تابستان سال شصتونه بود. هنوز مدرسه نمیرفتم. چهار یا پنج سال داشتم. چند روزی میشد که خانۀ مانساء بودم. مانساء مادرِ مادرم بود. تابستانها همیشه چند روزی را پیش او میگذراندیم. خانۀ مانساء قدیمی بود، شاید صد سال اقلاً. خانهای با یک پذیرایی و دو اتاق و آشپزخانه. خانه یک زیرزمین بزرگ هم داشت. دستشویی مثل خیلی خانههای قدیمی دور از خانه وسط باغ بود. گاهی که پدر و مادرم برمیگشتند تهران، من و خواهر بزرگم در خانه بودیم و او. خیلی وقتها آنها هم چند روزی میماندند. گاهی تنها من و مادرم و مانساء در خانه بودیم. گاهی تنها من و مانساء. خانۀ مانساء در روستایی کوچک نزدیک شهر نور در مازندران بود. آن روز سهشنبه صبح با صدای چیزی شبیه زوزه یا جیغ از خواب پریدم. رد خورشید افتاده بود روی ریشههای فرش قرمز و سرمهای. باد سردی لابهلای پردههای گلدار سفید سُر میخورد. گُلهای کوچک زرد و آبی در قاب چوبی و آبی پنجره میرقصیدند. یادم افتاد که حوض هنوز تمیز نشده است. از فکر اینکه شاید آن روز بالاخره بتوانیم حوض را تمیز کنیم، قند در دلم آب شد. هر روز به مانساء اصرار میکردم که باید حوض را بشوییم و تمیز کنیم. بهانهای میآورد و میگفت باشد وقتی دیگر. نمیدانستم چرا برعکس شستن و پختن و چیزهای دیگر، برای تمیز کردن حوض حوصله ندارد. آن صبح خنک تابستانی، دراز کشیده بودم توی تختخواب و به چیزهایی فکر میکردم که ممکن بود توی حوض قایم شده باشد. من یک بار تمیزکاری حوض را در خانۀ همسایه دیده بودم. کلی وسیله پیدا شده بود. صدای زوزۀ جیغمانند قطع شد. پتوی چهلتکه را کنار زدم. آن سالها خیلی شبهای تابستانی سرد بود. آن قدر سرد که باید از لحاف و پتو استفاده میکردیم. نشستم لب پنجره، رو به حیاط. حوض آب مقابلم بود، تنها چند متر جلوتر. آبش به تیرگی میزد. جلبکها روی سطح آب شناور بودند و زیر نور آفتاب میدرخشیدند. سمت راست، باغ بزرگ پرتقال بود و سمت چپ، چند بوتۀ بلند رز صورتی. درست زیر پایم، مرغها همراه با جوجههایشان به زمین نوک میزدند. صدای زوزه دوباره بلند شد. یادم آمد که مانساء هر روز صبح زود، شیر آب آشپزخانه را باز میکند برای کارهای صبح: روبهراه کردن بساط سماور و چای و خیساندن نان خشک برای اردکها. وقتی شیر را کمی باز میکرد، آب توی دل و رودۀ شیر میپیچید. اول سوت میزد. بعد از نیم دور بیشتر چرخاندن، سوت تبدیل میشد به زوزه. بیشترهای شیرهای آب خانه سفت بودند.
