/ داستان‌ِ کوتاهِ فارسی/

/ داستان‌ِ کوتاهِ فارسی/

سوت پایان

دلم می‌خواست می‌رفتم توی ساندویچیِ کنار دکه و یک ساندویچِ کالباس و یک نوشابه‌ی تگریِ عرق‌کرده می‌خوردم، حیف که همه‌ی پولم را گذاشته بودم کنار برای خرید بلیط و شیپور. آخرین لقمه‌ی کوکو را با فشار انگشت هل دادم تو. قبل اینکه خوب بجوم و بفرستمش پایین یک بچه‌گربه آمد و هی خودش را مالید به پاچه‌ی شلوارم. جهنم و ضرر! لقمه را تف کردم جلوش. اگر رونالدو هم بود همین کار را می‌کرد‌، حتی شاید دست هم می‌کشید روی…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

بابا استخوان دوست دارد

عمه را توی کوچه جلوی در خانه‌شان دیدم که با دوستش می‌رفت بازار. عمه به دوستش گفت : «آقا وحید دل و روده‌ی رادیو رو ریخته بیرون و باهاش ور می‌ره.» دوست عمه که خیلی قشنگ بود، خندید و لپش سوراخ شد. -آخ آخ، این مردای بنده خدا گناهی ندارن، مهندس به دنیا میان. باید دل و روده‌ی همه‌چیز رو بریزن بیرون. بعد، دوست عمه به من نگاه کرد و گفت : «سلام خانوم مموشه!»…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

جرز روی دیوار

مردن بابا آرزوهای ما را از بین نبرد؛ فقط دورشان کرد، جوری که اگر برایشان نمی‌جنگیدیم به این راحتی‌ها دستمان به‌شان نمی‌رسید… همه چیز از آن آشپزخانه شروع شد. دو سال پیش بود که مامان گفت: «جام کوچیکه مرد، دور خودم می‌چرخم، این آشپزخونه رو بزرگ کن.» بابا آشپزخانه‌ی قبلی را که ته حیاط بود زد و ریخت پایین؛ به جایش یکی بزرگتر این سر حیاط ساخت… بعد هم سکته کرد و مرد. مامان ماند و آشپزخانه‎ای که بدون بابا…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

آن طرفِ خیابان نارون

پدر همیشه حواسش به ما بود و نگران این که اتفاقی برایمان بیافتد. فکرش را هم نمی‌کردم من را به تماشای دیواره‌ی مرگ ببرد. بلیطش ده تومان بود. از وقتی تیر و تخته‌ها را توی زمین خالی آنطرف خیابان ریختند، تا اولین نمایش، حدود یک ماه طول کشید. حرکت موتور سیکلت روی دیواره‌ی استوانه‌ای برایمان باورنکردنی بود. چیزی شبیه معجزه. می‌گفتند یکیشان قبلن‌ها آنقدر به لبه‌ی دیواره نزدیک شده که نتوانسته موتور سیکلت را کنترل کند؛ پرت شده و مرده…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

دلقک ماهی

مسیر بین خانه و مدرسه را همیشه پیاده می‌رفتند. صبح‌ها نه ولی ظهرها تمام مغازه‌هایی که ماهی‌های آکواریومی می‌فروختند باز بودند. علی و جواد هر روز جلوی تک‌تک آن مغازه‌ها می‌ایستادند و ماهی‌های بزرگ و کوچک و رنگارنگی را که درون آکواریوم‌ها بودند تماشا می‌کردند. گاهی هم اگر می‌دیدند کسی در مغازه نیست وارد می‌شدند و اسم هر ماهی را که نمی‌دانستند از فروشنده می‌پرسیدند. اغلب فروشنده‌ها به یکی دوتا سوال آن‌ها جواب می‌دادند اما بعد با بی‌توجهی یا تشر…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

