گیلاس ژاپنی را من پیوند میزنم
-دیگه خون نمیآد؟ خیلی درد داشت سارا؟! هنوز وقت داشتیم تا آماده شویم برویم عروسی. دوش گرفته و توی تخت دراز کشیده بودم. سینا با حولهی حمام، کنارم بود و دستم را دور گردنش انداخته بودم. آفتاب کمجان بعدازظهر رویمان پخش شده بود. کرخت بودم و چشمهام گرم بود. دستم را روی صورتش سراندم. چقدر پوستش نرم و صاف بود، درست مثل روزهای نوزادیاش. سینا قدکشیده و بزرگ شده بود، اما وقتی سرم را در سینهاش فرو میبردم و در…
ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:
www.dastangoo.com