آگهی فروش خانه

زمان مطالعه: 17 دقیقه

-می‌خواهی بگویی خریدار نبود اما گذاشتی بیاید تو، خانه را ببیند؟

-چه می‌دانستم خریدار هست یا نیست، در را که باز کردم گفت آگهی فروش خانه‌ی ما را روی شیشه‌ی مشاور املاک دیده و می‌خواهد خانه را ببیند… برای همین راهش دادم.

-پس به بهانه‌ی آگهی آمده و تو خنگ بازی درآورده‌ای و راهش داده‌ای توی خانه؟

-خنگ بازی یعنی چه؟ تو هم بودی و مشتری می‌آمد برای دیدن خانه حتمن همین کار را می‌کردی؟

-آهان می‌خواهی بگویی کارت حرف نداشته که سوراخ سنبه‌های خانه را نشانش داده‌ای؟

-تو چرا این قدر به همه چیز بدبینی. دیدن دو تا اتاق و یک آشپزخانه‌ی فکسنی چه سوراخ سنبه‌ای دارد. تازه او بیشتر به حیاط‌مان توجه کرد. به باغچه‌ی خشک و بدون گل و گیاه‌مان.

-من مطمئنم برای دزدی آمده بود. اصلن همین که تنها و بدون هماهنگی با مشاور املاکی آمده بعد تازه یک کلام در مورد قیمت خانه هم حرف نزده باید بهش شک کرد. و همین‌که می‌گویی به حیاط دقت کرده، برای این است که دزدها چم‌وخم راه‌های ورود به خانه را بررسی می‌کنند. بعد شوهر نداشت مگر؟ اصلن چرا تنها آمده بود؟

-به من ربطی نداشت از کس و کارش بپرسم. می‌خواست وضعیت نوردهی صبح تا ظهر خانه را ببیند. یک نگاه سرسری توی هال انداخت و گفت چرا پرده‌های کرکره را نمی‌کشی. نور آفتاب فرش‌ها را بور می‌کند. خلاصه نمی‌دانم پسندید یا نه. ولی زن تر و تمیزی به نظر آمد  بهم ریختگی کاسه بشقاب روی کابینت‌ها را که دید، گفت حتمن بچه‌هاتان همیشه در حال ریخت و پاش‌اند. می‌خواست آستین بالا بزند و کمکم کند تا آشپزخانه را جمع‌وجور کنم. راستش از حرفش خجالت کشیدم.

-هان… پس برای همین است که افتاده‌ای به جان کابینت‌ها. ولی به نظرم بیا یک دوری بزن توی خانه ببین کلیدی چیزی گم نشده باشد.

-به همه چیز بدبینی. حوصله‌ی آدم را سر می‌بری ولی به نظر من خودت به جای این چرت و پرت‌گویی باید بروی یک سر به مشاور املاک بزنی.

-بروم آنجا بگویم زنم امروز خنگ بازی درآورده و اجازه داده یک دزد با تعارف زنم بیاید توی خانه؟ ول کن آن سینک لعنتی را. اینقدر نساب. هان نظرت چیست خوب است بروم بگویم خنگ بازی درآورده‌ای؟

-چشم نخوری عقل کل. برو انجا فقط ازش سوال کن ببین ساکن قبلی خانه را می‌شناسد؟

-گیرم پرسیدم که چه؟

-راستش نمی‌دانم چرا ولی کنجکاو شدم، بدانم ساکن قبلی خانه چه کسی بوده؟

 

**

 

-باورت نمی‌شود مشاور املاکی می‌گفت آن دو تا زن و شوهری که هفته‌ی پیش آمدند خانه را دیدند، یادت که هست، همان مرده که لنگ می‌زد. از همین ستون سنگی وسط هال ایراد گرفته‌اند؟ چطور این همه سال به عقل خودمان نرسیده. حالا که از این زاویه نگاهش می‌کنم می‌بینم راست می‌گویند مثل چیز خر این وسط سبز شده و هال را غناس کرده. بیا تو هم از این زاویه نگاهش کن.