اردکِ چُلاقِ خانه

تابستان سال شصت‌ونه بود. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. چهار یا پنج سال داشتم. چند روزی می‌شد که خانۀ مانساء بودم. مانساء مادرِ مادرم بود. تابستان‌ها همیشه چند روزی را پیش او می‌گذراندیم. خانۀ مانساء قدیمی بود، شاید صد سال اقلاً. خانه‌ای با یک پذیرایی و دو اتاق و آشپزخانه. خانه یک زیرزمین بزرگ هم داشت. دستشویی مثل خیلی خانه‌های قدیمی دور از خانه وسط باغ بود. گاهی که پدر و مادرم برمی‌گشتند تهران، من و خواهر بزرگم در خانه بودیم و…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

شیرین

با صدای شکستن شیشه، می‌دوم توی حیاط. توپِ چهل‌تکه‌ای، صاف رفته در دل پنجره‌ی زیرزمین. چهل‌تکه‌ی نو، مرا می‌برد به بیست سال قبل. هرچند فاصله‌ی کوچه با حیاط زیاد است اما شک ندارم هنوز هم شوتِ علی، لنگه ندارد….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

برای این سگ لعنتی یه اسم بذار!

سهراب نشسته بود روی صندلی و چسبیده به بخاری، خیره بود به سگ و دود سیگارش را از گوشه‌ی لبش ول داد توی هوا. در، نیمه باز بود و سرما می‌پیچید توی خانه. سگ از صبح همان‌جا، روی قالیچه‌ی نخ‌نمای بیرون در، کز کرده بود. سیاه بود و لاغر و کوچک. یک گوشش بریده بود و پای چپش را روی زمین نمی‌گذاشت. نه می‌رفت، نه می‌آمد تو. «نمی فهمم با این پای چلاقت از کجا اومدی توی خونه؟»…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

سویلا

مادرم خیلی بچه بود، خاطره‌ی محوی از روز اول آن‌ها داشت. دیده بود که با یک تراکتور قراضه از مزار می‌آیند، از «مزار شریف». همین پیرزن چروکمال را که سر و تهش توی قنداقِ موسی جا می‌شود، می‌گویم. اسمش سُویلاجانِ اَفخام است. با شوهر و سه ‌پسرش آمد ایران، حالا اندازه‌ی یک قندان پسر دارد، آن روزها قبراق و فربه بود، دوتا سینۀ خیلی بزرگ و آویزان داشت که وقت افت و خیز مثل بال پرنده به این‌سو و آن‌سو…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

بابابزرگ همیشه برمی‌گردد

تا توی گوشی می‌نویسم: «گُل»، پامچال در ادامه‌اش خودبه‌خود نوشته می‌شود. من از آهنگ اصلی‌اش که خواننده دارد بیشتر خوشم می‌آید ولی بابابزرگ از صدای سنتورش خوشش می‌آید. بخاطر من است که این آهنگ را با صدای سنتور دوست دارد. به خاطر من است که سنتور را دوست دارد. بابابزرگ من را از همه بیشتر دوست دارد. عید هر سال فقط اگر او می‌گفت: «بابا سنتورت رو بیار» لجم نمی‌گرفت. هرکس دیگر بود، مثلا مامان یا خاله‌، بدم می‌آمد که…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

آگهی فروش خانه

-می‌خواهی بگویی خریدار نبود اما گذاشتی بیاید تو، خانه را ببیند؟ -چه می‌دانستم خریدار هست یا نیست، در را که باز کردم گفت آگهی فروش خانه‌ی ما را روی شیشه‌ی مشاور املاک دیده و می‌خواهد خانه را ببیند… برای همین راهش دادم. -پس به بهانه‌ی آگهی آمده و تو خنگ بازی درآورده‌ای و راهش داده‌ای توی خانه؟ -خنگ بازی یعنی چه؟ تو هم بودی و مشتری می‌آمد برای دیدن خانه حتمن همین کار را می‌کردی؟…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