آن روز فقط من و مانساء خانه بودیم. پدر و مادر و خواهر بزرگم رفته بودند جایی. درست یادم نیست. شاید تهران بودند، شاید هم جایی دیگر. از پنجره پریدم پایین، روی سیمان زبر و خنک جلوی راهپله. ارتفاع پنجره از قد من کمتر بود. چند دانه برنج رفت زیر پایم. مانساء که مرا توی حیاط دید، داد زد سرم. «ریکا[1] کجا شونی؟» مانساء با من که حرف میزد، فارسی را با شمالی مخلوط میکرد. محصول این کار زبان سومی بود که گاهی قواعد و کلمات خود را داشت. بدون معطلی گفتم که وقتش شده قولش را انجام بدهد «امروز دیگه تمیز کنیم حوضو. ماهیا دارن خفه میشن اون تو آخه.» مانساء کفگیر چوبی را گرفته بود توی دست و لباس سبز و بلندی پوشیده بود که تا نزدیک زمین میآمد. لاغر بود، با موهای کمپشت خاکستری و سیاه با رگههایی از رنگ حنا. لااقل این تصویری است که بعد از این همه سال وقتی به او فکر میکنم از او به یاد دارم، هرچند شاید دقیقاً آن روز چنین شمایلی نداشت. مانساء نشست روی لبۀ پله. چشمهای قهوهای روشنی داشت و دستهایی که حتی از روی ظاهرشان میشد خشکی و زبریشان را دریافت. من دوست داشتم حوض را تمیز کنیم تا بالاخره ته آن را ببینم. بعد از تمیزکاری هم داخلش آببازی کنم، بی آنکه بترسم ته حوض ماری چیزی باشد و نیشمان بزند. اگر آن روز که پدر و مادرم نبودند نمیتوانستم مانساء را قانع کنم، بقیۀ روزها نمیشد. مانساء به تنهایی حریفم نمیشد. شاید برای اینکه چند دقیقهای بهانه نگیرم، گفت فعلاً صبحانه بخورم و بعد از صبحانه بروم سراغ خالی کردن حوض. «اتِه روز تی مار نیست ها.» به سمت شیر آب جلوی رُزهای صورتی دویدم. دست و صورت و پاهایم را شستم. دو دستم را آب کردم و پاشیدم به جوجههای زردرنگ کوچک. فرار کردند. حتی از همان وعده هم خوشحال بودم. بعد از چند دهه، خاطرۀ آن خوشحالی هنوز با من است.
صبحانه نان و پنیر بود، با قدری کره و مربای بهار نارنج و انگور قرمز. پنیر خانۀ مانساء کمنمک بود. همان نان و پنیر و انگور گاهی میشد شام. در این ترکیب برای شام یا گاهی حتی ناهار، انگور خیلی وقتها جایش را به هندوانه میداد. چند لقمه برایم گرفت. همه را خوردم تا بهانه به دستش ندهم. بعد هم چای شیرین را داغ داغ سر کشیدم و بدون آنکه منتظر اجازه باشم دویدم سمت آشپزخانه. بزرگترین کاسهای که پیدا کردم را برداشتم و رفتم سراغِ حوض. مانساء سر سفره ماند و چیزی نگفت. کاسه را فرو کردم توی حوض تاریک و سیاه. چند جلبک افتاد تویش. کاسه که پر شد، دویدم و ریختمش پای رُزهای صورتی. کاسۀ بعدی را توی باغ پای جوانههای سبز پرتقال ریختم. جوانههای خیس زیر نور آفتاب روشنتر از همیشه بودند. چند جوانۀ خرما هم پیدا کردم و پای آنها هم آب ریختم. جوانههای پرتقالها خیلی وقتها بزرگ میشدند و ثمر میدادند، اما خرماها نه. مناسب آب و هوای آنجا نبودند. صدای گنجشکها و کلاغها میآمد. کاسههای بعدی را پای درختهای باغ ریختم. پای درختهای پرتقال، که خیلیهایشان هنوز از سال قبل پرتقالهای خوبی داشتند. پای نارنجها، که گاهی وقتها میوهشان خشک بود و تلخ. پای بوتههای تاک، که خیلی از عمرشان نمیگذشت و گاهی میشد لای شاخههایشان خوشههای کوچک انگور پیدا کرد. پای چند درخت گردوی بزرگ و قدیمی، که تقریباً همۀ گردوهایشان نصیب کلاغها میشد. هرچه میدویدم و آب میبردم، آب حوض انگار تکان نمیخورد. بعد از یک ساعت نفس نفس میزدم، اما سیاهی حوض سرجایش بود. تقریباً همۀ درختها و گلها و جوانهها و سبزیها کاسهای آب خورده بودند، اما آب حوض شاید به اندازۀ یک وجب پایین آمده بود.
