آن طرفِ خیابان نارون

زمان مطالعه: 13 دقیقه

پدر همیشه حواسش به ما بود و نگران این که اتفاقی برایمان بیافتد. فکرش را هم نمی‌کردم من را به تماشای دیواره‌ی مرگ ببرد. بلیطش ده تومان بود. از وقتی تیر و تخته‌ها را توی زمین خالی آنطرف خیابان ریختند، تا اولین نمایش، حدود یک ماه طول کشید. حرکت موتور سیکلت روی دیواره‌ی استوانه‌ای برایمان باورنکردنی بود. چیزی شبیه معجزه. می‌گفتند یکیشان قبلن‌ها آنقدر به لبه‌ی دیواره نزدیک شده که نتوانسته موتور سیکلت را کنترل کند؛ پرت شده و مرده است.
اول، درِ ورودیِ‌ پله‌ای را که تماشاچی‌ها از آن بالا می‌رفتند می‌بستند و اجازه نمی‌دادند دیگر کسی برود بالا. کمی بعد موتورسیکلت‌هاشان روشن می‌شد، معلوم بود که دارند کف دیواره، آرام دور می‌زنند. هربار همینطور بود. شاید لازم بود که موتورهایشان گرم شود. یکهو صدای آرامشان تبدیل به غرش می‌شد و تخته‌های دیواره با یک نوسان مشخص شروع به تکان خوردن می‌کرد. دقیقن می‌شد تشخیص داد که چه زمانی موتورسیکلت از کجای دیواره دارد عبور می‌کند. موتورها، سر و صدای تخته‌ها و داستان‌هایی که مردم می‌گفتند، باعث می‌شد نمایش، حتی از بیرون هم دلهره‌آور باشد. می‌گفتند یک بچه از بالای دیواره افتاده، اما موتور سوار با چابکی بچه را بین زمین و هوا قاپیده.
در مسیر پله و حتی وقتی بالای دیواره رسیدیم دست پدر را ول نکردم، موتور که روشن شد دلهره افتاد به جانم. از بالا که نگاه می‌کردم موتورسیکلت و موتورسوار، شبیه به یک بعلاوه بودند که یکی از خط‌هایش بلندتر بود. چند دور، کف دیواره زد. چطور ممکن بود موتوری به آن سنگینی و بزرگی روی دیواره بالا بیاید و نیافتد. امیدوار بودم منصرف شود اما نشد. یکهو مثل صاعقه از زمین کنده شد و خودش را بالا کشید. وقتی زیر پای ما می‌رسید، صدای وحشتناک موتورسیکلت با حرکت تخته‌ها، هیجان را تبدیل به وحشت می‌کرد. یادم نیست بعد از چند دور بود که قانع شدم احتمالن نه ما چیزیمان می‌شود و نه خودش قرار است پرت شود بیرون، فقط مانده بود همان سناریوی افتادن یک بچه، که آن هم به نظر می‌رسید احتمالش خیلی کم است. به همین خاطر ترسم تقریبن از بین رفته بود و تازه داشتم از هیجان این نمایش لذت می‌بردم که یکهو متوجه مردی شدم که حدود دو یا سه نفر با ما فاصله داشت. مرد، یک اسکناس پنجاه تومانی به سمت داخل دیواره دراز کرده بود. درست منظورش را نفهمیدم برای همین داشتم به اسکناس پنجاه تومانی در دست آن مرد دقت می‌کردم که ناگهان بادی به صورتم خورد و اسکناس ناپدید شد. موتور سوار به لبه ی دیواره نزدیک شده بود و اسکناس را قاپیده بود. چند لحظه طول کشید تا متوجه بشوم دقیقن چه اتفاقی افتاده است. این کار دیوانگی بود. دیگر داستان پرت شدن موتور سوار احتمال وقوع داشت و دلهره‌ای که دوباره آمده بود سراغم، منطقی به نظر می‌رسید.
داشتم توی دلم از تماشاچی‌ها خواهش می‌کردم دیگر پول دراز نکنند که یک دفعه صحنه‌ی عجیبی دیدم. سمت راست ما چند متر آن طرف‌تر آقا پرویز؛ پدر جلال، یک اسکناس لوله شده را بین لب‌هایش گرفته بود و تا جایی که می‌شد گردنش را دراز کرده بود به سمت داخل استوانه‌ی وحشت.
