عید هر سال فقط اگر او میگفت: «بابا سنتورت رو بیار» لجم نمیگرفت. هرکس دیگر بود، مثلا مامان یا خاله، بدم میآمد که من را بگذارند آنجا که مهمانها سرگرم بشوند. بابابزرگ میگفت: «بزن. همون گل پامچالو بزن.» بابابزرگ میدانست فقط همین یکی را بلدم و این از همه راحتتر است. برای همین اینجوری میگفت که همه فکر کنند این آهنگ مورد علاقهاش است. هنوز اولِ اولِ آهنگ است که ظرف غذایش خالی میشود. یک کف دست گوشت کوبیده بود با چندتا قاشق آبگوشت. مامان قبلا بخاطر بابابزرگ میپخت و الان هم هر وقت دلش تنگ میشود صدای سوت دیزی را درمیآورد. بابابزرگ آن موقعها میگفت: «همین سوت و همین بخار. همهی زندگی همیناست باباجان.» من نمیفهمیدم چه میگوید و مامان هم که هیچوقت عادت ندارد زیاد حرف بزند یا مثل خاله تا کسی شروع به حرف زدن میکند همان اول سرش را محکم بالاوپایین کند که یعنی: «بله! بله!». ولی میرفت یک چیز بودار مثل ریحان بنفش که بابابزرگ کاشته بود میچید و میآورد سر سفره. آخرای عید است و همه پشت سر هم میآیند عید دیدنی خانهی ما. مامان حتما تا حالا یکی دوبار صدایم کرده و فهمیده توی اتاقم نیستم. به زنداییاش هم گفته: «بس درس و مشق ریختن سر اینا، راهنمایی دورهی ما انقدر سخت نبود… درسا همونه منتها راهحلا رو سه بار دور سرشون میچرخونن…» از مردن بابا به بعد لای کتابهای من را باز نکرده، مامان بدش میآید بگویم مُردن. دوست دارد بگوییم رفتن. هر بار مُرد و مُرده از دهانم در میآید چشمهایش را محکم میبندد؛ یکجوری که خطهای کنار چشمهایش پررنگ بشود و ابروهایش برود بالا. لابد این چیزها را در جلسههای مدرسه از بقیه مادرپدرها شنیده. حتما هنوز در یخچال را باز نکرده تا ببیند نصف غذایم که نخورده بودم نیست وگرنه تا الان توی کوچه پیدایش میشد. همش میگوید: «توی سن رشدی. با این نصفهنیمه غذا خوردن مریض میشی. چرا اینجوری میکنی با من؟ غذات رو خودت نمیخوری میبری حروم میکنی که چی؟» اینها را به بابابزرگ نمیگویم. دلش میگیرد. بفهمد، لب به غذا نمیزند. مثل آخرها که دیگر همهچیز یادش رفته بود، دهانش را باز نمیکرد، مامان قاشق را میگذاشت توی بشقاب و عین وقتی گریه میکنی و اشکت نمیآید میگفت: «چرا اینجوری میکنی با من؟» بعد میرفت گوشهی آشپزخانه انقدر گریه میکرد که خودش هم غذا خوردن یادش برود. هنوز هم زیاد گریه میکند. فکر میکند من نمیفهمم. چند بار وقتی حواسش نبود از لای در اتاقش دیدمش که لباسهای اتو شدهی بابابزرگ را از کمد در میآورد و دوباره اتو میکند. بعد آنقدر اشک از گوشهی چشمهایش بیرون میریزد که وقتی از اتاق بیرون میآید تمام صورتش باد کرده.
به بابابزرگ فقط چیزهایی میگویم که دلش شاد شود. از وقتی اینجا توی کوچه دیدمش تا حالا ده بار یا بیست بار گفتهام: «بابایی! اگه اون نخ شیرینی گیر نکرده بود به پاهات… اگه جلو نمیاومدم که بازش کنم و بعدش ببینم چطوری داری نگام میکنی… اگه نمیشناختمت چی؟» دهانش باز میشود و تندوتند نفس میکشد. بعد سرش را میگذارد روی پایم. به روبهرویش زل میزند. دانههای پوست دستم با باد سرد میزند بیرون. باید لباس گرمتر میپوشیدم. ماشین قرمز آقای نادری از سر کوچه پیدا میشود. زنش لباس برقبرقی پوشیده. لابد از عیددیدنی میآیند. نزدیک من و بابابزرگ ترمز میکند. میخواهم سلام کنم که پشیمان میشوم چون هنوز نرسیده سرش را بیرون میآورد و میگوید: «مریض میشیها عمو! این ولگردا که مثل خونگیا نیستن!» جواب نمیدهم و به جاش خودم را به بابابزرگ نزدیکتر میکنم. او هم گاز ماشینش را میگیرد میرود جلوی خانهی خودشان. بابابزرگ انگار که چیزی نشنیده. میگویم: «اینجا که میشینیم، پشت این درخت بزرگه، مامان ما رو نمیبینه. عروستو که میشناسی…» اگر قبلا بود میگفت: «عروس نیست، بچهمه، مث تو که بچهمی…» حالا همهچیز یادش میآید. مثل همانوقتا نگاه میکند که همه را میشناخت ولی به جاش حرف نمیزند، اصلا صدا ازش درنمیآید مگر اینکه کسی بخواهد بیاید سمتم. مثل وقتی پسر همسایه که نمیدانم اسمش چیست سر موتورش را گرفت سمت ما و گاز داد. پاشد و ایستاد و کم مانده بود لتوپارش کند. حالا ولی آرام است. سرش را گذاشته روی دوتا دستش و دستهایش را هم روی پای من که چهارزانو روی زمین نشستهام، تهِ کوچه را نگاه میکند. حالا هم مثل آن آخرها پیش خودم آرام میشود.