-ولی عجیب است. اتفاقن همان زنه از این ستون سنگی خوشش آمد، گفت خیلی به کار می‌آید.

-به کار می‌آید؟ یعنی چه؟ پس یعنی خانه را پسندیده بود؟

-راستش امروز که دوباره آمد خیال کردم خانه را پسندیده و حالا می‌خواهد سر قیمت چانه بزند. گفتم اگر شروع کرد به چانه زدن شماره‌ی تو را بهش بدهم با تو صحبت کند. اما فقط پرسید که چرا خانه را گذاشته‌ایم برای فروش؟

-چه پررو! با این رفتار مشکوکش باید همان وقت زنگ می‌زدی پلیس بیاید تا حالیش کند نمی‌تواند قسر دربرود.

-شلوغش نکن. از چی قسر دربرود. خب فقط از این طرف‌ها رد می‌شده. توی راه یک دوچرخه‌ی بچه خریده بود. برای این‌که خستگی در کند زنگ خانه‌ی ما را زد. از حیاط هم یک قدم بالاتر نیامد. نشست لب باغچه. بعد هم از بس عجله داشت وقت رفتن دوچرخه را یادش رفت ببرد. ندیدی‌ش کنار باغچه؟

-سر درنمی‌آورم یعنی راست راست آمد اینجا تا خستگی درکند، اصلن مگر اینجا استراحتگاه است؟ بعد هم دوچرخه‌ی بچه‌اش را جا بگذارد. تو چرا متوجه نیستی. اگر یک‌جای دوچرخه ردیابی چیزی جاسازی کرده باشد تا ببیند کی موقعیت خانه امن است، آن‌وقت با دار و دسته‌اش بیاید و خانه را بروفد چه؟

-وای از دست این گیردادن‌های بی‌مورد! برو خودت ببین یک دوچرخه‌ی دست دوم که با چند تکه ربان زرد و یک بوق قرمز بزکش کرده‌اند، ردیابش کجا بوده؟ از سمساری توی خیابان برای بچه‌اش خریده بود. بیچاره فقط جاش گذاشته. همین.

-تو چرا اینقدر خوش‌خیالی جاش گذاشته که فردا باز به این بهانه بیایید سردربیاورد.

-نمی‌دانم، شاید تو درست می‌گویی. حالا می‌شود این بحث را تمام کنیم. داشتی از مشاور املاک می‌گفتی. خب بگو دیگر چه گفت. حرفی از ساکن قبلی نزد؟ می‌شناختش یا نه؟

 

**

 

-چرا همان وقت زنگ نزدی تا خودم را برسانم؟ از دست تو…. حتمن دوباره گذاشتی بیاید توی خانه؟ بچه‌ها چی آن‌ها کجا بودند؟

-شلوغش نکن! گفتم که ساکن قبلی خانه بوده یعنی در اصل صاحب قبلی خانه.

-صاحب یا ساکن. چه فرقی دارد. بوده که بوده. به ما چه؟ با این کارها آخرش پای دزدها را به خانه باز می‌کنی. دوچرخه را چرا ندادیش ببرد؟ حتمن باز فردا به بهانه‌ی دوچرخه می‌آید؟

-فکر کن! بچه‌هاش را موقع تنبیه کردن توی همین اتاق پشتیِ که از بس تاریک است فقط بدرد چیدن رختخواب‌ها می‌خورد، زندانی می‌کرده. فکرش را بکن یکی دو ساعت کنتور برق را می‌پرانده تا بچه‌ها نتوانند لامپ روشن کنند و تاریکی اتاق زهله ترکشان کند.

-لاالله‌الا‌الله! همه‌اش تقصیر این مشاور املاکی بی‌عرضه است. اگر از آن زبان‌بازها بود تا حالا مخ یکی از مشتری‌ها را زده بود. فروخته بودیم و رفته بودیم پی کارمان. می‌بینی شانس گه ما را.