نشستم روی پلهها. مانساء بیرون آمد. انگار تمام مدت مرا پاییده باشد. نگاهی انداخت به حیاط. «حوضِ پَلی اته شیر دره.» داشت با دست به پایین حوض اشاره میکرد. دویدم. لیز خوردم و با کف دست افتادم روی زمین خاکی، نزدیک مرغها. مرغها ترسیدند و چند متری دور شدند. رفتم سمت حوض. راست میگفت. کنار حوض، پشت یک گلدان بزرگ و خالی، شیری بود که دستۀ مسی داشت. مثل شیر سماور، ولی بزرگتر و کثیفتر. هرچه زور زدم شیر باز نشد. دودستی حتی. دوست نداشتم مانساء را صدا بزنم. کمک نمیکرد و نمیگذاشت بقیۀ حوض را خالی کنم. رفتم سمت زیرزمین و مشغول گشتن شدم. جعبه ابزار چوبی را روی صندوقچهای بزرگ پیدا کردم و از تویش یک انبردست برداشتم. با انبردست مشغول باز کردن شیر شدم، ولی باز هم زورم نرسید. سر برگرداندم. مانساء بالای سرم بود. خم شد و با دست راست شیر را چرخاند. آب بیرون آمد و جاری شد به سمت چاه. صدای جیغ شیر بلند شد. چاه را با یک تکه از سقف شیروانی قدیمی پوشانده بودند. جیغ شیر قطع نمیشد. مانساء با مشت چند بار زد به شیر تا شاید مثل شیر آشپزخانه صدای آن هم قطع شود. ولی فایده نداشت. محکمتر میزد. ولی فایده نداشت. ایستاد با لکد به شیر زد، اما فرقی نداشت. نفس نفس میزد و عرق از صورتش میریخت روی زمین. میترسیدم. انگار موقع ضربه زدن صدایی مثل ناله یا هقهق میآمد از گلویش. کاسه فلزی را از کنارم برداشت و کوبید به شیر. کاسه کمی موج برداشت، ولی او هنوز میکوبید. صدای کاسه توی باغ میپیچید. بدن لاغر مانساء توی لباس سبزرنگش تکان میخورد. کاسه از دست مانساء پرت شد روی زمین. اشکهایش سرازیر شد. آرزو میکردم کاش نخواسته بودم حوض را خالی کنیم. تکیه داد به دیواره حوض و خیره شد به جایی ته باغ. چشمهایش مثل دو تا تیلۀ قهوهای روشن بود وسط سفیدیهای چشم با چند تا رگ کوچک سرخ. اشک و عرق از صورتش میچکید روی لباس سبزش. نفس نفس میزد و شکمش بالا و پایین میرفت. اما دیگر صدای شیر قطع شده بود.
مانساء بلند شد. نگاه میکرد به حوض. آب داشت آرام آرام پایین میآمد و دیوارهای جلبکزدۀ حوض پیدا بود. مانساء رفت سمت خانه و با یک آبکش سفید و یک تشت بزرگ قرمز برگشت. تشت را گذاشت زیر شیر آب جلوی رُزهای صورتی و پر از آب کرد. آبکش سفید را برد توی حوض و دو تا ماهی گرفت و انداخت توی تشت. بعد آبکش را داد به من. آبکش را از دستش گرفتم و افتادم دنبال ماهیها. آسان نبود. درمیرفتند. مانساء دستش را میبرد زیر آب و مثل کاسه آرام میآورد بالا. این طوری چند تا ماهی گرفت. من هم با آبکش توانستم یک جفت ماهی قرمز بگیرم. ماهیها را که توی تشت انداختیم، دیگر کاری نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا حوض خالی شود. دست و صورتمان را شستیم و رفتیم که ناهار بخوریم. ناهار ماهی بود با تخممرغ و کدو. من ماهی دوست نداشتم. آن روز ولی بدون حرف زدن ماهی خوردم. مانساء موقع ناهار خوردن چیزی نگفت. ما به سکوتش عادت داشتیم. آن سالها گاهی فکر میکردم آدمها که پیر میشوند کمتر حرف میزنند، شاید چون همه جایشان درد میکند و حوصله ندارند. بعد که پیرمردها و پیرزنهای دیگر را میدیدم متوجه میشدم اینطور نیست و مانساء است که زیاد صحبت نمیکند. تنها وقتی که مانساء زیاد حرف میزد، شبها بود که مرا تا دستشویی وسط باغ همراهی میکرد. باغ مانساء خیلی بزرگ بود. برای همین از پلههای جلوی خانه تا دستشویی راحت پنجاه یا شصت قدم فاصله بود. دستشویی اتاقکی مثل دخمه بود با یک تکه پارچۀ بزرگ به جای در. توی راه هر چند متر یک لامپ از درختی آویزان بود. بعضی درختها لامپ نداشتند. بعضی از لامپها هم سوخته بودند. برای همین همیشه یک فانوس هم با خودمان داشتیم، برای احتیاط و روشنایی بیشتر. تمام مسیر رفت و برگشت، و همین طور وقتی داخل دستشویی بودم، مانساء با من حرف میزد. شبها صدای جیرجیرکها باغ را درمینوردید. برای همین مجبور بود کمی بلندتر هم صحبت کند. هنوز ناهار تمام نشده بود که صدای زنگ در آمد. نگران شدم که پدر و مادرم برگشته باشند و تمیزکاری حوض نصفهکاره رها شود. مردی داشت یالله میگفت. در اصلی خانه مانساء خیلی وقتها نیمهباز بود. مانساء بلند شد. رفت و روسری نارنجی و قهوهایش را برداشت و به سر کرد. ایستاد توی قاب در و مشغول سلام و احوالپرسی با آقای یحیوی شد. صدایش را میشناختم. پیرمرد هفتهای دو یا سه بار میآمد تا پنیر و کره و چیزهای دیگر بفروشد. کارهای دیگر هم میکرد. غورهها و نارنجها را برای آبگیری به او میدادیم. میبُرد و توی بطری یا سطل آبغوره و آبنارنج را میآورد درِ خانه. وقتی به جمعهبازار میرفتیم، بارها را با گاری تا خانه حمل میکرد. من همیشه سوار گاریاش میشدم. مینشستم کنار سبزیها و بادمجانها و چیزهای دیگر و مشغول خوردن گیلاس و زردآلو و انجیر میشدم. مانساء از آقای یحیوی کمی پنیر خرید. به نظرم رسید که از قبل توی خانه به قدر کافی پنیر بود. آن هم پنیرهای بینمکی که خیلی هم مزه نداشتند.