مبهوت نگاه کردم. بار اول موتور سوار موفق نشد. اسکناس لوله شده بین لب‌های آقا پرویز به سمت حرکت موتورسیکلت کج شد. معلوم بود دستش خورده اما نتوانسته بگیردش. آه از نهاد تماشاچی‌ها بلند شد. دلم ریخت. هم ترسیده بودم و هم به شجاعت پدر جلال حسادت می‌کردم.
چشمم به پدر افتاد که با نگاهی شماتت‌بار صحنه را تماشا می‌کرد و گاهی خیلی آرام، جوری که کسی متوجه نشود، به نشانه‌ی سرزنش، سر تکان می‌داد.
امیدوار بودم بعد از این که اسکناس کج شد از ادامه‌ی کار منصرف شود تا بگذارمش به حساب ترس آقا پرویز.
اما آقا پرویز اسکناس را صاف کرد و دوباره بین لب‌هایش به سمت موتورسوار دراز کرد. موتورسوار یکی دو دور زد و این بار با دقت بیشتری نزدیک شد و در کمال حیرت، اسکناس را قاپید. همه شروع کردند به سوت و کف زدن. اما من حالا بیش از آن که هیجان زده باشم یا بترسم، دمغ بودم! دیگر هیچ جوره نمی‌شد نپذیرفت که آقا پرویز خیلی شجاع است. و بدی قضیه این بود که ممکن بود حتی از پدر هم شجاع‌تر باشد. چطور ممکن بود؟! بقیه‌ی نمایش را دیگر در این فکر بودم که ای کاش پدر هم یک اسکناس از جیبش بیرون بیاورد و بین لب‌هایش بگذارد و وقتی موتورسوار آن را قاپید همه جمعیت یکهو با هم پدر را تشویق کنند. شاید بیشتر از آقا پرویز تشویقش کنند اما چند لحظه بعد موتورسیکلت‌ها برگشتند کف دیواره و روی زمین شروع کردند به دور زدن. نمایش تمام شده بود.
تا آن روز مطمئن بودم پدر از همه شجاع‌تر است. نه فقط از پدر جلال بلکه از پدر همه‌ی بچه محل‌ها. هر وقت صحبت شجاعت یا قدرت پدرهایمان می‌شد زیاد بحث نمی‌کردم اما قلبن مطمئن بودم بابا یک سر و گردن سرتر از بقیه پدرهاست. اما بعد از آن نمایش دیواره‌ی مرگ، دیگر مطمئن نبودم.
پدر پایبند به اصول و نظم بود. همه می‌گفتند این تاثیر آموزش‌های ارتش است اما مادر می‌گفت که پدر از همان زمان جوانی هم همینطور بوده. می‌گفت سال‌ها کار در ارتش، نظم و انظباطش را نه بیشتر کرده و نه کمتر.
روز مسابقه دوچرخه‌سواری، وقتی فهمید تمام مسیر از پوزه لغدانبه است تا چهارراه کل ‌علی‌داد، نگذاشت مسابقه بدهم. به برگزار کننده‌ها گفته بود: «توی سراشیبی، خدایی نکرده کنترلشون را از دست میدن، بهم‌دیگه میخورن و یه طوریشون میشه… اینا جوونن… خوب بذارید تو سربالایی رکاب بزنن… بذارید از چهارراه برن تا پوزه لغدانبه، نهایتش خسته میشن.»
مسابقه را تربیت‌بدنی برگزار می‌کرد. آخرهای مرداد بود. برگزار کننده‌ها گرمای هوا را بهانه کردند. پدر وقتی دید تغییری در برنامه‌ی مسابقه ایجاد نشد. نگذاشت مسابقه بدهم. هر چه التماس کردم قبول نکرد.
وقتی از پله‌های دیواره‌ی مرگ پایین آمدیم، سراغ رئیس موتورسوارها را گرفت. یکی که کارهای فروش بلیط و برقراری نظم را بر عهده داشت گفت که مدیرشان آقای صفری؛ یکی از همان موتورسوارهاست که در حال اجرای برنامه است و تا بعد از سانس بعدی، کارش تمام نمی‌شود.