مامان میگفت: «بابات اگه به باباش رفته بود…» همیشه این اول همهی حرفهایی بود میخواست از بابا بد بگوید و از بابابزرگ خوب. مامان برای او خیلی بیشتر گریه کرد و تا همین عید که خاله برایش لباس رنگی خرید و آورد هم سیاه پوشید. من همیشه جلوی «نام پدر» تمام برگههای امتحان، اسم بابابزرگ را مینویسم. بچه که بودم روی شانههای بابابزرگ توی پارک، تا روی پاهایش توی مترو که مینشستم به غریبهها و همین همسایهها میگفت: «این زنگولهی پای تابوتمه. مغز فندقمه.» بابابزرگ وقتی همه را یادش رفت هم، فقط پیش خودم آرام میشد. مثل حالا، آن موقعها هم که دیگر درست حسابی ما را یادش نبود پیش من حالش بهتر میشد. غذا یا دارو که نمیخورد، مامان من را صدا میزد که پهلویش بنشینم تا خیالش راحت بشود و به حرف مامان گوش بدهد.
سرش را از روی پایم برمیدارد و میگذارد زمین. انگشتم را میکشم روی موهای حنایی سرش. استخوانش سفت سفت است. خوشش میآید. یادم رفته کنار غذا برایش یک هویج پوست کنده بیاورم. یعنی یادم بود ولی ترسیدم مهمانها برسند و نتوانم به موقع بیایم توی حیات و یواشکی به کوچه برسم. بابابزرگ هنوز هم عاشق هویج است. هم خام و هم پخته. میپرسم: «تشنهت نیست؟» چشمهایش را بازتر میکند و نگاهم میکند.
یادم هست دوتا زمستان قبلی وقتی هنوز لباسهای بافتنی را جمع نکرده بودیم و هنوز خیلی از مردن بابا نگذشته بود، مامان توی گوشیاش یک فیلم دید و بعد همانطوری که حرف مُردن میشود چشمهایش را محکم بست، آنقدر محکم که خطهای کنار چشمهایش پررنگ بشود. بعدش یک دل سیر گریه کرد. رفته بودم بالا سرش که بفهمم چه دیده. یک عروس چینی یا ژاپنی یا کرهای بود که دست داماد را گرفته بود و به یک پروانه که مدام دور سر و تورش میچرخید نگاه میکرد. نفهمیدم چیش گریهدار است. از مامان که پرسیدم جواب نداد. بعد از بابابزرگ، زیاد اهل حرف زدن نیست. خودم گوشی را گرفتم و چند خط زیرش را خواندم. نوشته بود که مردم چین یا ژاپن یا کره، یادم نیست، فکر میکنند پروانه واقعا پروانه نیست، کسی است که مرده و برای دیدن کسوکارش به شکل پروانه به زمین آمده. این پروانه که دور تور عروس پرواز میکند هم پدرش است که آمده عروسیاش را ببیند. من مثل مامان گریهام نگرفت. به نظرم برای همین پروانهها بود که امسال آخرای اسفند توی باغچهی حیاتمان گل بنفشه و سنبل کاشت. او که اهل این کارها نبود. باغچهیمان هم بعد از رفتن بابابزرگ، خشک و بیخاصیت شده بود. مامان میگفت: «بابات اگه به باباش رفته بود… اگه دل میداد به زندگی…» من بابا را خوب یادم نیست. نه چون خیلی وقت است که مُرده، مُردنش آنقدر دور نیست، چون وقتی زنده بود هم زیاد پیش ما نبود. میماند پیش غریبهها. پیش همانها هم مُرد. بابابزرگ وقتی هنوز خبر مرگ بابا نیامده بود هم بیشتر وقتها برایش گریه میکرد. به مامان میگفت: «دختر جان! لابد تقصیر منه که این اینجوری بار اومد. شرمندهتم.» من دلم نمیخواست بابابزرگ شرمنده باشد. برای من بهتر بود که بابا که از دهانش بوی میوههای فاسد بیرون میزد و چرت میزد و بداخلاقی میکرد نباشد و بهجاش بابا بزرگ که دندانهای سفید و تمیز داشت و دهانش بوی نعنا میداد پیشمان بماند. راهنمایی که رفتم و مدرسهام عوض شد به کسی نگفتم که او بابا نیست و در اصلش بابای باباست. برای همین، پارسال یکبار دیگر مثل آخرهای دبستان همهی همکلاسیهایم برای خاطر آنکه بابایم از پیشمان رفته تا چند وقت حسابی با من مهربان بودند.