زردو

تنها باری که توی هشت سالگی خودم را خیس کردم، زردو داشت بچه می‌زایید. خواب بودم. جوری خرخر ‌کرد که فکر کردم دارد می‌میرد. پتو را کنار زدم و پریدم توی بهارخواب. وسط حیاط بند نمی‌شد. دو قدم می‌رفت، می‌ایستاد و دوباره دور خودش می‌چرخید. دنبال جایی می‌گشت که پیدا نمی‌کرد. صداش عوض شده بود. آخر سر خزید زیر پله. مامان و شوهر جدیدش رفته بودند ناهید را از بیمارستان بیاورند. بهمن چند ماهی می‌شد آمده بود توی خانه‌ی ما….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

درست مثل زری خانم

وقتی محسن خواست سر زری خانم را ببرد، جیغ زدم. می‌خواستم مادرم را صدا کنم. نتوانستم. مادرم سرِ نماز بود. با صدای بلند فریاد زد: «الله‌اکبر» و دوباره به سجده رفت. محسن ول کنِ زری نبود. گردن سفت و پلاستیکی عروسک را گذاشت لب باغچه و گوش‌تاگوش برید. من سرِ بریده‌ی زری را برداشتم و روی تنش گذاشتم. فایده‌ای نداشت. رد دست گِلیِ محسن تنش را کبود کرده بود. همان روز غروب پدرم مینا خانم را آورد تا دیه‌ی زری…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

گیلاس ژاپنی را من پیوند می‌زنم

-دیگه خون نمی‌آد؟ خیلی درد داشت سارا؟! هنوز وقت داشتیم تا آماده شویم برویم عروسی. دوش گرفته و توی تخت دراز کشیده ‌بودم. سینا با حوله‌ی حمام، کنارم بود و دستم را دور گردنش انداخته‌ بودم. آفتاب کم‌جان بعدازظهر رویمان پخش شده بود. کرخت بودم و چشم‌هام گرم بود. دستم را روی صورتش سراندم. چقدر پوستش نرم و صاف ‌بود، درست مثل روزهای نوزادی‌اش. سینا قدکشیده و بزرگ شده بود، اما وقتی سرم را در سینه‌اش فرو می‌بردم و در…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

فریاد

به پنجره‌ی ساختمان روبه‌رویی و بعد به آسمان نگاه کرد که ابرهای سیاهی می‌آمد و می‌بلعیدش. باران نرم‌نرم شروع به باریدن کرده بود. قدمِ اول را جلو گذاشت. سرما از نمِ موزاییک‌ها سُرید توی پاهای برهنه‌اش. قدم بعدی را برداشت. چسبید به نرده‌ی فلزی که قدش فقط کمی از آن بلندتر شده بود. نگاهش به پنجره‌ی روبه‌رو مانده بود. هر چه از صبح نگاهش کرده بود، نه باز شده بود و نه حتی پرده‌ی یاسی‌رنگش تکانی خورده بود. لپ‌هاش سرخ…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

زیر درخت چنار

مامان می‌گه بشین این‌جا جُم نخور. هر شب می‌گه. ولی هر شب این‌جاش فرق می‌کنه. این‌جای امشب خنکه، بادش بوی خوب می‌ده، بوی درخت. مامان که گفت بشین این‌جا، صدا کلفته گفت: «زیر درخت چنار.» این‌جای امشب زیر درخت چناره. مامان گفت: «زود برمی‌گردم.» زود برنگشت ولی. خسته شدم از این‌جا. مامان گفت: «این‌جا استخر داره.» -استخرش آبم داره؟…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

گورباچف

حالا دو روز شده که اینجا هستم. بابا اول به من نگفت که تا آخر هفته نمی‌آید دنبالم. اصلا نگفت کی می‌آید، خودم فکر کردم مثل همیشه فردایش می‌آید. کاش کتابهایم را آورده بودم. مثلا از اول زنان کوچک را می‌خواندم. یا شاید بابالنگ دراز و دشمن عزیز را دوباره می‌خواندم. تا آن موقع حتما بابا می‌آمد دنبالم….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