ولی پدرم موضوع را ول نکرد. آنروز وقتی برای پیاده‌روی بعداظهر بیرون رفت و مرا هم با خودش برد، آقای صفری را دور و بر دیواره‌ی مرگ دیدیم. پدر رفت سراغش و برایش توضیح داد که وقتی به مردم اجازه می‌دهد موتورسوارها را برای گرفتن پول تحریک کنند در واقع دارد جان عواملش را به خطر می‌اندازد.
آقای صفری با بی حوصلگی توضیح داد که هر چند از این کار پول بدی هم نصیبشان نمی‌شود اما علت اصلیش این است که نمایش باید هیجان‌انگیز باشد و بدون این کارها کاسبی‌شان چندان رونق نخواهد داشت.
پدر همچنان در حال گپ و گفت بود و داشت می‌گفت که خودش افسر نیروی دریایی و اهل خطر کردن است که من دورتر شدم به تماشای دیواره‌ی مرگ.
از دور آن دو را می‌دیدم که انگار صمیمی‌تر شده بودند.
روز قبل که برای تماشای نمایش موتورسوارها آمده بودم به این دقت دیواره را نگاه نکرده بودم. تخته‌های سیاه، با بست‌های آهنی زمخت بهم وصل شده بودند و از آنجا که نگاه می‌کردم یعنی دقیقن چسبیده به دیواره، انگار خیلی بلندتر از دیروز بودند. در حالی که نوک افراشته تخته‌های قیر‌اندود را نگاه می‌کردم خودم را جای موتورسوارها تصور می‌کردم و آرام آرام دور دیواره می‌چرخیدم.
حس عجیبی بود وقتی فقط به دیواره نگاه می‌کردم، متوجه نمی‌شدم چقدر جابجا شده‌ام. انگار اصلن از جایم تکان نخورده‌ام. محو تماشا بودم که یکهو متوجه شدم، دوباره به نقطه‌ی اول رسیده‌ام، یعنی جایی که در ورودی استوانه بود و چند لحظه پیش پدر و آقای صفری در حال گفتگو بودند، اما دیگر کسی آنجا نبود! در استوانه باز بود و صدای پدر و آقای صفری از داخل دیواره می‌آمد. آرام سرک کشیدم. آقای صفری روی آن موتور سفید نشسته بود و داشت یک چیزهایی برای پدر توضیح می‌داد. باورم نمی‌شد که آقای صفری به پدر اجازه داده وارد دیواره بشود. به سختی خودم را از دریچه داخل کشیدم. نگاهم به بالا افتاد. دیواره از داخل فرق می‌کرد، وحشتناک بود. نمی‌شد چشم از دیواره برداشت. صدای پدر و آقای صفری توی دیواره‌ی وحشت می‌پیچید. سیاهی تخته‌های دیواره، ترس به دل آدم می‌انداخت ولی به این فکر می‌کردم که هیچکدام از بچه‌های محل، دیواره را از داخل ندیده است. هیچ‌کدام. حتی جلال. حتی آقا پرویز. اگر جلال می‌گفت پدرش پول را با لبش به موتور سوارها داده من هم بهش می‌گفتم من و بابا دیواره را از داخل دیده‌ایم. فکر خوبی بود. داشتم به ابهت دیواره عادت می‌کردم و از راه دفاع از شجاعت پدر کیف می‌کردم که صدای روشن شدن موتور تکانم داد. رفتم سمتشان.
آقای صفری موتور را روشن کرده بود و پدر در حالی که دست من را گرفته بود، غرق شنیدن توضیحات بود.
-کلن جناب سروان روش روندنشون ساده است. مثل موتورای معمولی. فقط اینا خیلی قوی‌ترن. ما هم پر گازتر می‌رونیم.
-البته خوب کار هر کسی هم نیست.
آقای صفری گاز داد و دیواره لرزید. کمی ترسیدم ولی ذوق هم داشتم.
-نه خوب قطعن تمرین می‌خواد. منظورم اینه که کسی که موتور یاماها صد و بیست و پنج رونده باشه یا هوندا، خیلی راحت میتونه یاد بگیره.
پدر اطراف موتور چرخید و براندازش کرد. توی این فکر بودم که چطور این چیزها را برای بقیه تعریف کنم که باور کنند.
-فکر کنم کسی که یاد بگیره، پایین دیواره و اون بالاها، زیاد فرق نکنه براش. مهم اینه که تعادلت رو حفظ کنی.
آقای صفری گاز داد و دور کوتاهی زد.
-بله… فرقش فقط نترسیدنه… پایین و بالا یه تکنیکه.
پدر نگاهی به دیواره انداخت. کمی فکر کرد و گفت: «میشه تا ما اینجاییم چند دور بزنین؟» به او نگاه کردم و لبخند زدم و آب دهانم را قورت دادم.
آقای صفری دریچه را بست و همانطور که من و پدر در وسط دیواره بودیم، موتور سفید شروع کرد در کف دیواره دورمان چرخیدن. بعد هم با صدای وحشتناک همیشگی، رفت روی دیواره. هیجان‌انگیز بود. این بار موتور دور سرمان می‌گشت و صدایش توی فضا کرکننده بود. این را قطعن هیچ کدام از بچه ها باور نمی‌کرد. من و پدر توی دیواره بودیم و موتور دورمان می‌چرخید و بالا می‌رفت.