بعد از ناهار من بلافاصله دویدم سمت حوض. خالیِ خالی بود. با دیوارهایی پوشیده از جلبک. کف حوض پر بود از سنگهای ریز و درشت. یک برس بزرگ آبی، یک لنگه دمپایی قهوهای جلوبسته و چند ترکۀ بلند که انگار روزی میخواستند چیزی را با آنها دربیارند. گوشۀ حوض نزدیک و نزدیک به سوراخ شیر، چیزی برق میزد. خم شدم که ببینم چیست. دستم نرسید. از لبۀ موزائیکی حوض بالا رفتم و پریدم تو. لیز خوردم و افتادم. چشمهایم بسته شد. فکر کردم چیزیام شده است. چشم که باز کردم آفتاب داشت میتابید توی صورتم. خیسی و نرمی جلبکها را زیر سر و دستهایم حس میکردم. بوی آب دریا میآمد. دورتادورم دیوار جلبکی بود، جلبکهای خیس سبز و قهوهای و سیاه. بالای دیوار حوض و روی لبۀ موزاییکی، چند گلدان شمعدانیهای قرمز بود و بعد آسمان آبی و روشن. انگار آسمان یک حوض آبی صاف بود وسط قاب لبههای حوض. بلند شدم و رفتم به سمت سوراخ شیر. سه تا تیلۀ شیشهای و شفاف بود. یکی از تیلهها رگههای قهوهای و زرد داشت، یکی رگههای سبز و قرمز و آبی و دیگری فقط یک رگۀ سفید. از همانجا داد زدم «مانساء… مانساء… ببین چی پیدا کردم.» مانساء از وسط جوجهها عبور کرد و تا کنار حوض آمد. لباس کثیفم را دید. دست کشید به سرم. حالم خوب بود. «آخ تی تن و لباس رِ…» گفت لباسهایم را دربیاورم که حوض را تمیز کنیم. من همین کار را کردم. شلنگ آب و برس را آورد و داد به دستم. شروع کردم به سابیدن کاشیهای کوچک دیوارۀ حوض. کاشیها به خاکستری و سبز میزدند. من دیواره را میساییدم و مانساء با فشارِ آب جلبکها را جمع میکرد یک گوشه. آب از سوراخ شیر بیرون میرفت. جلبکها که کامل روی هم انباشته شدند، دودستی جمعشان کردم و انداختم توی باغ، کنار چاه. اردکها و مرغها دویدند به طرف جلبکها. یک کلاغ هم از درخت گردو شیرجه زد به سمتشان. آخرین نفر یک اردک چلاغ بود که میدوید و تلوتلو میخورد. خندهام گرفت. با دست به مانساء نشانش دادم. مشغول تمیز کردن کف حوض بود. کارش که تمام شد، شیر حوض را بست. شیر آب جلوی رُزرهای صورتی را باز کرد و شلنگ را به دست من داد. شلنگ را گرفتم توی حوض. آبِ روشن و بیرنگ آرام آرام بالا میآمد. خورشید وسط آسمان بود. قطرههای آب میدرخشیدند. شلنگ را گرفتم رو به آسمان تا یک فواره درست شود. رنگینکمان کوچک و نصفهای را میشد بالای حوض دید. سر شلنگ را با انگشت گرفتم تا فشار آب بیشتر شود. بعد شلنگ را گرفتم سمت غورهها، سمت رُزهای صورتی، سمت یک نهال ازگیل، و سمت درختها تا جایی که فشار آب اجازه میداد. در آخر شلنگ را به سمت جوجههایی گرفتم که توی آفتاب ولو شده بودند و چرت میزدند. چرتشان پاره شد. دویدند سمت باغ دنبال مرغها.