-باور می‌کنی همسایه روبرویی تا زن را توی درگاه دید، شناختش؟ اما زن تا متوجه شد تندی چادرش را کشید جلوی صورتش و پشت به او ایستاد. بعد که زن رفت همسایه جلدی آمد دم در. گفت این دیوانه چرا دوباره توی محل پیدایش شده. باورت می‌شود قبل از ما توی همین خانه می‌نشسته‌اند، بعد یک روز بچه‌اش بی‌خبر از خانه بیرون می‌رود و برنمی‌گردد.. همسایه گفت از همان وقت زنک قاطی کرد صبح به صبح با همان لباس‌ خانه و سر و موی آشفته، پابرهنه می‌دویده توی کوچه و  زنگ تمام همسایه‌ها را می‌زده وگریه و زاری راه می‌انداخته.

-قربان آدم چیز فهم. نگفتم ریگی به کفشش است! خدا را شکر که از زبان همسایه شنیدی که باورت شود رفتارش عادی نیست. ببین فلان فلان شده چه خوب بلد است نقش بازی کند. فردا اول صبح زنگ می‌زنم و مرخصی استعلاجی می‌گیرم. تو عرضه نداری باید خودم جلویش درآیم. همین فردا پدرش را درمی‌آورم. زنک شیاد

-ول کن این حرفها را. ادای آدم زرنگ‌ها را درنیاور! بیا بهش حق بدهیم. من هم اگر یک روز صبح از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم تخت‌خواب بچه‌ام خالی‌ست و بچه‌م آب شده رفته توی زمین حتمن سر می‌گذاشتم به بیابان.

 

**

 

-انبردست را همین صبحی بردم توی حیاط… مگر داشتی می‌آمدی گل‌های توی باغچه را ندیدی؟ می‌خواستم با انبردست، بست روی شلنگ را سفت کنم که باغچه را آب بدهم. راستی نظرت چی بود در مورد گل‌ها، چطور ندیدی‌شان؟

-حالت خوش نیست انگار. تو هم مثل آن مُلایی شده‌ای که به مکتب‌خانه نمی‌رفت. وقتی هم می‌رفت جمعه بود. این همه سال یکبار به باغچه نرسیدی حالا که داریم خانه را می‌فروشیم هوس گل‌کاری به سرت زده؟

-یارا جلوی پات را نگاه کن.! حواست به این لیوان شربت هم باشد…. آوا یواش‌تر اگر خوردی به ستون زبانم لال جایی‌ت می‌شکندها

-ببینم اصلن تو چرا مبل‌ها را از دوروبر ستون برداشته‌ای که میدان بازی‌شان ولنگ و واز شود. نمی‌بینی چه دور دوری گرفته‌اند پدرسوخته‌ها. بشین بچه. این قدر دور ستون نتاب! سرت گیج می‌شود و می‌خوری به تلویزیون.

-ولشان کن… بیا اینجا…. نگاه کن به نظرت وقتی این ستون وسط دوروبرش نه مبلی نه صندلی‌یی…. این‌جوری خالیِ خالی باشد چه استفاده‌ای می‌شود ازش داشت؟

-خل شده‌ای؟ یک دقیقه بیا…. دستت را بده به من تا نشانت بدهم… ببین فقط می‌شود دور ستون خالی یک پا را از این ور یکی را از آن ور گذاشت و هندی رقصید

-بی‌مزه! فقط فکرت به همین چیزهاست…. حالا بیا این سر میز را بلند کن. می‌خواهم زیرش را جارو بزنم.

-تازگی‌ها خیلی به سر و وضع خانه می‌رسی، مدام در حال روفتن و شستنی بانو.