از بابابزرگ میپرسم: «چطوری من و مامان رو یادت رفته بود؟» ساکت است. باز میگویم: «من میدونستم تو برمیگردی، چون کسی بچهش رو یادش نمیره. واسه همینم زود شناختمت. مامان هم اگه یه دقیقه وایسه و نگات کنه میفهمه تویی.» دست میکشم بین دو ابرویش روی استخوان سفت و محکم سرش. خوشش میآید. مثل آنوقتها که خوشش میآمد، اما دیگر نوک انگشتهایم را تندوتند نمیبوسد.
خم میشوم که از کنار درخت ببینم چه کسی جلوی در خانهی ما ایستاده. زن آقای نادری است با یک سینی توی دستش. لباس برقبرقیاش را درآورده که برود به مامان بگوید من اینجا نشستهام. میگویم: «حیف اون همه سبزی خوردن که میچیدی میدادی به اینا بابابزرگ!» هنوز همانطوری دارم نگاه میکنم که زن نادری میرود خانهی خودشان و سر مامان از پنجره میآید بیرون. مستقیم به جای نشستنِ ما نگاه میکند. خانم برقبرقی کار خودش را کرده. سرم را عقب میکشم، ولی لابد دُم او را دیده که توی هوا چرخ میخورد. حتما زندایی و بقیه مهمانهایش رفتهاند. یکجوری که صدایش به درخت برسد میگوید: «پاشو بیا کارت دارم.» حتما نمیخواهد دعوایم کند چون بدش میآید نادری و زنش صدایش را بشنوند. ته دلم سوزنسوزن میشود. موهای حنایی تن بابابزرگ را از شلوارم تکان میدهم. طوری که مامان نشنود میگویم: «میبینی عروستو؟» بابابزرگ سرش را از روی زمین برمیدارد و نصفهنیمه بلند میشود. اگر زبان داشت و حرف میزد میگفت: «عروسم نیست، دخترمه.» یواشیواش میروم سمت پنجره. مامان دارد نگاهم میکند. تا میرسم با صدایی که فقط خودم و خودش بشنویم میگوید: «تو عاقلی! بزرگ شدی! همسایه اومده میگه اینجوری دخترتون اینا رو جمع میکنه تو کوچه. چی بگم بهش؟» توی دلم به زن نادری و مانتوی زشتش بدوبیراه میگویم. باز میگوید: «باشه بهش غذا بده ولی غذای خودتو نده. از این به بعد نون خشکا و آشغال گوشتا رو میذارم کنار برات. خودتم انقدر نمال بهش. بیا تو یه راست برو حموم.» سریع جواب میدهم: «اون آبگوشت و هویج دوست داره. با غذاهای خوشبو.» مامان ساکت میشود و بِروبِر نگاهم میکند. نمیفهمم شبیه وقتی است که قرار است عصبانی بشود یا وقتی قرار است یکدفعه گریه کند. دوست دارم بگویم: «مگه برای همین گل نکاشتی توی باغچه؟ مگه نمیخواستی برگرده؟» ولی جرئت نمیکنم. میترسم عصبانی شود یا به اندازهی باد کردن همهی صورتش گریه کند. اگر جای من، مامان آن روز اول جلوی در خانهمان دیده بودش که ایستاده بود و نخ شیرینی به پایش گیر کرده بود و دم تکان میداد چهکار میکرد؟ مامان هنوز ساکت است. پنجره را باز گذاشته، میرود و بعد با یک هویج درسته میاید بیرون. باز میگوید: «خودتو انقدر نمال بهش. تا سال دیگه یهدونه از این کوچیکاش رو میخرم دیگه تنهایی تو خونه حوصلهت سر نره.» پشتم را به پنجره میکنم و میروم پیش بابابزرگ که هنوز زیر درخت لم داده. هویج را زیر دماغ سیاهش نگه میدارم تا گاز بزند. میگویم: «بازم بیا بابابزرگ! بازم برات گل پامچال میذارم.»