بعد از حدود ده یا یازده دور آقای صفری آمد پایین و موتور را کنار پدر نگه داشت.
-چطور بود جناب سروان؟
-عالی. وقتی می‌خواستی بری رو دیواره با دنده دو رفتی درسته؟
دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گویند.
-کاملا درسته. دقتتون خیلی عالیه.
-فکر کنم انگار داری از یه سربالایی بالا می‌ری.
آقای صفری همانطور که به پدر نگاه می‌کرد کمی چشم‌هایش را ریز کرد و حرفش را تایید کرد و آرام گفت: «می‌خوایین چند دور همین کف دیواره بزنین؟ اگه تونستین تا سطح چهل و پنج درجه برید بالا.»
پدر کمی مکث کرد و به من نگاه کرد. آقای صفری ادامه داد: «نگران نباشین. مگه نگفتین یاماها روندین جوونیاتون؟»
من باورم نمی‌شد. مبهوت این بودم که دارد چه اتفاقی می‌افتد و ترسیده بودم.
-سطح چهل و پنج درجه خیلی آسونه. میدونم که می‌تونید.
پدر سوار موتورسیکلت شد و آرام کف دیواره شروع کرد به چرخیدن. اولش انگار قلقش دستش نباشد با احتیاط می‌راند ولی کم کم سرعت گرفت. من تکیه داده بودم به ستون فلزی وسط دیواره و گلویم خشک شده بود. دعا می‌کردم که پدر هرچه زودتر از موتور پیاده شود. ولی آقای صفری تشویقش می‌کرد.
-خیلی خوبه. حالا برید دو.
بلافاصله صدای موتور تغییر کرد و سرعتش زیاد شد. موتور که تا حالا کاملن در کف دیواره حرکت می‌کرد به دیواره نزدیک شد. نفسم داشت بند می‌آمد. موتور از سمت چپم گم می‌شد و بلافاصله از سمت راستم پیدایش می‌شد. و هر لحظه فاصله این گم شدن و پیدا شدن کم و کمتر می‌شد. حس می‌کردم سرم دارد گیج می‌رود اما نمی‌توانستم چشم ازش بردارم.
آقای صفری توی صدای زوزه‌ی لرزان موتور داد زد: «دور موتور رو ببرین رو پنج… بعد برین رو شیب.» یکهو با صدای غرش، موتور رفت روی شیب دیواره. آقای صفری حالا داشت کف می‌زد و دور ستون و همزمان دور من، می‌چرخید. همان‌طور که به ستون تکیه داده بودم نشستم. سرم گیج می‌رفت و نمی‌خواستم نگاه کنم. فقط از صدای موتور می‌فهمیدم که پدر سرعتش را زیاد‌تر کرده و به دیواره عمودی نزدیک شده.
دیگر فقط صحبت پدر و موتور نبود، همه‌ی دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. تصویر پرت شدن پدر به بیرون از دیواره را در هر دور توی ذهنم مرور می‌کردم که یکهو با صدای بلند داد کشیدم. از پدر ‌خواستم که پایین بیاید. مرا نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند. به گریه افتادم.
صدا که آرام آرام کم شد و قطع شد، سرم را بالا گرفتم. پدر از موتورسیکلت پیاده شد. نفس عمیقی کشیدم. باید وانمود می‌کردم که اصلن نترسیده‌ام.
چیزی درونم بود که تا آن روز تجربه‌اش را نداشتم. ترکیبی از وحشت و غرور.
***
همان‌طور که فکر می‌کردم هیچ‌کدام از بچه‌های محله باورشان نشد که پدر روی دیواره مرگ موتورسواری کرده. اما همه‌شان گاهی می‌دیدند که آقای صفری هر جایی که پدر را می‌دید انگشت‌هایش را بهم می‌چسباند، به نشانه‌ی سلام نظامی، کنار پیشانیش می‌گرفت و جوری که همه بشنوند می‌گفت: «سلام جناب سروان.» حتی خود آقا پرویز هم شنیده بود. خودش به پدر گفته بود: «علی آقا چیکار کردی که این پسره اینقد احترامت رو داره؟»
یک هفته بعد دیواره را آرام آرام باز کردند و تبدیلش کردند به همان تخته پاره‌ها و پیچ و مهره‌هایی که چند ماه پیش، بارِ خاور کرده بودند و آورده بودند. بعد هم همه رفتند و فقط رد دایره دیواره روی زمین خالی آن‌طرف خیابان نارون باقی ماند.
بعد هم مرخصی پدر تمام شد و باید برمی‌گشت روی ناو.
قبل از رفتن از من عذرخواهی کرد که باعث ناراحتی‌ام شده. ترس آن روز مرا فهمیده بود و من هم دیگر هرگز به این حقیقت که او شجاع‌ترین پدر دنیاست شک نکردم.

/ به داستان امتیاز دهید /

میانگین: 5 ⭐ (بر اساس 2 رأی)

/ هنوز کسی امتیاز نداده /

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x