-مگر بد است دلم نمی‌خواهد مشتری که می‌آید فکر کنند من زن پرچلی‌ام. راستی از مشتری جدید خبری نبود؟

-خوب شد یادم انداختی. مردم عجب بی‌پدر شده‌اند. مشاور املاکی می‌گفت چند روز پیش یک بابایی به اسم مآمور کنتور گاز رفته خانه‌ی یک پیرزن و با ماسک بیهوشی پیرزن را ناکار کرده و دار و ندارش را روفته و برده. حالا تو هی حرف مرا جدی نگیر!

-خب تو هم با این محتاط بودنت…. باشد سعی می‌کنم جدی بگیرم. دیگر چه؟ این را بگو حرفی از مشتری نبود؟

-کره‌خر مگر کوری؟ ببین چه به روز قالی آوردی؟ انگار نه انگار دو روز پیش قالی را داده‌ایم قالی‌شویی.

-از دست تو! چرا بچه را دعوا می‌کنی. آخر کدام آدم عاقل لیوان شربت را صاف می‌گذارد وسط قالی؟

-از دست خودت با این تغییر دکوری که راه انداخته‌ای! تلویزیون این سر خانه مبل‌ها دورتادور دیوار. آن‌وقت این چیز خر هم لخت و پتی این وسط. هیچ معلوم نیست توی سرت چی می‌گذرد. یک روزه برایمان زرنگ می‌شوی می‎روی گل‌ می‌کاری. بعدش مبل‌ها را جابجا می‌کنی، که چی؟

-بابا… بابا! مامان که گل‌ نکاشت. همان خانمه یک سبد گل آورد. خودش هم با بیلچه خاک باغچه را کند و گل‌ها را کاشت. مامان وقتی حال خانمه بد شد دوید توی خانه و برایش آب قند درست کرد.

-این بچه چی گفت؟ هان؟ لک قالی را ول کن، بگو ببینم…. تو دوباره آن دزد را راه دادی توی خانه تا برایت گل بکارد؟ تازه غش و ضعف هم بکند و تو… کی می‌خواهی دست از این ساده بودن برداری زن.

-ببین باز برای خودت بریدی و دوختی؟ بیچاره کاری نکرد که. گفت این باغچه‌ی خشک با گل‌های لاله عباسی جان دوباره می‌گیرد. راست هم می‌گفت باغچه‌مان مرده و بی‌روح بود. اگر دستش برای گل‌کاری سبک باشد که… به خدا اول تا آخر هم از کنار باغچه تکان نخورد. خودش به تنهایی خاکها را با بیلچه زیر و رو کرد و بوته‌ها را کاشت. حواسم به حرف‌های تو بود و چشم ازش برنداشتم. اما چون آفتاب مستقیم تابید مغز سرش حالش یکهو بد شد و من فقط برایش آب قند درست کردم. بیچاره دل آدم کباب می‌شد برایش… خاک باغچه را که زیرورو می‌کرد هی یاد بچه‌ی گم شده‌اش می‌افتاد. و می‌گفت اصغر مامان و مدام گریه‌ می‌کرد. فکر کنم این خانه برایش خیلی خاطره دارد.

 

**

 

-باز جای شکرش باقی است که این‌بار عقلت را بکار انداختی و راهش ندادی توی خانه و در را به رویش بستی.

-می‌دانی همسایه دیگر چه گفت. گفت شوهر زنه هر کار کرد نتوانست با وسواسش کنار بیاید برای همین ولش کرد و رفت.

-خب مرد بیچاره حق داشته…. اما عزیزم این را مطمئن باش من اگر بخواهم تو را بخاطر خنگ بازی‌ت ول کنم و بروم حتمن بچه‌ها را با خودم می‌برم! چطور آن بابا بچه‌ها را گذاشت پیش یک بیمار وسواسی.