نم

آقای گشمردی، زمین داره می‌لرزه. مدرسه رو چرا خالی نکردین؟ بابامون می‌گفت: «تا لودر نیومده باید خونه رو خالی کنیم.» آقای گشمردی، لودر اومده؟ ما به بابامون گفتیم: «پس تکلیف اینا چی می‌شن؟» داد زد: «کدوم اینا؟». ما هِی گفتیم: «همینا، کوچه، مسجد، زمین، مستاجرا، دوچرخه، ممدکازرونی…». ولی اون یه بند می‌گفت: «برو وسایلتو جمع کن!». دوچرخه رو نباید می‌گفتیم. آخه ما دوچرخه خیلی دوست داریم. ممدکازرونی یدونه آورده ولی ننمون با کارتنش زیر تخت قایمش کرده…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

فرداخواهم پرید

نزدیک چشمه‌ام که صدا را می‌شنوم: «آماده‌ای؟» می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم و گوش می‌دهم. صدای آب می‌آید؛ ضعیف و دور. چند لحظه همان‌جا می‌مانم. هیچکس نیست و فقط صدای باد است که میان برگ‌های خشک می‌پیچد و برای چند ثانیه صدایی شبیه جریان آب می‌سازد. دوباره گوش می‌دهم. این بار هم هیچ….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

نمکی، برادر کوچکم

ما هفت برادر بودیم؛ مرتضی و صفر و بشیر و هاشم و سلمان و فرزاد و سهراب. سه روز بود فیلم کشتن خواجه [۱]را نگاه می‌کردم و تمام نمی‌شد؛ نه اینکه فیلمی طولانی باشد یا اینکه وقت نداشتم برای دیدن فیلمی دو ساعته؛ نه… ماجرا صدای درهایی بود که در این فیلم هی باز و بسته می‌شدند. درهای ساختمانی با معماری ایرانی. خانه‌ای با پله‌های پیچ و در و پنجره‌های متقارن و فرش‌های قرمز ایرانی. کوچه و خیابان‌هایی با بافت…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

گَرد و خاک

تمام تلاشم برای بیشتر خوابیدن در روز تعطیل، به غلتیدن در رختخواب و کلافگی ختم شد. اگر تماسِ تصویری سرصبحی سارا هم نبود فرقی نمی‌کرد، تا ظهر خوابیدن یک توانایی‌ست که من از دستش داده‎‌ام. فکر می‌کنم امروز هم کاری به کار اجاق گاز نداشته باشم و روی دست خودم یک کوه ظرفِ نشسته نگذارم. بلند می‌شوم و می‌نشینم لبه‌ی تخت، چشمم می‌افتد به شیشه‌های خاک گرفته‌ی ادکلن‌هایم روی میز توالت. خم که می‌شوم خاک روی میز بیشتر به چشمم…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

گرگ و میش بود

حوّا درِ سالن غسالخانه را باز کرد. کلید برق را زد. لامپ زرد بعد از چند بار چشمک‌زدن روشن شد. نورش افتاد روی سنگ سفید وسط غسالخانه. پیرزن روی سنگ مرمری درازبه‌دراز افتاده بود. چادررنگی دورش پیچیده بود. صورت گوشتالودش از زیر چادر معلوم بود. لک و پیس داشت. ازگوشه‌ی دهانش مایع زردی تا زیر چانه کش ‌آمده بود. خشک شده بود. چشم‌هاش نیمه باز بود. به بالا نگاه می‌کرد….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

کوزه‌ها دست تکان می‌دهند

باز هم باران آمد. بوی خاک همه جا را گرفت. پنجره را باز کردم و شکسته‌های کوزه سفالی را ریختم بیرون تا صاف وسط باغچه فرود بیاید. مامان همیشه می‌گفت بهترین‌جا برای ریختن تکه‌های کوزه‌ی شکسته باغچه است. می‌گفت خاک را باید به خاک سپرد. تا اینکه خودش مرد. خودش را هم به خاک سپردیم. رفتیم و مامان را که از خاک نبود، پوست و گوشت و استخوان هم داشت به خاک سپردیم….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

