شنا کردن با یک تمساح در آبهای گل آلود نیل با دورنمای اهرام ثلاثه بعد از سر کشیدن سه شات عرق، زیر بار سنگین دود غلیظ سیگار و زرورق، بازی با مرگ است، قمار زندگی است، دست از پا خطا کنی به یک جنازه تبدیل میشوی.
علت مرگ: اُوِردوز.
در سالن سرد پزشکی قانونی، زن جوان لاغر اندامی روی تخت دراز به دراز افتاده بود. تکان نمیخورد، صورتش کبود بود و جای چند جراحت روی سینه، دستها و پاهایش دیده میشد.
علت مرگ: حملهی تمساح.
زن جوان لاغر اندام: تنها هنرش نواختن دوئتهایی بود که در صحنه ی اجرا، فالش و فلاکت بار از آب در میآمدند.
تمساح: گونهای از جانوران است با چهار دست و پا و دمی بلند و کلفت و دندانهایی تیز در آرواره هایی کشیده و قوی. شناگر قابلی است و بیشتر در سرزمین های مرطوب زندگی می کند.
بعد از پشت سر گذاشتن گردنه های هراز و تونل های چالوس و پیچ و خم های جاده فیروزکوه در حالی که همه راهها به او ختم می شد، در ۲۲ بهمن ۶۱، زیر بمباران بعثی ها به دنیا آمد.
“رها علیزاده هستم؛ بیزینس من” و با شیطنت مستانه و اغراق آمیزی خندید.
تغذیهی تمساح: تمساحها به دلیل خونسرد بودن و متابولیسم پایین بدنشان، میتوانند مدت زیادی را بدون غذا سر کنند.
گاهی اوقات روزها میگذشت و او چیزی برای خوردن نداشت، خوابیدن روی نیمکتهای پارک و ترسیدن از موشهایی که شبانه، روی سینهاش بالا و پایین میرفتند و ترس از تعرض در توالتهای عمومی، او را یک شبه بالغ کرد و کودکیاش، عکسی شد در آلبوم که بعدها در ۴۰ سالگی به در یخچال چسبیده بود.
یادش به خیر کارتون “بچه های کوه آلپ” / یادم نیست.
کارتون “تنسی تاکسیدو” / یادم نیست.
کارتون “باغ گلها” / یادم نیست.
و یادش نبود که روبروی تلویزیون دراز میکشید بستنی آلاسکا لیس میزد و از دیوانه بازیهای “پت و مت” میخندید.
“یادم تو را فراموش”. استخوان جناغ مرغ را که شکستم، پوزخندی زد و گفت: “جر زدی!”. و حالا باخته بود. باید مینشست و به نواختن من گوش میداد، به لگاتوهای پرتکرار، به راسگوادوهای 16 تایی، به من، به سگریاس…
کودکیاش را باخته بود.
شلوار سیاهی را که هر تابستان رنگ میکرد، هر زمستان با بارش برف و باران رنگ میباخت و سیاهی مثل اشکهایی تیره در کتانی کهنهاش فرو میرفت.
آناتومی و خصوصیات ظاهری تمساح: رنگ قهوهای روشن با علايم تیره پراکنده. در آروارهی بالا ۱۴ دندان و در آروارهی پایین ۱۵ دندان دارد.
در ۴۲ سالگی، ۸ دندانش را کشیده بود و یک دندان برآمده روی دندان نیشش داشت. وقتی میخندید همان دندان برآمده، در صورت آفتاب سوخته و موهای جو گندمی، زیبایی اش را دو چندان میکرد.
اندازهی تمساح: گونههای مختلف تمساح، اندازههای متفاوتی دارند. کوچکترین آنها ۲ متر و بزرگترین آنها ۶ متر است.
قدش ۱۸۶ سانتیمتر بود و بازوهای عضلانی و ورزیده ای داشت که با یک خالکوبی حروف چینی از دو طرف پشت گردن به هم وصل میشدند.