-خدایی‌اش یعنی خسته نمی‌شده. فکرش را بکن. هر روز از دم در هال تا آشپزخانه و حمام و دستشویی ردیف ردیف سفره‌ی یک بار مصرف پهن می‌کرده تا قالی‌ها زیر پای بچه‌ها کثیف یا خیس نشوند. گفت رنگ قالی‌ها شیری متمایل به سفید بوده. تازه اگر یک تکه از سفره‌ دم پای بچه‌ها مچاله می‌شده زبان بسته‌ها را….

-ای بابا! یعنی در این حد…. اما خب همان موقع خرید خانه هم معلوم بود صاحب خانه زن تر و تمیزی بوده… یادت نیست همان روزی که آینه قرآن آوردیم دیدی که در و پیکر خانه چه برق برقی می‌زد. حتا یک لکه چربی ماسیده روی هود نبود. بعد من تیکه انداختم به تو و خواهرت و گفتم ببینید و یاد بگیرید به این زن می‌گویند کدبانو.

-ول کن تو هم، همیشه باید نیش بزنی. بچه‌ها را که زندانی‌ می‌کرده توی تاریکی اتاق پشتی. می‌گفته گریه‌ی هر کی درآمد فلفل می‌ریزم توی دهنش. بیچاره‌ها از ترس فلفل جیک‌شان درنمی‌امده. تا وقتی پدرشان از سر کار برمی‌گشته و شروع می‌کرده به داد و بیداد کردن با زنش. همسایه گفت هر روز صدای دعوای زن و شوهر می‌آمده.

-ببینم یعنی هیچ قرص مرصی دکتری نمی‌رفته تا وسواسش خوب شود؟

-قرص!… همسایه گفت با هیچ کسی سلام علیک نداشت. حتا نمی‌گذاشته بچه‌هاش بیایند توی کوچه. می‌گفته بچه‌های توی کوچه دست و بالشان پر از کثیفی و میکروب است

-جلل‌الخالق. پس زندگی را جهنم کرده بود برای آن طقلی‌ها.

-چه جهنمی هم… همسایه یادش آمد یک روز که برایشان آش نذری برده بود بچه‌ها را…. وای حالا هم که دارم برای تو می‌گویم موهای بدنم سیخ می‌شود… فکرش را بکن پسره را به این ضلع ستون. دختره را هم به ضلع کناری با طناب بسته بود. خودش هم دستکش ظرفشویی به دست نشسته بود روبروی‌شان. از بوی تند نفت نمی‌شده نفس کشید. همسایه گفت زنک دندانه‌های چوبی شانه‌ای را هی می‌زده توی یک کاسه‌ی نفت و می‌کشیده به موهای بچه‌ها. می‌خواسته شپشِ لای موهاشان کشته شود. بچه‌ها مثل دو تا بچه گربه‌ی ترسیده…. وای خدا اشکم دارد سرازیر می‌شود

-صبر کن ببینم یعنی این روانی با این همه وسواس باز فکر می‌کرده موی بچه‌هاش شپش برداشته؟

-تازه با این همه سخت‌گیری می‌خواسته موهاشان را با ماشین از ته بتراشد تا دوباره شپش نزنند.

-دارد حالم بهم می‌خورد از هر چه آدم وسواسی‌ست. از حالا به بعد هر چه پرچل‌تر بهتر، فهمیدی؟

-از وقتی شنیدم بچه‌ها را این‌جوری طناب پیچ می‌کرده، دیگر جرآت نکردم به ستون خالی نگاه کنم. همه‌اش بچه‌ها جلوی چشمم‌اند. برای همین دوباره مبل‌ها را چیدم دورتا دور ستون. حالا دیگر چشم دیدن زنک را ندارم. برای همین صبح راهش ندادم تو. از لای در بهش گفتم ول کن خانم برو مزاحم نشو. هی با دست‌هاش زور می‌داد به در. انگار با دست‌های دستکش‌دارش افتاده بود به جان موهای سرم. گفتم اصلن پشیمان شده‌ایم خیال نداریم خانه را بفروشیم. می‌خواهیم خودمان بکوبیم و چند طبقه بسازیم. می‌خواستم دمش را بگذارد روی کولش و برود. اما نمی‌دانم تا بهش گفتم چرا یکهو رنگ به رنگ شد. با شانه‌هایش هل داد توی در. بعد هم که در را رویش بستم از پشت در هی می‌پرسید چرا می‌خواهید خانه را بکوبید؟ چرا می‌خواهید خانه را خراب کنید؟