بریدن بند ناف

-این کار، کار زنجانه، راسته‌ای، دسته چوب، سه میخ‌. برای چه کاری می‌خواید خانوم؟ چند ثانیه مکث می‌کنم. بعد آب دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: “برای مادرمه. مثلا برای تیکه تیکه کردن مرغ و گوشت و استخون.” -خیالت تخت! این چاقو استخون گردن آدم رو هم خرد میکنه….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

آب تنی با تمساح نیل

شنا کردن با یک تمساح در آب‌های گل آلود نیل با دورنمای اهرام ثلاثه بعد از سر کشیدن سه شات عرق، زیر بار سنگین دود غلیظ سیگار و زرورق، بازی با مرگ است، قمار زندگی است، دست از پا خطا کنی به یک جنازه تبدیل می‌شوی. علت مرگ: اُوِردوز….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

یک پینوکیوی دروغگو توی قایقِ نجات بود

مامان می‌گفت این‌‌بار خیلی فرق می‌کند، چون یک رازِ بزرگ است و هیچ‌کدام از ما نباید درباره‌اش حرفی بزنیم؛ هیچ‌وقت و پیش هیچ‌کسی، اما من همه‌چیز را به عبدُل گفتم. من برعکس عبدُل می‌دانم که چله گرفتن چه‌جور چیزی است….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

ترمز اضطراری

نیم ساعت است که صفحه‌ی تخته نرد روی میز وسط صندلی‌های قطار باز مانده و تلفن‌های پشت سر هم نگذاشته است مهره‌هایش را حرکت بدهم. سارا چند دقیقه صبر می‌کند و بعد وقتی مطمئن می‌شود به این زودی‌ها تلفنم تمام نمی‌شود، سوهان ناخنش را در می‌آورد و مثل یک مجسمه ساز دقیق می‌افتد به جان ناخن شست دست چپش. نگاهش می‌کنم. مثل همیشه دقیق و با حوصله. انگار نه انگار چیزی در جهان بتواند زندگی آرامش را کمی تکان بدهد….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

هاله لویا

میز مقابل کاناپه در واقع یک استند لمسی متصل به اینترنت بود و تی‌تی خانم هفتاد ساله دوست داشت که وب گردی‌هایش را وقتی قهوه می‌خورد، روی آن انجام دهد. با اینکه زیاد از تکنولوژی سررشته‌ای نداشت اما به او احساس خوبی ‌می‌داد. روی خبر هزاران کودکی که سالیانه در جهان گم می‌شدند، مکث کرد:”طفلکیا!”…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

مو مو

اگر فردا از خواب بیدار شوم، درست چهل و یک سال در این دنیا زندگی کرده‌ام. این اگرِ اول، برای یک اضطراب ساده‌ی کوچکی است که تازگی‌ها قلقلکم می‌دهد. آدمی که در روز تولدش بمیرد چه تاریخِ لب به لبِ باحالی را برای ورود و خروجش داشته است….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

مهمان ناخوانده‌ام را دوست دارم

-باید مدفوع اهالی رو آزمایش کنیم … حتما شنیدین دکتر پازوکی بستری شده. می‌خواییم مطمئن بشیم کسی آلوده نشده باشه. زن، بچه ‌اش را زده بود زیر بغل و یک وری ایستاده بود. با اینکه روسری زیر گلویش گره محکمی داشت ولی نیمی از موهای طلایی ‌اش، بی پروا روی صورتش افتاده بود؛ بی اعتنا به نظم و آراستگی….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