رفتار و زیست شناسی تمساح: تمساح یک شکارچی کمین کننده و فرصت طلب است و بر خلاف ظاهر آرام، از فعال ترین جانوران است و جزو بزرگترین شکارچیان روی زمین محسوب می شود.
کافی است عکس نشان دهید و جنازه تحویل بگیرید.
جفت گیری و زاد و ولد تمساح: تمساح ها معمولا بین ۵ تا ۱۰ سالگی بالغ می شوند و در شروع فصل های بارندگی، جفت گیری می کنند.
با فرض بلوغ او در ۱۴ سالگی، از تعداد جفت گیری هایش آمار دقیقی ندارم. فقط همین را می دانم که اگر تا ۴۰ سالگی از بادکنک های طعم دارش استفاده نمی کرد با نصف جمعیت شهر نسبت داشت.
***
آفتاب تا مغز استخوان را میسوزاند. در جاده ی کرج به شهریار، فیلم اکشنی فیلمبرداری می شد. یک سکانس تعقیب و گریز که از اتوبان به تپه ها و چاله ها و کوچه باغ ها کشیده شده بود. سکانسی نفس گیر که با شلیک گلوله، به اوج هیجان رسیده بود. با این تفاوت که این بار نه بی ام دبلیویی در کار بود، نه فراری، نه لامبورگینی. یک ۲۰۶ لکنته روی لاستیکهای پنچرش پیچ و تاب می خورد و راننده اش، نه جیسون استاتهام بود، نه وین دیزل، نه تام کروز.
“رها علیزاده اصل میامی”
درست شنیدید؛ میامی. این که اصالت او به شهری در آمریکا برمی گشت، هیچ دور از ذهن نبود. عشق به آمریکا و رویای زندگی آمریکایی در وجودش ریشه داشت. فرقی نمیکرد که اصلا چیزی از آمریکا و رویای زندگی آمریکایی بداند یا نه. میامی خراسان باشد یا فلوریدا. او دقیقا یک یانکی بود با تمام خصوصیات منحصر به فرد خودش بدون آنکه چیزی از یانکی ها بداند.
همانطور که روی کاناپه جابجا می شد و خلال دندان را لابلای دندانهایش فرو میبرد، ادامه ی فیلم مستند “شکار تمساح ها” را تماشا میکرد. تمساحی که به دام افتاده بود، در یک توری فولادی دست و پا می زد. پوزه اش را بسته بودند. لابلای دندانهایش چند رشته موی گاومیش بود.
دو روز بعد، در تشت آبی متعفن و خزه بسته افتاده بود و آب تا زیر گلویش بالا آمده بود.
سه ساعت بعد، در مسیر انحرافی منتهی به جاده ی قم، دستگیر شد. مست بود و دهانش بوی تکیلا می داد. در اتاقکی سرد و نمور، فقط خودش بود و یک شعاع نور از درز دیوارِ طبله کرده به داخل می تابید.
مامورهای باغ وحش میگفتند از فردا کارش شروع میشود. قرار بود بازدیدکنندگان را حسابی سرگرم کند.
عرق از سر و کولش پایین می چکید. چند رشته موی بلوند زیر ناخن هایش گیر کرده بود. موی زنی که موقع فرار با بار مشروب در 206 ، کنارش نشسته بود و فریاد می زد.
خیز بلندی برداشت و با تمام توان، خودش را به دیواره های تشت کوبید. پوزه اش را با فشار در سوراخهای توری فولادی فرو کرد.
هوای شرجی نفس اش را به شماره انداخته بود. آروغی زد. مستی از سرش پریده بود. روی کف سیمانی سلول، کمی جابجا شد. چشمهایش را بست و به فکر فرو رفت.
به اعدام زیر یک درخت فکر کرد و اینکه چطور پوستش را می کَنند و سلاخی اش میکنند.
پوست تمساح: پوست یک تمساح بیشتر از خودش می ارزد. مرده ی تمساح بیشتر از زنده اش ارزش دارد.
“اینم یه کیس گیتار از پوست تمساح برای خانوم نوازنده”.