نمیدانم چند دقیقه یا ساعت مشغول بودم. یکهو دست گرمی را روی شانهام حس کردم. برگشتم. مانساء بود، بدون لباس. یعنی لباس به تن داشت، ولی فقط لباس زیر. تا آن موقع هیچ زنی را اینطور ندیده بودم. شکمش سفید و چروکیده بود. ترکهای صورتی و سرخ داشت. خجالت کشیدم. رویم را برگرداندم. مانساء شلنگ را از دستم گرفت و گذاشت زیر یکی از گلدانهای شمعدانی تا حوض پُر شود. خودش نشست و تکیه داد به دیوارۀ حوض. من زیرچشمی نگاهش میکردم، ولی خجالت میکشیدم برگردم. همان طور سربهزیر نشستم. سرم را انداختم پایین. نمیدانستم چرا اینقدر شکمش خط و چروک دارد. فکر کردم مریض است. پرسیدم: «درد میکنه شیکمت؟» مانساء دست کشید به شکمش و خندید، بلند بلند. بعد گفت: «ماهیها.» با سر اشاره کرد به بیرون حوض. رفتم سراغ تشت. سنگین بود. کمی تشت را کج کردم تا حجم آبش کمتر شود. بعد تشت را آوردم و خالی کردم توی حوض. ماهیها پرتاب شدند توی آب. ترسیدم چیزیشان بشود. خودم هم از لب حوض پریدم توی آب. ماهیهای قرمز و سفید توی حوض جولان میدادند. نشستم کنار مانساء. تنش گرم بود. انگار داشت به چیزی ته ته باغ نگاه میکرد. رد نگاهش را گرفتم. فقط دیوارۀ حوض را میدیدم. چیزی به خاطرم رسید. از حوض بیرون پریدم و رفتم سمت اردکها. فرار کردند. اردک چلاغ از بقیه عقب ماند. بغلش کردم. قلبش تند تند میزد. اردک را آوردم و توی آب رهایش کردم. شنا میکرد. طلایی بود، با سینهای قهوهای. آرام آرام میآمد به طرف من. ته حوض، سمت سوراخِ شیر، یکی از ماهیها به پهلو افتاده بود روی آب. به مانساء نشانش دادم و پرسیدم: «مرده؟ چون من پرتش کردم؟» مانساء سرم را بوسید. بعد داستان اردک چلاغ را برایم تعریف کرد. یک روز که مانساء خانه نبود، اردک از روی پله افتاد و دیگر خوب نشد. با دستهای زبر، شانهام را فشار داد. اشک جمع شد توی چشمهام. آفتاب حوض را کاملاً روشن کرده بود. ماهیها آمدند و جمع شدند زیر سایۀ تن ما دو نفر. چند دقیقه به تماشای اردک نشستم.
عصر شده بود. خسته بودم. وقتی از حوض بیرون آمدیم، یکراست رفتم و لباس پوشیدم و افتادم توی تختخواب. حوالی غروب با صدای آرامی که از توی حیاط میآمد بیدار شدم. هنوز بعد از این همه سال مطمئن نیستم که آیا چنین اتفاقی افتاد، یا در میانۀ خواب و بیداری غروب آن روز چنین تصویری در ذهنم شکل گرفته است. صدای مانساء بود. انگار چیزی زمزمه میکرد، یا چیزی شبیه به آن. نشستم لب پنجره و آرام پرده را کنار زدم زدم. مانساء بدون لباس نشسته بود روی لبۀ حوض و سرش پایین بود. نور کمجانی به حیاط و باغ و حوض و بدنش میتابید. بدنش آرام میلرزید، شاید از سرما، یا شاید هم از گریهای آرام. متوجه حضور من نبود. داشت به حوض نگاه میکرد و چیزی میخواند. به نظرم رسید که چیزی شبیه به لالایی زمزمه میکند. اما هیچ وقت نفهمیدم.
[1]– در زبان مازندرانی به معنای «پسر» است.