سیارات سرگردان

این هفتمین شب است که توی آب‌های دریا سرگردانیم و ‌امشب، کرکسِِ نشسته را می‌شود دید که از همیشه درخشان‌تر، در قسمت شمال شرقی آسمان است. کرکسِِ نشسته، هزار سال پیش یک ستاره‌ی قطبی بوده که حالا دیگر نیست و قرار است دوازده هزار و سیصد و بیست و هفت سال دیگر دوباره به یک ستاره‌ی قطبی تبدیل شود؛ درست در سال سیزده هزار و هفتصد و بیست و هفت….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

سوگ ممتد

بهزاد درِ فریزر را باز گذاشته و زل‌ زده به کیک بزرگ دو طبقه توی آن. کیک تزیینات صورتی رنگی دارد و توی ظرفِ شفافی که دورش سلفون پیچیده شده قرار گرفته. بهزاد بی‌آنکه چیزی از توی فریزر بردارد، درش را می‌بندد و روی صندلی آشپزخانه ولو می‌شود. نگاهی به ساعت دیجیتال روی میز آشپزخانه میاندازد و ریشِ سفید چند روزه‌اش را می‌خاراند….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

جزیره‌ی شادمانی

لم داده‌ایم روی تخت چوبی داخل تراس بزرگ طبقه‌ی دوم خانه. تکیه داده‌ایم به پشتی قرمز با حاشیه‌های رنگی. پاییز رسیده. از آسمان سیل می‌آید. شاخه‌های اوکالیپتوسِ توی حیاط می‌رقصند. آب بهمنشیر بالا آمده. بوی سیگار پوریا پیچیده و مخلوط شده با نم هوا. همه را با هم یکجا می‌بلعم توی ریه‌….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

Ain’t it funny

یادم می‌آید جنیفر لوپز یک موزیک ویدیویی داشت که توی بچگی عاشقش بودم. رنگ تصویر، چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای بود. موزیک ویدیو از روی صورت جنیفرجان شروع می‌شد و کات می‌خورد به صحرا و زنی رمال و یک ورق فال تاروت که روی آن، پسری رعنا و خوش‌قیافه جا خوش کرده بود و یک ورق دیگر که رویش قلبی تیر خورده بود. این‌ها توی ذهنم است یا دارم به زبان می‌آورم؟…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

بن‌بست

چرا فکر می‌کردم که زندگی در یک کوچه‌ی بن بست می‌تواند اتفاقِ توی خوابم را تغییر دهد؟ یعنی ماشین‌رو نبودنِ کوچه، قرار بود که از او در برابر خواب‌هایم محافظت کند یا حضور دختر همسایه؟ کدام‌شان؟…

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

فاتح

من بیست و یک روز در استانبول با یک غریبه زندگی کردم. در یک آپارتمان رو به دریای مرمره، که از تراسش می‌شد مسجد سلطان احمد را دید. توی یک کتاب نوشته بود که زن‌ها در چهل سالگی تصمیم‌های عجیب می‌گیرند و کار‌هایی می‌کنند که به خودشان ثابت کنند که پیر نشده‌اند. من امّا، روز تولد سی سالگی‌ام تصمیم گرفتم بروم به شهری که هرگز نرفته بودم……

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

دفع اعضای زائد بدن

عبدو سیگار روشن کرد و عصایش را تکیه داد به تخت چوبی توی حیاط. پای بریده‌ی کبود و گندیده را از توی کیسه‌ها از زیر یخ‌ها بیرون آورد. براندازش کرد و بدون آنکه به خرّم نگاه کند گفت: “اینه فقط باید بسوزونیش عامو”. خرّم هیچی نگفت. نشست روی آجر‌های لبه‌ی باغچه. عبدو از روی تخت چوبی زیر نخل بلند شد و پای بریده را برد گوشه‌ی حیاط و گذاشتش زمین….

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com

ظرف‌شور

این یک صدای ضبط شده است… آرامش خود را حفظ کنید و از انتخابی که کرده‌اید لذت ببرید… داستان از این قرار است… شما می‏‌بایست ظرف بشورید……

ادامه این داستان را در سایت داستانگو بخوانید:

www.dastangoo.com