-دیگر شورش را درآورده! یعنی ما اختیار خانه‌ی خودمان را هم نداریم؟ ببین فردا اگر آمد دوچرخه‌ی بچه‌اش را بده دستش. تهدیدش کن که اگر یک‌بار دیگر این‌طرف‌ها پیداش شد زنگ می‌زنی به پلیس. نه اصلن درجا زنگ بزن تا خودم را برسانم.

-درسته به نظرم باید همین کار را بکنیم.

-چه عجب این‌بار نگفتی عقل کل نباش. دیدی از اول هم حق با من بود. حالا تا سر و کله‌ی بچه‌ها پیدا نشده، بیا برویم توی حمام یک لیف مَشتی به کمرم بکش. حواست هست این چند روزه تمام حرف و حدیث‌مان همین زنک بوده، هیچ به خودمان نرسیده‌ایم.

 

**

 

-از لای در دو چرخه را پرت کردم توی کوچه، همین‌که خواستم در را ببندم، نفهمیدم چطور خودش را جا داد لای در. اندازه‌ی یک مرد زور داشت. از پرت کردن دوچرخه عصبانی شده بود. گفت من خیلی قبل‌تر به پسرم وعده داده بودم برایش دوچرخه بخرم حالا که به قولم عمل کرده‌ام آخر کجا ببرمش.

-ای خدا از دست تو! می‌خواست سر و صدا راه بیندازی تا همسایه‌ها بریزند بیرون. باید جیغ و داد می‌کردی.

-دوچرخه به دست آمد نشست لبه‌ی باغچه. تا چشمش به گل‌های پژمرده افتاد گفت تو این‌جوری از بچه‌های خودت هم مراقبت می‌کنی؟ باید به وقت آب بدهی که پژمرده نشوند.

-مگر عقل توی سرت نیست؟ با خودت نگفتی بچه‌ها که مدرسه‌اند، یک‌وقت بلایی سرت می‌آورد؟. چرا جیغ و داد نکردی کسی بیاید کمک.

-شلنگ آب را دادم دستش و شیر آب را باز کردم. گل‌های پزمرده را که آب می‌داد اشکش درآمد. بهش گفتم پسرت حالا حتمن می‌فهمد خیلی دوستش داری. وقتی خوب گریه کرد ازش پرسیدم یعنی از خواب که بیدار شدی بچه‌ت توی رخت‌خوابش نبود؟

-جواب من را بده! چرا راهش دادی توی خانه که حالا با حرف‌هایش این‌جوری به هم بریزی؟

-واقعن چطور ما آن همه آگهی‌های چاپ شده را یادمان رفته بود. وقتی از زیر پیراهنش یک آگهی مچاله درآورد و داد دستم یاد آن دسته کاغذ تا شده افتادم. وقتی داشتیم اثاث می‌چیدیم به گمانم خواهرم پیدا کرد. از بس سرمان گرم کار بود، یادمان رفت از همسایه‌ای، کسی جریان را پرس‌وجو کنیم. یک پسر بچه‌ی پنج ساله‌ با موهای بور. بلوز زرد و شلوار آبی که صبح از خانه خارج شده و دیگر برنگشته. اسمش اصغر بوده.

-هان آره یادم آمد. تو توی آشپزخانه دستت بند بود. خواهرت گفت با این آشغال‌ها چیکار کنم. یکی‌ش را باز کرد و گفت آخیش یک بچه گم شده. منم گفتم خودت می‌گویی آشغال خب پرسیدن ندارد دیگر. پناه بر خدا! یعنی آگهی گم شدن همین زبان بسته بوده؟ عجب حکایتی!