“اوه نه مچکرم… نه… من حامی حقوق حیواناتم”.
دستم را در سوراخ توری چرخاندم و صورت آفتاب سوخته اش را لمس کردم. از پشت میله ها، جذاب تر به نظر میرسید.
کمی روی کاناپه غلت زد. خلال دندان را در دهانش چرخاند و گفت: “یه خلاف گنده بکنم و بار خودمو ببندم، دیگه همه چیو میذارم کنار”.
کف دستش را کشید روی پیشانی اش.
“اوففففف، سرم درد گرفت، یه فرامرز اصلانی بزن!”
“نه… نه… اشتباه نکن… من خالتور نیستم. من یه نوازنده حرفه ای ام… سبک فلامنکو”.
از پشت میله ها مظلومانه نگاهم می کرد.
“خلاص بشم به جون تو دیگه سمت خلاف نمیرم”
“کدوم خلاف !؟ تولید عرق سه تقطیره!؟ … یا آدم کشی توی روز روشن؟!”
حقیقت اعتراف در مستی.
“اون روز توی کویر مرنجاب… سال 80 … به اون بی ناموس هر چی گفتم یه قلپ آب بیشتر بده، نداد که نداد… منم با قاشق زدم تو سرش… ولی قاشقه فرو رفت توی کله اش… در جا مرد… اینو فقط تو میدونی”.
“آره… فقط من میدونم… و میدونم که چطور با یه کوکتل مولوتوف، بچه ی توی شکم زن یه مامور پلیس رو کشتی!”.
گیتار را کنار گذاشتم. هنرنمایی برای یک خلافکار، هیچ لطفی ندارد.
او یک قاتل بود. یک قاتل بالفطره. چه در استخر باغ وحش، چه در رودخانه ی نیل. همه از شنیدن اسم تمساح فرار میکنند.
“خیلی می ترسم… بهم حبس سنگین ندن!؟”.
اشک تمساح در چشمهایش جمع شد.
“نترس! باید با حقیقت روبرو بشی”.
در هیچ فیلم خارجی، خلافکاری که زتدان می رود از معشوقه اش نمی پرسد: “منتظرم میمونی؟”
“آره حتما”.
“درست مثل فیلم فارسی، ولی نه تو قیصری، نه من اعظم ام تو پستوی خونه… نه شهلای توبه کرده”.
این را گفتم و تکه استخوانی را به سمتش پرت کردم. ناگهان با سرعت از داخل تشت آب بالا پرید که اگر حواسم نبود، انگشتانم را قطع کرده بود.
دستم را طوری پس کشیدم که آرنجم محکم خورد به قفسه ی سینه ام. افتادم روی کف سیمانی بازداشتگاه و از حال رفتم.
چشمهایم سیاهی رفت. مه غلیظ صبح زمستانی، همه جا را پوشانده بود و صدای خرخر گلو شنیده میشد. صدای خالی شدن هوا از شش های یک دوزیست.
یک نفر از دور گفت: “دیروز توری رو پاره کرده… پریده سمت یه بازدید کننده ی بدبخت… نگاش کن هنوز داره دست و پا میزنه… عجب سگ جونیه!”
“رها علیزاده اصل میامی” بالای دار تکان میخورد. مثل پاندول یک مترونوم هرمی با سرعت ۸۰.
من بیرون از تابلو، روی تک صندلی اتاق نشسته بودم و بعد از سرکشیدن سه شات عرق و نشئگی با دود زرورق، دوئت فلاکت باری را با همراهی تیک تاک ساعت می نواختم.
شعاع باریک نوری، قاچاقی از گوشه ی پرده، به داخل می تابید و اهرام ثلاثه را دو نیم می کرد.
رودخانه ای گل آلود از وسط تابلو پیچ می خورد.
تمساحی کنار ساحل، سلاخی شده بود.
این یک اثر هنری است به امضای “رها علیزاده اصل میامی”.
علت مرگ: بازی با مرگ.