گَرد و خاک

تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمیکرد، تا ظهر خوابیدن یک تواناییست که من از دستش دادهام. فکر میکنم امروز هم کاری به کار اجاق گاز نداشته باشم و روی دست خودم یک کوه ظرفِ نشسته نگذارم. بلند میشوم و مینشینم لبهی تخت، چشمم میافتد به شیشههای خاک گرفتهی ادکلنهایم روی میز توالت. خم که میشوم خاک روی میز بیشتر به چشمم میآید.
گرگ و میش بود

حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمکزدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبهدراز افتاده بود. چادررنگی دورش پیچیده بود. صورت گوشتالودش از زیر چادر معلوم بود. لک و پیس داشت. ازگوشهی دهانش مایع زردی تا زیر چانه کش آمده بود. خشک شده بود. چشمهاش نیمه باز بود. به بالا نگاه میکرد.
کوزهها دست تکان میدهند

باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکستههای کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه میگفت بهترینجا برای ریختن تکههای کوزهی شکسته باغچه است. میگفت خاک را باید به خاک سپرد. تا اینکه خودش مرد. خودش را هم به خاک سپردیم. رفتیم و مامان را که از خاک نبود، پوست و گوشت و استخوان هم داشت به خاک سپردیم.
گورباچف

حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمیآید دنبالم. اصلا نگفت کی میآید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش میآید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا از اول زنان کوچک را میخواندم. یا شاید بابالنگ دراز و دشمن عزیز را دوباره میخواندم. تا آن موقع حتما بابا میآمد دنبالم.
بریدن بند ناف

-این کار، کار زنجانه، راستهای، دسته چوب، سه میخ. برای چه کاری میخواید خانوم؟
چند ثانیه مکث میکنم. بعد آب دهانم را قورت میدهم و میگویم: “برای مادرمه. مثلا برای تیکه تیکه کردن مرغ و گوشت و استخون.”
-خیالت تخت! این چاقو استخون گردن آدم رو هم خرد میکنه.
آب تنی با تمساح نیل

شنا کردن با یک تمساح در آبهای گل آلود نیل با دورنمای اهرام ثلاثه بعد از سر کشیدن سه شات عرق، زیر بار سنگین دود غلیظ سیگار و زرورق، بازی با مرگ است، قمار زندگی است، دست از پا خطا کنی به یک جنازه تبدیل میشوی.
علت مرگ: اُوِردوز.
یک پینوکیوی دروغگو توی قایقِ نجات بود

مامان میگفت اینبار خیلی فرق میکند، چون یک رازِ بزرگ است و هیچکدام از ما نباید دربارهاش حرفی بزنیم؛ هیچوقت و پیش هیچکسی، اما من همهچیز را به عبدُل گفتم.
من برعکس عبدُل میدانم که چله گرفتن چهجور چیزی است.
ترمز اضطراری

نیم ساعت است که صفحهی تخته نرد روی میز وسط صندلیهای قطار باز مانده و تلفنهای پشت سر هم نگذاشته است مهرههایش را حرکت بدهم. سارا چند دقیقه صبر میکند و بعد وقتی مطمئن میشود به این زودیها تلفنم تمام نمیشود، سوهان ناخنش را در میآورد و مثل یک مجسمه ساز دقیق میافتد به جان ناخن شست دست چپش. نگاهش میکنم. مثل همیشه دقیق و با حوصله. انگار نه انگار چیزی در جهان بتواند زندگی آرامش را کمی تکان بدهد.
هاله لویا

میز مقابل کاناپه در واقع یک استند لمسی متصل به اینترنت بود و تیتی خانم هفتاد ساله دوست داشت که وب گردیهایش را وقتی قهوه میخورد، روی آن انجام دهد. با اینکه زیاد از تکنولوژی سررشتهای نداشت اما به او احساس خوبی میداد. روی خبر هزاران کودکی که سالیانه در جهان گم میشدند، مکث کرد:”طفلکیا!”
مو مو

اگر فردا از خواب بیدار شوم، درست چهل و یک سال در این دنیا زندگی کردهام. این اگرِ اول، برای یک اضطراب سادهی کوچکی است که تازگیها قلقلکم میدهد. آدمی که در روز تولدش بمیرد چه تاریخِ لب به لبِ باحالی را برای ورود و خروجش داشته است.