-ازش پرسیدم خب چرا آگهی‌ها را نچسبانده بودید به در و دیوار کوچه‌ها توی میدان‌ها. دم مدرسه‌ای جایی

-به نظرم می‌دادند روزنامه‌ها چاپ کنند بهتر بود. ولی شاید هم بچه دزدی بوده. می‌دانی که قاچاق بچه‌ها.. شاید هم کار باباهه بوده. می‌خواسته زنک را تنبیه کند، بچه را برده تا…. آخرش چی یعنی دیگر پیداش نکردند؟

-دیوانگی‌اش از همان روز گم شدن پسرش شروع شد. صبح به صبح سر و پا برهنه دوره می‌افتاده و زنگ همسایه‌ها را می‌زده و سراغ بچه‌اش را می‌گرفته. بعد از این جریان شوهرش به خاطر نداشتن صلاحیت و سلامت روان ازش شکایت کرده بود. با حکم دادگاه فرستاده بودش خانه‌ی پدرش. گفته بود دعا کن بچه‌م پیدا شود وگرنه آرزوی دیدن دخترمان را به دلت می‌گذارم.

-یعنی آن شوهر احمق هم… خب یعنی نرفته بودند پیش پلیس؟ عجب نفهم‌هایی پیدا می‌شود! اینها کوتاهی کردند. اصلن همین حالا هم می‌توانند اقدام کنند، می‌خواست بهش بگویی…. اگر چه خیلی دیر شده ولی عکس بچگی‌ش را بگذارند توی اینستاگرامی جایی تا… ولی ببینم خب چرا دوچرخه‌ی وعده شده را آورده توی خانه‌ی ما…. نکند!….

-یک چیز را می‌دانی؟ من فکر می‌کنم او هر روز برمی‌گردد اینجا تا به بچه‌اش نزدیک باشد.

-خب عزیز من بچه‌اش اینجا قد کشیده. راه افتاده. زبان باز کرده. معلوم است که…. ولی لعنت بر شیطان… داری فکرم را به‌هم می‌ریزی…

-جالب است حالا که فهمیده شاید خانه را بکوبیم مثل جان به سرها شده. هی می‌رود و برمی‌گردد اینجا. نگران شده که جای بچه‌اش دیگر امن نیست. از این‌که خاک‌های باغچه زیر و رو شود می‌ترسد. می‌آید اینجا تا اصرار کند بیشتر مراقب گل‌ها باشیم.

-دلم نمی‌خواهد چرت و پرت بگویی؟ گفتم که دیگر بهش فکر نکن. به آن زن هم ربطی ندارد ما می‌خواهیم چیکار کنیم. حالا بلند شو برو بچه‌ها را صدا بزن. حواسمان رفت به اختلاط کردن از این روانی. هوا تاریک شده خوب نیست تا این وقت شب توی کوچه بمانند.

-نه!… تو بلند شو… تا یک سر بروی مشاور املاکی من هم شروع می‌کنم به جمع و جور کردن اسباب اثاثیه. امروز یک عالمه کارتن خالی از سوپری گرفتم. فکر کنم برای ظرف و ظروف آشپزخانه بس باشند. به مشاور املاکی بگو خانه را زیر قیمت می‌فروشیم. خواهش می‌کنم برو….. این باغچه… گل‌هاش که قرار است امروز فردا باز بشوند… رنگ گل‌هاش، می‌ترسم همرنگ لباس‌های اصغرش باشند. بلند شو… همه‌ی اسباب و اثاث‌مان یک کامیون بیشتر که نیست. اما کار به دوچرخه نداریم. باید بگذاریمش کنار باغچه بماند. یادت نرود به مشاور املاکی حتمن تآکید کن خانه را زیر قیمت می‌فروشیم.

 

 

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 3.5 ⭐ (بر اساس 2 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x